دانلود رمان مرز نابودی ⭐️

صبا زمانی تو اوج نوجوونی با اشتباهاتی که کرد نامزد خودش رو از دست داد و حالا سال ها می گذره. صبا دیگه اون دختر خام و بی تجربه ی گذشته نیست ولی نامزد سابقش بر می گرده و همه ی دست آوردهای صبا رو مال خودش می کنه

با حالی که به ظاهر عادی بود، وارد عمارت شدم. روز جمعه بود و مانند همیشه همه ی اهل خانه بودند. صبح زود که به باغ می رفتم، همه خواب بودند.

همه ی یعنی آقا جان و خاتون و زن عمو نیکی و عمو حامد، عمو حافظ و سبحان که دور هم نشسته اند، ولی گروهی هر کدام در حال بحث اند.

عمو حامد با دیدنم خندید و گفت

سحر خیز شدی بابا جان!

لبخندی تصنعی زدم.

آره، دیدم همه خوابن، رفتم باغ.

خاتون با همان وسواس همیشگی اش که فقط روی من صدق می کرد‌، بازجویی را شروع کرد.

صبحانه ات رو خوردی؟

تعریف خاتون به مذاقم خوش آمد و با لبخندی که واقعی تر از قبل بود، گفتم

آره خوردم، خیالتون راحت.

اَه اَه باز این خودش رو لوس کرد

زن عمو نیکی در حالی که پرتقال های پوست کنده در بشقابش را به عمو حامد تعارف می کرد، به حافظ که این حرف را زده بود، گفت

دانلود رمان مرز نابودی

دانلود رمان مرز نابودی

 

وای حافظ این بچه کجاش لوسه آخه؟

از من به تو نصیحت اینا ظاهرشه زن داداش، ببین و باور نکن.

عمو حامد به دفاع از من بلند شد؛ مانند همیشه.

شما یکی نمی خواد کسی رو نصیحت کنی حافظ خان.

حافظ دهانش را باز کرد.

خواست چیزی بگوید ولی با چشم غره ی خاتون نتوانست ادامه دهد و با حرص ساکت شد و باز همه مشغول صحبت با هم می شوند.

تنها کسانی که در بحث شرکت نمی کنند، آقا جان و سبحان هستند

به زور بین حافظ و سبحان برای خودم جا باز کردم. بی توجه به سبحان خندیدم و نیشگونی از بازوی حافظ گرفتم.

مثل این که دلت برا عمو جون گفتنم تنگ شده؟

بدون این که چیزی به روی خودش بیاورد، خندید.

شما الان من رو زدی جوجو؟

من هم از لحن مسخره اش خنده ام گرفت و این بار هر دو با هم آرام خندیدیم.

با یاد آوری حامی در باغ، خنده ام بند آمد و آرام گفتم

حامی رو تو باغ دیدم.

لبخند از روی لبش پر کشید.

چی می گفت؟

سعی کردم خودم را بی خیال نشان بدهم.

هیچی، یکم حرفمون شد. راستی هانیه کجاست؟

زود بحث را عوض کردم، دوست نداشتم بیش تر از این در مورد حامی حرف بزنم

تجربه ثابت کرده بود از او حرف زدن به جا های خوبی ختم نمی شود.

سبحان بی توجه سرش در گوشی است

اما حس می کردم به حرف هایمان گوش می دهد که البته با این نزدیکی تنگاتنگ چیز عجیبی نیست. نمی خواست هم می شنید. شنیدن او هم چیز مهمی نیست. فرقی به حالم ندارد ولی حتما او از ناراحتی و عذابم لذت می برد. او هم انگار می داند حرف زدن از حامی نتیجه ی خوشایندی ندارد که بحث را ادامه نمی دهد. خوب بود که بعد از هفت سال این را فهمیده.

 

 

رمان های انجمن بخون پشیمون نمیشی :

رمان آیس‌برگ (کوه‌یخی) | دخترعلی نویسنده انجمن یک رمان

رمان زندگی شخصی آقای دکتر | بانوی ایرانی کاربر انجمن یک رمان

رمان آیین آفرودیت | غزل نارویی برترین تخیلی نویس انجمن یک رمان

دانلود رمان عشق یوسف

رمان حیثیت

منتشر شده توسط :REZA_M در 100 روز پیش

بازدید :1361 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 3 )


  1. بنفشه گفت:

    اگه واقعا کار اولتان بود که پس کارتون خیلی درسته،قلم بسیار پخته،همه چیز به جا و داستان بسیار عالی بود،کاری به محتوای داستان ندارم(که البته اون هم خوب بود)داستان اصلا غیر واقعی و لوس نبود،به نظرم با جدیت فراوان کارتون و ادامه بدید،قطعا در سالهای آینده نویسنده بزرگی خواهید شد،خدا قوت

  2. فاطمه حسيني فهرجي گفت:

    اینر رمان عالی بود ممنون

  3. نویسنده گفت:

    رمان متن روان و خوبی داشت اصلا لوس وفانتزی و پز دادان قیافه و ثروت و .. نداشت اما کاش دلیل بهتری برای دوری ۹ ساله صبا و حامی بود منکه این قسمت رمان برام جالب نبود
    امیدوارم نویسنده عزیز در کارهای بعدیش موفق تر و پخته تر بنویسند