دانلود رمان کی فکرش رو می کرد

 

دانلود رمان کی فکرش رو می کرد

 

 

خلاصه:

دانلود رمان کی فکرش رو می کرد در مورد این دختر و پسره که رو به روی هم قرار میگیرن ! دختر و پسری که با روش خودشون با مشکلاتشون مبارزه میکنن، این داستان قراره عشق و احساسو محک بزنه. قراره دختر قصه رو عوض کنه، قراره پسر قصه رو مرد کنه خداییش ما اصلا چه فکری کردیم که اون خونه به اون بزرگی رو ول کردیم اومدیم تو این قوطی کبریت من هنوز نمیدونم

رمان هاثی دیگر ما:

همیشه از آپارتمان بدم میومده به دودلیل یکیش این که باید آروم بری آروم بیای

و جیکم نزنی ،دوم به خاطر آسانسورش بود که باید سه ساعت وایسی تا بیاد 

وای مثل این که بالاخره آسانسور اومد شیطونه داشت میگفت

بزنه به مخم ۸ طبقه رو با پله برم یه بارم مخم معیوب شد

۸طبقه رو با پله رفتم فقط تا دو هفته نمیتونستم درست راه برم!!!!!!!!!!

در آسانسور رو که باز کردم چشمم افتاد به یه جفت کفش سرم رو که بلند کردم

خیره شدم به دو تا چشم آبی رنگ خیلی خاصی داشت آبی تیره بود

از اون بد تر برق چشما بود که آدم رو میگرفت کلا این اکتشافات

من به ثانیه نکشید می خواستم بگم بیا برو دیگه که گفت:

-ببخشید

رمان کی فکرش رو می کرد

تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم وایسادم جلوی راهش تازه میگم بیا برو دیگه لبم رو گاز گرفتم

و رفتم کنار اومد رد شد ورفت از پشت سر داشتم نگاش میکردم قدی بلند داشت

و چهارشونه بود موهای مشکی پرپشت داشت از جلوی چشمم که دور شد

رفتم تو آسانسور و دیگه هم بهش فکر نکردم مگه من بیکارم که به این چیزا فکر کنم

رسیدم در خونه تازه یادم اومد که کلید ندارم دستم رو گذاشتم رو زنگ که صدای مامان بلند شد که می گفت:

-چه خبرته

در رو که باز کرد گفتم

-سلام مامان گل خودم

-زیاد خودت رو لوس نکن بیا تو

خندیدم و رفتم تو با خودم گفتم الان مثل همه ی داستانا بوی قرمه سبزی

همه ی خونه رو برداشته ولی هرچی بود کردم هیچ بویی به مشامم نخورد گفتم:

-مامان ناهار چی داریم؟؟

-هیچی!!!

-یعنی چی هیچی من گمشمه

-یعنی تازه می خوام غذا درست کنم

همونطور که داشتم تکه خیاری از توی ظرف سالاد روی میز بر میداشتم گفتم:

-آهان اونوقت چی می خوای درست کنی؟؟؟

مامان زد پشت دستم وگفت

-نسیم صد دفعه بهت گفتم بادست نشسته چیزی نخور!!!!!می خوام پلو لوبیا درست کنم

پشت دستم رو مالیدم و گفتم:

-اه مامان کمبود غذا داریم؟؟؟؟؟

-همینه که هست

مامان رو خیلی دوست داشتم به جز غذا درست کردنش رو که اصلا به

علایق من توجه نمیکرد همونطور که به سمت اتاقم میرفتم گفتم

-من میرم بخوابم

-مگه گشنت نبود؟؟؟؟

-نه دیگه شما که اصلا به این فکر نمی کنی که من از صبح تا حالا داشتم

کیلو کیلو علم و دانش جمع آوری می کردم

 

پیشنهاد می شود

رمان شکلات ۷۰ درصد | malikaaraghi

رمان قشنگ ترین رویداد | idorsa 

رمان معراج آغوشت | fati_D

این مطلب را به اشتراک بگذارید