خلاصه:
رمان انقضای عشقمان، سوت شروع، زمانی زده میشه که آزمایش لیام چیزی رو اثبات میکنه که نباید بکنه!
از تمام افراد خونوادهش از جمله عشق بچگیش طرد میشه و با شخصی آشنا میشه که نباید بشه!
حالا تمام این نبایدها بعد هشت سال چهره واقعی خودشون رو نشون میدن. چهرهای که باعث میشه لیام و لیدا وارد ماجرایی که ریشهش قدمت چندین ساله داره، بشن.
رمان انقضای عشقمان

مقدمه:
خواستم مهر احساسم را به پاهایت زنم، نروی؛ ولی… .
گفتم: تنهایم مگذار عشق.
گفتی: تنهایی جوابت شد.
گفتم: بیتو چه کنم یارا؟
گفتی: به غمت باش، زندگی!
پوزخندی برفت بر لبانم… زندگی؟!
من بیعشقت، مجنونم بدون لیلیش، فرهادم بدون شیرینش!
مگر بیعشق میشود زندگی کرد؟ زندگی ساخت؟
***
یکی از مردها با صدای زمختش گفت:
– تا دیر نشده حرف خانوم رو اجرا کنین.
یکیشون اسلحهش رو سمت شیدا گرفت که شیدا، ماتمزده حرفهایی رو زیر لب زمزمه میکرد که شک داشتم خودش هم فهمیده باشه چی میگه.
ماشه رو کشید و شیدا با جیغ، دستهاش رو سپر صورتش کرد؛ ولی تیر به جای اصابت با شیدا، به فرود برخورد کرد. چون فرود دقیقاً سر صحنه خودش رو جلوی شیدا پرت کرد و تیر به سمت پهلوش اصابت کرد.
لیام داد زد:
– فرود!
اما فرود بیهوش شده بود. من ماتمزده به فرود نگاه میکردم و شیدا روی زمین نشست.
با گریه گفت:
– فرود، فرود چرا این کارو کردی؟ فرود!
سمت مردها جیغ زد.
– حیوونهای آشغال!
مرد: ببند دهنتو! الآن نوبت تو یکیه.
من و شیدا جیغ کشیدیم و چشم بستیم که صدای شلیک بلند شد. از خودم هیچ دردی احساس نکردم و زودی اولین نفر سمت لیام سر چرخوندم که دیدم اون هم کز کرده، حالش خوبه و فقط شیدا موند.
با بغض و هول و ولا سمت شیدا چرخیدم که نفسم آزاد شد. اون هم خداروشکر خوب بود. پس صدای شلیک واسه چی بود؟
***
با غرغرهای شیدا، پوفی کشیدم و خوابآلود چشمهام رو باز کردم.
– همه اهل محل جمع شدن، اونوقت خانوم گرفته کپه نازنینش رو گذاشته.
پشت چشمی نازک کردم و با موهای افشون و پریشونم روی تختم نشستم. خمیازهای صدادار کشیدم و گفتم:
– خیله خب تو هم. بابا دیشب تا سه شب داشتم قسمت آخر فیلمم رو میدیدم.
چشم غرهای رفت و گفت:
– خاله نسترن گفت بیدارت کنم. بیچاره اون که تو میخوای بشی عروسش!
کش و قوسی به بدنم دادم و از روی تخت کوچیکم بلند شدم. سمت روشویی که بیرون از اتاقم بود رفتم و شیدا هم صداش رو پس کلهش گذاشت و گفت:
– من میرم بیرون، بیایها!
حرفی نزدم و داخل روشویی شدم. مسواک و کارهای اولیه رو که انجام دادم، سمت کمد لباسهام رفتم که کشویی بود.
از داخل کشو لباسهام رو روی میز کمد که آینهای هم مقابلش به دیوار چسبیده بود و لوازم آرایشیم روش قرار داشت، گذاشتم.
لباسم رو تعویض کردم و یک آرایش ملیح که اصلاً معلوم نمیشد آرایشی کرده باشم، روی صورتم نشوندم و با شالی که روی سرم انداختم، به حیاط رفتم.
