دانلود رمان پرواز برای رهایی

 

دانلود رمان پرواز برای رهایی

 

 

خلاصه:

دانلود رمان پرواز برای رهایی دختری که از تاریکی و اجبار های زندگی اش گریزان است و اما این باید ها و نباید ها هستند که مسیر زندگی اش را مشخص می کنند. دختر قصه من به دنبال خوشبختی می گردد، به دنبال رهایی اما… صدای پای اسب هایی که سم هایشان را بر زمین می کوفتند میان شاخ و برگ درختان بلند قامت می پیچید و به دلهره لونه کرده در وجود سرما زده دخترک می افزود.

پیشنهاد می شود

دانلود رمان اقای هنر پیشه

دانلود رمان بانوی گندم زار

دانلود رمان از قنوت تا غنا

دانلود رمان پرواز برای رهایی

نفس های تند شده اش بودند که از هیجان درونش خبر می دادند.دانلود رمان پرواز برای رهایی

خودش را خم کرد و اسب زیبا و سفید رنگش را نوازشی پر اظطراب کرد.

-تندتر برو آراز، باید بریم.دانلود رمان پرواز برای رهایی

صدای ظریف دخترک وحشت زده با وزش باد همراه شد و ناپدید گشت.

با صدای بلند گلوله ایی که شلیک شد، جیغ خفیفی کشید و بر زمین کوفته شد.

ناله ای از دردی که در سرش پیچید سر داد و

چشمان اشک آلود اش به خونی که از پای اسب وفادارش جاری شده بود خیره ماند،

سر اسبش را در آغوش کشید و نرم نوازش کرد، اشک ریخت

بر این فلاکتی که گرفتارش شده بود.دانلود رمان پرواز برای رهایی

با نزدیک شدن صداها به خودش آمد و اشک ریزان اسبش را رها کرد و شروع به دویدن و دور شدن نمود،

با برخورد دستانش به شاخه های درختان، زخم های سطحی بر روی پوستش می نشست

و سوزش بدی ایجاد می کرد و اشک هایش بودن که با تازیانه زدن به صورتش دردش را باز گو می کردند.

دانلود رمان پرواز برای رهایی

با زخمی شدن پاهای برهنه اش، ناله ایی سرداد و سرعتش کاسته شد،

هق هق جان سوزش جنگل را در بر گرفت.

خود را در آن تاریکی خوف آور میان بوته های بلند مخفی کرد.

دستش را بروی قلب بی قرارش گذاشت و به آرامش دعوتش کرد.

اول شخص:

قلبم آروم نمی گرفت و به شدت خودشو به قفسه سینم می کوبید.

نفس هام طولانی و عمیق تر شده بودند.

با شنیدن صدای یکی از بزرگ های روستا بیشتر خودم رو عقب کشیدم.

-زود این دختره رو پیدا کنید

آبرومان را برد اگه پیدا نشه فردا همه تو ده به سرمون می کوبن.

با لهجه غلیظی که توی صداش بود صحبت می کرد، خب مگه مجبور بود که فارسی صحبت کنه؟

توی اون شرایط هم خندم گرفته بود.

دانلود رمان پرواز برای رهایی

با شنیدن صدای پایی که نزدیکم شد، خندمو قورت دادم و بی اختیار نفسم حبس شد،

صدا هرلحظه نزدیک تر می شد و قلبم بود که برای بیرون امدن و شکافتن سینم، تقلا می کرد.

با کنار رفتن بوته ها با وحشت نگاهم رو به خلیل دوختم و با صدای سلمان وحشتم بیشتر شد.

-خیلیل پیداش کردی پسر؟

 

پیشنهاد می شود

رمان فرزند خاموش | Fatemeh.M 

رمان اسارت مکافات | دیلان شریفی

رمان حد طوفان | ف.سین 

این مطلب را به اشتراک بگذارید