مقدمه: دلنوشته جانی که با پاییز رفت _ مگر میشود درخت باشی و یادت برود سایهی سر بودن را؟ مگر میشود فراموش کنی درس بزرگ استقامت را، ایستادگی را، خم به ابرو نیاوردن را؟ میدانی... گاهی باید درخت بود تا تاب آورد شلاقهای الیم زمستان را. شاید هم تاب و تحمل تظاهر است؛ درخت این حجم از احجاف عظیم را به جان میخرد چون پای رفتن ندارد... . دلنوشته جانی که با پاییز رفت قسمتی از دلنوشته: انزوای کوه ستبر، بیصدا، بغل گرفته است آسمان شهر را و گویی سپهر از باب غم اوست که جامهی یکدست تیره به تن کرده. اما درخت، یاقوتهای دلربایش را به رخ فلک میکشید و کوه، به تماشا نشسته بود تا درخت، در مقابلش درس پس دهد؛ و چنین بود که ...
