رمان طلسم عشق (جلد دوم رمان بازمانده ای از طبیعت)

 

1roman.ir  - رمان طلسم عشق (جلد دوم رمان بازمانده ای از طبیعت)

 

 

نویسنده: الهه یخی کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی، عاشقانه، معمایی
ناظر: h.esmaili
خلاصه:
رمان طلسم عشق (جلد دوم رمان بازمانده ای از طبیعت) گاهی اوقات لازمه زمان باهات بازی کنه. جوری که نتونی رقیب قدری براش باشی؛اما بتونی به دنبال راه مقابله باهاش بگردی. به شرطی که آینده‌ای که بهش تعلق داری نخواد مجازاتت کنه…حالا ملوری درگیر این بازیه. بازی که اسمش طلسم زمانه، اما…ملوری کیه؟کجای این ماجرا قرار داره؟

پیشنهاد میشود

دانلود رمان همسر مغرور من

دانلود رمان خواهر شوهر

تیارانا:
از لی لی که مشغول درست کردن موهایم بود پرسیدم:
-لی لی تو کارل رو ندیدی؟
از آینه به صورتم نگاه کرد و لبخند شیرینی زد:
– ایشون مشغول نظارت بر کار های مهمونی هستن.
-به نظرت کادوی تولدش به من چیه؟
تاج ظریفم را روی سرم گذاشت و موهای فر شده‌ام را روی شانه‌هام ریخت و گفت:
-نمی دونم ملکه‌ی من. عالیجناب حتما بهترین هدیه رو براتون در نظر گرفتن.
امروز تولدم بود و کارل مدت ها پیش بهم قول داد تا امروز غافل گیرم کند

. سربازی وارد اتاقم شد و سرش را تا کمر به نشانه ی احترام برایم خم کرد

. چقدر از این احترام گذاشتن ها متنفر بودم. نفسم را کلافه بیرون داده و گفتم:
– راحت باش، حرفت رو برن.
-ملکه، عالیجناب اجازه ی ورود می خوان.
از اینکه کارل آمده بود، شوق و ذوق فراوانی در وجودم سرازیر شد

رمان طلسم عشق
چون کارم ناگهانی بود و آمادگی نداشت، دستش از دو طرف باز مانده بود. به خودش که آمد کم کم دستانش را دورم حلقه کرد و گفت:
-چند بار بهت بگم این رفتار ها شایسته ی یک ملکه نیست؟
لب برچیدم و گفتم:
-خیلی بی رحمی. الان دو روزه که ندیدمت، بعد تو میگی این رفتار ها شایسته ی من نیست؟
حلقه ی دستانش را دورم تنگ و تنگ تر کرد، تا جایی که حس می کردم هر آن ممکن است از این این همه نزدیکی نفسم بند بیاید.
کارل سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:
-مگه نمی‌دونی که مشغول آماده کردن مراسم بودم؟
سرم را از روی س*ی*ن*ه‌اش جدا کردم و گفتم:

رمان طلسم عشق (جلد دوم رمان بازمانده ای از طبیعت)
-بعد باید منو تنها بزاری؟
کف دستش را روی ل*ب*ا*ن*م گذاشت و ل*ب*ا*ن*ش را روی دستش قرار داد و آرام ب*و*س*ی*د. صورتش را عقب برد و آرام گفت:
-تو هنوزم همون تیای یک سال پیشی. همونی که وقتی منو دید رنگش پرید، همونی که هیچوقت خودش رو در غرور یک ‌ملکه غرق نکرد، اما یک ملکه ی مسئولیت پذیر بود.
غرق در گذشته گفتم:
-یادته چقدر بلا سرم آوردی؟
-تو هم یادته لباسم رو خراب کردی؟
-منکه بهت گفته بودم از آذرخش می ترسم؟
با صدای غّرش آذرخش به سمت راستم برگشتم و به آذرخش که از پشت پنجره نگاهم می کرد خیره شدم. لبخندی زدم و به سمت پنجره رفتم و چون شیشه ای وجود نداشت و فقط شکل های پنجره همراه با ریسه های گل بود، سرش را بغـ*ـل کردم:
-شوخی کردم پسر خوب. من اون موقع از کارل می ترسیدم.
صدای اعتراض کارل بلند شد:
-ااا تیارا…
خندیدم و گفتم:
-تسلیم بابا تسلیم.
لبه ی پنجره ایستادم و دامن بلند لباسم را با دو دستم گرفتم. چشمکی به آذرخش زدم و خودم را از طبقه ی پنجم قصر رها کردم که صدای فریاد کارل بلند شد:
-تیارا…

پیشنهاد میشود

رمان قاصدک من | دختر علی

رمان پایان روزهای تلخ | fatemeh_i

رمان کافه کاغذی | کار گروهی