داستان کوتاه دیوانه

 

داستان کوتاه دیوانه

 

خلاصه:

داستان کوتاه دیوانه   در باز میشود و با باز شدن در،دستانم که مشغول مرتب کردن کتاب ها هستند، از حرکت میایستند. باز هم روتین وار، آن عطر شیرین حریصانه فضای مغازه را پر میکند. ناخودآگاه نفس عمیقی میکشم و ریه هایم را پر از بوی عطر میکنم و باز با صدای این پاشنه های یک جفت کفشی که به سراغم میآیند، نفس کم میآورم. باز هم قلبم به قفسه ی سینه ام میکوبد و میخواهد قفسه ی سینه ام را شکافت دهد. صدایش را که به گوش میشنوم، هول و

داستان کوتاه ” دیوانه” نویسنده: آیدا میرمحمدی

دستپاچه به سمتم بر میگردم. انگار آن چشم های سبز رنگش قلبم را

در حصار مژه های پرپشت و انبوهش

اسیر میکند. دستپاچه و با لکنت میگویم: -جانم؟ یعنی… بله؟ بفرمایید؟ از چشم هایش معلوم است که

دارد به من میخندد و شاید پیش خودش فکر میکند عجب مرد دیوانه ای اما من باز دیوانگی را در کنار او

داستان کوتاه دیوانه

دوست دارم. با لحن آرام و محجوبی میگوید: -ببخشید کتاب های کمک درسیِ جدیدی نیاوردین؟ ناخوداگاه لبم

به لبخند شیرینی باز میشود که منشا از آن عطر شیرین و مست کننده اش دارد. میشود که برای دیدار دوباره ی

او کتاب جدید نیاورم؟ اصلا چطور این دل بی قرار را آرام کنم؟ دلی که حتی با شنیدن صدای کفش هایش باز

مرا مست میکند و میان رویاهای شیرینی با او میبرد. با صدایی آرام و لرزان میگویم: -بله، آوردم. همراه من بیاین.

و خودم از او جلو میزنم تا مبادا صدای قلبم را بشنود و این قلب بی آبرو، منِ دیوانه را رسوا کند. به قفسه ی

کتب درسی که میرسیم، ناگهان از جا میپرد و رو به مردی که پشت به ما در کتابی غرق است، میگوید:

داستان کوتاه دیوانه

-سپهر تویی؟ پسر که بر میگردد، قلبم دیگر نمیکوبد. با بغضی که در گلویم جا خوش میکند، راه نفسی

نمیماند و قلبم… قلبم اما این بار دیگر از بی آبرویی نمیترسد و داد میزند: -لعنتی، من عاشقتم!

اما صدایش در حنجره ام نابود میشود چون که دیگر دیر است. هراس بی آبرویی دیر از سرم افتاده! چشم هایم

را به روی این دو آشنا در آغوش هم زار میزنند، میبندم. من چه غریبم میان این دو آشنای شاید عاشق! چشم

باز میکنم و طاقت چشم بستن نیست! لایه ای مبهم از اشک، پرده روی مردمک چشمم میاندازد تا چشم هایم

این شکست را نبینند و قلبم باور نکند این شکستن را… این خورد شدن را… به فرمان مغزم، پاهایم عقب گرد

میکنند تا بیشتر از این صدای خفه ی شکستن قلبم، غرورم را خدشه دار نکند. چشم هایم به این باور نرسند

که قرار نیست رویای دونفره ی با او را به چشم ببینم! روی صندلی مینشینم. سرم بیشتر از قبل سنگینی اش

را به رخم میکشد. مگر یک پسر بیست ساله، چقدر تحمل دارد؟ سرم را روی میز میگذارم و چشم هایم را میبندم.

یک قطره اشک بلاخره راه خود را باز میکند. قلبم انگار خیلی وقت است که دنیایی که او درونش نیست را به تاریکی

مطلق ترجیح داده و رضایت دارد! صدای بسته شدن در را که میشنوم، به خودم میآیم و او باز رفته…

رفته است و

دانلود رمان ویروس مجهول 

من را میان خیال های دیوانه کننده ام جا گذاشته است. رفته است

و صدای فریاد های دل بی آبرویم را نشنید.

از رفتنش که اطمینان حاصل کرده، سرم را بلند میکنم و باز هم همان صحنه ی روتین و تکراری… پاکتی به رنگ

بنفش را روی میز گذاشته است. تازه یادم میافتد که قرار بود پاکتی که دیروز جا گذاشته بود را به او پس بدهم اما

مگر اصلا آن چشم های سبز رنگ و عطر شیرین هوش و حواس برای آدم میگذارد؟ اما حرفم تمام نشده، مغزم ماجرای

امروز را فریاد میزند و باز هم به باور نبودنش میرسم. برای دیوانه همچون من چه سخت است که به این باور برسم

که منشا دیوانگی هایم حال از آن دیگری است. پاهایم سست و کرخت شده اما مگر این دیوانه حجرف حالیش میشود؟

به زور خودم را میکشم و پاکت را بر میدارم. بی اراده آن را به سمت بینی ام میبرم و بو میکشم و باز آن عطر شیرین…

عطرِ شیرین و رویاهای همراه آن و مگر این دل چقدر طاقت برایش مانده که هنجار های زندگی اش یکی پس از دیگری

ناهنجار میشود؟ باز بی قرار تر بو میکشم و نفسم را در سینه حبس میکنم. انگار که میدانم به زودی باید این بو از خاطرم

برود… بویی که صاحبش، صاحب دلم است… …. حال یک هفته گذشته است و او نیامده. حتما پیش سپهرش خیلی خوش

است! این عصر های پاییزی عجیب بوی نفس های او را میدهند. گویی که او هر لحظه اتفاق میافتد و دچار میشود. تمام

من دارد او میشود و کیست که باور کند؟

در مغازه ی کتابفروشی باز که باز میشود، قلبم دوباره دیوانگی اش را از سر میگیرد و محکم به قفسه ی سینه ام میکوبد.

با تنفس آن عطر تلخ اما کاخ آرزوهایم تبدیل به ویرانه ای دنج برای گریستن یک دیوانه میشود. با دیدن سپهر چشم هایم

دانلود رمان اسارت نگاه

میلرزند و دهانم باز میشود تا از این دلتنگی های اخیرم بگویم که لبانم به هم دوخته میشوند. به این نتیجه میرسم که

بعضی از حرف ها را نباید گفت، باید خورد! به سپهر زل میزنم. وجب به وجب صورتش را طی میکنم و چقدر شبیه دخترک

دوست داشتنی من است! مژه هایش از گریه به هم چسبیده اند. جلو میآید و یک پاکت بنفش و یک سیاه-سفید روی

میز میگذارد. لب باز می-کند اما لب هایش میلرزند و بغض امانش را بریده است اما… گفتنی ها را باید گفت. صدایش را

در همان حین که از مغازه خارج میشود، میشنوم: -سارا گفت که این پاکت آخره و همچنین گفت که… لطفا ببخش!

و بعد میرود. پاکت آخر و ببخشش؟ با عجله پاکت بنفش را باز میکنم و نامه ای که داخل آن است را بیرون میکشم.

با لکنت میخوانم: سلام مرد قد بلندم. مردی که عادت دارم هر روز اون رو با لباس های پهارخونه اش ببینم. لباس

مردونه ای که « عطرش مسکنه برای دردهام. شاید وقتی این نامه رو میخونی، دیگه منی وجومد نداشته باشه.

میدونم پاکت های قبلی رو باز نکردی ولی بازشون کن. بازشون کن و نامه هایی که من هرشب از دل و جونم مایه

میذاشتم واسه ی نوشتنش رو بخون. من امشب با تویی دیگه، ما میشم. ما بدون تا ابد این قلب ویرانه ی من،

داستان کوتاه دیوانه

جای اون مرد قد بلندِ دیوانه است که من حتی اسمش رو هم نمیدونم. شاید امشب رختم سفید باشه اما بختم

سیاهه! دلم مشکی پوشیده و به قبر آزوهام دخیل بسته. میدونی یاد این بیت از حافظ میافتم که میگه: -نیست

در شهر نگاری که دل از ما ببرد… بختم ار یار شود، رختم از این جا ببرد… » خداحافظ مرد قد بلند! نامه تمام میشود،

هق میزنم. گریه میکنم و مثل ویرانه ای روی صندلی خراب میشوم. همان لحظه ماشین عروسی از جلوی مغازه رد

میشود و با دیدن عروس، باز قلبم در میان حصار مژه های عروسِ دیگری، اسیر می شود. قلبم جیغ میکشد و من به

آرامی نجوا میکنم: -حسرتی شد بر دلم، دستانت… و قهوه ای رنگِ لختِ موهایت… محکوم شده ام به حبس ابد…

به دور از لمس دستانت… ناخورده مِی مست شدم… مست روی زیبایت…
به خداوند قسم که نیست زیباتر… از دو جنگل سرسبز چشمانت… ای داد که دلم شد عاشقِ… بوی تو و عطر موهایت… ****

این مطلب را به اشتراک بگذارید