• دلنوشته عاشقانه

آشفته گشتم بي ‌تو در اين جهان پژمرده گشتم بي تو در اين دنيا حالِ دلم مغلوب گرديد بي تو! يک‌‌روز چشمانت را بر بومِ ذهنم ترسيم مي‌کنم همان‌طور با ابهت و با عشق! چشمانش سياه چاله نبود، قهوه‌اي تيره بود همانند، قهوه‌هايِ تلخي که مي‌نوشيد تلخ بود! *** يک‌روز صدايت را در آغوشِ خود حبس مي‌کنم آن‌چنان که نتواني بگريزي چنان که صدايت را به غير از من نتواند کسي بشنود! و نتواني کلمه‌اي سخت گويي *** دلم برايت تنگ شده از همان دلتنگي‌هايِ قديمي خودمان از همان‌هايي که تکنولوژي در آن وجود نداشت از همان‌هايي که، تو بوديُ من! *** مرا از همان اول ضعيف و دلتنگ بار آوردند... . از همان موقعه‌اي که در بطنِ مادر در حال جان گرفتن بودم دلتنگ بودم! دلتنگِ بيرون آمدن و لمسِ ديگران و اکنون دلتنگِ ديدنِ تو و لمسِ ...

  • دلنوشته ژاکاو
  • ilyn_br
  • محدثه فارسی
  • 13
  • یک رمان
ادامه و دانلود

تمام چیزی که می‌خواهم حالا تنها یک چیز است. صدای خنده هایت در گوشم، می‌دانی من لحظه های از دست رفته‌ام را می‌خواهم... لبخند هایت را می‌خواهم... من زندگیم را می‌خواهم... من تو را می‌خواهم!در گوشه ترین قسمت اتاقک کوچک مخفی می‌شوم و منتظر می‌مانم. آرام وارد می‌شوی... به یکباره روبرویت ظاهر می‌شوم و تو از شدت ترس فریاد می‌کشی‌ اما بعد از دیدن من لبخند می‌زنی و صدای خنده هایت کل اتاق را پر‌ می‌کند در آغوشم می‌خزی و زمزمه می‌کنی: -این واقعا ترسناک بود مرد... دیگه این کارو نکن! - تو واقعا ترسیدی؟ تمام چیزی که می‌خواهم مرور خاطرات است دختر. چرا نمیایی تا با هم خاطره بازی کنیم؟! تمام چیزی که می‌خواهم ورود دوباره‌ات به زندگیم است. اصلا بیا و دوباره زنگ خانه‌ام را ...

  • تمام چیزی که می‌خواهم
  • ستاره حقیقت جو
  • Ayeda Javid
  • 14
  • یک رمان
ادامه و دانلود

بودن، فقط عاشق بودن نیست!ترکیبی از چهار حرف است که هر کدام، چونان اکسیری زندگیت را تحت شعاع قرار می‌دهند… عاشق بودن از روزهای خوب و بدش شروع می‌شود و تعمیمش، ادامه‌دار است…ای کاش، می‌شد همه‌ی عاشقانگی‌ها را در یک ″ماه″ خلاصه کرد…دقت کرده‌ای عاشق بودن و عاشقانگی کردن، مثل ماه است؟! گاهی وقت‌ها زیر ابر پنهان می‌شود که نشاید کسی از حال و احوالش خبردار شود… گاهی هم، خود را به نمایش می‌گذارد و گاهی هم، نیم‌رخش را نشان می‌دهد… من همه‌ی آن را در یک ماه و اندی خلاصه می‌کنم، ای عشق‌ترین معشوق من… ″تقدیم به عزیز‌ترین زندگیم، شیلای عزیزم وبرادر گلم سیروان که جسمش را به ستاره‌ها بخشید.″ «بیا…» بیا عاشقانه کنار هم بنشینیم، من برایت دم کرده‌ی بابونه می‌ریزم و تو، مرا به لبخندی ...

  • دلنوشته صوتی یک ماه و اندی
  • Soran
  • فرزانه رجبی
  • فاطمه سادات:)
  • یک رمان
ادامه و دانلود

قلم یک نویسنده روح اوست که هربار درجسم یک نفر به نگارش درمی‌آید و از حال دل او می‌نویسد. من با آدم‌های دنیا قهر نکرده‌ام. فقط حوصله‌ام ته کشیده است؛از آدم هایی که تا مرا می‌بینند سراغ تو را می‌گیرند. از اینکه میان خنده‌هایم، نام تو را می‌آورند و خنده از لبانم می‌گریزد. از اینکه هر زمان ناراحت باشم، می‌گویند: حتما باز خاطرات تو مرا پریشان کرده‌اند. آخر جای خالی تو به این آدم‌ها چه؟! که تا مرا می‌بینند؛ نبودنت را به رخم می‌کشند. نمک بر زخم پاشیدن برای من همین حرفایی است که از رفتنت به من می‌زنند و قلبم را به درد می‌آورند. من با آدم‌های دنیا قهر نیستم فقط از همه ی کسانی که مرا یاد تو می‌اندازند دوری می‌کنم. محبوبم، ...

  • دلنوشته آتی نویس
  • آتوسا رازانی
  • PARISA_R
  • 41
  • یک رمان
ادامه و دانلود

واژه ها مردند در نطفه! و بی آنکه بر لبانت جاری شوند در خفاء مسکوت ماندند! «کلمات بی آنکه از دهان خارج شوند و خودی نشان دهند در نطفه خود خفه شدند انگار کسی یقه آن‌ها را گرفته است و گریبانِ آن‌ها را با دستانِ خود آنقدر می‌فشارد که جان از بدنشان خارج می‌شود و، بویِ تعفنشان بویِ گندیده مرگ دیده‌اشان در فضا پخش می‌شود!» *** «بوی مرگ را استشمام می‌کنی؟! بویِ زندگی هایِ تباه شده را چه طور؟! و اکنون من دختری را در سیاهی شب در خانواده‌ای تباه شده... . در میان هجوم بی امانِ بغض‌هایِ مانده بر گلویش و ضربان قلب بی امانش و... . کلمات خفه شده قلبش همه و همه را بی آنکه بشنوم استشمام می‌کنم، بوی مرگ دیده‌اشان از صد فرسخی به مشامم می‌رسد!»​ *** « تباهی تباهی، تباهی... ـ این واژه متشکل از ...

  • واژه‌ها مردند
  • ilyn_br کاربر انجمن یک رمان
  • فرزانه رجبی
  • 18
  • یک رمان
ادامه و دانلود

چرا دنیا می‌چرخد؟! نکند دنیایی که در آن زندگی می‌کنم رو به پایان است...؟ اما چرا دیگران ثابت ایستاده‌اند؟! شاید مشکل از من است! خدای من، باز هم سرگیجه...!سلطان غم هم که باشی،روزی او تو را به خنده وادار می‌کند...! روزی او می‌آید و تمام یواشکی‌هایت را آشکار می‌سازد می آید و دستور بر پا می‌دهد! و آن زمان است که دل از کف می‌رود و تمام نابسامانی‌ها سامان می‌شود... . مهربانی دردسر دارد...! آن را به جان می‌خرم؛ اما نمی‌دانم چرا بعد از دادن این وعده‌ی شوم به خود تنهاتر از قبل می‌شوم... . ای کاش مهربانی جایی میان دل‌های گرفتار باز کند... . امشب که گذشت چه می‌شود؟ کوله‌بار غم‌ها سنگین‌تر و مداد آرزوهایم کوچک‌تر می‌شود! دانلود دلنوشته سرگیجه   من و مداد با هم دوستیم! من به اون دلبسته‌م، اون به من هر دومون ...

  • سرگیجه
  • Dizzy
  • محدثه فارسی
  • 17
  • یک رمان
ادامه و دانلود

خاموش باشید و به نوشته‌هایِ خون آلودِ رویِ دیواره‌هایِ سرداب بی‌توجه‌ای کنید و به جغدی که واج و واج اوازی شرم ناک سر می‌دهد کاری نداشته باشید چرا که انها به سجده در آمده‌اند انها روح اشان را  فروخته‌اند! شاید درکِ اینایی که من دارم می‌نویسم سخت باشه ولی همه ما یه نیمه تاریکی تو ذهنمون داریم که همش سعی می‌کنیم به اون بی توجه باشیم این نوشته‌ها هم از اون نیمه تاریکِ ذهن میاد!​ و منی کز کرده در ملکوتِ فاسده ذهنم برایِ سیاهی روحم می گریم *** ملکوت"عظمت، عالم" ​استخوان‌هایم از درد فریاد می‌کشند و برایِ خونِ راه افتاده از میانشان گریه سر می دهند و به سوگواری می‌شینند! دانلود دلنوشته دیجور   شب ها بی‌اختیارانه تن می‌دهم به همخوابگی با قرصِ‌هایی که صبح ...

  • دیجور
  • ilyn_br
  • فرزانه رجبی
  • 15
  • یک رمان
ادامه و دانلود

و تمام حروف با تو معنا پیدا کرد...! "الف" آ مثل "آشق"! از همان‌هایی که کلاهی که بر سر دل‌شان رفته را نمی‌توانی برداری...!  آ مثل "آب"...اما نه به گوارایی ش*ر..اب چشمانت!  آ مثل "آدم" که عالم را برای حوا زیر و رو کرد... .  "ب" ب مثل "با تو" ب مثل "برای تو" ب مثل "بابا"! و قسم به تکرار حروفش که همچون حروف الفبا که در هر زبانی جایگاه برتر را دارد، در قلب من نیز جایگاه برتر را اختیار کرده! حتی قبل از تو!  "پ" پ مثل "پا"! همان‌هایی که برای رسیدن به تو علیه عقل شورش می‌کنند و فرمان را به دست دل می‌سپارند... .  پ مثل "پسر"! نیم‌مردی که تو را برایم تداعی می‌کند!  "ت" ت مثل "تو" ت مثل"تب"! همانی که قلبم مدتی است دچارش شده... .  ت مثل "تاب"! لبخندت را می‌گویم که قلبم را بالا ...

  • "الف" تا "ی"!
  • ~Yäs
  • سدنا%
  • تعداد صفحات:
  • یک رمان
ادامه و دانلود

انگشتم را دور کمر فنجان نسکافه‌ام می‌کشم کتاب عروس شب را می‌بندم ومی‌گذارم کنار دستم، وبه منظره زیبای برفی خیره می‌شوم، چقدرسخت گذشت خزان پاییز؛ هر ثانیه ساعتی وهر ساعتی ماهی وهر ماهی سالی گذشت، ولی هرچه که بود گذشت باتمام سختی و دلتنگی و انتظارش... آری همین است تا شقایق هست زندگی باید کرد... به همین شقایقی که سهراب گفته است سوگند که توبر خواهی گشت، من به این معجزه ایمان دارم. درانتظار پایان فصل سردم هستم که لحظه هایش ازخزان وغم ودلتنگی پراست. چشم انتظار پایان فصل زمستانم هستم که غنچه هایم به گل تبدیل شود. ای که فصل غمم رامی‌بینی، ماهم بهاری داریم. این نیز بگذرد... می‌دانی قصه لیلی را؟! کاغذ و قلمم رابر می‌دارم وداستان لیلی‌های سرزمینم را می‌نویسم تا ...

  • هیپنوتیزم سرنوشت «جلد دوم عروس شب»
  • negin javadi
  • سدنا%
  • 19
  • یک رمان
ادامه و دانلود

مشکی! چرا قلب مشکی نیست؟ مگر نه این‌که قلب تمام احساسات را در خود دارد و مشکی هم تمام رنگ‌ها را؟! اصلا از نظر من جهان هم مشکی است! او هم مردم رنگارنگ را در آغوش گرفته! مشکی! چرا قلب مشکی نیست؟ مگر نه این‌که قلب تمام احسا سات را در خود دارد و مشکی هم تمام رنگ‌ها را؟ اصلا از نظر من جهان هم مشکی است! او هم مردم رنگارنگ را در آغوش گرفته! فکر کنم علاقه‌ی من به مشکی‌مات ،از آن‌جایی شروع شد که این‌همه بزرگی و دارا بودن مشکی، کیش و ماتم کرد. نمی‌دانم! شاید هم این علاقه‌ی روزافزون من از آن‌جایی افزون شد که برای اولین بار به تو گفتم و تو باز هم بحث را شوخی شوخی ادامه ...

  • مشکی مات
  • ~Yäs
  • سدنا
  • 26
  • یک رمان
ادامه و دانلود