• دلنوشته عاشقانه

شاید اگر قلب جای عقل بود می‌ایستاد! چون تحمل این همه رنج و جنجال را نداشت.و امروزه،ما انسان‌ها در رنج استیصال هستیم!می‌دانم او رفته است می‌دانم او حسِ خاصی به من ندارد ولی... بیایید عاقلانه فکر کنیم! او حق من است! او نمی‌تواند برود و من را میان حجمِ عظیمی استیصال رها کند! استیصال: درماندگی​ درمانده می‌زنم پرسه در خیابان خسته، می‌شوم آشفته در نبود تو و استیصال منِ وابسته!​ *** بغضِ کهنه‌ام را کجا نهانم! از کجا روم از چه گذر کنم تا به دست آورم لحظه‌ای طمینانه؟!​ *** گاهی وقت‌ها... . انگار مغزم را می‌شکافند و هزاران درد و بدبختی را در آن جای می‌دهند! چه کنم با این دردها... . چه کنم با این درماندگی! آن‌قدر که خسته‌ام می‌ترسم روحم پر بکشد و جسمِ خسته‌ام تنها شود!​ *** استیصال واژه‌ای مبهم است! همه‌ی انسان‌ها، از درد ...

  • دلنوشته استیصال
  • ستاره لطفی
  • ش.روحبخش
  • 17
  • یک رمان
ادامه و دانلود

کار دله!نمی‌شه کاریش کرد...یک روز دلت پر می‌کشه واسه دیدنش،یک روز فقط منتظر شنیدن صداشی،روز دیگه فقط می‌خوای اسمش رو بشنوی،و یک روز حتی سایه‌اش رو هم نمی‌تونی ببینی!اشتباه گفتم! کار دل نیست؛ کار آدماییه که با قلب بقیه بازی می‌کنن...!​ ای کاش زندگی، ‌جور دیگری بود! این‌قدر حسرت توی دلش نداشت، این‌قدر «ای کاش» توی وجودش نبود، این‌قدر آرزوهای نرسیده به خودش نمی‌دید... خدایا می‌شود زندگی کردن کمی آسان‌تر باشد؟! *** برایت می‌نویسم؛ آن‌قدرکه قلم خسته شود از نوشتن! آن‌قدر می‌نویسم تا فراموش نکنم، فراموش نکنم با تو چه کسی بودم؛ بی تو به چه کسی تبدیل شدم! بگذار بنویسم از تو، آن‌قدرکه دستانم، از خستگی بلرزد و چشمانم، تَر شود از ندیدنت! خسته ام! تنها برگرد! *** دوستت دارم! آن‌چنان که آفتاب می‌سوزاند... آن‌چنان که دریا غرق می‌کند... آن‌چنان که قلبم می‌تپد... آن‌چنان که چشمانم ...

  • آهی
  • م. عبدالله زاده
  • م. عبدالله زاده
  • 12
  • یک رمان
ادامه و دانلود

شاید نباید انقدر ناامید به زندگی نگریست.شاید قلمم تلخ باشد، حتی برای خودم!اما انقدر حس مرگ را می‌چشم که بالاتر از سیاهی را می‌بینم.با این‌همه مرگ، باز هم قول می‌دهم فقط برای سایه‌ام بنویسم، سایه‌جان سلام! گاهی مرگ را با تمام استخوان‌هایم می‌چشم و بعد از آن، حیرت می‌کنم از زنده ماندنم! گاهی با خود فکر می‌کنم آیا من واقعاً زنده هستم؟ آیا روزی چندبار مرگ، کافی نیست برای اتمام این بازی؟ چندبار قرار است از پرت‌گاه ذهن‌مان احساسات‌مان سقوط کنند؟! چند بار لازم است اعتماد‌هایمان را به دار بیاویزند تا تمام شود این زنده‌ماندن کلیشه‌ای؟! چرا شادبودن را به ما یاد ندادند؟! چرا ذهنم پر شد از حال بد و چهرهٔ سیاه ناامیدی؟! حس مرگ را با سلول‌های زنده، به جان‌خریدن هم عالمی ...

  • زنده‌ای بدون زندگی
  • شقایق سیدعلی
  • ش.روحبخش
  • 32
  • یک رمان
ادامه و دانلود

دلنوشته ناگفته‌های یک دل غمگین _نمی‌دانم چه شد.از کی و کجا، علاقه‌ای شدید بین‌مان شکل گرفت...زمانی فهمیدم، که دیگر دیر بود. عشقت آمد و همچون گیاهی در خاک دلم جوانه زد؛ ریشه‌هایش عمیق شد، گیاه به درخت تنومندی تبدیل شد و هر روز از خاک دلم تغذیه کرد! بهار شد جوانه زد. تابستان شد و گرمای تنه‌اش وجودم را گرم کرد. پاییز شد، برگ‌هایش خشک شد؛ و زمستان شد و به تکه چوبی یخ‌زده تبدیل شد و دوباره بهار شد. اما دیگر نه درخت، آن درخت شد و نه دل، آن دل قبل! هیچ کدام آنچه بودند، نشدند... درخت تازه فهمید که فصل‌ها تنها بهانه‌اند و گرمای عشق است که آن را زنده نگه داشته، اما دیگر نه عشقی بود و نه ...

  • دلنوشته ناگفته‌های یک دل غمگین
  • Emina akhavan
  • PARISA_R
  • 30
  • یک رمان
ادامه و دانلود

گويي نبض ما اهالي قلم در قلممان است تا وقتي قلممان حرفي براي نوشتن دارد ما نيز نبضي براي زندگاني داريم.لقب ته تغاري ته تغاري‌ها هم مي‌رسد به اسفند ماهي‌ها.همان‌هايي که وجودشان در هر خانه ضروريست بس که کوه آرامش‌اند... .صبر و حوصله‌ي‌شان بي‌نظير است، عصباني نمي‌شوند و صبوري مي‌کنند اما اگر عصبي شوند مانند آتش فشان شعله ور مي‌شوند. اگر بگوييم زيباترين لبخندها را دارند دروغ نگفته‌ايم! اسفند ماهي‌ها اکثرا مظلوم و مهربانند همانند ماهشان، آخر اسفند که مي‌شود آن‌قدر همه در تکاپو براي رسيدن بهار هستند که اسفند را فراموش مي‌کنند، اما اسفند هر سال به مهماني ما مي‌آيد. اسفند ماهي‌ها همان دوستان با معرفتي هستند که روي هر چه رفيق را سفيد کرده‌اند. *** چايي در استکان مي‌ريزم، هيزم هاي خيالم شعله‌ور مي‌شوند... . توان خاموشش ...

  • دلنوشته نبض قلم
  • آتوسا رازاني کاربر انجمن يک رمان
  • ش.روحبخش
  • 79
  • یک رمان
ادامه و دانلود

تقویم من بدون تو شاهد هیچ بهاری نیست.از وقتی از شهر بهاری من کوچ کردی و رفتی،تمام درخت های قلب یخ زده‌ام؛ زرد و خزان شدند و سیل باران پاییزی، کل قلبم را فرا گرفت.بدون تو این بهار که سهل است؛تمام بهار های تقویم عمرم، هیچ وقت سبز نخواهند شد!مرگبار است.رفتن کسی را به چشم دیدن و دم نزدن!فاجعه است...دادنش به دیگری و نبودنش در زندگی و روزمرگی‌هایت! مرگ است... دیگر حتی صدایش را نشنوی؛ نفس‌هایش را حس نکنی؛ دست‌هایش را لمس نکنی! تمام این‌ها برای ادمی مثل من چیزی جز مرگ را رقم نمی‌زند. می‌بینی مرگ چه قدر راحت می‌تواند رخ بدهد؟! مرگی که در بیداری آدم را اسیر خودش می‌کند! مرگ زنده! یک مرگ از جنس زندگی! *** ساعت از نصف شب هم گذشته است. خواب به چشم‌های ...

  • تقویم بی بهار
  • رویای محال کاربر انجمن یک رمان
  • صبا عباسی
  • 40
  • یک رمان
ادامه و دانلود

زندگی باب میل تو نیست.زندگی گاه تاریکی مطلق است،گاه معکوس است؛گاه تلخ و گاه شیرین است!زندگی امتحانی‌ست که در تصورمان ساده ‌است... ‌.امّا سوال‌های مطرح‌ شده‌‌ی امتحان، چیزهایی‌ست که در کتاب تجربه نخواندی! زندگی آن‌طور که در تصوراتت نقش می‌بندد نیست... ‌. گاه آشِنا زخم می‌زنند وغریبه‌ مرهم می‌گذارد!گاه سیاهی شب برایت حکم روشنایی‌ را دارد و سحر برایت تاریکی مطلق را رقم می‌زند. *** زندگی هم‌چون ظاهر آدم‌هاست. جلوه‌ی زیبایی دارد؛ امّا به عمقش که پی می‌بری، متوجه فراز و فرودهای  زیادی که در خود گنجانده می‌شوی. *** اگر تصورت از زندگی قصری با شکوه همراه شاهزاده‌ی رویاهایت است، باید بگویم که سخت در اشتباهی... . زندگی هم‌چون گلآبی است که نه گل است و نه آبی! *** می‌دانی، گاهی از زندگی چیز زیادی نمی‌خواهی، حداقل از دید خودت این‌طور است! اما انگار این امتحان الهی که ...

  • دلنوشتۀ این بود زندگی
  • ReiHane_FB
  • غزل زندی
  • 10
  • یک رمان
ادامه و دانلود

همه‌مان پیگیر اتفاقاتی هستیم که در آن دور دورها رخ داده است.رییس جمهور فلان کشور چه کار می‌کند؟! مردم فلان کشور درچه حالند؟! کودکان در آن نقطه جهان خوب تحصیل می‌کنند؟وضعیت آب و غذایشان خوب است؟حیوانات چطور... ؟آیا آن‌ها در امنیت هستند؟!نمی‌دانم... .چرا جنگ شد؟!چرا فلان بازیگر آمریکایی با فلان خواننده بریتانیایی ازدواج کرد؟! و... . اما هیچ‌کدام از اتفاقاتی که درست در همین نزدیکی رخ می‌دهند خبر نداریم! بیایید کمی وسعت دیدمان را کوتاه‌تر کنیم و اتفاقات همین نزدیکی را زیر و رو کنیم. درست همین نزدیکی! ​ در همین نزدیکی خانه‌ای خراب شد؛ با خراب شدن خانه خانواده‌ای بی‌سر پناه شد... . نان در سفره کم شد کمر پدر از غم خم شد یک زندگی از بین رفت مهر و علاقه دود شد! زمان چرتکه ...

  • دلنوشته در همین نزدیکی
  • ستاره حقیقت‌جو
  • نگار 1373
  • 24
  • یک رمان
ادامه و دانلود

پیوند علم و عشق چه زیباست، اگر مخاطب خاصش تو باشی!​تو فقط بیا بشین وسط اتم زندگیم؛ تا مثل الکترون دورت بگردم.مورفینی بودی که هیچ دانشمندی قادر به کشفت نشد جز من.اتانولم باش... هِی تو ذهنم حَلِت کنم و سیر نشم‌. هیچ مقاومتی باعث نمی‌شه به تو نرسم.​یهو اومدی نشستی تو بطن قلبم‌. کُل لُب‌های مغزم درگیر توعه.​ *** تا می‌بینمت هیپوفیزم فقط "عشق" ترشح می‌کنه. *** ضربان قلبم واسه خاطر توه. *** چشمات آهن‌رباست، جذبم می‌کنه. *** تو اومدی و عشق رو بهم القا کردی.​ *** با تو زندگی رو حس می‌کنم. *** مثل سلول‌های مخروطی شبکیه چشم می‌مونی، بدون تو دنیا سیاه سفیده.​ *** تو، تو زندگیم مثل سروتونین تو مغزمی. *** مثل دوپامینی، کم باشی دست و پام می‌لرزه.​ *** چه کم باشی چه زیاد؛ عشق من مثل چگالی به تو ثابته. *** سه چهارُم زمین آبِ، ...

  • دلنوشته علوم عشق
  • Unbreakable کاربر انجمن یک رمان
  • طراح:
  • 9
  • یک رمان
ادامه و دانلود

روز‌ها می‌گذرد.شب‌ها می‌گذرد‌.سال‌ها می‌گذرد.اما خاطراتی که برایم ساخت،نه باد و نه به یاد سپرده می‌شوند.چه شد که این‌گونه بر دیواره‌های یادم هک شد؟چه شد که این‌گونه با من عجین شد؟چه شد که این‌گونه زمستانم را سپید کرد؟دوباره آمدی!مثل همیشه سوز و سرمایت پیش از خودتمهمان قلبم شد...زمستانم! زمستانم!دیگر نایی برای التماست ندارم... چه قدر می‌خواهی با رفت و آمدت، با تکرار خاطراتت، با هر بار مهمان شدنت به قلبی که دیگر با خلق تو خو گرفته آزارم دهی. *** قبول است. دیگر انکار نمی‌کنم. انکار نمی‌کنم که چه لحظات نابی برایم آفریدی... لحظاتی که از عسل شیرین‌تر بودند برایم. لحظاتی که از عشق لبریز بودند برایم و لحظاتی که... حال چیزی غیر از پوچ بودنشان برایم نمانده. *** زمستان! یادت می‌آید چه قدر تو را دوست می‌داشت؟ نمی‌دانم چرا، ولی ...

  • دلنوشته خواب سپید
  • شیوا پناه کاربر انجمن یک رمان
  • ایسا حامی
  • 18
  • یک رمان
ادامه و دانلود