رمان تاروت |نویسنده SunDaughter☼

photo ۲۰۱۷ ۱۰ ۰۱ ۲۱ ۵۲ ۰۱ - رمان تاروت تاروت |نویسنده SunDaughter☼

امروز میخوایم رمان تاروت را به شما معرفی کنیم

تاروت فانتزی ترین و متفاوت ترین داستان من تا به امروز هست .

سرآغاز
ساعت سه بعداز ظهر – ۳:۰۰ pm”

اینجا جای دنجی نیست، البته هست اما نه برای من ؛ برای آدم های اهل دوسیب و موهیتو… اینجا به درد کسایی میخوره که دلشون میخواد مخلوط بوهای اسپرسو و موکا و فرانسه رو با توتون و تنباکوهای معطر به اسانس های دوزاری استشمام کنن!
اما من لای این همه دود داشتم خفه میشدم، اگر مجبور نبودم ، به ایستگاه سلامت سر نبش خیابون رفته بودم و یه آب طالبی پر از شکر وکف سفارش میدادم.
اما اینجا روی این صندلی ناراحت لهستانی که احتمالا رویه ی چوبیش هر کیس دیگه ای رو برای سلفی های پشت سر هم منقلب میکرد، مجبور بودم به ژله ای که کنار بستنیم نقش دکور رو بازی میکرد خیره بشم.
ساعت سه و پنج دقیقه ی بعد از ظهر – ۳:۰۵ pm”

 

کنار پیشخون ، دو تا صندلی پایه بلند بود ، یه قفسه ی کتاب کوچیک هم درست وسط پایه های صندلی ، زیر پیشخون تعبیه شده بود.
سهراب… شاملو… حسین پناهی! شریعتی… گرگوری پک ، صادق هدایت ! الفرد هیچکاک … همفری بوگارت ! انیشتین با زبون بیرون اومده … و فروغ و پروین… چگوارا وچرچیل ! غیر طبیعی هم نبود اگر چشم میچرخوندم و مارلون براندوی گاد فادر هم به چشمم میخورد . اها اونجاست . تصویرش درست کنار آل پاچینو و پل نیومن روی دیوار جا خوش کرده بود !
پوسترهای ده در ده ، مربعی ای بودند که درست زیر پیشخون به طرز نامرتبی چیده شده بودند .
روی دیوار کاه گلی وتاریک کافه هم گل های خشک اویزون بود و بساط فنگ شویی…. دایره های متصل به پر… ماسک های خندان و گریان… مجسمه های افریقایی که با لبهای سرخ و گوشواره های پهن بیشتر شبیه یه وسیله ی شکنجه بودند تا عاملین دکورهای لوکس و روشن فکر گرایانه !
ساعت سه و ده دقیقه ی بعد از ظهر – ۳:۱۰ pm”
صدای زنگوله ی بالای در ، کل کافه رو از بهت و سکوتی که البته با موزیک کلاسیک احمقانه ای پر شده بود، شکست . با قدم های آرومی به سمت پیشخوان رفت، درست روی یکی از صندلی های پایه دار نشست، زانوی راستش رو با احتیاط کنار عکس سهراب به دیواره ی چوبی پیشخون چسبوند و پاشنه ی پای چپش رو روی تیکه چوب ظریف و باریکی که پایه ها رو دوره کرده بود ، گذاشت .
کمی به جلو خم شد، پاکت سیگارشو از توی جیب راستش بیرون کشید، عینک دودی و سوئیچ ماشینش رو روی پیشخون انداخت و در نهایت یه نخ از کنت بود که کنج لبش جا میشد و فندکی که از سقف به طناب کنفی ای وصل بود رو آروم به سمت تنباکوی جمع شده کشید و تق …
شعله ی کوچیکی روشن شد .
یه تُرک تلخ ! همین . مثل همیشه .

اگر عمری بود این رمان تموم بشه میزاریم واسه دانلود