• دانلود رمان اجتماعی

معرفی نامه رمان انکار: گاهی برای پر کردن جای خالی جرات، انکار باید کرد. رمان انکار، در وصف دست‌هایی‌ست که پشت پرده پنهان شده‌اند. درست زمانی که دنیای آشفته‌ی مهنا، نقابی زیبا به صورت زده و همه چیز آرام است، رنگین‌کمانی آسمان سرنوشتش را رنگین‌تر می‌کند. پای یک احساس لطیف در میان است. عشقی پاک و دست نخورده. اما کسی چه می‌داند. شاید این تنها تعبیری پوچ از یک احساس تقلبی و آرامشی سودا زده قبل از طوفان باشد. با پیدا شدن جاوید پرده تاریکی کنار می‌رود. عشق نوپای مهنا با وجود پنهان‌کاری‌ها و سکوتی ترس‌زده هنوز به بار ننشسته مانند نهالی تازه جان گرفته می‌شکند. یک اشتباه بر هم می‌زند پایه‌های اعتماد را! جایی که اعتماد نباشد، عشق نیست! گاهی ...

  • انکار
  • افسانه نوروزی
  • آیسا حامی
  • 754
  • یک رمان
ادامه و دانلود

داستان رمان ازدواج اجباری از یک انتقام شروع شد انتقامی که پسر قصه ما به خاطر اهدای قلب مادرش به  مادر دختر قصه ما بهار شروع شد و این کینه باعش شد پسر قصه ما کامران برای جبران رنج خودش دست به این ازدواج بزنه و باعث اذیت خودش و بهار بشه .بهار یه روز که ازمدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیخونه ما طوری بود که پذیرایی و نشیمن یکی بود برای اینزدکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدی با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا پسر جوون که روی زمین نشسته بودن دیگه خیلی تعجب کردم با شک نگاشون کردمو سلام دادم اونام با شک جوابمو دادن سریع رفتم تو اتاقم و درو بستم ...

  • ازدواج اجباری
  • sara bala
  • بهار قربانی
  • 315
  • نودهشتیا
ادامه و دانلود

روزگار همیشه بر یک قرار نمى ماند روز و شب دارد روشنى دارد تاریکى دارد کم دارد بیش دارد دیگر چیزى از زمستان باقى نمانده… تمام میشود بهار مى اید….به اشپز خانه رفتم تا اب بخورم حال اينكه ليوان بردارم نداشتم بنابراين بطرى ابو برداشتم و خواستم جرئه اى بنوشم كه با صداى جيغ مانيا يكم اب ريخت رو لباسم.. اووف.. مگه ليوان تو اين خونه پيدا نميشه؟؟ چپ چپ نگاش كردم- فضولوبردن جهنم گفت عه اینجا هم لوله کشی شده. مثل لبو قرمز شد خواست جوابى بهم بده كه صداى باران مانع شد+باراد بريم. به طرفش برگشتم_بريم عزیزم. از خونه زديم بيرون و سوار ماشين شديم. تو طول راه باران ساكت بود نيم نگاهى بهش انداختم - چيزى شده؟؟ نه مگه قراره چيزى بشه؟؟ -خوب...نه ...ولى خيلى ساكتى! خنديدخب،به نظر ...

  • باران بهاری
  • مائده نادریان
  • MAEDE__A
  • 180
  • رمانکده
ادامه و دانلود

ازماشین پیاده شدم وراهی اتاق کارن دراین بین شایدنزدیک صدنفربهم احترام گذاشتن وارد اتاق شدم و سرمیز نشستم صدای در زدن آمد،خیلی خشک گفتم:بفرمائید سربازی واردشدبعداحترام گذاشتن گفت:سرهنگ جودی(بابام)باهاتون کاردارن من:باشه رفت بیرون.پووووووف یعنی باباچیکارم داره، پاشدم تااتاق باباهمع احترام گذاشتن درزدم که بابام گفت:بفرمائید قراریه عملیات برین امیدوارم که خوب کارتون رومثل همیشه انجام بدین البته یک ساعت دیگه کنفرانس داریم که من قبل کنفرانس گفتم هردوسرمون روتکون دادیم به معنی باشه وبعدهردو ازاتاق خارج شدیم،من به طرف اتاق خودم اون هم همین طور ۱ساعت گذشت وبه طرف اتاق کنفرانس راهی شدم واون جا آتناوآیداوساراوفاطمه رو دیدم من:سلام باهمه دست دادموکنار آتنا نشستم، من:آتی آتنا:بله من:قضیه کنفرانس چیه میدونی؟! آتنا آتناباشیطنتگفت:توکه اون بالایی،بایدبدونی نه ما، من:مسخره آتنا:ولی جدی منم خبری ندارم بابام:اهم اهم،خوب،همه آمدن؟! یه بله مثل دبستانی ...

  • غرق در تنهایی
  • مریم کفایی
  • نگین قاسمی
  • 222
  • رمانکده
ادامه و دانلود

دلارام سعادت که بخاطر تحصیلش اومده تهران و پیش خواهر و برادرش زندگی میکنه دوران خیلی خوبی رو داره میگذرونه که سال آخر معلم ریاضیشون عوض میشه و یه معلم مردی وارد مدرسه میشه و با وارد شدن معلم جدید ماجراهای جالبی اتفاق میفته رکسانا رفت. شروع کردیم باهم حرف زدن. که اکیپ آیسان اومدن سمتمون. آیسان و ژینوس. دوتا دختر مزخرف تو مدرسمون. از اولین سالی که اینجا بودیم باهاشون مشکل داشتیم. دخترای نچسب آیسان: - اوووو ببین کی اینجاس من: - به به. چقدر ناراحت شدم از دیدنت. خوشحالم که امسال آخرین سالی هست که ریختتو تحمل میکنم خانم سرمد اومد. مدیر چاق و عصبیمون. نذاشت اونا ادامه بدن. خانم سرمد اصلا حوصله اکیپ ما مخصوصا منو نداشت همه صف وایستادیم. اومد و بعد ...

  • دلارام
  • هستی صفرپور
  • طراح:
  • 282
  • رمانکده
ادامه و دانلود

برای زندگیم تصمیم گرفتند همان هایی که  زندگی هیچ نمیدانستند. قضاوتم کردند. قضاوتی که تمام آینده ام را به آتش کشید.اگر این من،من نیستم،تقصیر تمام کسانی بود که تغییرم دادند. تغییرم دادند و من دنیایشان را در آتش این تغییر که بی تقصیر در تقدریم جای دادند  میسوزانم… نفس عمیقی از حرص کشیدم و گفتم--اینکه نمیدونم چرا منو گرفتید و دارید ازم بازجویی میکنید به کنار. نمیفهمم چرا قبول نمیکنید من نمیدونم قضیه ی اون صندق و اون کلید چیه؟ مرد--همه انکار میکنن.-من چیزی برای پنهون کردن ندارم.رفت سمت در و گفت--مشخص میشه.زودتر لطفا. مشخصش کنید. مرد عصبی رفت بیرونو درم محکم بست. شاید این اطمینانی که داشتم به خاطر وجود حاجی بود. به خاطر من نه،ولی به خاطر آبروش حتما از اینجا ...

  • شاه مهره
  • رانا
  • MAEE__AD
  • 184
  • رمانکده
ادامه و دانلود

رمان روایت گرِ زندگیِ دختری به نامِ غزل است که در نُه سالگی فرزند‌خوانده‌ی برزو سپاهی و همسرش شد.این زوج یک پسر به نامِ باربد دارند که پس از گذشتِ چند مدت به غزل دل می‌بازد.برزو و همسرش طلا که از احساسِ باربد با خبر می‌شوند تصمیم می‌گیرند او را از غزل دور کنند و به آمریکا بفرستند. بعد از گذرِ ده سال باربد باز می‌گردد. این بار مصمم است که غزل را به دست آورد همان لحظه تلفن همراهش که روی عسلی بزرگ وسط هال بود زنگ می خورد. با قدم هایی سست و آرام به سمت عسلی می رود د گوشی موبایلش را بر می دارد. با دیدن نام دامون روی صفحه ی موبایلش انگار آب روی آتش ریخته باشند، تمام ...

  • نمی شود با چای مست شد
  • غزل داداش‌ پور
  • نگین قاسمی
  • 300
  • رمانکده
ادامه و دانلود

بهزاد دستانش را جلویش گرفت:قبوله؟پسر فکری کرد انتقام از خون رفیقش , برادرش, چرا که نه!  دست بهزاد را گرفت قبوله بهزاد قهقهه ای زد این شروع ماجراست, انتقام از خون پرهام برای بار هزارم رد تماس زدم,  این پنجمین باره که هلنا زنگ زده و ازم خواسته برم کافه ی همیشگیمون, ولی من دل و دماغ هیچ کاری و نداشتم, از آینه به لباس سیاه تو تنم نگاه کردم10 روز از چهلم پرهام میگذره ولی من هنوز دل از این لباس سیاه نکندم, صورتم رنگ پریده و داغون بود, اگه پرهام بود انقدر سرم غر میزد تا یکم به سر و وضعم برسم,  ولی اون نیست, همش تقصیر من بود در باز شد و مامانم اومد تو:-آرام؟-جانم -چرا خودت و تو ...

  • آشوب آرام
  • سنا
  • فرزانه رجبی
  • 300
  • ارسالی توسط کاربر
ادامه و دانلود

در مورد پسری به اسم میلاد که تو زلزله کرمانشاه عزیزانش رو از دست میده و به تهران فرستاده میشه. میلاد قصه ما ناتوانی داره و نمیتونه راه بره اون یه فوتبالیست موفق بوده که طی فلش بک هایی که داخل رمان میخوره زندگی تلخ و عاشقانه ایی که داشته رو به طور کامل بازگو میکنه و … به وقت بی خوابی در ساعت 21:48 همه چیز آغاز می شود . زمین می لرزد و همه چیز را زیر و رو می کند و زمین گیرش می کند . خدا دستی روی زمین می فرستد و کمک حالشان می شود .  بیخوابی هایشان شروع می شود و شهر بهم می ریزد . او را دور می کنند و حقیقت ها را از ...

  • زمین گیر
  • وحیده رحیمی
  • نگین قاسمی
  • 433
  • رمانکده
ادامه و دانلود

سمر که شاهد مرگ مادرش بوده پدرش رو مقصر میدونه، پسر خاله و پسر عموهاش سعی میکنند رابطه اون و پدرش رو خوب کنند.سمر دختر یک خانواده پولداره که پدرش به دلایلی تصمیم به ازدواج مجدد می‌گیره؛ مادرش طاقت نمیاره و از دنیا می‌ره. سمر که شاهد این اتفاق‌ها بوده از خانواده پدریش کینه به دل می‌گیره و در این بین پسرعمه‌هاش و پسرخاله‌هاش به هر دری می‌زنند تا سمر کینه‌اش رو فراموش کنه… - شنیدم بابا می‌خواد ازدواج کنه؛ حقیقت داره؟ اشکم رو پاک کردم و با صدای که از بغض می‌لرزید گفتم:- آره نفسم. تو چشم‌هام زول زد و با خشم گفت:- دیگه بابا رو دوست ندارم.نالیدم:- سمر این‌طوری نگو. پتو رو دور خودم پیچیدم و چشمم به در بود؛ هر لحظه ...

  • رمان عشق کینه ای
  • فاطمه رحمت زاده
  • نگین قاسمی
  • 110
  • رمانکده
ادامه و دانلود