دانلود رمان چشمهایت

 

دانلود رمان چشمهایت

 

خلاصه:

دانلود رمان چشمهایت بي فايده بود…از زل زدن به بوم دست کشيدم وبه کنار پنجره رفتم…همون نيمه باز بودنشم ميتونست بوي خاک بارون خورده رو به مشامم برسونه…باحسرت به قطره هاي ريزبارون که با سرکشي تمام به پنجره برخورد ميکردن خيره شدم…اهي که کشيدم بخار محوي روي شيشه شدصداي داد بهنام تپش قلبموبالامي برد…انگشتمو بالا آووردم ويه قلب روي بخار کشيدم…بي اختيار لبخندي روي لبام اومد…شايد بهتربود يه تيرم وسطش ميزدم…سرماي شيشه به انگشتام سرايت کرد

پیشنهاد می شود

دانلود رمان مردی حکم می دهد

 

بازم صداي بلند بهنام…صداي نازک مامان که بالحن جيغ مانندي ميگفت:

عجبه نيم ساعت دست از کثافت کاريات برداشتي…مگه به خاطربهاراين

دوروبرپيدات شه…سه ماهه خبري ازت نيس…کدوم گوري هستي؟

بهنام – چقد بايد بگم خوشم نمياد سيم جيمم کني…

مامان – من مادرتم بهنام…کمترين حقم اينه بدونم بچه ام داره چه غلطي ميکنه

صداش ضعيفترشده بود…اين روزها کمترمي تونست دادوبيداد کنه

مسببش من بودم

هواروبه تاريکي بودوتصويرم توي شيشه منعکس ميشد. به گودي زيرچشمام دستي کشيدم

صداي آرامبخش بابامثل هميشه بحثشونوتموم کرد

بابا – بروبالاباباجان حتما بهاربيدارشده

بعدم صداي قدم هاي پرعجله ومحکم بهنام که هرلحظه نزديکترميشد.مثل هميشه بدون در زدن دروبازکرد.

لبخندي محورولبام نشست،بدجوري دلتنگش بودم بااين حال نخواستم روموبرگردونم.

هم شونه ام ايستاد…تصويرش روي شيشه به خوبي معلوم بود…يادروزايي افتادم که

ازسروکولش بالا ميرفتم وچقد اون روزاي دور رو دوست داشتم. 

به چشمام خيره شدم …خسته ترازهميشه بودم ،انگار فکربه گذشته هم براي من تحليل انرژي بود.

باصدايي که به خاطردادوبيدادکمي دورگه شده بود گفت:چطوري نيم وجبي؟

-خوبم.

بهنام – بعد سه ماه حقم نيس اينطوري استقبال کني…

سرموبه سمتش گردوندم اونم نگاهشوازپنجره گرفت وبه چشمام خيره شد. برق چشماش

نشون ازفشاري بود که به خودش مياره. آروم دستاي سردموآووردم بالاودور گردنش حلقه کردم

…سخت بود آخه قد من تاروي سينه اش هم نميشد اما اين 

 

پیشنهاد می شود

رمان روزگاری در مستعمره | Mahsa.s.x کاربر انجمن یک‌ رمان

 

رمان های پربازدید