دانلود رمان نا ارام

 

دانلود رمان نا ارام

 

خلاصه

دانلود رمان نا ارام عاشقانه هایم ته نشین میشوند اگر حضور پر مهرت را در شب های نا آرام زندگی ام احساس نکنم ! ساعت پنچ صبح بود که جلوی دَر خانه مُراد یارالهی، پشت بوته ای پنهان شده بود ؛ خیلی منتظر این فرصت بود نقشه هایی برای واله دور دانه نرگس محمدی داشت.!

پیشنهاد می شود

دانلود رمان حکومت بر مرداب

دانلود رمان سه سوت

دانلود رمان اتاق دریا

پوزخندی روی لبانش نقش بست در سیاه خانه باز شد و واله از آن بیرون آمد،

با بسم الله ایی به سمت سر کوچه تاریک و خلوتشان قدم برمیداشت

که صدای پای ناآشنای به گوشش رسید در این وقت صبح چه کسی می توانست

خروجش را با او هماهنگ کند ؟! از دیشب دلشوره‌ ی بدی گریبان گیرش شده بود

که حتی با ذکر هم این شور دلش از بین نرفت بلکه هرچه زمان بیشتری می گذشت دلشوره اش بیشتر هم می شد!

اگر به خودش بود اصلا دوست نداشت تخت خواب گرم و نرمش را ول کند

ولی معلم بود و وظیفه اش منظم و با مسئولیت بودن،بود اگر خودش قوانین را رعایت نمی کرد

از شاگردانش چه انتظاری داشت؟ ناگهان یادش افتاد که موقع برگشت

سر راهش باید کفی کفشش را عوض میکرد، کف پای اش گز گز میکرد.

دانلود رمان نا ارام

ناگهان صدایی قلبش را از تک تا انداخت « سیس » کوبش قلبش از روی مانتو طوسی رنگش

هم قابل شناسایی بود! اهمیتی به صدا نداد و قدم هایش را تند تر برداشت

تا زود تر به سر کوچه برسد. محض رضای خدا یک نفر هم در کوچه پیدا نبود!

دوباره ان صدای مرموز از پشتش درست زیر گوشش زمزمه کرد :

« سیس » دیگر داشت گریه اش میگرفت، بغض بیخ گلوی اش را گرفته بود

نفس هایش به سختی از پره بینی اش بیرون می اومد، خیسی کف دستش آزارش میداد

حتی الان ندیده هم‌میتوانست رنگ پریده چهره اش را تشخیص دهد، سفید بود

این پریده گی کاملا مشخص می شد! به سرعت برگشت اما وقتی کسی

را در پشت سرش ندید دیگر کنترل بر روی خودش نداشت از ترس و هیجان تنش می‌لرزید،

برگشت و به راه اش ادامه بدهد. کاش قبول میکرد تا حاج بابا تا

مدرسه برساندش اینجوری الان در حال سکته کرد هم نبود . در میانه راه دستی جلوی دهانش را گرفت و کسی با خنده مرموزانه ای در کنار گوشش زمزمه کرد « سیس »

-احمدی … احمدی !

دانلود رمان نا ارام

تقه ای به در خورد و در باز شد سرباز لاغر اندام با چهره زرد رنگ وارد اتاق شد، ادای احترام کرد :

بله قربان ؟

با کلافگی در حالی که از چایی بد طعم اداره میخورد

گفت : ـــ آزاد… برو بایگانی پرونده فرهود کلاه سری رو بیار برام ببینم بدو

ــ بله قربان!

و به سرعت از اتاق خارج شد به پشتی چرم صندلی تکیه داد و به دیوار سبز کمرنگ اتاق خیره شد. نفس بلندی کشید و چشمهایش را رو بست که درب اتاق به سرعت باز شد. بدون این که نگاه بکنه که کیه فریاد زد.

ـــ مگه اینجا کاروانسرا هست بی اجازه داخل میاین ؟

با صدای گریه اشنایی فوری چشمهایش رو باز کرد و با دیدن حاج خانوم

یار الهی با شگفتی و تعجب از صندلیش بلند شد و با احترام گفت : ــــ حاج خانوم ؟ خوش اومدین این چه حالیه ؟

از شدت گریه نمیتونست صحبت کنه بادست روی پاش زد و ناله کرد :

 بدبخت شدیم سبحان جان،نور چشمم آخ خدا !

 

پیشنهاد می شود

رمان نشود فاش کسى | innegareh

 رمان طعم تلخ زندگی | hadis.85 

رمان زندگی پرتنش| Zahra_m

این مطلب را به اشتراک بگذارید