• رمان اجتماعی

راهی برای دست یافتن از آن‌چه بر من معین شده، راهی برای رسیدن به آنچه بودم، منی که ازفرشته ای به ابلیس تبدیل شدم، پس من را ببین که چگونه انتقامم را از شما شیطان‌ها می‌گیرم.ستاره دختری زجر کشیده‌‌ست. فقط به خاطر کاری که پدر و مادرش باهاش کردن، اون از دختر پاک به قاتل تبدیل شده و حالا که روی پاهای خودش ایستاده، می‌خواد کسایی که بانی آزارش بودن رو نابود کنه. اون هم دور از چشم خواهراش تا به اون چیزی که می‌خواد برسه.به چاقویی که توی دستم بود نگاه کردم. قطرات خون با ناز فراوان روی زمین نشست می‌کردن. خب این هم نفر بیست و نه که بانی آزارهای من بود. به مردی که غرق خون خودش بود ...

  • راهی برای دست یافتن
  • black.star
  • بهار قربانی
  • 167
  • یک رمان
ادامه و دانلود

داستان در مورد دختری به اسم هدیه و بهار و هانیه سه دختر سال اخری که باهم یه جا دانشگاه قبول میشن به دعوت یکی از همکلاسیاشون وارد یه مهمونی میشن که جز خودشون کسی اونجا نبوده. و دراون مهمونی ربوده میشن. اما تو اون مهمونی گیر یه پلیس می افتند و مجبور میشن تا پایان عملیات به اونا کمک کنن…چند دقیقه ای ساکت بودیم که خودش بحث و شروع کرد. مراقب:میدونستی خیلی زرنگی؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: بله وقتی درس بخونی انتظاری جز این نمیره. سرشو به معنی درسته تکون داد و گفت:و اینکه خورنده خوبی هستی)مکثی کرد و ادامه داد(نیومدم اینارو بگم. خواستم ازتبپرسم اسم بابات امین؟متعجب نگاهش کردم این ازکجا میدونست؟ سرم و به نشونه مثبت ...

  • دوست دارم تو چی
  • مهدیه پوردلان
  • diana-am
  • 190
  • رمانکده
ادامه و دانلود

همراز دانشجوی پرستاری از رامسر است، که در تهران با یکی از دوستان صمیمی‌اش‌(مهراوه)‌‌مشغول به تحصیل است؛و با مشکلات زندگی‌اش از جمله اعتیاد برادرش دست و پنجه نرم می‌کند، در این میان راز بزرگ و نابخشودنی مهراوه برملا میشود و همراز...لبخندی بر صورت دلفریبش با آن چشمان آبی که بی صدا حرف میزد، و موهایی که همچون موج های خروشان غروب خورشید بود، نقش بست. با یک دست علامت داد که به سمتش بروم و گفت: -‌بیا همراز، ببین ازاینجا دانشگاه و کافه معلومه. جلوتر رفتم، راست میگفت، همه کس و همه چیز زیر پاهایمان بودند. روبه او کردم و گفتم: -‌حق با تو بود، یه تهرانی نباید برج میلاد رو از دست بده. دوباره لبخندی زد و گفت: -‌همیشه حق بامن بوده همراز خانم. به ...

  • اغاز یک سرنوشت
  • تابان فروتن
  • سدنا
  • 174
  • یک رمان
ادامه و دانلود

گفت دوستم داره، گفت به پای من می‌مونه، گفت می‌تونم توی زندگیم بهش تکیه کنم. گفت مرد زندگیمه، گفت تا آخر عمر عاشقمه، گفت همیشه برام می‌مونه، گفت هیچ وقت نمی‌ذاره احساس تنهایی کنم.اما، همش تظاهر بود.از کنارش بلند شدم. دستم را کشید و من مانند کشی که به جایش باز می‌گردد، به کتف او کوبیده شدم. به نیم‌رخش نگاه کردم. تیغه‌ی بینی عقابی‌اش و آن لبخند به ظاهر جذابش حالم را دگرگون کرد؛ من دیگر برای لبخند و برق چشمانش دلم ضعف نمی‌رود. دستم را بر روی شانه‌اش می‌گذارم و تلخندی تحویل نگاهی که یقین داشتم دیگر برای من نیست می‌دهم. صدای مردانه و عامرانه‌اش را برایم رها می‌کند و نامم را می‌برد: - سودا؟ بر زبانم نمی‌چرخد بگویم جانم؛ ...

  • تظاهر به عشق
  • مهدیه احمدی
  • بهار قربانی
  • 26
  • یک رمان
ادامه و دانلود

بازی زندگی، با نام عشق آغاز شد. مابین این بازی غرور وارد شد و عشق از بين رفت. لابه‌لای خاطراتِ عاشقی‌شان دنبال جایی گشت تا او را باز هم پیدا کند ولی او رفته بود...و اين بازی اما مجدداً، غرور را شكاند تا قانون عشق پابرجا بماند و آن دو با تمام تلخی‌ها شاید از نو دوباره عاشق يك‌ديگر شوند.سرنوشت، کلمه‌ای که می‌توان از آن درس گرفت. کلمه‌ای که با وجود کلمه بودنش، تمام زندگی تو را در برمی‌گیرد. این سرنوشت است که تو می‌توانی خوب و بد بودنش را انتخاب کنی اما... میان همین دغدغه‌ها می‌توانی عاشق شوی. می‌توانی لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای کوتاه کنار عاشقت لبخند بزنی و در آغوشش از عطر تنش تنفس کنی و همین لحظه‌ی کوتاه ...

  • قانون عشق
  • مهدیه احمدی
  • braveays
  • 165
  • یک رمان
ادامه و دانلود

درمورد دختری به اسم حور که دارای یک قُل دیگه به اسم رویاست که شر و شیطون‌تر از حوریه می‌باشد. نامزد حوری که یک‌ماه مانده به ازدواجشان، او را ترک کرده. خانواده‌اش می‌خواهند تا او به عقد پسرعمه‌اش سعید دربیاید تا آبروی از دست رفته‌ی آن‌ها را برگرداند؛ ولی حوری با این ازدواج شدیداً مخالف است. چون باز هم عاشقانه نامزدش را دوست دارد و.باز هم مثل همیشه خیره شده بودم به تابلوعکسی که روی دیوار اتاقم نصب شده بود. فقط نگاهش می‌کردم تا باز وجودم پرشود از آرامشی که چند سالی است که دیگر رنگش را هم ندیده‌ام. به جایش بی‌خوابی و سردردهای شدید نفسم را بریده بودن و بی‌خوابیم را هیچ چیزی جز همین تابلو عکس، تسکین نمی‌کرد. حتی پدرم که ...

  • سخت مثل سنگ
  • معصومه نوروزی
  • Hani.Nt
  • 309
  • یک رمان
ادامه و دانلود

داستان در مورد دختر شهرستانی هست که یکی از بزرگ‌ترین آرزوهاش قبولی در دانشگاه تهرانه. اما وقتی به این موفقیت بزرگ دست می‌یابه با یک سری آدم‌ها آشنا میشه و وارد داستانی ناخواسته میشه که یک سری اتفاق‌ها براش می‌اوفته و به مرور زمان از آرزویی که کرده پشیمون میشه و مدام خودش رو سرزنش می‌کنه که ای کاش هیچ وقت به این شهر نمی‌اومده و...همانند همیشه در کنار تخته سنگی روی شن‌های خیس و صدف‌وار ساحل نشسته بودم. نفس عمیقی کشیدم که هم‌زمان نسیم ملایمی زلف‌های پریشان سیاهم را همانند قاصدک، در هوا به پرواز درآورد و با دست‌هایم پیراهن حریر سفید رنگم را که همراه موهایم در هوا معلق بود گرفتم. به انگشت‌های پاهایم که روی شن و ماسه‌های ...

  • نم شب
  • Shabnami1104
  • فرزانه رجبی
  • 190
  • یک رمان
ادامه و دانلود

رمان زیاد خوانده‌ایم درباره وقایع دانشگاه و کافی شاپ و...؛ اما این رمان متفاوت است. بیایید یک‌بار هم بنشینیم پای حرف مذهبی‌ ترها. پای درد و دل‌هایشان، دغدغه‌هایشان، شوخی‌هایشان و حتی عاشق شدن‌شان...! بیایید سری هم به دنیای دوست داشتنی‌شان بزنیم و چند روزی را با آن‌ها بگذرانیم.داستان، داستان جوانی هم سن و سال توست؛ شاید کمی بزرگ‌تر یا کوچک‌تر. یکی از همان جوان‌های امروزی؛ جوانی که می‌خواهد مرز بین دوست و دشمن را بشناسد؛ و ناگاه خود را در اردوگاه دشمن می‌یابد.جوانند اما جنس انتخاب‌هایشان فرق می‌کند؛ از جنس مبارزه است. دهه هفتادی‌اند؛ اما دقیقا در میدان جنگی ایستاده‌اند، هزاربار سخت‌تر از جنگ سخت.در جنگ سخت، ابلیس رو به رویت می‌ایستد و شمشیر می‌کشد؛ اما در جنگ امروز، ابلیس ...

  • نقاب ابلیس
  • فاطمه شکیبا(فرات)
  • نگار173
  • 154
  • یک رمان
ادامه و دانلود

داستان درمورد دختری به اسم فرنوش که فقط ۱۷ سالشه۰اما بخاطر اینکه بتونه ادامه‌ی تحصیل بده با مردی که از خودش ۱۰ سال بزرگتره نامزد می‌کنه! در این بین فرنوش قصه‌ی ما بخاطر ازدواج اجباری که داشت این مرد رو بختک زندگیش می‌دونه. اما این بین اتفاقایی می‌افته که نظر و دید فرنوش به این مرد عوض می‌شه.باحرص داشتم به حرف‌های مامان گوش می‌دادم؛ با عصبانیت گفتم: مامان، مگه مامان‌بزرگ جزء من نوه‌ی دیگه‌ای نداره که، من رو می‌خوای بفرستی پیشش؟!مامان که درحال ابکش کردن برنج بود؛ با حرص سرش رو برگردوند سمتم و گفت: نخیر خداروشکر ۶ تا نوه جز تو داره؛ اما مشکل اینه که، هر ۶ تایه اونا پسرن و نمی‌تونن ازش به خوبی مراقبت کنن. درکت کجا رفته ...

  • رمان عشق معلم
  • سهیلا زاهدی
  • diana-am
  • 242
  • یک رمان
ادامه و دانلود

افروز میسوزد در آتش که مردش به پا کرده. به بی تفاوتی مطلقی میرسد و خوشبختی را در پایان زندگی میبیند اما بعد از تمام تاریکیها روشناییست، روشنایی که حاصل صبر است و بردباری..   با صدای رعد و برق با هراس از خواب پریدم.انگشتانم به سمت دیگر تخت لغزید و زمزمه کردم:- سیاوش؟خالی بود، باز هم نبود و قلبم با حسی آمیخته به ترس و غم تندتر تپید.در سفید رنگ اتاق خواب به آرامی باز شد. انتظار ورود سیاوش را می‌کشیدم اما با دیدن چهره‌ٔ خواب آلود هستی فریادی که داشت ذره ذره راه گلویم را طی می‌کرد؛ بلعیدم.چشمان رنگینی را که از پدرش به ارث برده بود با مشت‌های کوچکش فشرد و با صدای آرامی گفت: مامان می‌ترسم تنها بخوابم‌، بیام ...

  • وهم مطلق
  • یهدا رضایی (یگانه)
  • محدثه فارسی
  • 214
  • نویسا
ادامه و دانلود