رمان تقاص دلبستن

 

1roman.ir  - رمان تقاص دلبستن

 

 

خلاصه:
رمان تقاص دلبستن بهار دانشجوی دندانپزشکی دختر زیبا و مهربونیه که حمایت سه تا برادر با غیرت و متعصب رو پشتش داره. دل می بنده به مردی که سراسر وجودش غرور و خشونت نشسته, یه رابـ ـطه شکل می گیره که یه سرش محبت و مظلومیت و لطافته و یه سرش غرور و کله شقی.وقتی پای احساس میاد وسط, حالا که قراره دلا به هم نزدیک بشن, حقایقی رو میشه که پای برادرای بهار به ماجرا باز میشه.وقتی حرف غیرت و تعصب وسط باشه هیچی نمیتونه جلوی یه مرد رو بگیره…

پیشنهاد می شود

دانلود رمان اقای هنر پیشه

دانلود رمان بانوی گندم زار

دانلود رمان از قنوت تا غنا

ژانر رمان: عاشقانه

فصل اول..

بطری اب هویج اش را در ماشین گذاشت و به سمت خانه رفت.حسابی

گرسنه بود و نارنجی اب هویج به دلش چشمک میزد.
طبق برنامه ریزی غذایی که بارمان ریخته بود امروز باید زرشک پلو با مرغ

سرخ شده و سیب زمینی و سوپ و سالاد فصل داشته باشند.با فکر کردن

به غذا و رنگ و بو و دستپخت مامان زیبا دلش بیشتر مالش رفت.
امروز حسابی خسته شده بود.روز سخت و طولانی را گذرانده بود.نهار نخورده بود

و تا الان که ساعت ۶ عصر بود را فقط بایک لیوان اب هویج و یک تکه کیک گذرانده بود

رمان عاشقانه تقاص دلبستن

.قطعا میتوانست یک ادم درسته را قورت بدهد.
خانه که رسید ماشین مشترک خودش و بارمان را پارک کرد

.کیف و وسایلش و بطری اب هویجش را برداشت و به داخل رفت.
صدای بلند فوتبال دیدن بارمان و دوستش و کل کل هایشان از سالن پذیرایی

به گوش میرسید.وارد اشپزخانه شد.
-سلام مامان.
-اا..سلام.کی اومدی ؟
-تازه رسیدم.مامان گرسنگی دارم میمیرم..تروخداغذا برسون.
-لباساتو عوض کن بیا.هی بهت میگم از شب غذا بذار کنار با خودت ببر

مگه گوش میدی؟نگاه کن رنگ و رو نداره..بیا غذاتو بخور.
همینطور که به سمت تنها اتاق طبقه بالا که مختص خودش بود میرفت

ازدست بارمان که دوستش را به خانه اورده بود حرص میخورد.حالا مجبور بود بقول اراد عین ادم لباس بپوشد.

رمان جدید تقاص دلبستن

نرسیده به در اشپزخانه ای که خدارا شکر میکرد هنوز مدل قدیمی اش

را حفظ کرده و اپن نیست صدای غرغرهای اراد را شنید.
-این الاغ نمیفهمه دختر تو این خونه هست؟هی راه به راه این مرتیکه رو میاره اینجا.
-اراد مامان تروخدا ول کن.خب جوونه دلش تفریح میخواد.مگه داره چکار میکنه

فوتبال میبینه.حالا هی بهش گیر بدین دوباره بیفته رو دور خونه مجردی.
-غلط کرده پسره ی..
-سلام.
نگاه اراد اول به لباس های بهارو بعد به خودش افتاد.خیالش که از لباسش راحت شد لبخند مهربانی به رویش زد .
-سلام خانم دکتر..خسته نباشی.
این جمله را باید هرروز از اراد میشنید.
-مرسی.
-بشین مامان غذاتو بخور.
نفهمید با چه سرعتی نشست پشت میز و مشغول خوردن شد.
-الهی قربونت برم..نگاه بچم چقدر گرسنه است.
حتی به خودش وقت نمیداد که جواب مامان زیبایش را بدهد.وقتی

که کاملا سیر شد به صندلی تکیه داد و خیره شد به ارادی که پشت

به او کنار پنجره ی اشپزخانه ایستاده بود و سیگار میکشید.تنها برادر

سیگاریش اراد بود.در همان حال در دلش کلی قربان قد و بالایش رفت.
هر سه تا داداشش بلند قد بودند ولی اراد تیپ و هیکل و صورتش یک چیز دیگر بود.
دو لیوان چای ریخت و کنارش رفت.
-چایی میخوری داداش؟
اراد برگشت و نگاهش کرد.زل زد درچشمان تنها خواهرش و لبخند مهربانی کنج لبش نشست.
-مگه میشه دست تو رو رد کرد؟
هردو پشت میز نشستند.
-خوبی؟
-اره..فقط حسابی خستم.
-برو تو اتاقت..پایین نمون.
و زیر لب یک‌فحش دم دستی به بارمان داد.
بهار خنده اش گرفت.اراد زیادی متعصب بود.گاهی وقت ها گیرهای زیادی

میداد.سه پیچ و رومخ میشد ولی هیچ وقت از دستش دلگیر نمیشد

.عاشق هرسه برادرش بود.حاضر بود جان بدهد برای سه مرد مهم

پیشنهاد میشود

رمان قاصدک من | دختر علی

رمان پایان روزهای تلخ | fatemeh_i

رمان کافه کاغذی | کار گروهی