دانلود رمان نسیان

 

دانلود رمان نسیان

 

خلاصه:

دانلود رمان نسیان رمانی تخیلی و ترسناک مخصوص مطالعه کننده گان رمان های ترسناک جن در لغت به معنای پوشیدگی و پنهانی است. جن نام دسته ای از موجودات فراطبیعه است  اعتقاد اسلام براین است که وجودش از آتش بدون دوداست.قلمروی جمشیدوسلیمان اولین قلمروهایی بودن که برجن وشیاطین حکومت میکردن.

رمان های جذاب دیگر ما:

 

جن همانندانسان دارای روح و بدن است ودارای شعور و اراده وحرکت میباشندبرخی ازآنها زن(پری) و برخی مردهستن و تولیدمثل میکنن.

اومیتوانند باسرعت زیاد حرکت کند و اجسام سنگین را به سرعت جابه جاکند.

شواهدی در طول تاریخ از دل بستن و جنیان به آدمیان وجود دارد.

عفریت هاگروهی ازجنیان هستند که دارای مقام والا و قدرت زیادی هستند.

به گفته ی صدراامتألهین چهار عالم وجود دارد:

طبیعت(ناسوت)

جبروت

لاهوت

مثال(ملکوت)

اسامی برخی از قبایل جنیان:

بنی قماقم

بنی النعمان

بنی قیعان

بنی دهمان

بنی غیلان

بنی الاحمر

قبیله الزوابع

الطماطمه

الدناهشه

و….

نام بعضی از پادشاهان این قبایل

ملک عبدلله المذهب

 -طاشکابیرون چخبره؟

دانلود رمان نسیان

 از حفره ی توی دیوارنگاهی به بیرون انداخت و سریع حفره رو بست.

 -اه چیکارمیکنی؟من به تو میگم ببین بیرون چخبره بعد اونوقت تو همین روزنه ی نورم میبندی…خب یهوبیا تجزیم کن.

 طاشکا:اه خانم چی میگین؟خب چیکارمیکردم..دوباره برگشته؟باید این حفره رو میبستم تانیاد تو….من نمیدونم این سوراخ چیه؟خونه ی هیچ کس ازاین چیزا نداره بعد اونوقت شما…

 نفسم وباکلافگی فوت کردم…بازشروع کرد یعنی روزی نیست که به این حفره ی توی دیوار گیر نده .

من نمیدونم این عفریتهاچجوری توی این تاریکی زندگی میکنن.

 به طاشکاکه هنوز مشغول غرزدن بود نگاه کردم وگفتم:

-هنوز تموم نشده؟؟من فقط یک سوال پرسیدم سوال‌من‌اینهمه‌جواب داشت؟؟

 طاشکا:هووف باشه دیگه چیزی نمیگم.

-آفرین… خب حالا بهم بگو چجوری دوباره اومده مگه طیکل نابودش نکرده بود؟

 طاشکا:خانم ایناکه یکی دوتا نیستن خیلی زیادن هرچی هم کشته بشن بازم تموم نمیشن مگراینکه علت وجودشون نابود بشه.

 آره میدونم طیکل بهم گفته ..

 مکثی کردم   وادامه دادم.

 مثل اینکه رفته صداش که قطع شده.

 بدون کوچکترین تعللی از جام بلندشدم

و به سمت در سنگی به اصطلاح خونه رفتم وبازش کردم و رفتم بیرون.

طاشکا:خانم بیاین تو هنوز شیپور خاتمه زده نشده.

-خب که چی؟میبینی که هیچ چیزی نیست و..

هنوز حرفم تموم نشده بود که چشمم خوردبه ابری سیاهی که در چندقدمیم ایستاده بود.

این که هنوز هست.

قدم کوتاهی به عقب برداشتم که به سمتم اومد و قبل ازاینکه فرصت فرارپیداکنم دورم حلقه زد.

جیغ بلندی کشیدم.

صدای شخصی رو شنیدم که اسمم وصدا کرد.

 

پیشنهاد می شود

رمان عشق مبارز من | مریم سالاری 

رمان سراب رد پای تو | مریم علیخانی

رمان وقتی که نبودی | Moaz17

این مطلب را به اشتراک بگذارید