دانلود رمان ناخواسته هایی به رنگ اجبار ⭐️

ساره دختریه از تبار تمام دختران جامعه مون، دختری که با تمام وجود عشقش رو می‌پرستید، ساره دختری عاشق و آرژین مردی با عشقی ممنوعه، مردی که نخواست عاشقانه‌های عشقش و برادرش را نابود کنه ولی مجبور شد…دختری که با تمام معصومیت محکوم شد به و ازدواج با مردی که برایش برادر بود… زندگی دو عاشق گره خورد به هم… یکی عاشق او و او عاشق دیگری…

این رمان اختصاصی سایت یک رمان است.

گاهی اوقات دلت یه چیزی می‌گه عقلت یه چیز دیگه! امّا حرف عقل و قلبت اون‌قدر‌ها مهم نیست چون روزگاه به ساز تو نمی‌رقصه. این تویی که باید رق*ص*ت رو همراه با ملودی زندگیت تنظیم کنی تا موفق بشی! حالا این وسط‌ها ممکنه برای توی آهنگی نواخته بشه ناخواسته، مجبوری برقصی ناخواسته، مجبوری لبخند بزنی ناخواسته و حالا این تویی که اَسیر شدی بین این ناخواسته‌هایی به رنگِ اجبار!

قسمتی از رمان:

نگاهم رو از محدوده‌ی نگاه غمگین و بی فروغ زن توی آینه دور کردم و آخرین دکمه‌ی مانتوم رو بستم. شالم رو آزاد روی موهایم

دانلود رمان ناخواسته هایی به رنگ اجبار

دانلود رمان ناخواسته هایی به رنگ اجبار

 

انداختم و بی توجه به شیشه‌های گرون قیمت عطر روی میز نیلی رنگ کنسول به سمت کیفم رفتم. زیاد دور نبود زمانی که خودم را با خروار‌ها آرایش و عطر خفه می‌کردم.
هرچه زودتر می‌خواستم از این اتاق تیره و تاریک خارج بشم.

با سر و صدایی که از بیرون اومد پلک‌های بهم چسبیده‌ام رو باز کردم. اتاق تو تاریک فرو رفته بود، از سرِ جام بلند شدم چراغ رو روشن کردم که چشمم به ساعت افتاد. یعنی من تقریباً هفت ساعت خوابیدم؟

شالم رو روی موهایم انداختم و از اتاق بیرون اومدم. به سمت آشپزخونه رفتم تا لیوان آبی بخورم که توی آشپزخونه دیدمش.

بی توجه بهش پارچ آب رو از یخچال بیرون اوردم. لیوانی برداشتم و پرش کردم.

-با سر صداهام بیدار شدی؟

خواستم از آشپز خونه بیرون برم که سریع جلوم ایستاد:

-فردا شب مامان این‌ها میان این‌جا! اگه می‌شه فقط به خاطر مادرم رفتارت رو عوض کن!

ای کاش می‌شد، می‌شد بهش بگم مگه تو به فکر قلب ضعیف مادر من بودی؟

-سوزان…

یه صحنه از جلو چشمم رد شد.

خیره شد تو چشمام. نفرت توی صداش تنم رو لرزوند:

-حالم ازت به هم می‌خوره، تو لیاقت عشق من رو نداشتی! برو پی همون آرژین کثافت! توی عوضی سوزوندی زندگیم رو، تو ساره نیستی سوزانی، باید تو رو سوزان صدا کرد!

دستم رو بالا اوردم که سکوت کنه. اسمی رو گفت که اون دوست بی‌معرفتش آخرین لحظه بهم گفت.

نفس‌هام کوتاه شده بود و زانوهام سست. دستم رو به اپن گرفت تا نیفتم. دوید به سمت و زیر بغلم رو گرفت. ترسیده بود:

-آروم باش! آروم باش نفس بکش.

لیوان آبی رو به خوردم داد.

سریع ازش جدا شدم و به سمت اتاقم دویدم. نمی‌خواستم به هیچ چیز فکر کنم. قرصی برداشتم و بدون آب خوردم.

قرص‌ها کم‌کم داشت تاثیر می‌گذاشت. پلک‌هام گرم شد و روی هم افتاد…

***

امروز از اون روز‌ها بود که اعصاب نداشتم. با بدبختی بیمار‌هام رو معاینه کردم.

آخرین بیمار که از اتاقم بیرون رفت سرم رو بین دست‌هام گرفتم و شروع به ماساژ شقیقه‌هام کردم. در اتاقم باز شد. صدای نگران هلیا اومد:

-ساره چت شده؟ حالت خوبه؟

سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم.

با چشم‌های عسلیش که حالا از عصبانیت تیره تر شده بود نگاهم کرد:

-باز دوباره اون قرص کوفتی رو خوردی؟ نمی‌بینی حالتو بد می‌کنه؟ داری با خودت چیکار می‌کنی؟

کلافه پسش زدم و از جام بلند شدم. توی اتاق راه می‌رفتم و پیشونیم رو ماساژ می‌دادم. تو وجودم آشوب به پا بود، باید می‌رفتم خونه وگرنه بدتر می‌شدم. سریع رو پوشم که روی مانتوم بود رو در اوردم و کیفم رو بداشتم. بدون توجه به صدا زدن‌های هلیا از بیمارستان بیرون رفتم. با این حالم عمراً بتونم رانندگی کنم، دربست گرفتم و سوار شدم، با عصبانیت پیشونیم رو از درد ماساژ می‌دادم. تاکسی جلوی خونه نگه داشت. کرایش رو حساب کردم و وارد ساختمون شدم.

 

پیشنهاد می شود

دانلود رمان سیگار قلبی

دانلود رمان آرام نا آرام

رمان دَردْمآن | افسانه نوروزی

رمان نفرین شده |

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

نام رمان : ناخواسته‌هایی به رنگ اجبار

نویسنده

نویسنده : آرزو توکلی کاربر انجمن یک رمان

ژانر

ژانر: عاشقانه_تراژدی

طراح

ویراستار: Naviya

تعداد صفحات

تعداد صفحات : 275



دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 3 )


  1. Melikaaraghi گفت:

    خسته نباشید لینک فایل اندروید رو بی زحمت تست کنید
    ارور میده

  2. Nasim گفت:

    موضوعش بدنبود.قلمشم خوب بود.درکل ارزش خوندن داره