دانلود رمان نیاز عاشقی ⭐️

من نیازم یه دختر معمولی، مثل همه دخترا نه شیطونم نه زبون دراز، نه آرومم نه خجالتی معمولی معمول و زندگیم حماقتای زیادی کردم، حماقتایی که مستقیم تو آینده ام تاثیر گذاشتنخودمو باختم، اسیر غم شدم؛ قضاوت شدم… آبروم؟! آبرویی واسم نموند، دیر فهمیدم که نباید خودمو ببازم، ولی بالاخره تونستم!

چی می گفتم؟! می گفتم عاشق یه پسر شدم که حسی بهم نداره و حتی دوست دخترش اینجاست؟!

بگم عاشق پسری شدم که هیچ وقت عاشق منی که انقد زشتم نمیشه؟! چی می گفتم؟

چشمامو تو حدقه گردوندم.

 بیین این بحثو تمومش کن، من چیزیم نیست.

با گفتن این حرف کیفمو برداشتم واز کلاس بیرون اومدم. خدا خدا می کردم امروزو تیلاو و دوستاش

دم در مدرسه نباشن، اما دنیا کی به کام من بوده که این دومین بارش باشه؟!

از در مدرسه که بیرون اومدم، تیلاو و دوستاش رو روبه روی مدرسه، کنار درختا دیدم.

یه پسر خوشکل بود؛ پوست سفید، موهای لخت سیاه و چشمای تیله ای و ابروی سیاه،

هر کی بود عاشقش می شد. مثل همیشه یه تیپ لش زده بود، مثل پسرای ولگرد کوچه

و خیابون لباس می پوشید و می گشت.

نگامو از روش برداشتم و خواستم بی سر و صدا سوار سرویس بشم که صدای النا، دوست دختر

دانلود رمان نیاز عاشقی

دانلود رمان نیاز عاشقی

 

جدیدشو شنیدم که به دوستش می گفت:((سیما من امروزو با سرویس نمیام،

با تیلاو قرار دارم بعدا خودم برمیگردم؛ هوامو داشته باش!))

با شنیدن این حرف تموم تنم یخ بست و حس کردم زانوهام سست شدن.

توی دلم آشوبی به پا شد که فقط خودم می دونستمو خودم.

مثل همه وقتایی که ناراحت میشم، تنگی نفس میگیرم، راه نفسام بسته شد و چشمام سیاهی می رفت.

دوباره به مدرسه برگشتم و سمت

تو این نه سال آهنگای غمگین دنیام شدن و من با حل شدن تو تک تک کلمه این آهنگا، بغض می کنم و بعد از چند دقیقه اشکام بغضو شکست میدن و شروع به باریدن می کنن.

همیشه با خودم فکر می کنم تموم سهم من از این دنیا، همین اشک و بغضامه؟! یعنی خدا هیچ سهمی تو شادی دنیا واسم نزاشته؟

ولی بعدش عقلم بهم نهیب می زنه و تموم اتفاقات نه سال پیشو تو سرم می کوبه. من الان تو بند حماقتامم، حماقتی که تو عشق تیلاو کردم روزگارمو سیاه کرد.

من زندگیمو با رمانا اشتباه گرفته بودم؛ واقعیت همیشه رسیدن به اون چیزی که می خوای نیست، واقعیت با اون چیزی که تو رمانا می خونی فرق داره.

من فکر می کردم وقتی به عشقم اعتراف کنم، دنیام پر از یه حس شیرین به اسم عشق میشه؛ به عشقم می رسم و دیگه غمی تو دلم نمی مونه، ولی همین حماقتام و بی فکریام باعث نه سال عذاب و دوریم از خانواده ام بود.

خانواده ای که واسم چیزی کم نزاشته بودن، ولی من باعث درد و عذابشون شدم. خیلی دوست داشتم به عقب برگردم، اما این غیر ممکن ترین غیرممکن دنیا بود آبی که ریخته شده رو دیگه هیچ وقت نمی تونی جمع کنی.

عشق، عشق و عشق… یه چیز مسخره، یه واژه سه حرفی که واسه من هر حرفش یه تلخی بود.

تو همون حال و با اون چشمای اشکی خوابم برد.

 

پیشنهاد می شود

 رمان بهار خاکستری | Cãlypso 

رمان سیه چشم | سیده پریا حسینی 

منتشر شده توسط :REZA_M در 480 روز پیش

بازدید :2269 نمایش

برچسب ها :

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

نام رمان:نیاز عاشقی

نویسنده

نویسنده:آمنه آبدار

ژانر

موضوع:عاشقانه ، اجتماعی

طراح

طراح:بهار قربانی

تعداد صفحات

تعداد صفحات:150

اندروید

دانلود فایل apk

پی دی اف

دانلود فایل pdf



دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 6 )


  1. مهدیه گفت:

    رمان نیاز عاشقی عالی بود مختصر و مفید و الکی کش داده نشده بود.
    توصیه میکنم رمان عروس خون بس هم بخونید عالیه

  2. یکتا گفت:

    خیلی خیلی قشنگ و جذاب بود و من از خوندنش خیلی لذت بردم.بی نظیر بود.

  3. فرناز گفت:

    سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده محترم
    کتاب جذابی بود خسته نباشید
    فقط یه سوال، اوایل کتاب گفتین نیاز زشت بوده ولی در ۲۳ سالگی ایشون رو با زیبایی دو چندان، چشمهای آبی و موهای موج دار توصیف فرمودین … علت این تناقض چیه؟

  4. آمنه آبدار گفت:

    سلام، اولین دلیلش این بود که نیاز تو سن بلوغ بود و تو این سن چهره اش با نه سال بعدش فرق می کنه، دومین دلیلشم اعتماد به نفس پایینش بود.

  5. گل گفت:

    سلام واقعا قشنگ بود ارزش خوندن داشت مرسی

  6. مرسده گفت:

    دو تا دختر ۱۵ ساله رو تنها میفرستن زندگی کنن…باشه دو بار