• دلنوشته عاشقانه

وقتی جلوی او می‌ایستم دلم خودش را به در و دیوار می کوبدتا به او برسد.با او برفی‌ترین روزها برای من یک روز آفتابی پر از گرماست.با او در اوج زمستان بهار است.نگاهش برای من یاد آور زلالی آب است به همان پاکی به همان شفافی، آن‌قدر شفاف که می توانم دوست داشتن را از نگاهش بخوانم.روی به روی من نشسته است با لبخندی بی‌نظیر... . من می خواهم از او نقاشی بکشم ولی مگر می توانم! وقتی او این چنین با لبخند به من نگاه می‌کند، قلبم در حال پرواز است ولی در این بین جدال عقل و دل... . دل پیروز می‌شود و من قلم و کاغذ را کنار می،گذارم و می‌گویم نمی‌توانم؛ با تعجب می گوید چرا؟ با لبخند می‌گویم دلم برای توی می‌تپد ...

  • دلنوشته‌ی دلم برای او می‌تپد
  • madis كاربر انجمن يك رمان
  • بهار قربانی
  • 20
  • یک رمان
  • بازدید: 472
ادامه و دانلود

در کلاس درس پزشک‌قانونی،استاد گفت:- «سوختگی سه نوع است.درجه‌ی یک؛ پوست قرمز می‌شود.درجه‌ی دو؛ پوست تاول می‌زند.درجه‌ی سه؛ بافت استخوان از بین می‌رود!»در جهنمی که من زندگی می‌کنم،هنگام سوختن نه پوستی قرمز می‌شود. نه تاولی پدیدار می‌شود.نه استخوانی متلاشی می‌شود.از دورن می‌سوزم! ذره‌ذره وجودم می‌سوزد،باطنم سوخته؛ امّا ظاهرم آراسته است. قلبم، در کوره‌ای آتشین می‌تپد! درد را، در تمام بدنم حس می‌کنم. امّا دم نمی‌زنم، فریاد نمی‌زنم! این نوع سوختن، فقط متعلق به من است! سوختگی درجه‌ی چهار... . *** کودکی بودم، فارغ از درک هر غم و اندوه. فارغ از دانستن نیرنگ و دروغ. پاک، سفید، نورانی... . اکنون چه هستم؟! بزرگسالی سرشار از غم و اندوه کاملاً آگاه به نیرنگ و دروغ. کثیف، سیاه، تاریک! در کودکی بی‌گناه بودم. در بزرگسالی ناگهان، در دادگاه روزگار، گناه‌کار شناخته شدم... . حکم‌ صادر شد: «گناه‌کار از بهشت رانده شود، به جهنم ...

  • ندلنوشته سوختگی درجه‌ی چهار
  • Bita.shayan
  • بلک استار
  • 26
  • یک رمان
  • بازدید: 483
ادامه و دانلود

در جواب «دوستت دارم» کسی، هرگز نگویید «من هم!» این «من همِ» لعنتی را از ذهن‌تان دور کنید و بیندازید جلوی سگ!«من هم» بدرد عمه‌تان هم نمی‌خورد.اصلا چه کسی «من هم» را اختراع کرد؟جواب دوستت دارم «من هم» نیست، بفهمیداحمق‌های دل شکن!جواب دوستت دارم فقط سکوت است!سکوت است چون لب‌ها فرصت صحبت کردن ندارند... . *** دل که دهی، تمام وجودت هم همراه او می‌رود. جز بغضی که گاهی؛ شبی، نصف شبی، کنج گلو می‌نشیند... !​ *** او، «اما»‌‌‍‌یِ من بود! دوستت دارم اما... اما چه؟ دیگر پس از دوستت دارم، این اراجیف چیست؟ این حرف‌ها و زمزمه‌ها که نمی‌توانم بمانم و چه و چه و چه... ! «اما» نباشید. هیچ وقت «اما»‍‌یِ کسی نشوید. «اما» بودن خوب نیست!​ *** جایی رسیده‌ام که آرزو می‌کنم، برگردی. با تمام نامردی‌های، دروغ‌هایت، قربان صدقه‌های تو خالی‌ات آرزو می‌کنم؛ فقط یک‌بار دیگر بگویی دوستت دارم حتی به دروغ... !​ *** «دوستت دارم» چه ...

  • دلنوشته‌ی دچار
  • iamftmh کاربرانجمن یک رمان
  • ایسا حامی
  • 11
  • یک رمان
  • بازدید: 473
ادامه و دانلود

و بار ديگر عاشقي ممنوع! بار ديگر عشق ممنوع.بار ديگر جغد شومي که رنگ‌ها را به دخمه برد. و شادي‌ها را... ‌.يک بار ديگر... ‌شايد يک داستان ديگر.شايد يک دل‌نوشت ديگر.سخن نويسنده: اين دلنوشته جزي از مجموعه دنياي تخيلي من،هستش.?به نام عشق.به نام عشقي که بي‌رحم است.به نام عشقي که خود به تنهايي ظلم است.به نام عاشقي ممنوع ديگر.که يا کشته  مي‌شود، يا مي‌کشد. يا مي‌ميرد، يا ترک مي‌کند.به نام عشقي که خود ظالم است.? *** به نام عشقي که اين‌بار هم ممنوعيت خود را به رخ کشيد. قدرت خود را به رخ کشيد.? *** و باز هم آغاز شد! قصه‌ي عاشقي ممنوع! عشق ممنوع! نمي‌دونم اين کلمه بهم حس ترس ميده. يه حسي که از تک‌تک کلماتش مي‌ترسم.? *** حسي که نمي‌دونم خوبه؟ بده؟! حس ترس، حس خوب، حس نگراني، حس آرامش، حس دلهره، حس... ‌. هزارو يک‌جور حس... ‌. يکي از ...

  • نام رمان:
  • MelikA1377
  • MaeDew
  • 17
  • یک رمان
  • بازدید: 563
ادامه و دانلود

نمی‌دانم قرار است چه بنویسم!؟شاید این دل نوشته بی‌نام‌تر از بی‌نام‌ باشد،شاید هم نام‌دارتر از بی‌نام...شاید هم یک‌جور دیگری از دموکراسی باشد... !سخن نویسنده: ممنون از بهارجان قربانی بابت جلد ذهنم پر می‌کشه، میره جاهایی که نباید بره؛میره جاهایی که دلم نمی‌خواد بره... .میره جایی که دل هم با جون و دل همراهیش می‌کنه.خوشم نمیاد، می‌خوام منصرفشون کنم. نمی‌تونم... با دل و عقل عزیزم تویِ جدالیم تا به اون چیزی که من می خوام فکر کنند. ولی اون دلش نمی‌خواد. من می‌خوام دلم بره جایی که من دلم می‌خواد، ولی دلم دلش نمی‌خواد بره جایی که دلم می‌خواد! *** بعد از دموکراسی که راه افتاد، نتونستم با دل و عقلم؛ ذهنم خیلی اوقات همراه بشم. چون چیزهایی رو می‌خواستن که من نمی‌خواستم! نمی‌خواستم حتی بهشون فکر کنم، چه برسه به ...

  • دلنوشته‌ی استبداد
  • MelikA1377
  • بهار قربانی
  • 20
  • یک رمان
  • بازدید: 315
ادامه و دانلود

به که بگویم قلبم را پس نمی‌دهی؟به که بگویم دگر تاب این بی‌قلبی را ندارم؟!آن‌ها هم بی‌رحمند!درست همانند تو که قلبم را با‌ اجازه برداشتی؛ولی بی‌اجازه آن را پس نمی‌دهی.قبل از آن‌که نیست شوم،قلبم را پس بده! من برای زنده ماندن نه؛ برای عشق ورزیدن به تو می‌خواهمش!​ *** قلبم را پس بده! مگر من چه گناهی کرده‌ام؟! من فقط می‌خواهم که دوباره دوست بدارم؛ و دوباره دوست داشته شوم! قلبم را پس بده! قول می‌دهم که دیگر چیزی طلب نکنم... .​ *** آخر این انصاف است که او قلبم را پس ندهد؟! کدام قانون این حق را به او می‌دهد؟ چه کسی این قانون را نوشته است؟ آن‌کس که این قانون را نوشت؛ خودش احساس نداشت؟!​ *** بر روی تاب نشسته‌ام و مرا هول می‌دهی! موهایم در هوا می‌رقصند؛ از شادی قهقهه می‌زنم؛ اما تو با بو*س*ه‌ات ...

  • دلنوشته‌ قلبم را پس بده
  • Hadis.Ka
  • متین
  • 15
  • یک رمان
  • بازدید: 295
ادامه و دانلود

مغزم تهی‌ست از هرآنچه غیر از تو. قلبم خالی‌ست از هر‌آنچه غیر از تو. دورم خالی‌ست، اما این‌بار از هرکس و هرچیز غیر از یاد تو. بی انصاف، آخر این چه رسم دلبری‌ست؟مثل تمامِ نشدنی‌ها شبِ بی‌ماه، آسمان بی‌ابر، درخت بی‌ریشه منِ بی تو هم، شدنی نیست. دیگر معجزه هم نمی‌تواند کاری کند. برای ما، برای قلب‌هایمان، برای حرف‌های بغض‌شده در گلویمان و برای آهی که از عمق وجود سر می‌دهیم. چه از روی حسرت، چه از روی نبود یار. این‌بار معجزه کفاف نمی‌دهد. ای کاش خدا خودش پا‌ در‌ میانی کند. *** بر دلم جز تو تمنایی نیست. ای تمنای وجودم، بیا! *** دلت کویر اگر باشد، محبّت آب را هرگز نمی‌چشی. *** پائیز آغاز زندگی‌ست؛ مگر برای برگ‌ها که سکوت را، سقوط را، تجربه می‌کنند. تک به تک آوار می‌شوند، روی ...

  • دلنوشته ی عطر دوری
  • یکتا رستمی
  • متین
  • 10
  • یک رمان
  • بازدید: 213
ادامه و دانلود

پیوندی‌ست ناگسستنی، میان قلب و چشمانت.تو دقیقاً کل زیبایی خلقت خدایی تو...آری، تو همان فرشته‌ی عشق و مهربانی ایرد یکتایی. شاید هم مَلکی بی‌پر و بال میان اجتماعی..پروردگارا، ای خالق هستی در حیرتم از خلقتت!چه محشرانه به خلقتش نشسته بودی و چه زیبا به خلق پیکرش بر بوم زمین دست بردی.زبانم متکلم از توصیف این همه زیبایی‌ست و عقل،متحیر از این همه بردباری و آراستگی‌ست! نفس حبس شده در سینه و چشم خیره بر فرشته‌ای زیبا در قاب زمین است... .​ *** کردگارا، رحمتی کن تا شاید تَعَشُق من هم‌چون شمیمی بر دل باز بوزد... . شاید که مهرَم مُهر شود در سینه‌اش، یا شاید هم غَلت خورد در قفسه‌ی سینه‌ام!​ «اِسرانجائیل» یا رب! بانوی عشق و محبت دو عالَمت را، روانه‌ی این دنیا کردی؛ مگر نمی‌دانی ...

  • دلنوشته‌ی اسرانجائیل
  • matin.m کاربر انجمن یک رمان
  • REIHANE_F
  • 19
  • یک رمان
  • بازدید: 381
ادامه و دانلود

بی‌قرارتر از همیشه، بی‌صدا و صامت در کنار پنجره ایستاده‌ام. بهار و تابستان و پاییز و زمستان و حتی اولین برف هم آمد... .اما تو هنوز نه!بی‌قرارم! حالم دگرگون است و هیچ چیز جز بازگشت تو، روح مرا آرام نمی‌کند برگرد! من عجیب تشنه و طالب آرامشم! نازش را بکش! اصلاً خیلی وقت‌ها همین بدقلقی‌ها، ترش بودن‌ها، کم‌محلی‌ها، عصبی صبحت کردن‌ها، یعنی یک‌‌جا باید بگویی من هستم! اصلاً تو قهر کن، ناز کن، عصبی شو... . من برای تمامشان فدا می‌شوم! *** قرار نیست همه متوجه شوند من حالم بد است! قرار نیست وقتی دارم از غم منفجر می‌شوم، متوجه شی که چیزی شده! حتی قرار نیست وقتی تا دو ثانیه قبل داشتم زار می‌زدم و تو الان داری با من حرف می‌زنی، از ...

  • دلنوشته‌ بی‌قرار
  • نازگل مرادی
  • اینوش
  • 29
  • یک رمان
  • بازدید: 307
ادامه و دانلود

خیابانش بی‌انتهاست درست مانند دریای بی‌کران شمال! نام خیابانش چیست؟ نام‌های زیادی دارد؟ یا خیابان‌های زیاد؟ مقابل پنجر ه‌اش می‌ایستم. نظاره‌گر ابرهای سیاهی می‌شوم که دور تا دور شهرکم را فرا گرفته اند.چه سخت دلم می‌لرزد برای تو! تویی که حال مرا ول کرده‌ای در میان جماعتی گرگ صفت!​ مرواریدهای ریز و درشت بی‌رنگ و لعاب، گونه‌هایم را تزئین کرده‌اند.​ *** سردی دستانم را حس می‌کنی؟! سرمایش تا عمق وجودت را در بر می‌گیرد وقتی که تو، بی‌محابا می‌خندی...!​ *** خنده‌هایت را فراموش نخواهم کرد! چه دلبرانه می‌خندیدی... .​ *** خنده‌هایت کوه را از عرش، به فرش می‌آورد. پس، وای به حال شهرک دلم!​ *** سالروزت را به خوبی به‌خاطر دارم. چه زیبا دل می‌بردی... . چه زیبا می‌خندیدی و زیبا، عاشق بودی! *** حال تو را چه شده؟! که این‌گونه ترسیده‌ای و عقب نشسته‌ای! مگر غیر این بود که می‌خواستی همدم ...

  • دلنوشته شهرکِ دلم
  • sh.roohbakhshک
  • ش.روحبخش
  • 12
  • یک رمان
  • بازدید: 286
ادامه و دانلود