دانلود رمان مسیحای عشق ⭐️

داستان در مورد دختر و پسری هست که به خاطر مصلحت پدرهاشون با هم ازدواج میکنن و تصمیم دارن بعد از مدتی از هم جدا بشن ولی اتفاقاتی رخ میده که مجبور میشنچادرم را درمی آورم، تا می کنم و داخل کیفم می گذارم .پیرزنی که از آن سوی خیابان می گذرد با تعجب نگاهم می کند.سرم را پایین می اندازم،

دستی به مقنعه ام می کشم و به طرف خانه حرکت می کنم.

به دنبال کلید،زیپ کوچک کیفم را باز می کنم.

صدای شکستن چیزی و به دنبالش،بگو مگو از  خانه ی همسایه می آید،سر تکان می دهم. باز هم که دعوا

در را باز میکنم و وارد خانه می شوم،حیاط وسیع خانه مان این روزها حکم قوطی کبریت را برایم دارد.

خانه ات وسیع باشد،هرچقدر هم که بزرگ،تا وقتی محـبت در رگ هایش جریان نیابد،می شود

تنگ،سرد،تاریک،حقیر‌،قفس،زندان و حتی خوفناک..

از سنگفرش ها رد می شوم،ماشین بابا در پارکینگ نیست.

از پله ها بالا می روم. در را باز می کنم و داخل میشوم. صدای خنده و قهقهه ی زنانه بلند است.

عادت همیشگی مامان،دورهمی های سه شنبه!

پاورچین پاورچین و خمیده خمیده به طرف پله ها میروم،نمیخواهم مرا ببیند و

با تمسخر به یکدیگر نشان دهند؛ دوست ندارم ریز بخندند و مادرم شرمنده شود از داشتن دختری مثل من.

دانلود رمان مسیحای عشق

دانلود رمان مسیحای عشق

 

پله ی اول را بالا می روم که صدای مامان میخکوبم می کند:نیکی

برمی گردم:سلام مامان

جواب سلامم را نمی دهد؛مثل همیشــه و من دیگر عادت کرده ام.

چرا جواب بدهد وقتی من با کارهایم،به قول خودشان،آبرو و شرافت خانوادگی مان را نشانه رفته ام….

بابا زنگ زد گفت ساعت یک می آد دنبالت،برای کلاس کنکور.

باشه،ممنون

باز هم جوابم را نمی دهد،برمی گردد و به طرف هال می رود.

از پله ها بالا می روم. صدای قیژ قیژ پله های چوبی زیر پاهایم،آرامم می کند. درست

کتاب عربی ام را روی میز میگذارم،اضطراب دارم.. همان پسر،دوباره دو صندلی آن طرف تر از من نشسته،به در کلاس نگاه میکنم،فاطــمه و پس از او،استاد،وارد کلاس می شوند. آب دهانم را قورت میدهم.

فاطمه با همان لبخند،به طرفم میآید:سلام نیکی جون

سرم را پایین میاندازم و جویده جویده جواب سلامش را می دهم. روی صندلی کنار من می نشیند…کاش کنارم نمینشست.

خوبی؟من نمی دونستم تو هم چادری هستی،چقدر خوب!

با پابم روی زمین ضرب می گیرم.

چرا دست بردار نیست؟ نگاهش میکنم. لبخند، به چهره اش معصومیت داده…

لبخندکمرنگی میزنم،ادب حکم میکند به گرمی جوابش رابدهم،اما من فقط آرام میگویم:ممنون

استاد میپرسد:بچه ها،آقای فریدی،زنگ زد گفت چند دقیقه دیرتر می آد،پس درسو شروع نمیکنیم،موافقید با هم صحبت کنیم؟

چند لحظه میگذرد،همه ی ما ساکتیم.

استاد ادامه میدهد:خب پس،خانم زرین شروع کنید.

فاطمه جا میخورد:من؟چی بگم استاد؟

_:یادمه گفتید دانش آموز تجربی هست

 

رمان های پر مخاطب انجمن یک رمان:

رمان دیباچه‌یِ شیفتگی

رمان ساریلی

منتشر شده توسط :REZA_M در 91 روز پیش

بازدید :3051 نمایش

برچسب ها : , , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

نام رمان:مسیحای عشق

نویسنده

نویسنده:فاطمه نظری

موضوع

موضوع:عاشقانه ، اجتماعی

طراح

طراح:diana-am

تعداد صفحات

تعداد صفحات:718



دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 10 )


  1. شیدا گفت:

    سلام عزیزم خسته نباشی داستانت قشنگ و قابل خوندن بود ولی میدونی اویل داستان خیلی کش دادی مثل اینکه سوره حمد و توحید لازم نبود کامل بنویسی یا احادیث طولانی فقط معانی شو مینوشتی کافی بود و اینکه احساسات تو داستانت خیلی کمرنگ بود انسان چه مذهبی و چه غیر مذهبی از نظر عواطف فکر نکنم چندان فرقی داشته باشند

  2. میم گفت:

    خیییلی ‌رمان قشنگی بود بسیارر به دلم نشست
    اگه بازم رمان اینجوری داریم لطفا معرفی کنید

  3. نسرین گفت:

    بسیار عالی و تاثیر گذار بود ممنونم

  4. فاطمه گفت:

    سلام.خیلی ممنونم بابت این رمان خوب….لذت بردم
    ….. جای رمان های ارزشی خیلی خالیه…. انشاالله از این دست نوشته ها بیشتر بذارید تو سایت
    ممنون میشم

  5. nesa گفت:

    من این رمان رو تا آخر خوندم اما فقط بخاطر اینکه آخر داستان ببینم به کجا میرسه. نویسنده عزیز رمان به طرز وحشتناکی اغراق آمیز بود در رابطه با عقاید دختر داستان و حجاب افراطیش. مگه میشه آدم جلوی عموش که از محارمش محسوب میشه با چادر بشینه و یا جلوی همسرش هرچند صوری؟؟؟!!!
    امثال این افراد در جامعه فقط دید سایرین رو نسبت به حجاب درست و اسلامی منفی میکنند. اگر حتی رمان شما جنبه تخیل داشته باشه باز هم من این رمان رو نپسندیدم.
    موفق باشید

  6. s.n گفت:

    خیلی قشنگ بود
    اسم جلد دومش چیه ؟ اصلا نوشته شده یا نه ؟؟

  7. زینب گفت:

    واقعا زیبا بود احسنت به این قلم خوبتون و مطالب تاثیر گذار

  8. نویسنده گفت:

    سلام دوستان،رمان بسیار جالب و البته تاثیر گذاری بود بعضی جاهاش غیر قابل پیش بینی بود و این باعث جذاب بودن رمان میشد ،ولی ای کاش یه جلد دومی هم داشت که این بار مسیح سعی کنه به اعتقادات نیکی روی بیاره در کل جالب بود ولی کوتاه بود یکم طولانی میشد یا همونطور گفتم جلد دوم داشته باشه بهتر میشد
    همچنین خانم فاطمه نظری اگه بشه اسم دیگر رمان هاتون رو هم بگین ما بخونیم
    بسیار بسیار ممنون از قلم زیباتون

  9. mahdokht گفت:

    خیلی قشنگ بود و جذاب ولی یه انتقاد دارم نویسنده عزیز .اینکه رمان یه جاهایی خسته کننده و طولانی میشد .یه مورد هم اینکه در مورد حجاب کمی بیش از اندازه سخت گیری شده بود و ذهنیت خوبی رو در مورد افراد محجبه درست میکرد . ولی در هر صورت قشنگ بود و کمی متفاوت از رمان های همخونه ای

  10. ZeynabSadatHosseini گفت:

    سلام واقعا از خوندتش لذت بردم فوق العاده بود
    منتظرم جلد دومش هستم🏵