دانلود رمان همخونه شرقی ⭐️

بهار دختری که از هوش استعداد زیادی برخوردار است برای ادامه تحصیل با مشکل روبرو میشود! صدای هق‌هق گریه‌اش را با دستانش خفه میکرد، به دور خود بی هدف و مستاصل میچرخید، صدای پدرش از دیروز هزاران بار، مانند سیلی محکمی به صورتش خورده بود و درد سیلی نخورده تمام وجودش را گرفته بود.

هربارناباورانه از خود میپرسید چرا؟

گرمای تیرماهی بیش از بیش کلافه‌اش میکرد دستی به لبه روسریش کشید و با کینه ای هرچه تمام تر، روسریش را به سمت تخت خواب پرتاب کرد، نفسش تنگ شده بود.

به سمت پنجره بزرگ اتاقش رفت، پیشانیش را روی شیشه گذاشت نفس‌هایش بلند شده بود، احساس خفگی امانش را بریده بود. هوا میخواست، هوای تازه که نجاتش دهد.

دست به سمت دستگیره پنجره برد، پنجره اتاقش را روبه حیاط بزرگ خانه باز کرد بجز صدای گنجیشک‌هایی که روی درختان، جیک‌ جیک می‌کردن هیچ صدایی نمی‌آمد به حیاط سرسبزشان که نگاه کرد زیر لب صلواتی فرستاد؛ نفسی گرفت و به خود امید داد که حتما راه چاره ای هست سرش را به سمت اتاقش برگرداند.

به مدال‌ها و تندیس‌ها و لوح‌های افتخارش خیره ماند، تمامشان حاصل بی خوابی و تلاشش بودند، تمامشان حاصل حمایت بی چون و چرای پدرش بودند و حالا پدرش؟! سریع به سمت میز بزرگ اتاقش رفت، تلفن همراهش را از کنار رایانه اش برداشت؛ سریع شماره حامد را گرفت و چشمانش را بست. در دل خدا را صدا کرد:

– خدایا خواهش میکنم . خدایا کمک!

صدای گرم همیشگی حامد، برق از چشمانش پراند و بلند گفت:

دانلود رمان همخونه شرقی

دانلود رمان همخونه شرقی

 

 

سلام حامد جان

و حامد بدون توجه به صدای لرزان او سرگرم مشتریش بود.

– نه خانم راه نداره. کمتر ازصد تخته فرش اصلا برامون سودی نداره؛ فقط حمالی برامون می‌مونه! ببین خواهر من، بعد از ظهر دارم می‌رم گمرک فرش‌های خودمون رو بفرستم دبی ،حالا نظر خودتونه اگه میتونید برام بیست‌ تای دیگه جور کنید، من در خدمتم! از شماروهم می‌برم، اگر نه که شرمنده!

حامد با کلافگی گفت:

– الو! الو بهار… یک لحظه صبر کن مشتری دارم.

بهار دلش می‌خواست فریاد بزند از این بی تفاوتی حامد، اما طولی نکشید که صدای تمام شدن معامله امد. حامد گوشی تلفنش را محکم در دستانش فشرد. دستانش عرق شرم داشتند؛ چه جوابی می‌توانست به بهار بدهد؟! با لبخندی دروغین گفت:

– الو جونم بهار؟ خوبی!؟

بهار نفس بلندی چاق کرد و سریع گفت:

– چی شد حامد؟ چیکار کردی برام؟ فهمیدی از دیروز تا حالا بابا چِش شده؟! باهاش حرف زدی؟ به مادرِ اختر زنگ زدی؟!

و با بغضی آشکار گفت:

– اصلا چرا هیچکس دیروز از من حمایت نکرد؟!

حامد لبش را به دندان گرفت با شرمندگی گفت

– به جون خودم بهار، همه شوکه شده بودیم. اصلا نفهمیدم بابا چی می‌گه، یعنی محال‌ترین حرف ممکنی که از دهن بابا دراومد، این حرف بود. بخدا آبجی حمید بدتر از من بهم ریخت. خودت دیدی تا گفتم :«بابا چرا؟» کامل آمادگی داشت وگفت: « به والله که هرکدوم روی حرفم حرف بزنید از ارث محرومتون میکنم.» به علی قسم بهار، بخاطر حرفش نترسیدم، فقط شوکه بودم وقتی با حمید از خونه اومدیم بیرون همش می‌گفتیم محاله! امکان نداره همچین حرفی رو بابا بزنه. به هزار جا زنگ زدیم ،مادراختر، آقاجون، عمو رسول، ولی بخدا هیچی دستگیرمون نشد. صبح بابا اومد حجره بحثمون بالا گرفت بخدا که اگه حمید رو بابا پرتم می‌کرد بیرون به جون مامان، پلک نتونستم روی هم بذارم. باورم نمیشه بابا این حکم رو برات بده. تمام زندگیم بهم ریخته، به خدا که بابا یه چیزیش هست.

 

 

رمان های پرمخاطب انجمن یک رمان:

رمان تـازیـانه حیـات | پــردیـس.ک کاربـر انجـمن یکــ رمـان

رمان پسرک بی‌رنگ و رخ | گندم کاربر انجمن یک رمان

رمان یه نفس راحت | saba_a82 کاربر انجمن یه رمان

دانلود رمان در خنکای اردیبهشت

رمان حیثیت

منتشر شده توسط :REZA_M در 81 روز پیش

بازدید :1356 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 9 )


  1. نویسنده گفت:

    سلام خیلی ممنون رمان بسیار زیبایی بود فقط لطفا در ویراستاری املا کلمات را درست نمایید مانند تسلط که در متن اشتباه تایپ شده

  2. سميه هاشمي جزي گفت:

    سلام درود بر شما ممنون از نظر شما

  3. سلام رمان زیبا و جالبی بود. با اینکه داستان در مورد خانواده ای بسیار ثروتمند بود اما بر خلاف خیلی از رمانهای دیگه اصلا اشاره ای به مدل ماشین و … نشده بود (از ماشین های خاص اسم برده نشده بود) و از زیباییهای ظاهری خاص و آرایش های هر روزه و پاساژگردی و …

  4. زهرا گفت:

    من دوست داشتم این کتاب رو.قلم خوبی بود.بدون اغراق های امروزی که توی رمان ها خیلی شایع شده.ممنون از نویسنده

  5. سميه هاشمي جزي گفت:

    ممنون از نگاه زیباتون
    رمان بعدیم این بود زندگی هستش امیدوارم که نظراتتون رو بهم بگین

  6. سميه هاشمي جزي گفت:

    با سلام ممنون از اینکه وقت گذاشتید و خوندین

  7. سمیه هاشمی گفت:

    بسیار زیبا بود نکته های جالب تربیتی داشت واقعا کیف کردم

  8. سميه هاشمي جزي گفت:

    سلام به شما ممنون از نگاه زیبایی شما
    امیدوارم از رمان این بود زندگی هم دیدن کنید

  9. سحر گفت:

    عاای عالی
    دیونه شدن
    خیلی قشنگه
    کلی یاد گرفتم از بهار
    وای عاسقتم