رمان دنیاى درون ( جلد سوم رمان ولهان )

 

1roman.ir  - رمان دنياى درون ( جلد سوم رمان ولهان)

 

 

خلاصه :

رمان دنیاى درون ( جلد سوم رمان ولهان ) گاهى فشار زندگى به قدرى زیاد میشوند که حتى خواستار فراموشى میشویم ، فراموشى هایى که خیلى بهتر از بیاد داشتن هاست ، زندگى زیباست ، اما زیبایى به اسانى بدست نمى آید و باید بهایى پرداخت کرد همانند زندگى مردى که زیبایى زندگى را بدست اورد و در عوض بیشتر چیزهایى که داشت را از دست داد ، شخصیت دوست داشتنى ما از نعمت پدر بودن محروم و به ذلت زندگى در زمین محکوم شد ، زمینى که حال بعضى از انسانهایش خونخوارتر و ظالم تر از حیوانند ، گاهى زندگى سخت تر از انى میشود که بتوانى کنترلش را در دست بگیرى ، باشد که الله پاک هیچکس را رها و لعنت نخواهد کرد.

پیشنهاد ما به شما

دانلود رمان خواب های من

دانلود رمان حریف سرنوشت نمیشی

دانلود رمان تحفه نجس

نام : رمان دنیاى درون ( جلد سوم رمان ولهان )

نویسنده : ❤️Ava20 نویسنده انجمن نگاه دانلود

مقدمه :

این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
خواهــش نـفس این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟

پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟

شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!

پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟

اب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟

دانلود جلد سوم ولهان

دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت
دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟

دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود
شیخ ما در باده گم شد ، مـسـ*ـت ما مستور کیست؟

این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است
این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟

این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است
این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟

آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار
این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟

طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست
شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!

دانلود رمان دنیای درون

لجوجانه کیف کوله اش را محکم کوبید روى زمین و گفت:
_ من نمیخوام برم ، اونجا هیچ جاش شبیه به یه جاى قشنگ براى تعطیلات نیست !
کیهان کلافه پیراهن سفیدش را در چمدان انداخت و برگشت.
_ استیف دارى اذیتم میکنى ، ما فقط براى یکماه داریم میریم اروپا.
خود را کوبید روى مبل ، صداى مبل بیچاره غژ غژ کنان بلند شد ، دستهایش را بهم

قفل کرد و به عکس خانوادگى خودشان خیره شد ، این را تابستان گذشته در جزایر زیباى هاوایى گرفته بودند ، هرسه خوشحال و شاد به دوربین نگاه میکردند.
_ چرا دوباره نمیریم اونجا ؟! منظورم جزایر هاواییه ، اونجا خونه ریچارد دوستمه.
بجاى کیهان ، صلحا جواب داد.
_ عزیزم امسال ما تصمیم گرفتیم بریم اونجا ، باید به تصمیم پدر و مادرت احترام بزارى.
پاى راستش را کوبید روى زمین و بلند شد ، اصلا حوصله نداشت به جاهایى برود که

دوستانى ندارد ، وارد اتاقش شد و ناچار شروع به جمع کردن لباسهایش کرد ، بلوز سیاه

و سفیدش را که خیلى دوست داشت برداشت و در کوله اش جا داد ، نگاهش مستقیم

به روبه رویش خورد ، آینه اى که روى میز دراورش قرار گرفته بود ، لباسها را رها کرد

و آرام به طرفش قدم برداشت ، روبه روى اینه ایستاد و به صورتش دقیق نگاه کرد ،

چشمان ابى تیره اش در صورت سفید و روشنش میدرخشید ، لبها و دهنى متناسب

با صورتش ، صورتش به اندازه یک پسر کم سن و سال بود ! شاید تلقین پدر و مادرش بود که همیشه او را یک پسر کم سن و سال میگفتند باعث شده بود او هم باور کند سن کمى دارد.

رمان ماهمه تنهاییم | اشکی

رمان عاشقانه‌ای برای هیچ | ROSHABANOO
رمان در پس یک پایان | روشنک.ا