• دانلود رمان اجتماعی

زندگی هر کدام از ما مثل یک رمان می‌ماند، قصّه‌ای نانوشته پر از اتفاقات خوب و بد. یکی با غم زندگی‌اش شروع می‌شود و یکی با شادی، یکی با شادی زندگی‌اش تمام می‌شود و یکی با غم. ای کاش در زمان به دنیا آمدن، روی ورودی آن دو جمله می‌نوشتند: لطفاً با لبخند وارد {دنیا} شوید تا هیچ نوزادی هنگام تولد، با گریه متولد نمی‌شد. انگار هنگام ورود به همه‌ی ما اعلام می‌کنند، دنیا پر از غم و غصّه‌ست! یادشان رفت که اعلام کنند، در آنجا، گاهی غم‌ جای دارد گاهی شادی. شاید اگر با لبخند وارد می‌شدیم، دنیا هم به ما با لبخند پاسخ می‌داد و جورچین زندگی را جور دیگری جور می‌چید. دنیا محل گذر است. عمر ما مثل عمر ...

  • لطفا با لبخند وارد دنیا شوید
  • رویا کیانی
  • صبا عباسی
  • 340
  • رمانکده
ادامه و دانلود

دختری به نام هانا که یهو عاشق می شه، عاشق پسری که نمی دونه کیه؟ چیکاره ست؟ فقط از دور هر روز دلش رو بیش تر به اون میسپاره...بد به معنی خلاف کار بودن نیست، اما مثل خیلی از پسر های دیگ یامروزی؛ از یه شکست به خیلی از کارها روی میاره. بی تفاوت و سرد نسبت به همه همون طور که به سمت آشپزخونه می رفتم گفتم: سلام مامان جونم خوبی؟ خوشی سلامتی؟ فدات بشم منم خیلی خوبم. از روی اپن آشپزخانه نگاهم کرد و گفت: خب حالا فقط دو ساعت خونه نبودی توی این دو ساعت مگه چی شده؟ -هیچی والا، فقط خستم مامان. مامان از روی اپن کنار رفت.   رمان عاشق یه پسر بد شدم       -برو آماده شو چیزی نیست. وارد آشپزخونه شدم و ...

  • عاشق یه پسر بد شدم
  • حمیرا خالدی
  • Matin Misayi
  • 315
  • کافه تک رمان
ادامه و دانلود

معرفی نامه شاخه‌ هم‌خون: دانلود رمان شاخه هم خون_عینک‌های بدبینی را پایین بیاورید، دنیا پر از زیبایی‌ست! شاخه‌ هم‌خون، داستانی‌ست از انسان‌هایی که به جای خون در رگ‌هایشان، عشق می‌تپد. دختری که تصمیم می‌گیرد، دقیق‌تر به اطرافش نگاه کند. او از میان ماهی‌ گلی‌های حوض آب، آبی آسمان محبت می‌یابد. در این بین، ناگهان دل می‌بازد، حالا باید محبتی که به تازگی آن را کشف کرده را خرج احساس جدیدش کند؛ اما قلب هرکسی صندوقچه طلایی برای خرج احساساتی پاک، نیست. دل گم شده را باید پیدا کند، شاید آن‌وقت تفاوت میان درست و غلط عیان شود.   دانلود رمان شاخه هم خون   قسمتی از رمان شاخه هم‌خون: ما یک خانواده متوسطیم که دل‌مان را به همین دل‌خوشی‌های کوچک خوش کرده‌ایم و سعی می‌کنیم اصالتمان را ...

  • شاخه هم خون
  • م.محمدی
  • صبا عباسی
  • تعداد صفحات:
  • یک رمان
ادامه و دانلود

درمورد مردی‌ست خودساخته که از کودکی روی پای خودش بوده و سختی های زیادی کشیده.. بی تابانه عاشقِ دخترِ مردی می‌شه که تو تمامِ این سال ها باهاشون بزرگ شده.. حالا زندگیش درست تو آستانه ی سی و چهارسالگی درگیر و دار بین گذشته و حال و آینده ای مونده که…گاهی آدم ها تصمیماتی می‌گیرند که سالیانِ سال اثرش جاودان می‌مونه و تو زندگیِ آیندگان تاثیراتِ ژرف و عمیقی می‌گذارد.. اما بالاجبار گام دوم را برداشتم و در یک حرکت کلید را از قفل بیرون کشیدم و در را تقریبا به هم کوبیدم... باید کسی زندگی را به این خانه برمی گرداند... هوا سرد بود و من عرق می ریختم و چندتار از موهای نمدارم را به هم چسبانده بود... باید ...

  • سکون
  • عالیه جهان بین
  • صبا عباسی
  • 1020
  • یک رمان
ادامه و دانلود

مهسا و مهتاب دو خواهر که در کنار خانواده اش زندگی می کردند؛ مهسا دختر بزرگ خانواده با یک اشتباه کوچک به قتل می رسد و این از دید خواهرش مهتاب پنهان نمی ماند مهتاب که می داند قاتل کی هست به دنبال انتقام میرود تا اینکه با میلاد روبه رو می شود و زندگی مهتاب به طور کل تغییر پیدا می کنند و با حقایق رو به رو می شود…. دوباره بوی خاطرات گذشته مشامم را قلقلک داد و مرا به دوباره گشودن دفتر خاطرات گذشته ناچار کرد. با زدن اولین ورق، همه ی زندگی گذشته ام مثل نوار فیلم در مقابل چشم هایم ظاهر شد و من به خوبی می دانستم که با گذشت آن روزها چقدر درد می ...

  • انتقام
  • شبنم آهنین جان
  • آرین
  • 367
  • رمانکده
ادامه و دانلود

دانلود رمان سه سوت با صداي  خانم سهیلی توپ و ول کردم. همراه صداي برخورد توپ به زمین بقیه توپ ها هم رها شدن. صداي نالهبچه ها با صداي تپ و تپ توپها که می خورد به زمین قاطی شده بود و توي سالن اکو می شد. انگار خانم سهیلی میخواست همین جلسه اولی زهر چشم بگیره تا بقیه ترم حساب کار دستمون بیاد. تمام عضلاتم گرفته بود. بچه ها عرقریزون به سمت رخت کن ها می رفتن و چند نفري هم که قرار بود توپارو جمع دیگه واقعا کسی حال و حوصله حرف زن هم نداشت. اصلا فکرشم نمی کردم واحد بسکتبال این همه داغون باشه. باز صد رحمت به شنا. سرم و توي ساکم خم کرده بودم و داشتم دنبال ...

  • نام رمان: سه سوت
  • نویسنده:بهاره. ش
  • طراح:h•a•n•a
  • تعداد صفحات:782
  • منبع:فوریو ،بازار
ادامه و دانلود

قلبم محکم و بی امان در سینه ام می کوبید، آن قدر بلند که حس می کردم ضربانش از روی مانتوی سورمه ای رنگ مدرسه معلوم می شود. پر استرس پایم را تکان می دادم، یک حرکت کاملا هیستریک که در مداقع بحرانی سراغم می آمد.بر خلاف بقیه که در حال گریه یا التماس بودند، من آرام و پر بغض سرم را پایین انداخته بودم تا کسی نشناستم و برای محکم کاری دستم را جلوی صورتم گرفته بودم. تمام تنم از استرس می لرزید. وای که اگر یکی از آشنا های بابا مرا در این جا می دید، فاتحه ام خوانده بود. قطعاً بابا زنده زنده آتشم می زد. رنگ سبز زشت دیوار ها حال بدم را تشدید می کرد. هیاهو و ...

  • سند کلیشه
  • نگین صحراگرد
  • آرین
  • 307
  • رمانکده
ادامه و دانلود

معرفی رمان: فرمول خاص در برگیرنده اتفاقات جامعه است. حال این رمان براساس فرمول خاص در زندگی پنج خانواده تاثیر خواهد گذشت. این فرمول نزد خانواده عنقا می‌باشد و خانواده راد مصمم برای به دست آوردن آن فرمول هستند و در این میان تکین، ناجی همیشه دور و عاشق، مراقب یاس عنقا است. فرمول بر ملا خواهد شد؛ اما هر کدام تاوان سنگینی را برایش پرداخت کردنده‌اند. تاوان فهمیدن این راز تلنگری بر زندگی همه خواهد بود.   دانلود رمان فرمول خاص   قسمتی از رمان: از جا بلند شد و به سختی روی پاهایش ایستاد. دلش می‌خواست بی‌قید از هر چیزی روی زمین پخش شود و در خلسه‌ای فرو رود که هیچ گاه تمامی نداشته باشد‌. دستگیره‌ی در را که تکان داد جرقه‌ای به ذهنش خورد. یاس ...

  • فرمول خاص
  • ژیلا حیدری (علیماژ)
  • REIHANE_ F
  • 378
  • یک رمان
ادامه و دانلود

سامیار پسری هفده ساله ایه که با خانواده‌ش زندگی خوبی داره و همه چیز طبق روانه تا این که یکی از اعضای خانواده به دام اعتیاد می‌افته و زندگی سامیار و بقیه رو زیر و رو می‌کنه. تا جایی که سامیار به نزدیک‌ترین دوستش چاقو می‌زنه و… به دستانم که مالامال از خون شده، نگاه می‌کنم. هوای تابستان داغ است؛ اما من به خود می‌لرزم. صدای ضربان قلبم را در گوش خود می‌شنوم و به فرزامِ غرق در خون که به روی زمین افتاده چشم می‌دوزم. پلک چپم می‌پرد و زمزمه می‌کنم: -لعنتی! و داد می‌زنم: -لعنتـــــی! چشمم به چاقوی ضامن دارم که کنار فرزام است، می‌افتد. همان چاقویی که بدن فرزام را زخمی کرده و من را بدبخت. با این‌که، سرخی خون ...

  • کریستال
  • بهاره غفرانی
  • MaeDew
  • 378
  • نویسا
ادامه و دانلود

نه دخترم، من اگه میگم ورزش کن بخاطر سلامتی خودته واگرنه چیزی به من نمیرسه.خب چرا بابا رو مجبور به این کار نمیکنید؟ اون بیشتر از من به ورزش نیاز داره.به سرش اشاره کرد: این موها با آسیاب سفید نشد، اون شکم بابات سفید اش کرد. نه مامان موهاتون سفید نیست که صورتیه. دیگه منتظر نشدم تا چپ نگاهم کند، خودم از آشپزخانه فرار کردم. ساعتی بعد بابا به جمع ما پیوست و سه نفره مشغول نهار خوردن شدیم. مثل همیشه غر زدنهای مامان شروع شد: آخه مرد مگه تو به فکر سلامتی خودت نیستی چرا انقدر غذا میخوری خوبه چربی و قندی هم داری. بابا هم مانند همیشه با بیخیالی غذا خورد: ای بابا دنیا دو روز خانم بزار حال کنیم. مامان همچنان حرص ...

  • رمان از کفر من تا دین تو
  • زینب حاجی زاده
  • نگین قاسمی
  • 220
  • رمانکده
ادامه و دانلود