• دانلود رمان عاشقانه

در مورد پسری به اسم میلاد که تو زلزله کرمانشاه عزیزانش رو از دست میده و به تهران فرستاده میشه. میلاد قصه ما ناتوانی داره و نمیتونه راه بره اون یه فوتبالیست موفق بوده که طی فلش بک هایی که داخل رمان میخوره زندگی تلخ و عاشقانه ایی که داشته رو به طور کامل بازگو میکنه و … به وقت بی خوابی در ساعت 21:48 همه چیز آغاز می شود . زمین می لرزد و همه چیز را زیر و رو می کند و زمین گیرش می کند . خدا دستی روی زمین می فرستد و کمک حالشان می شود .  بیخوابی هایشان شروع می شود و شهر بهم می ریزد . او را دور می کنند و حقیقت ها را از ...

  • زمین گیر
  • وحیده رحیمی
  • نگین قاسمی
  • 433
  • رمانکده
ادامه و دانلود

سمر که شاهد مرگ مادرش بوده پدرش رو مقصر میدونه، پسر خاله و پسر عموهاش سعی میکنند رابطه اون و پدرش رو خوب کنند.سمر دختر یک خانواده پولداره که پدرش به دلایلی تصمیم به ازدواج مجدد می‌گیره؛ مادرش طاقت نمیاره و از دنیا می‌ره. سمر که شاهد این اتفاق‌ها بوده از خانواده پدریش کینه به دل می‌گیره و در این بین پسرعمه‌هاش و پسرخاله‌هاش به هر دری می‌زنند تا سمر کینه‌اش رو فراموش کنه… - شنیدم بابا می‌خواد ازدواج کنه؛ حقیقت داره؟ اشکم رو پاک کردم و با صدای که از بغض می‌لرزید گفتم:- آره نفسم. تو چشم‌هام زول زد و با خشم گفت:- دیگه بابا رو دوست ندارم.نالیدم:- سمر این‌طوری نگو. پتو رو دور خودم پیچیدم و چشمم به در بود؛ هر لحظه ...

  • رمان عشق کینه ای
  • فاطمه رحمت زاده
  • نگین قاسمی
  • 110
  • رمانکده
ادامه و دانلود

از ماشین پیاده شدم .قدم اول که سمت خونه برداشتم ، خانم جعفری از در بیرون اومد ، متوجه من نبود و داشت زیرلب با خودش غر میزد .«حتما دوباره از چیزی شکایت داره »می خواستم از کنارش رد بشم سرم پایین انداختم آروم سلام کردم که شاکی برگشت نگام کرد و گفت:«چه سلامی ، چه علیکی آبروم ناخودآگاه بالا پرید گفتم:« باز چه مشکلی پیش اومده ». دست به کمر داد زد  می خواستی چی بشه ؟سه روز گذشته هنوز اجاره خونه و ندادید . سرم پایین انداختم آروم گفتم  خانم جعفری وسط کوچه هستیم ، خواهش میکنم صداتون پایین بیارید . ولی بدتر از قبل بهم نزدیک شد ناچار سرم بالا اوردم که دست هاش و بالا جلوی صورتم گرفت گفت :«اگر ابرو ...

  • ماشین عروسی
  • زهرا رحمانی
  • نگین قاسمی
  • 125
  • رمانکده
ادامه و دانلود

با عجله وارد ساختمان شد و توسط آسانسور خود را به طبقه ی پنجم رساند ، عجله ی که داشت کاملاً در حرکات و رفتارش مشهود بود و می‌خواست خود را زود به مقصدش برساند ، طبقه ی پنجم از آسانسور خارج شد و سریع به سمت واحد ۱۰ رفت و زنگ را فشرد ، برای اینکه اهالی خانه زودتر در را باز کنند چندین بار پشت سر هم زنگ را زد که بالاخره در توسط جوانی همسن خودش گشوده شد و معترضانه گفت : چه خبرته ؟  مگه سرآوردی ؟ جوان عجولانه گفت : پیداش کردیم سامیار ، پیداش کردیم . سامیار ابروی در هم کشید و گفت: آدالان  ؟؟؟ نه ، خواهرش  . کجاست ؟  توی آسایشگاه بیماران روانی بستریه . سامیار ...

  • غوطه در گرداب
  • م .صالحی
  • PARISA_R
  • 349
  • ارسالی توسط کاربر
ادامه و دانلود

فانوسم باش قصه طناز دختری از طبقه پایین جامعه که با توجه به مشکلات مالی که دارند تصمیم میگیره کار کنه تا بتونه باری از روی دوش پدرش برداره طی معرفی که از طریق پدرِ دوستش میشه بعنوان پرستار وارد زندگی خانواده مرفه و مهربون فروزش میشه.. فراز و نشیب هایی سرراه زندگی طناز قرار میگیره که دست به قتل میزنه و روزای صورتی زندگیش به روزای خاکستری تبدیل میشه.. که شاید همان روزهای فقر اما با صفا را به این روزهای پر از ثروت اما در تنگنا را ترجیح میدهد.. از فقر تا ثروت… از قتل تا جنون… به راستی که سرگذشت طناز عاشق قصه چه میشود؟ تنها میدانم من یک زن هستم با دنیایی همیشه به رنگ صورتی... در هر ...

  • فانوسم باش
  • هناس نامداری
  • محدثه فارسی
  • 110
  • رمانکده
ادامه و دانلود

معرفی نامه: رمان اژین سرگذشت چند خانواده را بیان می‌کند. اژین سرگردان میان دو عشق، معشوق قدیمی و معشوق حال، خیانت‌هایی که خواسته و ناخواسته خنجری می‌شود بر روان آن زن‌ها و پدری که جز آبروی خویش، روان دخترهایش زیاد برایش پر معنا نیست. معشوقی که از خیانت می‌گذرد ولی همچنان شک و تردید در دلش خانه کرده است.     دانلود رمان اَژین     قسمتی از کتاب: با اینکه خستگی از سری‌باریش، روی من می‌چرخید. موبایلم توی دستم دوباره لرزید و من نگاهم رو از اژین گرفتم و به صفحه موبایلم چشم دوختم. شیرین دوباره برام نوشته بود. - فقط آهو، شوهرت نفهمه که من این دکتر رو برات پیدا کردم... خودت می‌دونی که سیم‌هاش قاطی داره... بفهمه من رو می‌کشه! ناخواسته لبم به خنده باز شد. دستم روی صفحه ...

  • اَژین
  • معصومه نوروزی
  • Mahsa_sheykh و Sorian و melisa.fe
  • 591
  • یک رمان
ادامه و دانلود

آتنه زن مطلقه ایست که با محمود رئیس شرکتش قرار ازدواج می گذارد ولی دیدن عشق سابقش تمام برنامه هایش را برهم می زند. شاید تو اون اداره یه کم شبیه رئیسا باشم اما اینجا دربست در اختیار بانو هستم که امر کنن! به این قسم حرف زدنش عادت داشت. شیطنتی به نگاهش داد و گفت: -من که خیلی گرسنمه!  از دست و دل بازی مرد هم با خبر بود. - جونم! کباب نایب....پیتزا ایتالیایی سیب یا سالاد سزار سن سو؟کدومش تا برونیم طرفش؟ مگر می شد این مرد را دوست نداشت وقتی اینطور از علائقش با خبر بود. کمی با خودش فکر کرد ببیند کدام از این سه گزینه به سلیقه ی مرد نزدیک است...... چیزی یادش نیامد.....لبش را متفکرانه گزید: -نظر خودت چیه؟ نمیشه که همش ...

  • ابر بی باران
  • الف.صاد
  • محدثه فارسی
  • 180
  • رمانکده
ادامه و دانلود

یک عمر پریشانی داستان دختر دانشجویی است که از پس هزینه های درمان برادر سرطانی اش بر نمی آید و در نتیجه مجبور به قبولی درخواست مردی پنجاه و پنج ساله به نام جهانگیر فراهانی می شود. او آرزوهایش را به دور می ریزد و وارد زندگی ای جدید می شود، حالم چون ماهی است که باید حسرت دریا را به گور ببرد و تا ابد در یک تنگ شیشه ای بماند. بوی ذرت مکزیکی اشتهایم را تحریک می کرد. جلو رفتم و رو به مردی که سرش ایستاده بود ، درخواست یک لیوان کوچک دادم. ناگهان یادم افتاد دانیار ذرت دوست دارد. گفتم که یک لیوان بزرگ دیگر هم بدهد. با اشتیاق  لیوان ها را گرفتم و به سمت کنار خیابان ...

  • یک‌ عمر‌ پریشانی
  • کیمیا هاشمی
  • نگین قاسمی
  • 314
  • رمانکده
ادامه و دانلود

داستان در مورد زندگی  افرادی هست که فکر میکنند مواد مخدر  باعث ایجاد شادی در زندگی آنها خواهد شد ولی متاسفانه این بدترین تفریح و اخرین تفریح آنها خواهد بود ساعتها بود تو خیابون های شلوغ و پر ترافیک بالا و پایین میرفت دیگه خسته و نا امید شد به تمام کافی شاپ هایی که با دوستای از ما بهترونش میرفت سر زد ساعت یازده شب بود  نمی خواست باور کنه دوباره مثل همیشه اون اتفاق میوفته دیگه تحملش رو نداشت تلفنش رو مرتب میگرفت  فایده ای نداشت  کلا خاموش کرده بود  گوشی رو پرتاب کرد و با عصبانیت فریاد زد خدا لعنتت کنه نفس .......... این بار بگیرمت خفه ات میکنم ناگهان تلفنش زنگ خورد نگاهی انداخت  زیر صندلی افتاده بود گوشه ی خیابون پارک کرد و با ...

  • نفس
  • لیدا صبوری
  • محدثه فارسی
  • 430
  • رمانکده
ادامه و دانلود

ﮔﺎﻫﯽ اﻓﺮادی در زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎن ﭘﯿﺪا ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮاﻧﻨﺪ ﻣﺎ را ﻓﺮﺳﺦ ﻫﺎ ازﺧﻮدﻣﺎن ﻓﺎﺻﻠﻪ دﻫﻨﺪ ﮔﺎﻫﯽ اﯾﻦ اﻓﺮادﺧﻮب ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﺟﻠﺪ ﺑﺪی ﻫﺎﯾﻤﺎن را از وﺟﻮدﻣﺎن ﺟﺪا ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ و ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﻋﮑﺲ،اﻓﺮادی ﭘﯿﺪا ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺎراﺑﻪ ﻧﺎﺑﻮدی ﻣﯿﮑﺸﺎﻧﻨﺪ؛ اﻧﺘﺨﺎﺑﺸﺎن ﻣﯿﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻪ دﺳﺖ ﺧﻮدﻣﺎن ﺑﺎﺷﺪ. داستانی بسیار عبرت اموز که عشق واقعی و عشق های پوشالی را به شما نشان خواهد داد که در یک رابطه عاشقانه ملاک چه خواهد بود و برعکس دوﺳﺖ ﻧﺪاﺷﺘﻢ. دراﻓﮑﺎرﺧﻮدم ﻏﺮق ﺑﻮدم ﮐﻪ راﺣﻠﻪ ﮔﻔﺖ:ﭼﺮا ﻣﻌﻄﻠﯽ ﭘﺮواﻧﻪ زﻧﮓ ﺑﺰن ﺑﻬﺸﻮن ﺑﮕﻮ دﯾﮕﻪ آﺧﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮاده ام دروغ ﺑﮕﻮﯾﻢ. ﺷﻤﺎره ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ رو ﺑﺪه ﺗﺎﺧﻮدم ﺑﮕﻢ. راﺣﻠﻪ ﺑﺎﻣﺎدرمﺗﻤﺎس ﮔﺮﻓﺖ وﺑﻌﺪاﺣﻮال ﭘﺮﺳﯽ وﺧﻮش وﺑﺶ ﻗﺮﺑﻮن ﺻﺪﻗﻪ ﻣﺎدرم رﻓﺘﻦ وﮔﻔﺘﻦ واﯾﻨﮑﻪ ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﺎﻟﻪ ﭼﻪ ﻣﺰاﺣﻤﺘﯽ آﺧﺮﺷﺒﻢ ﺧﻮدم ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻤﺶ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻨﻢ آدرس ...

  • شکسته بال
  • نرگس برزن
  • Mat_Narimsayi
  • 150
  • رمانکده
ادامه و دانلود