دانلود رمان مرده زاد

 

دانلود رمان مرده زاد

 

 

خلاصه :

دانلود رمان مرده زاد همه از حیات برخاستند من از نیستی امده ام … اغاز من خیلی بعدتر از پایان بود … ماه بود و اتش … ضجه های زنی خاموش بود وقتی من امدم … ماه بود و اتش … سرد سرد بود وقتی من امدم …با پایانش اغازی نو برایم رقم زد …. ماه بود و اتش … از اغوش مرگ امدم … از درون مرگ …

رمان های دیگر ما:

این داستان کاملا تخیلی و زاییده ذهن  نویسنده است 

دوباره همونجا بودم.. همه جا تاریک بود.. تاریک تاریک.. سوز بدی می اومد..دانلود رمان مرده زاد

دستام رو به هم قلاب کردم تا بلکه از از شدت سرما کم بشه ولی نشد..

پاهام داشت یخ می زد.. دندونام تیک تیک به هم می خوردن..

یهو صاعقه زد…. برای چند لحظه همه جا روشن شد.. باز همونجا…

انگار تمام عمرم رو اونجا زندگی کرده بودم… از اونجا نفرت داشتم.. تاحد مرگ..

تو زوزه باد فکر کردم کسی منو صدا می زنه.. ولی فقط “زاد” اخرش رو می فهمیدم…

از اون اسم از اون صدا از اون لحن متنفر بودم..

بعد انگار جمعیتی می خندیدن.. صداشون تو فضا اکو می داد… وحشت کرده بودم..

دستم رو روی گوشام گذاشتم و جیغ زدم.. خدایا اینجا کجا بود..

شروع کردم به دویدن.. سنگ ریزه ها به پاهای لختم فرو می رفتن.. دانلود رمان مرده زاد

خون از همه جای پام زده بود بیرون… از ترس و سرما داشتم می لرزیدم… دوباره یه صاعقه دیگه..

انگار به زمین می خوردن.. دوباره همون صدا اومد…جیغ کشیدم.. از ترس زبونم بند اومده بود…

فقط می خواستم فرار کنم… فقط فرار..ولی به کجا؟..

رمان مرده

صدا قطع می شد و چند لحظه بعد دوباره شروع می شد.. همه جا پر از درخت بود…

فقط جلوی من یه مسیر باریکی بود که پر از خار و سنگریزه بود…

سنگ تیزی به پام فرو رفت و باعث شد بخورم زمین.. تعداد صاعقه ها بیشتر می شد..

هر بار مهیبتر..ولی توی اسمون ابری نبود…یهو از پشت درختا نوری اومد…

بهش نگاه کردم… می دونستم چیه… ماه بود… بالا اومد… سفید نبود.. سرخ سرخ بود..

انگار اتیش گرفته باشه.. فکم می لرزید و دندونام به هم می خورد..

ماه از همیشه به زمین نزدیکتر بود.. انگار می خواست بخوره به زمین… صاعقه ها همچنان می زدند

و از اونا بدتر قلب من بود که می خواست از سینه بزنه بیرون… به زور خودم دانلود رمان مرده زاد

رو به سمتی کشوندم..صداها بلندتر می شد.. همه بدنم بی حس شده بود…

چشمم به ماه بود… نمی تونستم ازش چشم بردارم.. انگار چشمام روش قفل شده بود..

فکم همچنان می لرزید… یهو یکی از صاعقه ها خورد به ماه.. ماه شکست..

چیزی رو که می دیدم رو باور نمی کردم..تیکه ای از ماه جدا شد و به سمت زمین اومد…

خورد به درختای سمت چپم و در عرض چند ثانیه ها جا رو به اتیش کشید… ولی هیچ گرمایی نداشت…

با این که نزدیک به اون اتیش بودم ولی هیچ گرمایی نداشت.. همچنان سوز می اومد..

دوباره صاعقه های بیشتری خوردن به ماه… انگار اسمون صاعقه

هاش رو به سمت ماه نشانه می گرفت… دانلود رمان مرده زاد

 

پیشنهاد می شود

رمان عشق مبارز من | مریم سالاری 

رمان سراب رد پای تو | مریم علیخانی

رمان وقتی که نبودی | Moaz17

این مطلب را به اشتراک بگذارید