دانلود رمان نوشیدنی تلخ

 

sharab talek - دانلود رمان نوشیدنی تلخ

 

 

دانلود رمان نوشیدنی تلخ پلک های تبدارم رو روی هم گذاشتم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.سعی کردم اتفاقات چند دقیقه پیش رو از ذهنم پس بزنم ولی مگه ممکن بود!ضربان قلبم به اوج رسیده بود و هر چقدر هم نفس عمیق میکشیدم بی فایده بود.خیره به قطرات درشت باورن که به شیشه ماشین ضربه میزد دستام رو روی فرمون گذاشتم و پیشونیم رو بهش تکیه دادم.

پیشنهاد می شود

دانلود رمان اقای هنر پیشه

دانلود رمان بانوی گندم زار

دانلود رمان از قنوت تا غنا

التهاب بازدم های عمیق و تبدارم روی تمام صورتم پخش میشد و حالم رو خراب تر میکرد.

برای بار هزارم صدای زنگ موبایل روی اعصابم خط کشید.

تمام حرصم رو با کشیدن انگشتم روی صفحه لمس موبایل خالی کردم.

-چیه؟

دانلود رمان عاشقانه نوشیدنی تلخ

-کجایی؟

-قبرستون!چه فرقی داره؟

-بیا ببینمت

-هرچی میخوای بگی پشت تلفن بگو حوصله ندارم

-نشنیدی چی گفتم انگار؟

عصبانیتم از خونسردی کلامش به اوج رسید.

فریاد زدم.

اونقدر بلند که ترک برداشتن شیشه های ماشین رو هم حس کردم!

-مصطفی!

خشک گفت:

-زهرمار!

باید باهاش مدارا میکردم وگرنه کوتاه بیا نبود.

آروم تر گفتم:

-حالم خوب نیست

نبود. واقعا حالم خوب نبود. تمام عمرم انقدر حقیر نشده بودم.

-تا بیست دقیقه دیگه اینجا نباشی به ارواح خاک خاله قسم میخورم

اگه دستم بهت برسه از کاری که کردی پشیمونت میکنم!

بغضم رو عاجزانه فرو دادم.

میدونست برام عزیزه!

دانلود رمان جدید نوشیدنی تلخ

میدونست جز اون کسی رو ندارم.

-جون مادر منو قسم نخور این اولدورم بلدورم هارو ببر واسه کسی

که ازت بترسه نه منی که تمام عمرم با این واژه غریبه بودم!

صدای پوزخندش روی اعصابم خط کشید.

-نداشتن ترس به این حال و روز انداختت

-خفه شو!

تماس رو خاتمه دادم و تلفن رو روی صصندلی خالی کنارم پرت کردم. زیر صندلی افتاد و ناله کرد!

پشت پرده ای از اشک به صحنه مقابلم چشم دوختم.

دانلود  زیبای رمان نوشیدنی تلخ

خشکم زده بود.

برف پاک کن ماشین به سرعت با قطرات بارون مبارزه میکرد.

حریف قدرتمندی بود این بارون افسار در رفته!

با قدم های محکم از پله ها پایین اومد و به سمت ماشینش رفت.

چقدر خونسرد بود.

شاید هم خوش حال!

عصبی زبونم رو روی لب های خشکم کشیدم و استارت زدم.

باید از اینجا میرفتم.دانلود رمان نوشیدنی تلخ

قبل از اینکه این قلب لعنتی از خشم فریاد بزنه و سینه ام رو بشکافه. باید میرفتم.

دنده رو محکم جابجا کردم و پام رو روی پدال گاز فشار دادم.

نگاه اخرم رو به تابلوی دفتر خونه انداختم و وارد خیابون اصلی شدم.

اروم باش دختر. مگه همین رو نمیخواستی؟

تموم شد…

نه من این رو نمیخواستم. نه اون و نه جمشید خان حق نداشتن با من این کارو بکنن.

به سرعت…اما با دقت خیابان ها را برای رسیدن به خانه پشت سر گذاشتم.

خانه ای که جز من و تنهایی کسی حق ورود به آن را نداشت!

ماشین را در پارکینگ رها کرد و خسته از حجم کار در طول روز کیفش را روی دوش انداخت و حرکت کرد.

نگهبان ساختمان کنجکاو سرک میکشید و بدنبال بهانه برای باز کردن بحث میگشت.

بی توجه وارد اسانسور شد و سرش را به دیواره آن تکیه داد.

لرزش مجدد تلفن همراهش روی اعصابش خط کشید .

با دیدن نام مصطفی که مدام روشن و خاموش میشد. لب هایش به پوزخند باز شد.

پیشنهاد می شود

رمان دُژَم | khiyal.rad 

 رمان مبارزان عشق جلد دوم | حسنا(هکر قلب

رمان مهرگان (جلد دوم خاتمه بهار) | الیف شریفی