دانلود رمان کوتاه ارنیکا ⭐️

1 vote, average: 1,00 out of 51 vote, average: 1,00 out of 51 vote, average: 1,00 out of 51 vote, average: 1,00 out of 51 vote, average: 1,00 out of 5 (1 کل رای ها )
Loading...

خلاصه:

دانلود رمان ارنیکا این داستان در مورد دختری به نام ارنیکا است که تو زندگیش خیلی سخت می‌کشه و از بچگی که پدرشو از دست میده مجبور میشه که با مادرش به سختی کار بکنه. ارنیکا عاشق درس خوندنه ولی به خاطر مشکلات زندگیش نمی‌تونه درس بخونه. بنابراین دیپلمشو می‌گیره و دیگه ادامه نمیده، زندگی ارنیکا به همین روال می‌گذره تا اینکه روزی که قراره سرنوشت ارنیکا عوض بشه فرا می‌رسه، زندگی ارنیکا با یه مسابقه عوض میشه و… .

این داستان شامل چهار فصل میشه که در هر فصل یه اتفاق متفاوت و جذابی از زندگی ارنیکا پرداخته شده است.

توصیه می‌کنم حتما بخونید… .

سخن نویسنده: این کتاب رو هدیه می‌کنم به تمام هستیم مادرم.

مقدمه: همیشه توی زندگی همه‌ی ما آدم‌ها یه مشکلاتی هست که باید ایستاد و مبارزه کرد. نباید تسلیم بشی و جا بزنی، اگه تسلیم بشی یعنی باختی به خودت، به زندگی، به دنیا، به همه چی و همه‌کس، باید بلند شی با تمام دردی که تو سینه‌ات نهفته لبخند بزنی و برای رسیدن به چیزی که می‌خوای تلاش کنی.

***

نگاهی به دست‌های چروکیده و سفیدش کردم و با نوازش دستانش رو در دستانم گرفتم. با تمام وجود لمسش کردم، بوسه‌ای بر دستانش زدم بغض بدی گلویم رو فشرد. از همه چیزش برایم گذشت تا آرام باشم. موهایش سپید و دستانش چروکیده شد تا خم به ابرویم نیاید. عاشقانه نگاهم کرد و نهایت عشقش را به من هدیه کرد تا محتاج عشق دیگری نشوم. از خوشی‌هایش گذشت تا

دانلود رمان کوتاه ارنیکا

دانلود رمان کوتاه ارنیکا

 

دانلود رمان عاشقانه خوش باشم. عاشقانه نگاهم می‌کرد و لبخند شیرینش وجودم را آرام کرد. مرا برای لحظه‌ای از مشکلات دور کرد. او دار و ندارش را به پایم ریخت. وقتی پدرم مرد و برای همیشه ما رو ترک کرد. مادرم شد تمام هستی من، حالا او هم مادر بود و هم پدر، ما خانواده فقیری بودیم و مادرم مجبور بود شبانه‌روز کار کند تا بتواند خرج و مخارج من را تأمین کند. تا من بتوانم درس بخوانم اما نشد. انگار قرار نبود ما رنگ خوشبختی ببینیم. من همیشه تو بچگیم دوست داشتم مهندس بشوم و یک خانه قشنگ واسه خودم و و مامان و بابام بسازم، رویای کوچکم بود. آخر ما خانه قدیمی و کوچکی زندگی می‌کردیم. پدرم درآمد خوبی نداشت و ما زندگی سختی داشتیم. درست ۱۸ سالم بود که مامانم دچار بیماری قلبی شد و کمردرد هم به خاطر کار زیاد سراغش آمد و من مجبور بودم کار کنم. نتوانستم درس بخونم با اینکه عاشق درس خواندن بودم اما نشد که نشد و کار کردم از گل فروختن تو چهارراه‌ها گرفته تا کار خانه این و آن. همیشه امید داشتم و دارم. من با تمام مشکلاتی که دارم، خدایی دارم که مراقب من و مادرم هست و من آرامم با تمام ناآرامی‌هایم.

تا الان که ۲۰ سالم شده من کار کردم و جان کندم برای اینکه بتوانم داروهای مادرم رو بخرم. دلم می‌خواست تا آخر عمرم فقط نگاهش کنم. مادرم که چشم ازم برنمی‌داشت با مهربانی بهم گفت:

– ارنیکا جان مادر، می‌دونی از کِی اینجا نشستی منو نگاه می‌کنی؟ گلم مگه نمی‌خوای سر کار بری؟

من با لبخند گفتم:

– چرا مادرم، چرا تاج سرم میرم. آخه مگه آدم از نگاه کردن به شما سیر میشه مگه؟

لبخند شیرینش قلبم را نوازش داد:

– خیلی خب حالا بلبل‌زبونی نکن. برو تا دیرت نشده خدا پشت و پناهت.

– چشم مراقب خودتون باشید فعلاً خداحافظ.

 

 

رمان های توصیه شده :

دانلود رمان دزد و پلیس بازی عاشقانه

دانلود رمان آوای جنون

دانلود رمان حافظه شخصی

رمان مودیت | زهرا صالحی

رمان آخرین اَشوزُشت | مبینا قریشی

منتشر شده توسط :REZA_M در 20 روز پیش

بازدید :1338 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 1 )


  1. پریساسبحانی گفت:

    سلام من نویسنده رمان ارنیکا هستم این اولین رمان بنده هست خوشحال میشم انتقاد و نظری دارید حتما بگید. ممنونم ازتون .