رمان پرتوی ماه

معرفی رمان:

رمان پرتوی ماه_ریشه‌های سمی جنایت، بوی گس تعفن بر در و دیوار شهر جاری است. شعله‌های انتقام بی‌امان زبانه می‌کشند. در این مسیر پرتلاطم، وجود زخم خورده‌‌ای، تمام دردهایش را قصاص می‌کند. در وانفسای مرگ، در شبی که بوی خون می‌دهد ماه پرتو می‌افکند. حصارها از هم گسسته می‌شود و آواره‌های جاری‌اش التیامی بر زخم‌ها می‌شود. باری دیگر عشق جان می‌گیرد.

پرتوی ماه

IMG 20211225 191418 018 1

قسمتی از رمان:

در ماشین را محکم بهم می‌کوبد، دستی به پالتوی مشکی بلندش کشیده و جمعیت جمع شده زیر پل که سرباز‌ها قصد متفرق کردنشان را دارند، از نظر می‌گذراند.

از لای نوارهای زردرنگ که رویشان علامت خطر هک شده عبور می‌کند. سربازی که او را نمی‌شناسد با بدخلقی خطابش قرار می‌دهد:

– هی آقا کجا؟ مگه نمی‌بینی ورود ممنوعه؟

با صورتی برزخی به سمت آن سرباز تازه خدمت برمی‌گردد، قد بلندش روی او سایه می‌افکند و چشم‌های سبزش که رگه‌هایی از سرخی دارد، او را ترسناک‌تر جلوه می‌دهد. کارت شناسایی‌اش را از جیب تنگ شلوارش بیرون می‌کشد و با غیظ رو بهش می‌گوید:

– سرگرد مهرپرور هستم!

سرباز بیچاره که سیبیل‌های تازه سبز شده‌اش نشان از سن کمش دارد و سر کچلش مزید بر علت است، با رنگی پریده احترام گذاشته و مشغول عذرخواهی می‌شود.

تیرداد زیر لب غرولند می‌کند، یک تای ابروی مشکی‌اش را بالا داده و بی‌تفاوت از کنارش عبور می‌کند. با چشم خانه‌هایی که با فاصله‌ی زیاد و پراکنده از پل مخروبه قرار دارند را از نظر می‌گذراند. بعید می‌داند دوربین مداربسته‌ای در آن مکان پرت وجود داشته باشد؛ پس همین اول بررسی دوربین‌ها از چک لیستش حذف می‌شود. علی با دیدنش شتابان به سمتش می‌آید. برخلاف همیشه لحن سرخوشش را ندارد و با لحن جدی کمیابش به حرف می‌آید:

– چرا انقدر دیر کردی؟ خوبه‌ پشت تلفن گفتم باید خودت بیای با چشم‌های خودت ببینی!

دور مردمک‌های مشکی‌اش حسابی قرمز شده و این نشان از بی‌خوابی‌اش می‌دهد. تیرداد کلافه از همهمه‌ی مردم جمع شده که هر لحظه صدایشان بالاتر می‌رود، دکمه‌ی اول پیراهنش را باز کرده و با لحن نه چندان آرامی می‌گوید:

– بس کن سروان اینجا وقت این حرفاست؟ گزارشت رو بده!

با این لحن دستوری تیرداد خودش را جمع و جور کرده و با جدیت مشغول توضیح می‌شود:

– ساعت دو بامداد توی این ناحیه یه جنازه پیدا میشه و محلی‌ها هم به پلیس گزارش میدن!

به‌خاطر کم‌خوابی سردرد بدی گریبان‌گیرش شده، با دست پیشانی‌ دردمندش را فشار داده و بی‌حوصله میان حرفش می‌پرد:

– خب این ربطش به بخش ما چیه؟ چرا خودشون رسیدگی نکردن و به اداره ما خبر دادن؟!

هردو به سمت جنازه می‌روند. تمام مدت سعی می‌کند تا حد امکان پایش را روی خون پخش شده روی آسفالت نگذارد و همزمان به علی گوش می‌سپارد.

– خب این یک قتل ساده نیست!

بالای سر جنازه که ملافه‌ای سفیدرنگ رویش کشیده شده می‌رسند. دکتر سمیعی با دقت زیاد که حاصل از سال‌ها تجربه‌اش است، جنازه را مورد موشکافی قرار داده. با دیدنشان از جا بلند می‌شود و تیرداد از نظرش می‌گذرد که قوز کمرش از قبل هم بیشتر شده است. درحالی‌که موهای سفیدرنگش را پس می‌زند به حرف می‌آید:

– سلام سرگرد اتفاقاً به موقع اومدی.

– خب دکتر چه اتفاقی افتاده؟ چطوری به قتل رسیده؟

عینک ته استکانی‌اش را از روی چشم برمی‌دارد و همین باعث می‌شود چشم‌های میشی‌اش ریزتر از قبل به‌نظر برسند.

– باید به پزشکی قانونی منتقل بشه تا بتونم به‌طور قطع نظرمو بدم، اما فکر می‌کنم قبل از این‌که از شدت ضرب و شتم و جراحت بمیره مواد مسموم مصرف کرده!

با این حرف دکتر سریع ملافه را کنار کشیده و کمی به سمتش خم می‌شود، صورت غرق در خون و زخمی مرد حتی ذره‌ای اخم در پیشانی‌اش نمی‌نشاند. اما از بوی تعفن ناخداگاه به سرفه می‌افتد. زیر لب زمزمه می‌کند:

– سوختگی سیگار درست وسط پیشونی!

علی که صدایش را شنیده، کنار جنازه زانو می‌زند، عجیب است که هنگام کار برای اویی که همیشه وسواس دارد، خاکی شدن شلوار مشکی مارکش اهمیتی ندارد.

– دقیقاً شبیه پنج‌تا قتل اخیر این سوختگی مشابه درست وسط پیشونی و… .

مچ کلفت مرد را در دست می‌گیرد:

– این خالکوبی!

تیرداد با چشم‌های ریز شده به شکل عجیب خالکوبی عنکبوت حک شده روی مچ دست راست مرد خیره می‌شود‌. مشابه این خالکوبی را در پنج قتل اخیر دیده، اما این یکی متفاوت‌تر از آن‌ها است. این را به راحتی از حالت مارپیچی عنکبوت می‌توان فهمید. از جا برخاسته و با جنگل چشم‌های سبزرنگش به دکتر خیره می‌شود.

– دکتر من یه گزارش کامل از شما

می‌خوام.

دکتر سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داده و با گفتن «حتماً» مشغول کارش می‌شود. با قدم‌های بلند از جنازه دور شده و با جدیت همیشگی‌اش علی را مورد خطاب قرار می‌دهد:

– به بچه‌ها بگو هیچ سرنخی رو از دست ندن… داریم به هدف نزدیک می‌شیم!

3.4/5 - (11 امتیاز)

منتشر شده توسط :Roshanak در 148 روز پیش

بازدید :4249 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

پرتوی ماه

نویسنده

آتنا سرلک

ژانر

عاشقانه، پلیسی

طراح

پریسا رحیمی

تعداد صفحات

488

منبع

یک رمان

پی دی اف

دانلود فایل pdf



افزودن نظر