دانلود رمان نافرجام ⭐️

خوشم نیومدبد نبودمعمولی بودخوب بودفوق العاده بود (اولین امتیاز را شما بدهید)
Loading...

پارمیس دختری ۲۳ ساله ایی که میخواد در روز تولدش با عشقش نامزد کنه ولی یه اتفاق شوم باعث نابودی زندگی پارمیس میشه و تمام سیعشو میکنه کسی که باعث نابودی زندگیش شده رو پیدا کنه

دلم نمیخواست اصن از خواب پاشم ولی امروز کلاس داشتم خودمو از تخت پرت کردم پایین تا کمی خواب از سرم بپره

کمی هم غلط زدم خوردم به قفسه کتاب ها چندتا کتاب ریخت سرم دیگه کلا خواب از سرم پرید بلند شدم به سمت دسشوعی رفتم بعدش نگاهی به گوشیم کردم لبخندی به لبم اومد ‌سامان اس داده بود داره میاد دنبالم واسه همین انرژی گرفتم شروع کردم به اماده شدن

با خوشحالی از نرده ها سر خوردم به طرف اشپزخونه رفتم

سلام بر پدرمادرگلم مامان: سلام خوشگل مامان بشین صبحونه بخور

 چشم بابا: دخترم به کارتت پول ریختم خیالت راحت واسه امروز

:مرسی بابا جون صدای زنگ گوشیم اومد نگاهی کردم اسم سامان اومد

 من برم دیگه سامان اومد دنبال خدافظ

سریع از خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم

 سلام عزیزم سامان:سلام خانومم پیشونیمو بوسید حس عجیبی گرفتم

 

دانلود رمان نافرجام

 

دانلود رمان نافرجام

 

 

 دیگه نگم پس از این لحظه با هیچکدومشون گرم نمیگیری

سامان: حسود خانوم من وقت به شاگردام به چشم همون شاگرد نگاه میکنم

حالا هرچی خوشم نمیاد باهاشون بگی بخندی

سامان: چشم خانوم کوچولو

 من بزرگم سامان: نوچ کوچیکی پس من زنت نمیشم

اخم کوچیکی کرد سامان:چرا

: کوچیکم دیگه هروقت بزرگ شدم زنت میشم

شروع کرد به خندیدن سامان: کوچولو پاشو رسیدیم

با حرص نگاش کردم پیاده شدم به سمت کلاس رفتم

کلاس نبود که حیات وحش بود به سمت النا رفتم تا سر تو کتاب بود یه پس گردنی بهش زدم

 سلام خانوم دانشمند

النا: سلام مگه نمیدونی  چی رو

النا: نامزدت قراره امروز امتحان بگیره

 عه نمیدونستم

النا: تو که نخونده بهت نمره میده

ارع بابا النا:خوب جشن کدوم روزه

:پنجشنبه با خانواده دعوتی النا: اوم میگم پرهام هست؟؟

مشکوک نگاش کردم  تو چیکار به پرهام داری؟؟

النا: همینجوری پرسیدم

 اهاا معلومه که هست نامزدی یدونه خواهرشه

سامان با جدیت وارد کلاس شد برگه های امتحانی رو پخش کرد به برگه نگاه کردم هیچی بلد نبودم سفید تحویل دادم

دوتا کلاس دیگه هم تموم شد از النا خداحافظی کردم به سمت ماشین سامان رفتم

سلام عشقم

سامان: علیک  چیزی شده عزیزم سامان:چرا برگه رو سفید دادی

 خوب نمیدونستم امتحان داریم سامان: من از یک هفته پیش گفتم

 چیشد مگه حالا خودت بهم نمره ایی بده سامان: به احتمال زیاد شما کلاس من و میوفتی

 چرا اذیت میکنی حداقل ۱۰ به من بده سامان: از این خبرا نیست

 

 

یه نظر حلاله پس چکشون کن:

ایرسای وجودم | معصومه نوروزی کاربر انجمن یک رمان

رمان درپس افسانه‌ها | بیتا صادقی کاربر انجمن یک رمان

رمان تیرمستی | FATEME078 نویسندهٔ انجمن یک رمان

دانلود رمان ساعت هفت

رمان کلاف

منتشر شده توسط :REZA_M در 299 روز پیش

بازدید :2869 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 2 )


  1. FTM گفت:

    واقعا نمیدونم چی بگم:/ از همه چی سرسری گذشت:/

  2. نازی گفت:

    خیلی خیلی چرت