مقدمه: هرکس، سیاره‌ی کوچکی دارد. میان سیارک‌های شماره‌ی پنجاه تا هشت میلیارد و چهل و دو... . سیاره‌ی من، سیاره‌ی زیاد بزرگی نیست. شب‌ها بدون کلاه ایمنی، سوار بر سفینه‌ی خیالم می‌شوم تا بروم در آبی تیره و خوش‌رنگ آسمان شب... . سیاره‌ی من، کمی با مال شازده کوچولو فرق دارد... . دلنوشته‌های سیاره‌ی کوچک من قسمتی از دلتوشنه: سیاره‌ی من، شاید در آسمان باشد، گاهی هم شاید در قلبم! آخر روح آدم که محدودیتی ندارد، می‌تواند کوچکِ کوچک شود، آن‌قدر که بتواند در کهکشان درون قلبش به اندازه‌ی نقطه‌ای کوچک باشد، یا حتی آن‌قدر بزرگ که آدم تصورش را هم نتواند بکند. بعضی وقت‌ها، سیاره‌ام رنگ‌های عجیبی به خودش می‌گیرد. غمگین که باشد سرسبز است، اما ابرها هم‌چنان بالای سرش کشمکش و دعوا می‌کنند. آن‌قدر دعوا می‌کنند که بالاخره یکی از آن‌ها گریه‌شان در بیاید! ظاهرشان ...

  • سیاره‌ی کوچک من
  • ژیلا.ح
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 21
  • بازدید: 363
ادامه و دانلود

مقدمه: مصداقِ بارز «من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود»، منم! جانم رفته و من مانده‌ام و واگویه‌هایی که قصد کشتنم را دارند! من مانده‌ام و خاطراتی که اسیر خاکِ فراموشی شده‌اند. ​ مجموعه دلنوشته‌‌های پریشان‌دل قسمتی از دلنوشته: در این دنیای وانفسا، یأس دست دراز کرده و دور گردن‌هایمان پیچیده! شب‌ها چنان سیاه و تاریک‌اند که امیدی به اتمامشان نیست! جان‌ گیرند این شب‌های دراز که با تمام وجود دردها را بر تن‌هایمان شلاق‌وار می‌کوبند و نمی‌بینند تن‌های گلگون شده‌ی‌ ما را از شدت هجوم غم‌ها! به کجا پناه ببریم که رها شویم ازین بند سیه‌گون؟! ​ *** همه یک‌جایی می‌بُریم یک‌جایی نفس کم می‌آوریم؛ همان زمان، رفتن را تنها راه چاره دانسته و می‌رویم! من هم رفتم! تو هم یک‌روز، یک‌جا می‌بری خسته می‌شوی و تمام کوله بارت می‌شود یک‌کیف! می‌دانی گاهی نداشتن‌ها خیلی بهتر از داشتن‌ ...

  • پریشان‌دل
  • راحله خالقی
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 14
  • بازدید: 840
ادامه و دانلود

مقدمه: درد می‌کند، این‌که سال‌ها برایت بنویسم «او جان» من، هرچند که می‌دانم؛ این نامه‌ها، به دستت نمی‌رسند، و هرگز خوانده نخواهند شد!​ مجموعه دلنوشته‌های نامه‌هایی به او قسمتی از دلنوشته: می‌دانی«او» جانم؛ این روزها خسته‌ام. خسته از نشستن‌ها و به در نگاه کردن‌ها و در آخر، آه کشیدن دریچه‌ها! از تمام «شاید این‌بار بیایی هایی» که نیامده رهگذر شدند. از تمام حجم این بغضی که به جانم نشسته و درد می‌کند؛ تمام جانم، درد می‌کند. درد می‌کند یعنی، آن‌جا که شهریار نیز می‌نالد: «آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود و چرا نیست؟» به اندازه‌ی تمام «هست»هایی که «نیست» شدند؛ به اندازه‌ی تمام فریادهایی که هنوز کشیده نشده، در مدفن گلو خفه شدند؛ به اندازه‌ی تمام امیدهای بی‌هوده‌ی واهی؛ مثل همان روزهایی که گفتم جانم درد می‌کند؛ و تو گفتی: همه چیز درست می‌شود؛ ...

  • نامه‌هایی به او
  • فائزه 1380
  • زهرا. زدکا
  • تعداد صفحات : 24
  • بازدید: 1119
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته‌ سکوت ناهنجار _ سکوت می‌کنم، نه از روی رضایت بلکه می‌ترسم از این که سکوتم شکسته شود. سکوتی که حالا زخم‌های عمیقی بر روی قلبم به جای گذاشته است. و تلنباری از دردها را روی شانه‌هایم رها کرده است.​   مجموعه دلنوشته‌ سکوت ناهنجار   قسمتی از دلنوشته: سکوت حرف‌هایم را خواهم شکست. زمانی که بتوانم، مرهمی روی زخم‌هایم بگذارم، تا از درد آن‌ها کاسته شود. تا آتش‌فشانی نباشم که بر رویت فوران خواهد کرد و تو را نابود خواهد ساخت. *** سکوت گاهی نه به خاطر درد است، نه از روی عشق. گاهی سکوت یعنی، حرف‌هایم را از چشم‌هایم بخوان. همان حرف‌هایی را، که مخاطبش تو هستی. همان حرف‌هایی که به زبان آوردنش برایم سخت است ولی؛ ثابت کردنش برایم آسان‌تر از آن است که فکر کنی! *** سکوت از بدترین دردهای دنیاست؛ می‌دانی ...

  • مجموعه دلنوشته‌ سکوت ناهنجار
  • مریم نجفی
  • ستاره سیاه
  • تعداد صفحات : 23
  • عاشقانه
  • بازدید: 7783
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته‌ اجبار بر ایثار _ گاهی گاه‌ها، ما مجبور به انجام کارهایی هستیم که ممکن است به بهای جان فرجام پذیرد‌. نبرد از آن دسته کارهایی‌ست که ما مجبوریم به انجامش! دل که مجوز نمی‌دهد بماند، بلکه با منطق عقل هم جور نمی‌شود! ما چو ماهیِ سرخ‌ رنگ عیدی هستیم که اجبارش می‌کنند در تُنگِ کوچک حبس شود و پیکار می‌کنیم برای رفتن به دریا! ما در این ُتنگ می‌جنگیم تا رها شویم. گاه، تقلا‌های ما بی‌بهره است و برنده‌ی بازی، جبر است! ما به اجبار می‌جنگیم، خسته می‌شویم، اما مجبوریم، مجبور…!   مجموعه دلنوشته‌ اجبار بر ایثار   قسمتی از دلنوشته: بسیاری از جوانانی که در جنگ خود را فدای کشورِ خویش کردند، آرزوهای بسیار داشتند. هنگامی که جان از بدن‌شان رقصان به آسمان می‌رفت؛ ...

  • مجموعه دلنوشته‌ اجبار بر ایثار
  • مهشید شکیبائی
  • ریحانه ن‌ف
  • تعداد صفحات : 17
  • اجتماعی
  • بازدید: 5226
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته‌ های نوباوه‌ ی جان‌ ها _کودکی، در عمقِ طوفان‌ها... در گوشه‌ی قبرستانِ دردها... در میانه‌ی جانِ شما، با نفس‌هایی گرم، زنده است و آیینه‌ها را زنده نگه می‌دارد! اما کودک آیینه‌ها خفته‌ست. بیدارش کنید؛ آیینه‌ها در خطرند.​   مجموعه دلنوشته‌ های نوباوه‌ ی جان‌ ها   قسمتی از دلنوشته: کودکِ آیینه‌ها، لی‌لی کنان... به سوی دشتِ لبخندها، آواز می‌خوانَد! لبخندها، در آیینه‌ها منعکس می‌شوند. گرد و غبارِ آیینه‌ها را باید شست. آیینه‌ها باید پاک شوند: از غم از نگرانی از خاطرات. کودکِ آیینه‌ها آواز سر می‌دهد؛ به آوازش گوشِ جان فرا دهید. غم، سر خم کرده است و تسلیمِ آوازِ زندگیِ نوباوه‌ی قلب است. آوازِ کودکی لبخندها را زنده می‌کند! آیینه‌ها را باید شست؛ لبخندها باید انعکاس یابند. *** دستِ نوازش بر تنِ غبارآلودِ آیینه بکش. کودکی دوان‌دوان، از عمقِ چشمانت، در آیینه انعکاس می‌یابد. کودکی از جنسِ لبخند؛ ...

  • مجموعه دلنوشته‌‌های نوباوه‌‌ی جان‌‌ها
  • محرابی83
  • مائده شمس
  • تعداد صفحات : 24
  • اجتماعی
  • بازدید: 2505
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته های منع شده _ در کدام قصه نوشته شده‌ای...؟ که نه میبینمت... نه می‌خوانمت... نه توان خواستنت را دارم؟... من منع شده‌ام، در اوج رویایت!   مجموعه دلنوشته های منع شده   قسمتی از دلنوشته: احساساتت... نشان از چیست زیبای من؟ خطاب به من، رو به او می‌گویی: " دوستت دارم! " آه... نخواهم این نفس تنگی را، از سوز درد حرف‌هایت! *** هم‌زیست شدی... . معشوق گم‌شده در کردار من! چه کردی با دل من؟ که در دوریِ تو، آرام نماندم... . شکستم جام مجنون را... آری، شکستم! منِ عاشق چرا فرهاد کوهکن را شکستم؟! *** ناگفته‌هایم... تکرار نشدنی‌ست! گویی در انحنای جان، قلب بر کف داده‌ام. ناگفته‌هایم... دلنوشته ها آه‌شان دامانت را خواهد گرفت! گویی زین پس زندگی به کام‌مان تلخ خواهد شد؛ اما کجاست آن رهبر سرایی‌هایت؟ کجاست آن حس خوش بوی عید پیراهن بنفشت؟ *** تنهایی‌هایت... چه آشنا... ...

  • مجموعه دلنوشته های منع شده
  • ماه راد
  • ستاره سیاه
  • تعداد صفحات : 22
  • عاشقانه
  • بازدید: 2109
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دست نوشته های یک یاوه گوی مجنون _ دلتنگی را نمی‌توان یک حس قلمداد کرد، بلکه طنابی‌ست ضخیم و زُمخت که دور دلت می‌پیجد و بعد هی تنگ‌تر می‌شود و تنگ‌تر و تنگ‌ترتر آن‌قدر که در لحظه‌ای از یک روز، وقتی چیزی به باریدن آسمان نمانده و کلاغ‌ها، یک صدا آوازِ شوربختی را زمزمه می‌کنند، دلت می‌ترکد و تو تمام می‌شوی! و پایانِ تو می‌شود آغازِ پرنده‌ای بی‌قرار که نمی‌داند چرا حس می‌کند خانه‌اش روی درخت یا بامِ منزلِ پیرزنِ هفتاد ساله‌ی همسایه‌تان نیست، بلکه ابریشمِ سپید شده موهای آدمی‌ست که سال‌ها پیش کسی به او گفته برایت می‌میرم و سر قولش مانده... .​   مجموعه دست نوشته های یک یاوه گوی مجنون   قسمتی از مجموعه: نمی‌دانم چرا اسمش را دلتنگی نهاده‌اند؟ دلی نه کنار ...

  • مجموعه دست نوشته های یک یاوه گوی مجنون
  • فاطمه عبدالهی
  • صبا عباسی
  • تعداد صفحات : 26
  • عاشقانه
  • بازدید: 2647
ادامه و دانلود

مقدمه: از هر طرف زندگی را نگاه کنی، اول و آخر، سه بعد دارد؛ شادی، غم، خلأ! و تمام این بُعد‌ها را در زندگی خواهی‌داشت.​   مجموعه دلنوشته های سه بعدی   قسمتی از دلنوشته: زندگی سر جنگ با انسان باز می‌کند؛ وقتی هم که می‌گویی چرا...؟ دلیلی برایت نمی‌آورد. و در این میان، این تو هستی که باید انتخاب کنی؛ جنگ، شکست، سازش! کدام؟! هر سه آن‌ها نابود می‌کند انسان را؛ شاید هم نجات! پایان زندگی جزءِ اسراری‌ست که تا آخر، پنهان می‌ماند. *** زندگی زیباست؟! چگونه زندگی را زیبا توصیف می‌کنید؟ زندگی جذابیتی ندارد؟! چرا این‌گونه فکر می‌کنید؟ هرکس در جهانِ خود، زندگی را به گونه‌ای تصور می‌‌کند؛ یکی خوب، یکی بد! امّا حقیقت کدام است؟​ *** در این زندگی، هیچ حقیقتی وجود ندارد؛ همه‌ی چیزهایی که وجود دارد، دروغی بیش نیست. این زندگی، مانند سرابی‌ست که انسان در خیال می‌بیند؛ امّا فرقش اینجاست که ...

  • مجموعه دلنوشته‌های سه‌بعدی
  • نسترن آقازاده
  • صبا عباسی
  • تعداد صفحات : 15
  • عاشقانه
  • بازدید: 1931
ادامه و دانلود

مقدمه: دلنوشته ناگفته های ما _ بعضی چیزها یا بهتر است بگویم بعضی آدم‌ها بعضی نگاه‌ها، حرف‌ها و خیلی چیزهای دیگر ممکن است باعث مرگ تدریجی یک انسان شوند. آنقدر در ذهن تکرار می‌‌شوند تا اینکه گلوگیر انسان شوند...   دلنوشته ناگفته های ما     قسمتی از دلنوشته: همه آدم‌ها یکی توی وجودشون هست. دوست دارن اون رو فریاد بزنن و به دیگران نشون بدن ولی از واکنش متقابل بقیه رو دیدن که اون شخصیت رو توی وجودشون خفه کردن... *** کاش زودتر بیایی من از​ سرما خوشم​ نمی‌‌آید​... آخر می‌‌دانی!​ شب‌ها از سقف این دنیا بی‌رحمی​ می‌‌بارد​. و بی‌کفن احساس‌ها را در​ روز روشن خاک می‌‌کنند.​ جایی  میان چاله و چوله‌های این روزهایی که​ آدم‌های واقعی گمنام شده‌اند​ *** چای بدون شکر، بدون قند‌های بچگی سوختم، زبانم نه، قلبم سوخت. آخ! به خودم آمدم، ...

  • دلنوشته ناگفته های ما
  • Abeir Bavi
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 15
  • عاشقانه
  • بازدید: 2395
ادامه و دانلود