• دلنوشته اختصاصی

همه‌مان پیگیر اتفاقاتی هستیم که در آن دور دورها رخ داده است.رییس جمهور فلان کشور چه کار می‌کند؟! مردم فلان کشور درچه حالند؟! کودکان در آن نقطه جهان خوب تحصیل می‌کنند؟وضعیت آب و غذایشان خوب است؟حیوانات چطور... ؟آیا آن‌ها در امنیت هستند؟!نمی‌دانم... .چرا جنگ شد؟!چرا فلان بازیگر آمریکایی با فلان خواننده بریتانیایی ازدواج کرد؟! و... . اما هیچ‌کدام از اتفاقاتی که درست در همین نزدیکی رخ می‌دهند خبر نداریم! بیایید کمی وسعت دیدمان را کوتاه‌تر کنیم و اتفاقات همین نزدیکی را زیر و رو کنیم. درست همین نزدیکی! ​ در همین نزدیکی خانه‌ای خراب شد؛ با خراب شدن خانه خانواده‌ای بی‌سر پناه شد... . نان در سفره کم شد کمر پدر از غم خم شد یک زندگی از بین رفت مهر و علاقه دود شد! زمان چرتکه ...

  • دلنوشته در همین نزدیکی
  • ستاره حقیقت‌جو
  • نگار 1373
  • 24
  • یک رمان
ادامه و دانلود

پیوند علم و عشق چه زیباست، اگر مخاطب خاصش تو باشی!​تو فقط بیا بشین وسط اتم زندگیم؛ تا مثل الکترون دورت بگردم.مورفینی بودی که هیچ دانشمندی قادر به کشفت نشد جز من.اتانولم باش... هِی تو ذهنم حَلِت کنم و سیر نشم‌. هیچ مقاومتی باعث نمی‌شه به تو نرسم.​یهو اومدی نشستی تو بطن قلبم‌. کُل لُب‌های مغزم درگیر توعه.​ *** تا می‌بینمت هیپوفیزم فقط "عشق" ترشح می‌کنه. *** ضربان قلبم واسه خاطر توه. *** چشمات آهن‌رباست، جذبم می‌کنه. *** تو اومدی و عشق رو بهم القا کردی.​ *** با تو زندگی رو حس می‌کنم. *** مثل سلول‌های مخروطی شبکیه چشم می‌مونی، بدون تو دنیا سیاه سفیده.​ *** تو، تو زندگیم مثل سروتونین تو مغزمی. *** مثل دوپامینی، کم باشی دست و پام می‌لرزه.​ *** چه کم باشی چه زیاد؛ عشق من مثل چگالی به تو ثابته. *** سه چهارُم زمین آبِ، ...

  • دلنوشته علوم عشق
  • Unbreakable کاربر انجمن یک رمان
  • طراح:
  • 9
  • یک رمان
ادامه و دانلود

روز‌ها می‌گذرد.شب‌ها می‌گذرد‌.سال‌ها می‌گذرد.اما خاطراتی که برایم ساخت،نه باد و نه به یاد سپرده می‌شوند.چه شد که این‌گونه بر دیواره‌های یادم هک شد؟چه شد که این‌گونه با من عجین شد؟چه شد که این‌گونه زمستانم را سپید کرد؟دوباره آمدی!مثل همیشه سوز و سرمایت پیش از خودتمهمان قلبم شد...زمستانم! زمستانم!دیگر نایی برای التماست ندارم... چه قدر می‌خواهی با رفت و آمدت، با تکرار خاطراتت، با هر بار مهمان شدنت به قلبی که دیگر با خلق تو خو گرفته آزارم دهی. *** قبول است. دیگر انکار نمی‌کنم. انکار نمی‌کنم که چه لحظات نابی برایم آفریدی... لحظاتی که از عسل شیرین‌تر بودند برایم. لحظاتی که از عشق لبریز بودند برایم و لحظاتی که... حال چیزی غیر از پوچ بودنشان برایم نمانده. *** زمستان! یادت می‌آید چه قدر تو را دوست می‌داشت؟ نمی‌دانم چرا، ولی ...

  • دلنوشته خواب سپید
  • شیوا پناه کاربر انجمن یک رمان
  • ایسا حامی
  • 18
  • یک رمان
ادامه و دانلود

ایستاده‌ام، قلبم تندتند می‌زند. می‌نشینم،‌ قلبم تند‌تند می‌زند.می‌خوابم، قلبم تندتر می‌زند.تمام رگ‌های بدنم را حس ‌می‌کنم. تمام ‌حرکت‌ خون‌های درون رگ‌هایم را هم حس می‌کنم.بدنم می‌لرزد، دستم می‌لرزد، بی‌جهت لبخند می‌زنم.این حس جدید است... ‌.توی هوای سرد تا حالا بدون لباس مناسب بیرون رفتید؟اول قلب آدم یخ می‌زنه و می‌لرزه،بعد پوست آدم دون‌دون می‌شه و قرمز،بعدش درد تو قفسه سینه‌ت حس می‌کنی؛ یه درد عمیق، یه دردی که حس می‌کنی یکی داره با مشت می‌کوبه تو قفسه سینه‌‌ت، بعدش دست و پاهات به لرزه میفته و فکت محکم و بی‌اختیار به هم می‌خوره. من هر بار عکست رو می‌بینم، این حس بهم دست می‌ده. یه حس دل‌نشین، یه حس جدید... ‌. *** دل‌تنگی‌ حس‌ جدیدی‌ست‌ که این روزها به سراغم آمده، حس غریبی‌ست. دل‌تنگی، خفه می‌کند آدم را. ...

  • دلنوشته حس جدید
  • نیلو .ج کاربر انجمن یک رمان
  • بهار قربانی
  • 28
  • یک رمان
ادامه و دانلود

با ترس دستی بر لبانم می‌کشم؛انگار آن‌ها را به هم دوخته‌اند! نه دیگری‌ست! ناگهان دستانم خیس می‌شوند و به یاد می‌آورم: «تاوان زندگی را با لبان دوخته و اشک سکوتم داده‌ام! قبلاً آدم‌ها با سکوتشان با هم حرف می‌زدنند،هر نگاهشان بیانگر حرفی بود؛ اما اکنون،چیزی از آن مردمان نمانده است! حال بعضی آدم‌ها تظاهر می‌کنند حرفت را می‌فهمند و معنی سکوتت را می‌دانند...اما آن‌ها حتی درکی از زندگی ندارند! بعضی دیگر هم همچو من، کاری جز بی‌تفاوتی ندارند... .​ *** چه بی‌رحم شده‌اند این مردمان امروزه! با چشم بی‌گناهی را قضاوت می‌کنند، با زبان زخم می‌زنند و سرزنش می‌کنند! اما امان از شما مردمان! هر ظاهر بدی که نشانگر قلب سیاه نیست و هر نیک‌رویی که حتما ساده دل نیست! چه راحت شده است بی‌پروا حرف زدن و بی‌صبرانه قضاوت کردن!​ *** من دلتنگم، دلتنگ ...

  • دلنوشته‌ی اشک سکوت
  • Z.M.SH کاربر انجمن یک رمان
  • متین
  • 23
  • یک رمان
ادامه و دانلود

هوای ابری بغض آسمان است و رگبار و طوفان فوران غم‌های تلنبار شده‌اش..!​حالت بی من چگونه است؟هنوزم مانند گذشته قهقهه می‌زنی؟ می‌توانم امیدوار باشم صورت تو هم مانند صورت من با خنده خداحافظی کرده باشد؟ آه... . بعید می‌دانم.شب گذشته هنگامی که داشتم عکس‌های گذشته را مرور می‌کردم لبخندت را دیدم... . می‌دانی؟ من مانند تو نیستم، دلم نمی‌آید تو حتی یک روز لبخند بر روی ل**ب‌هایت نباشد! همیشه بخند برای دلی که با رفتنت تکه‌تکه‌اش کرده‌ای تنها کاری که می‌توانی کنی خندیدن است...! این روز‌ها هوای دلم عجیب ابریست! دلش باریدن می‌خواهد؛ اما از یک چیز می‌ترسد...! ترس از این‌که تکه‌های شکسته‌اش از جایشان سر بخورند، آن‌گاه است که دیگر چیزی برایش باقی نمی‌ماند! تازگی‌ها یک‌کلمه در مغزم سان ناقوص کلیسا صدا می‌دهد، مرگ..! مرگ برای رها شدن از دنیا، برای رها شدن از ...

  • دلنوشته‌ی هاله‌ی سیاه
  • Hadis.ka کاربر انجمن یک رمان
  • Diana_am
  • 14
  • یک رمان
ادامه و دانلود

زمانه را می‌بینم چه با تجربه دهانم را از سکوت دوخت دلم را از حرف پر کرد! حال ایستاده در کناری نگاهی پر تنفر به نااحوالی هایم می‌اندازد! و مرا به مرور خاطرات وادار می‌کند..چه آزار قشنگی‌ست!عشق‌ورزیدن به آدمی که دوست‌داشتن برایش بی‌معناست...! ​ می‌دانی برای تو رفتن آسان بود؛اما هنوز...برای من سخت است فراموش‌کردن... «دوستت دارم»هایی که تو، در گوشی بهم می‌گفتی!خیالی نیست... آسوده‌خاطر باش! هر شبانه را، بی‌هیچ دردی خفته باش...  هیچ چیز آدم رو عوض نمی‌کنه؛ جز عشق! که به خاطرش تغییر می‌کنی؛ اما می‌دونی اگر یک روزی عشق از دلت رفت، دیگه هیچ‎‌وقت اون آدم سابق نمیشی... ​  روحم دلیلی‌ست برای زنده ماندنم! پس زندگی را سخت مجبورم... ای جسم فرسوده از درد، تحمل کن مرا!باید بدانی تپشِ هیچ قلبی ابدی نیست! یک روزیمرگ، حقیقت را برایم آشکار می‌کند...! ​  دلتنگی درد ...

  • اندکی مرا بشنو
  • _sanam_gh
  • محدثه فارسی
  • 20
  • یک رمان
ادامه و دانلود

می‌دانی معنای واقعی عشق را وقتی درک خواهی کرد که از مسیر طولانی آن با تمام بلندی ها و پستی‌هایش عبور کنی. به نظر من عشق مانند شیرینی است که تا تکه‌ای از آن را در دهانت نگذاری طعم شیرین و لذت بخش آن نصیبت نخواهی شد اما خوب مشکل اینجاست که گه و گاهی این مسیر زیبا و طولانی به بن بست می‌خورد. بن بستی که با قرار گرفتن در سر راهت باعث خراب شدن رویای رنگینت و فرو ریختن دیوار خیال هایت می‌شود. در اینجاست که پاهایت دیگر تحمل وزنت را ندارند و تو در انتهای این کوچه به زانو در می‌آیی، و با به یاد آوردن شوق و ذوق خود برای پیمودن این راه به آبشار های با ...

  • دلنوشته: نبض احساس
  • میناتیموری کاربر انجمن یك رمان
  • zandexi
  • 11
  • یک رمان
ادامه و دانلود

برای من که لبریز از حزنم،برای تو که پر از حسرتی،برای آن که ممتع از غم است،برای ما که یک عمر است حال‌مان خوب نیست، ای کاش خدا کاری کند...!من عطر اندوه کل تنم را گرفته و چهره‌ام طعم غم دارد...تو بوی عطر او را می‌دهی و عشق از چشمانت افکنده است...ای وای بر من و تو! ای کاش خدا برای این همه تضاد کاری کند‌‌‌...!​کودکی با دستان پینه‌بسته، در حسرت اندکی طعام و لباسی که گاهی او را گرم کند؛ از آن طرف سال‌هاست که او در پر قو بزرگ شده و طعم گرسنگی را نمی‌داند. چقدر تفاوت‌ها در چشم می‌زنند! ای کاش خدا برای این همه تفاوت کاری کند...!​ *** بانو جان، چقدر غمگینی! لبخندت جنس غمناک مردن دارد. به چه اندازه حال‌خرابی که این‌گونه در پی ...

  • دلنوشته: ای کاش خدا کاری کند!
  • شقایق سیدعلی کاربر انجمن یک رمان
  • صبا عباسی
  • 20
  • یک رمان
ادامه و دانلود

شب می‌شود و من به تو فکر می‌کنم گاهی غمگین می‌شوم و گاهی لبخند میزنم اما گاهی هم فارغ از فکر تو می‌خندم و شادی می‌کنم! لبخند من چیزی نیست که به راحتی از من بگیری! تو موفق نشدی که مرا غمگین کنی ازت ممنونم که من رو با  واقعیت‌های زندگی رو به رو کردی! می‌دانی... . گاهی حس می‌کنم تو برای انتقام به سراغم خواهی آمد! اما قلبم به من می‌گوید این قدر هم ظالم نیستی در این لحظه حس می‌کنم قلبم نمی‌زند من کاری نکردم که بخواهی انتقام بگیری اما نیمی از وجودم فریاد می‌زند که بدبختی در انتظار من است! مانند گذشته‌ها قرار است اشک بریزم؟ تو می‌دانی بیش از این طاقت شکست ندارم بذار قلبم در همین حد ترک‌خورده بماند نشکنش و خوردش نکن... . این قلب ...

  • دلنوشته لبخند
  • ainoosh کاربر انجمن یک رمان
  • فرزانه رجبی
  • 17
  • یک رمان
ادامه و دانلود