نالههای شبانهی مجنون
مقدمه:
شب است و نسیمی خنک،
بیوقفه
میان شاخه مجنون
میدود هر سو
کنار تکدرخت عاشق،
من
نشستهام، خیال میسازم
زِ عشق و
هر چه به او مربوط است
افسانههای دروغ و
محال میسازم.
مجموعه شعر نالههای شبانهی مجنون

***
در کنج قلبت مینشینم من شبانه
گویم ز تو افسانههایی بینشانه
گرچه برایت نامههایی مینویسم
رد میکنی هر نامهای را بیبهانه
باشد! نگیر از من سراغی هم تو روزی
من باز هم، گویم ز رویت شاعرانه
دیوانه خوانندم جهانی هم چو مجنون
گردم به گردت همچنان من عاشقانه
گویی چرا م**س.ت تو گشتم اینچنان من
نازی تو داری و چه نازی، دلبرانه
***
ای عشق! من را دربهدر کردی
هر شب مرا افسردهتر کردی
از عالمی بیرون شدم، آندم
هرچه که رشتم، بیثمر کردی
آخر بگو از من چه میخواهی؟
گوشم ز نجوایت تو کر کردی
گفتند چون خونی به رگهایم
اما مرا خون بر جگر کردی
روزی مرا راندی ز خود، یکروز
شبهای تارم را سحر کردی
گفتی که میآیی شبی، اما
هربار من را دستبهسر کردی
دردا که محتاجم به تو هر دم
با آنکه عمرم را هدر کردی!
