دانلود رمان نیلوفرانه ⭐️

خوشم نیومدبد نبودمعمولی بودخوب بودفوق العاده بود (اولین امتیاز را شما بدهید)
Loading...

ظاهرا که فقط افت فشاره ولی برای اطمینان بیشتر یه چکاپ کامل نوشتم سردرد داره که مسکن تزریق شدهعماد چراغ قوه اش را در آورد پلکهایش را پایین کشید و به آنها نگاه کرد با گوشی اش ضربان قلبش را گوش کرد و نبضش را گرفت عصبی شدی ؟

نیلوفر ساکت شد مادرش ولی جای او گفت : از صبح تاحالا کلش توی

لپ تاپشه داره روی یه تحقیقی که نمی دونم کدوم استادش داده کار

میکنه هر چی میگم یه کم استراحت کن میگه استاده بدعنقه باید سر

وقت آمادش کنم نیلوفر با اعتراض برای ساکت کردن مادرش گفت : ماماااااان

شرمنده رو به عماد کرد : ببخشین دکتر من هیچ وقت نگفتم شما بد

عنقین وااای خاک بر سرم شما استادشین ؟ آخه خیلی جوونین یعنی بهتون

نمیخوره استاد دانشگاه باشین مگه شما چن سالتونه ؟

نیلوفر باز هم با عصبانیت گفت : ماماااان

مسعود و عماد لبخند میزدند : من بیست و نه سالمه

روبه نیلوفرکرد : برای آماده کردن یه تحقیق بی هوش شدی ؟

نیلوفر لبش را به دندان گرفت عماد رو به مسعود و دیگران گفت :

میشه من یه چند دقیقه خصوصی با ایشون صحبت کنم ؟

نیما و مادرش پشت سر مسعود از اتاق خارج شدند

عماد تخت او را به حالت نیمه نشسته در آورد صندلی را روبروی

دانلود رمان نیلوفرانه

دانلود رمان نیلوفرانه

 

تخت قرار داد و رویش نشست کمی به نیلوفر که با انگشت هایش بازی

می کرد خیره شد گفت : خوب تعریف کن

 چیو ؟این حال تو بر اثر خستگی نیست من فرق خستگی و عصبی رو

میدونم نیلوفر گوشه لبش را میجوید عماد کمی دیگر به او نگاه کرد : خانم

صانعی نیلوفر سرش را پایین انداخت : بعضی حرفا و حس ها گفتنی نیستن

 آره خوب بعضی حرفا و حس ها رو با بیهوش شدن و افت فشار

یلوفر توروخدا زودتر بیا میترسم بچم پس بیفته

: هنوز در رو باز نکرده ؟

_ نه از دو شب پیش تا حالا حتماً ضعف هم کرده آخه چهار تا

استخونه جونی هم نداره

 من نمیفهمم این چه جور اعتراضیه آخه ؟

نیلوفر نگاهی به ساعت روی دیوار کرد روی هشت و بیست دقیقه بود

عماد قراره بیاد دنبالم با هم بریم خونه اومد میگم من رو بیاره اونجا

سمیه خانم هق زد : باشه فقط بیا

 گوشیش تو اتاقه ؟

 آره گاهی صدای گریش میاد معلومه که داره با گوشی حرف میزنه

من بهش زنگ میزنم

بعد از آنکه قطع کرد شماره نازنین را گرفت ولی جواب نداد سرش را

میان دست هایش گرفت کار بیمارستان همیشه خسته اش می کرد با

انگشت شصت پشت پلکهایش را مالید

 نبینم عشق دکتر فتحی اسطوره خسته باشه

نیلوفر سرش را بلند کرد و به گلاره که از لای در سرک کشیده بود

نگاه کرد

 بیا تو

 

در حال تایپ در انجمن:

رمان خفته در کالبد‌ها

رمان عشق در ضربات پنالتی

منتشر شده توسط :REZA_M در 544 روز پیش

بازدید :3635 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 5 )


  1. ایدا گفت:

    سلام این رمان بسیار زیبا هست و یک عاشقانه زیبا و آرام رو نشون میده
    ممنون از نویسنده عزیز

  2. صدف گفت:

    رمان خوبی بود، کوتاه بود و داستان سریع پیش میرفت ولی در کل رمان خوبی بود واسه یکبار خوندن

  3. nesa گفت:

    رمان بسیار زیبایی بود، هم پایان خوبی داشت و هم قلم نویسنده عاالی بود.
    موفق باشی عطیه.س

  4. Zahra گفت:

    رمان خوبی بود .