دانلود رمان پریسان ⭐️

رضا ازپشت سر به طرفشان می آمد در حالی که دهانش را به علامت تعجب کج کرده بود و ابرویش رابالا زده بود به آنها نزدیک شد و حالت رسمی به خود گرفت رضا:سلام …. سلام  خانم به سلامتی مثل اینکه حالتون بهتر شده بهاره :بله طوریم نبود فقط ضعف کرده بودم

رد ، سردیش جانش را میبرد به گذشته ها آنجا که شاید هیچ گاه دیگر بازگشتی نداشت .

باد سردی وزید و موهای گندمی آشفته اش را بازی می داد اما او همچنان خیره، از گوشه چشمش اشکی سرازیر در نیمه راه محو شد ،رهایی و سقوط میان گذشته.

آه انروزبهاری زیبابود مثل همه بهارها…،فواره روشن رنگین کمانی ازدل حوض تا ته خورشید کشیده بودصدای جیک جیک گنجشکها لای شاخ و برگ درختان آدم رایاد بازیهای تابستانی می انداخت بوی گلهای معطروچمن آب زده روح آدم راتازه می کرد استخرآب گوشه ای ازباغ که دورتادورش چمن زاری بودسبز وخرم که جان میداد برا ی گلف بازی میز و صندلی چهار نفره ای در کنار استخر سفیدیش را به رخ همه ی کم رنگها می کشید گلدانی پر از گلهای تازه چیده شده روی میز لبخندزنان همراه با نسیم بهاری می رقصید ند

آرش با گوشی همراهش ور میرفت شماره ای را می گرفت و فوری رد تماس می کرد رضا مثل بچه ها با اشتها آب پرتقال و کیکش را می خورد

آرش : میگم تو این همه عمر کردی تا حالا آب پرتقال کیک نخوردی؟

رضا کیکش را با اکراه از دهانش که پر بود بیرون کشید و گفت :چیه حسودیت میشه من اینقدر اشتهام خوبه؟

آرش: اشتها چیه دیگه ترو خدا بیا زنگ بزن به این مرادی جبران میکنم

رضا صدایش را عوض کرد و صورتش را کج و کوله کرد و گفت:جبران میکنی نه بابا

آرش: چقدر بی مزه شدی امروز می خوام یه زنگ بزنی نگفتم که موشک هوا کنی

رضا: کاش موشک بود پسر دیونه این آقای مرادی زیر بار نمره دادن نمیره در ضمن نمره واسه خودته خودت بگیرش

آرش:خیلی نا مردی

رضا:نا مردم دوست دارم تو که مردی زنگ بزن

آرش :می زنم بهم نمره هم میده از یاد آوری هم که بهش کردم خوشحال میشه

دانلود رمان پریسان

دانلود رمان پریسان

 

رضا:ها ها ها کی تا حالا خدا وکیلی این استاده تا حاا اصلا تو رو سر کلاس ندیده بی چاره ااگه سر کلاسش ادای صدای بی ریختتو در نمی آوردم که بیچاره تر ازاینی که هستی میشدی با اون همه غیبت

آرش:یه کاری می کنم بهم نمره بده حالا می بینی

رضا:اینقدر زحمت نکش نمی ده می دونی الان چی میگه ؟رضا خودش را رو ی صندلی جابجلا کرد و صدایش را کلفت کرد و گفت:من نمره ی مفت به کسی نمی دم فهمیدی پسر هی نفهم

آرش:چه استاد بی تربیتی

رضا:اصلا هم بیتر بیت نیست خیلییم با حال و با مرامه

آرش :خوب پس بهش زنگ بزن

رضا:آرش میدونی بهت یه مقدار شک داشتم که تو یه چیزی به نام عقل توی کلت باشه اما الان مطمئنم 

آرش :اصلا نخواستم الان خودم زنگ می زنم

رضا: پس زنگ بزن

آرش :خیله خوب می زنم

رضا:بله آقای مهندس گفته بودن

بهاری با نگاهی پرسشگرانه پرسید:مهندس؟

رضا:با آرش هستم تشخیص داده بودند

آرش سرش را پایین انداخت و سرش را تکان داد بهاره خطاب به آرش ادامه داد:بازم

ازتون تشکر میکنم دیگه مزاحمتون نمیشم خداحافظ

آرش:خداحافظ {با لحنی خیلی آرام}

رضا و آرش به بهاره نگاه میکردند که خیلی سریع از آنها دور میشد

رضا دستش را در جیب گذاشت و ژستی به خود گرفت و

گفت:خانم اومده بود ن تشکر کنن؟

آرش:زر زر نکن آقا

رضا:خب باشه،چرا میزنی…میگم خدایی راست شو بگو ازش خوشت اومده نه؟

آرش:بس کن این چه حرفی میزنی

رضا:بی معرفتی نکن دیگه،دیدم چطور میخش بودی

آرش:خوب وقتی یکی باهات حرف میزنه مجبوری تو صورتش نگاه کنی ببینم

 

پیشنهاد می شود 

رمان جام غرور | گندم

 رمان آپاندیس | بهار قربانی

منتشر شده توسط :REZA_M در 204 روز پیش

بازدید :1198 نمایش

برچسب ها : , , , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

نام رمان:پریسان

نویسنده

نویسنده:سارا جابری

ژانر

موضوع:عاشقانه ، اجتماعی

طراح

طراح:kimiya.a

تعداد صفحات

تعداد صفحات:300