مقدمه: هرکس، سیارهی کوچکی دارد. میان سیارکهای شمارهی پنجاه تا هشت میلیارد و چهل و دو... . سیارهی من، سیارهی زیاد بزرگی نیست. شبها بدون کلاه ایمنی، سوار بر سفینهی خیالم میشوم تا بروم در آبی تیره و خوشرنگ آسمان شب... . سیارهی من، کمی با مال شازده کوچولو فرق دارد... . دلنوشتههای سیارهی کوچک من قسمتی از دلتوشنه: سیارهی من، شاید در آسمان باشد، گاهی هم شاید در قلبم! آخر روح آدم که محدودیتی ندارد، میتواند کوچکِ کوچک شود، آنقدر که بتواند در کهکشان درون قلبش به اندازهی نقطهای کوچک باشد، یا حتی آنقدر بزرگ که آدم تصورش را هم نتواند بکند. بعضی وقتها، سیارهام رنگهای عجیبی به خودش میگیرد. غمگین که باشد سرسبز است، اما ابرها همچنان بالای سرش کشمکش و دعوا میکنند. آنقدر دعوا میکنند که بالاخره یکی از آنها گریهشان در بیاید! ظاهرشان ...
