دانلود رمان نمی شود با چای مست شد ⭐️

رمان روایت گرِ زندگیِ دختری به نامِ غزل است که در نُه سالگی فرزند‌خوانده‌ی برزو سپاهی و همسرش شد.این زوج یک پسر به نامِ باربد دارند که پس از گذشتِ چند مدت به غزل دل می‌بازد.برزو و همسرش طلا که از احساسِ باربد با خبر می‌شوند تصمیم می‌گیرند او را از غزل دور کنند و به آمریکا بفرستند. بعد از گذرِ ده سال باربد باز می‌گردد. این بار مصمم است که غزل را به دست آورد

همان لحظه تلفن همراهش که روی عسلی بزرگ وسط هال بود زنگ می خورد.

با قدم هایی سست و آرام به سمت عسلی می رود د گوشی موبایلش را بر می دارد.

با دیدن نام دامون روی صفحه ی موبایلش انگار آب روی آتش ریخته باشند، تمام نگرانی هایش فروکش می کند و به کل باربد را از یاد می برد و دکمه ی سبز رنگ را لمس می کند و گوشی را کنار گوشش نگه می دارد، صدای دامون که پشت خط طنین می اندازد تمام خوشی های آدم در دلش سرازیر می شود.-پرنسس؟پرنسس؟

می خواهد جوابش را دهد اما توجه اش نسبت به اشاره ی مادرش که منظورش “کیست” جلب می شود، آرام می گوید:

-د…دامون!طلا لبخندی می زند و از روی مبل بلند می شود و به سمت پلکان می رود.

تنهایش گذاشته بود تا راحت با معشوقش صحبت کند.

صدای دامون برای بار دوم پشت خط طنین می اندازد، این بار نگران:

-غزل؟…هستی؟-ه…هستم!…خوبی؟

نفس آسوده ای که دامون می کشد لبخند پهن تری را روی لبان سرخ غزل زنده می کند.

-خوبم پرنسس! امشب هستی بریم بیرون؟-ب…با بچه ها؟-نچ! نومزدی(نامزدی)…دو تا دو تا!

 

دانلود رمان نمی شود با چای مست شد

 

دانلود رمان نمی شود با چای مست شد

 

قهقهه می زند و می خواهد قبول کند اما با به یاد آوردن اینکه امشب باربد می رسد و مهمانی خانوادگی دارند و تمام خانواده می خواهند از همین شهر و شهرستان ها بیایند لبخندش محو می شود و آرام می گوید:

-د…دوست داشتم…و…ولی نمی تونم! امشب ق…قراره باربد ا…از خارج کشور برگرده!…م…مهمونی خانوادگی د…داریم.

دامون می گوید:

-تو این شانس!…این داداشت هم وقت پیدا کرده واسه اومدن ها! با زنش میاد؟

در حالی که روی مبلی که چند لحظه ی پیش طلا رویش نشسته بود می نشیند، می گوید:

-نمی دونم…م…مامی چ…چیزی از سیدنی نگفت! ا…احتمالا با زنش میاد دیگه!

-خیلی خوب! باشه واسه فردا شب! میای دیگه؟

لبخند آرامی زد و گفت:-م…میام!-کاری نداری فعلا پرنسس؟-ن…نه، مراقب خودت باش!-فعلا!

و بعد صدای بوق ممتد هست که جای صدای گوش نواز دامونش را می گیرد.

نفس عمیقی می کشد و به اتاقش می رود تا برای امشب آماده شود.

عقربه ها روی هشت شب ایستاده بودند.

همه ی خانواده آمده بودند و منتظر باربد خان سپاهی بودند.

زندایی فرح و دو تا دختر هایش فریبا و پریماه آمده بودند اما دایی طاها به دلیل حال بدش نیامده بود، درگیر بیماری قلبی عروقی اش بود.

خاله اش، طناز همراه با تک پسر برسام هم آمده بودند، برسام چهار سال از باربد کوچک تر بود و مدیر یک آتلیه عکاسی بود، پدرش را هم…از دست داده بود.

 

از آن سمت دو تا عمه هایش بشری و بوسه و شوهر ها و فرزندانشان خودشان را از شیراز رسانده بودند، بوسه دو فرزند به نام های خشایار و خاطره داشت و شوهرش خسرو نام داشت. بشری هم با تک دخترش سوگند و شوهرش صابر از اصفهان به کوب به پایتخت آمده بودند تا باربد را بعد از چند سال ببینند.

 

 همراهان سایت یک رمان جهت حمایت معنوی از سایت  پیج یک رمان را فالو کنید پیج یک رمان

 

یه نظر حلاله چک کنی :

رمان ماِه آسماِن عشق | Bita.shayan کاربر انجمن یک‌رمان

رمان این عشق مرد می‌خواهد | آرزو توکلی کاربر انجمن یک رمان

رمان پسرک بی‌رنگ و رخ | گندم کاربر انجمن یک رمان

دانلود رمان عشق تلخ زندگیم

رمان نفرین فراعنه

منتشر شده توسط :REZA_M در 23 روز پیش

بازدید :421 نمایش

برچسب ها : , , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 5 )


  1. گل گفت:

    واقعا عالی بود دمتون گرم

  2. mahdokht گفت:

    قشنگ بود درطول داستان ادم خسته نمیشد …اما یه چیزی که من حس کردم در داستان این بود که باربد که عقیدهش بر این بود که زیبایی های زنشو فقط باید خودش ببینه و دلش نمیخواست غزل با تاپ جلو بقیه بگرده میشد خودخواه وعهد قجری و حرف های غزل هم مهرتایید میزد که انگار اشتباهه…..درسته که شخصیت باربد یه شخصیت مستبد وزورگو بود اما این یه عقیدش نباید در زمره خودخواهیش قرار میگرفت چون نوشته ها تاثیر زیادی روی تفکرات ما دارن ممکنه این داستان هم نقطه کوچیکی تاثیر منفی داشته باشه…..اما در کل داستان جذاب بود …یه زمان تکراری نبود خسته نباشید

  3. بيتا گفت:

    کنکوری بود و کتاب های فیر درسی میخوند بعد یه روز بعد میره دانشگاه همه تو دانشگاه مسخرش میکنن جالبه نه بابا اخر کنکوری بود یا دانشجو؟!

  4. t.sh گفت:

    لینک پی دی افش دانلود نمیشه