دانلود رمان پریسان

 

دانلود رمان پریسان

 

 

خلاصه:

دانلود رمان پریسان رضا ازپشت سر به طرفشان می آمد در حالی که دهانش را به علامت تعجب کج کرده بود و ابرویش رابالا زده بود به آنها نزدیک شد و حالت رسمی به خود گرفت رضا:سلام …. سلام  خانم به سلامتی مثل اینکه حالتون بهتر شده بهاره :بله طوریم نبود فقط ضعف کرده بودم

رمان های دیگر ما:

رضا:بله آقای مهندس گفته بودن

بهاری با نگاهی پرسشگرانه پرسید:مهندس؟

رضا:با آرش هستم تشخیص داده بودند

آرش سرش را پایین انداخت و سرش را تکان داد بهاره خطاب به آرش ادامه داد:بازم

ازتون تشکر میکنم دیگه مزاحمتون نمیشم خداحافظ

آرش:خداحافظ {با لحنی خیلی آرام}

رضا و آرش به بهاره نگاه میکردند که خیلی سریع از آنها دور میشد

رضا دستش را در جیب گذاشت و ژستی به خود گرفت و

گفت:خانم اومده بود ن تشکر کنن؟

آرش:زر زر نکن آقا

رضا:خب باشه،چرا میزنی…میگم خدایی راست شو بگو ازش خوشت اومده نه؟

آرش:بس کن این چه حرفی میزنی

رضا:بی معرفتی نکن دیگه،دیدم چطور میخش بودی

آرش:خوب وقتی یکی باهات حرف میزنه مجبوری تو صورتش نگاه کنی ببینم

نکنه تو چشمات را میبندی؟

رضا:آره مخصوص با نامحرم که حرف میزنم

آرش:خر خودتی اینقدر نامحرم نامحرم نکن برو تا گندت در نیومده برو…

رضا لبخندی زد و گفت :اصلا بی خیال ولی خدا وکیلی میخش بودی

آرش باز سرش را تکان داد و با صدای بلند گفت: باشه تو راست میگی ول میکنی

رضا لبخند پیروزمندانه ای روی لبانش نشست و گفت:حالا بریم کلاس

آرش:حالش را ندارم

رضا :نگفتم یه خبرای عشقی هست ادما همین جوری عاشق میشن

نشنیدی تا حالا …جناب یخچال

آرش:ای بابا بی خیال شو تو چقدر گیری پسر

رضا خنده ی بلندی سر داد دستش را دور گردن آرش گره کرد و گفت :تهش

به خودم می گی مطمئنم

 

پیشنهاد می شود 

رمان جام غرور | گندم

 رمان آپاندیس | بهار قربانی

 رمان دَردْمآن | افسانه نوروزی

این مطلب را به اشتراک بگذارید