داستان کوتاه مجازی نباش

 

داستان کوتاه مجازی نباش

 

 

خلاصه:

داستان کوتاه مجازی نباش سینی چایی رو برداشتم و به سمتش رفتم.به مبل دو نفره ای که نشسته بود اشاره کرد و گفت: همسری بیا کنارم بشین.کنارش نشستم و سرم رو روی شانه اش گذاشتم و برای چند دقیقه ای چشم هایم را بستم. تصویر گریان مریم دوباره برایم جان گرفت. خوب به یاد دارم آن روز نحسی که غرور خواهرم برای

پیشنهاد ما به شما

دانلود رمان عروس اجباری

دانلود رمان بازگشت ارباب جوان

دانلود رمان آیدا و مرد مغرور

داستان کوتاه مجازی نباش به قلم فرزانه زارعی

یک سرگرمی شکسته بود. آن روز برای دور همی خواهرانه ی همیشگیمان به خانه اش رفته بودم .

همه چیز خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه علی ، همسر خواهرم از سرکار آمد و با چهره ای درهم

به اتاق مشترکشان رفت. با رفتن او ، مریم نیز رفت و صدا ها بالا گرفت . خوب که گوش کردم در

داستان کوتاه مجازی نباش

حال فحاشی به هم بودند. هیچ دلم نمی خواست وارد حریم خصوصی شان شوم ولی صداها

داشت واضح تر و گریه ی مریم شدید میشد. به سمت اتاقشان رفتم و تقه ای به در زدم و گفتم: چیزی شده علی آقا؟
به تندی در را باز کرد و بدون حرف به سرعت از خانه خارج شد. کنار مریم روی تخت نشستم و

دستش را گرفتم و گفتم: اگه بخواهی تعریف کنی بدون همیشه کنارتم‌.
بغلم کرد و من با آرامش موهایش را نوازش کردم و همپای او اشک ریختم. کمی آرام شد و گفت: ترنم، علی بهم خیانت کرد.
با چشمانی که از تعجب گرد شده بود گفتم: چطور ممکنه اون که عاشقت بود.
شانه بالا انداخت و گفت: الانم میگه عاشقتم و متاسفم بابتش.
گفتم: از کجا فهمیدی؟

داستان کوتاه مجازی نباش

اشکی که روی صورتش سر میخورد را پاک کرد و گفت: چند روزی بود موبایل از دستش نمی افتاد

و مرتب در حال چت کردن بود.خیلی با خودم کلنجار رفتم تا به گوشیش دست نزنم اما حس کنجکاویم

به من غلبه کرد و گوشیش رو برداشتم متاسفانه قفل بود . رمزهایی که به ذهنم می اومد رو

امتحان کردم و بلاخره قفل رو باز کردم . چیزی که میدیدم دور از انتظارم بود ، علی با یه نفر رابطه

داشت. با دیدن پیام هایی که رد و بدل کرده بودند رفتارم دست خودم نبود یه دعوای اساسی کردیم

و علی گفت که فقط برای سرگرمی بوده و هیچ وقت اون رو ندیده اما امروز به اون شماره زنگ زدم و

با اون زن که ادعا میکرد با علی حضوری همدیگه رو می بینن ،حرف زدم و درگیری لفظی بدی هم

داستان کوتاه مجازی نباش

داشتم . وقتی هم علی از سرکار اومد شاکی بود که چرا با اون تماس گرفتم. وای ترنم باورم نمیشه این همون علی عاشق باشه.
با تکانی که خوردم چشم باز کردم . فرشید لبخندی زد و گفت: ترنم من کجا سیر میکنه؟
لبخند زدم و گفتم: هیچ کجا عزیزم. چایی سرد شد بخور.
چشمم به تلفن های همراهمان روی کنسول افتاد که هیچ وقت نه قفل داشت و نه هیچ

وقت آنقدری فضای مجازی برایمان ارزش داشت که زمان با هم بودنمان را صرف استفاده از گوشی هایمان کنیم.

پیشنهاد میشود:

 رمان دُژَم | khiyal.rad 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

برچسب ها :