دانلود رمان چشمهایت

 

400 9 - دانلود رمان چشمهایت

 

خلاصه:

دانلود رمان چشمهایت بی فایده بود…از زل زدن به بوم دست کشیدم وبه کنار پنجره رفتم…همون نیمه باز بودنشم میتونست بوی خاک بارون خورده رو به مشامم برسونه…باحسرت به قطره های ریزبارون که با سرکشی تمام به پنجره برخورد میکردن خیره شدم…اهی که کشیدم بخار محوی روی شیشه شدصدای داد بهنام تپش قلبموبالامی برد…انگشتمو بالا آووردم ویه قلب روی بخار کشیدم…بی اختیار لبخندی روی لبام اومد…شاید بهتربود یه تیرم وسطش میزدم…سرمای شیشه به انگشتام سرایت کرد

پیشنهاد می شود

دانلود رمان مردی حکم می دهد

 

بازم صدای بلند بهنام…صدای نازک مامان که بالحن جیغ مانندی میگفت:

عجبه نیم ساعت دست از کثافت کاریات برداشتی…مگه به خاطربهاراین

دوروبرپیدات شه…سه ماهه خبری ازت نیس…کدوم گوری هستی؟

بهنام – چقد باید بگم خوشم نمیاد سیم جیمم کنی…

مامان – من مادرتم بهنام…کمترین حقم اینه بدونم بچه ام داره چه غلطی میکنه

صداش ضعیفترشده بود…این روزها کمترمی تونست دادوبیداد کنه

مسببش من بودم

هواروبه تاریکی بودوتصویرم توی شیشه منعکس میشد. به گودی زیرچشمام دستی کشیدم

صدای آرامبخش بابامثل همیشه بحثشونوتموم کرد

بابا – بروبالاباباجان حتما بهاربیدارشده

بعدم صدای قدم های پرعجله ومحکم بهنام که هرلحظه نزدیکترمیشد.مثل همیشه بدون در زدن دروبازکرد.

لبخندی محورولبام نشست،بدجوری دلتنگش بودم بااین حال نخواستم روموبرگردونم.

هم شونه ام ایستاد…تصویرش روی شیشه به خوبی معلوم بود…یادروزایی افتادم که

ازسروکولش بالا میرفتم وچقد اون روزای دور رو دوست داشتم. 

به چشمام خیره شدم …خسته ترازهمیشه بودم ،انگار فکربه گذشته هم برای من تحلیل انرژی بود.

باصدایی که به خاطردادوبیدادکمی دورگه شده بود گفت:چطوری نیم وجبی؟

-خوبم.

بهنام – بعد سه ماه حقم نیس اینطوری استقبال کنی…

سرموبه سمتش گردوندم اونم نگاهشوازپنجره گرفت وبه چشمام خیره شد. برق چشماش

نشون ازفشاری بود که به خودش میاره. آروم دستای سردموآووردم بالاودور گردنش حلقه کردم

…سخت بود آخه قد من تاروی سینه اش هم نمیشد اما این 

 

پیشنهاد می شود

رمان روزگاری در مستعمره | Mahsa.s.x کاربر انجمن یک‌ رمان

 

دانلود رمان