نتایج جستجو :

به که بگویم قلبم را پس نمی‌دهی؟به که بگویم دگر تاب این بی‌قلبی را ندارم؟!آن‌ها هم بی‌رحمند!درست همانند تو که قلبم را با‌ اجازه برداشتی؛ولی بی‌اجازه آن را پس نمی‌دهی.قبل از آن‌که نیست شوم،قلبم را پس بده! من برای زنده ماندن نه؛ برای عشق ورزیدن به تو می‌خواهمش!​ *** قلبم را پس بده! مگر من چه گناهی کرده‌ام؟! من فقط می‌خواهم که دوباره دوست بدارم؛ و دوباره دوست داشته شوم! قلبم را پس بده! قول می‌دهم که دیگر چیزی طلب نکنم... .​ *** آخر این انصاف است که او قلبم را پس ندهد؟! کدام قانون این حق را به او می‌دهد؟ چه کسی این قانون را نوشته است؟ آن‌کس که این قانون را نوشت؛ خودش احساس نداشت؟!​ *** بر روی تاب نشسته‌ام و مرا هول می‌دهی! موهایم در هوا می‌رقصند؛ از شادی قهقهه می‌زنم؛ اما تو با بو*س*ه‌ات ...

  • دلنوشته‌ قلبم را پس بده
  • Hadis.Ka
  • متین
  • 15
  • یک رمان
  • بازدید: 423
ادامه و دانلود

مغزم تهی‌ست از هرآنچه غیر از تو. قلبم خالی‌ست از هر‌آنچه غیر از تو. دورم خالی‌ست، اما این‌بار از هرکس و هرچیز غیر از یاد تو. بی انصاف، آخر این چه رسم دلبری‌ست؟مثل تمامِ نشدنی‌ها شبِ بی‌ماه، آسمان بی‌ابر، درخت بی‌ریشه منِ بی تو هم، شدنی نیست. دیگر معجزه هم نمی‌تواند کاری کند. برای ما، برای قلب‌هایمان، برای حرف‌های بغض‌شده در گلویمان و برای آهی که از عمق وجود سر می‌دهیم. چه از روی حسرت، چه از روی نبود یار. این‌بار معجزه کفاف نمی‌دهد. ای کاش خدا خودش پا‌ در‌ میانی کند. *** بر دلم جز تو تمنایی نیست. ای تمنای وجودم، بیا! *** دلت کویر اگر باشد، محبّت آب را هرگز نمی‌چشی. *** پائیز آغاز زندگی‌ست؛ مگر برای برگ‌ها که سکوت را، سقوط را، تجربه می‌کنند. تک به تک آوار می‌شوند، روی ...

  • دلنوشته ی عطر دوری
  • یکتا رستمی
  • متین
  • 10
  • یک رمان
  • بازدید: 330
ادامه و دانلود

پیوندی‌ست ناگسستنی، میان قلب و چشمانت.تو دقیقاً کل زیبایی خلقت خدایی تو...آری، تو همان فرشته‌ی عشق و مهربانی ایرد یکتایی. شاید هم مَلکی بی‌پر و بال میان اجتماعی..پروردگارا، ای خالق هستی در حیرتم از خلقتت!چه محشرانه به خلقتش نشسته بودی و چه زیبا به خلق پیکرش بر بوم زمین دست بردی.زبانم متکلم از توصیف این همه زیبایی‌ست و عقل،متحیر از این همه بردباری و آراستگی‌ست! نفس حبس شده در سینه و چشم خیره بر فرشته‌ای زیبا در قاب زمین است... .​ *** کردگارا، رحمتی کن تا شاید تَعَشُق من هم‌چون شمیمی بر دل باز بوزد... . شاید که مهرَم مُهر شود در سینه‌اش، یا شاید هم غَلت خورد در قفسه‌ی سینه‌ام!​ «اِسرانجائیل» یا رب! بانوی عشق و محبت دو عالَمت را، روانه‌ی این دنیا کردی؛ مگر نمی‌دانی ...

  • دلنوشته‌ی اسرانجائیل
  • matin.m کاربر انجمن یک رمان
  • REIHANE_F
  • 19
  • یک رمان
  • بازدید: 512
ادامه و دانلود

بی‌قرارتر از همیشه، بی‌صدا و صامت در کنار پنجره ایستاده‌ام. بهار و تابستان و پاییز و زمستان و حتی اولین برف هم آمد... .اما تو هنوز نه!بی‌قرارم! حالم دگرگون است و هیچ چیز جز بازگشت تو، روح مرا آرام نمی‌کند برگرد! من عجیب تشنه و طالب آرامشم! نازش را بکش! اصلاً خیلی وقت‌ها همین بدقلقی‌ها، ترش بودن‌ها، کم‌محلی‌ها، عصبی صبحت کردن‌ها، یعنی یک‌‌جا باید بگویی من هستم! اصلاً تو قهر کن، ناز کن، عصبی شو... . من برای تمامشان فدا می‌شوم! *** قرار نیست همه متوجه شوند من حالم بد است! قرار نیست وقتی دارم از غم منفجر می‌شوم، متوجه شی که چیزی شده! حتی قرار نیست وقتی تا دو ثانیه قبل داشتم زار می‌زدم و تو الان داری با من حرف می‌زنی، از ...

  • دلنوشته‌ بی‌قرار
  • نازگل مرادی
  • اینوش
  • 29
  • یک رمان
  • بازدید: 409
ادامه و دانلود

خیابانش بی‌انتهاست درست مانند دریای بی‌کران شمال! نام خیابانش چیست؟ نام‌های زیادی دارد؟ یا خیابان‌های زیاد؟ مقابل پنجر ه‌اش می‌ایستم. نظاره‌گر ابرهای سیاهی می‌شوم که دور تا دور شهرکم را فرا گرفته اند.چه سخت دلم می‌لرزد برای تو! تویی که حال مرا ول کرده‌ای در میان جماعتی گرگ صفت!​ مرواریدهای ریز و درشت بی‌رنگ و لعاب، گونه‌هایم را تزئین کرده‌اند.​ *** سردی دستانم را حس می‌کنی؟! سرمایش تا عمق وجودت را در بر می‌گیرد وقتی که تو، بی‌محابا می‌خندی...!​ *** خنده‌هایت را فراموش نخواهم کرد! چه دلبرانه می‌خندیدی... .​ *** خنده‌هایت کوه را از عرش، به فرش می‌آورد. پس، وای به حال شهرک دلم!​ *** سالروزت را به خوبی به‌خاطر دارم. چه زیبا دل می‌بردی... . چه زیبا می‌خندیدی و زیبا، عاشق بودی! *** حال تو را چه شده؟! که این‌گونه ترسیده‌ای و عقب نشسته‌ای! مگر غیر این بود که می‌خواستی همدم ...

  • دلنوشته شهرکِ دلم
  • sh.roohbakhshک
  • ش.روحبخش
  • 12
  • یک رمان
  • بازدید: 397
ادامه و دانلود

در دنیا،قصه‌های دلتنگی بی‌شمارند! بی‌شمارتر از آن‌که فکرش را کنی! گاه می‌آیند و خنجر تنهایی را بر گلویت می‌گذارند. گاه هم همچون امشب،تو را میان سیلی از باران رها می‌کنند. سیلی که تو را به ژرفای تاریکی می‌اندازد و چه بی‌رحمانه، به تو ریشخند می‌زند!آری! قصه‌های دلتنگی بی‌شمارند... . هرکدام از پارت ها سبک متفاوتی دارد!  *** بیا و ببین چگونه در دریایی از بودن‌ها یا نبودن‌ها، اسیر رهایی گشته‌ام! هست و می‌بیند. همراهی هم می کند؛ اما! من هر روز طعم گس نبودنش را به کام خود و آرزوهایم می‌کشانم... . بازی تقدیر را بنگر! نبودن‌هایی که دلم را سخت بی‌قرار کرده است و قلبم بی‌امان بر وجودم می‌کوبد... . نبودش چقدر روزهایم را بیشتر از شب‌هایم دلتنگ کرده است! من هم میان این‌همه واهمه، مدام فریاد ...

  • دلنوشته‌ی مغلوب
  • Dizzy (خانم گیج)
  • like_moon
  • 16
  • یک رمان
  • بازدید: 424
ادامه و دانلود

این‌ها همه تقصیر کیست؟ من؟!آری! همیشه مقصری در میان است و او منم. بزرگترین جرم من این است که به این دنیا پا نهاده‌ام! با آمدن من، زندگی دیگران هم پر از درد و مشکلات شد. شاید اگر منی وجود نداشت، این‌گونه نبود. من اضافی‌ترین ترکیب زندگی‌ شان هستم! اشک‌هایی که از روی گونه‌هایم سرازیر می‌شود، معنای واقعی درد است! دردی که از زخم کهنه‌ای، هر چند سال یک‌بار برمی‌خیزد... درست همان شبی که تو را از دست دادم برای همیشه! از آن شب بود که سالگرد بدبختی‌ام را عزا می‌گیرم...​ *** قدم از قدم که بر می‌دارم، به دریا نزدیک می‌شوم. من در هیچ و پوچ غرق می‌شوم! این حس پوچی مرا خواهد کشت! این حس مقصر بودن، یعنی قطع امید از همه‌ی اتفاقات ممکن...​ *** مرا ...

  • دلنوشتهٔ جرمش زنانگی بود
  • عارفه حمزه
  • رها
  • 11
  • یک رمان
  • بازدید: 344
ادامه و دانلود

 گلویم بغض بدی دارد، بغضی که با برگشتن به خاطرات هم نمی‌شکند.دلم تنگ است... .سردرگمم!نمی‌دانم چه راه حلی را پیش بگیرم!پس می‌نویسم و به خودش تقدیم می‌کنم... .شاید بگویید حماقتِ محض است، اما من می‌گویم تنها راهی است که آرامم می‌کند.خاطره‌هایمان یادت هست؟می‌خواهی یادآوری کنم؟فقط مشکل این‌جاست که نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم! از دوران کودکی؟ یا از آخرین خاطره‌ی شاد دوسال پیش‌مان؟!​ *** در حال نبش قبر خاطراتم هستم... . و تو در آن بین مانند الماسی درخشان لا به‌ لای خاطراتم می‌درخشی و خودت را به من یادآوری می‌کنی! نمی‌دانی که هر لحظه در خاطراتِ تواَم با تو هستم؟​ *** یک نفر با خنده به من گفت: - «نود و پنج درصد در رویا زندگی کن، و پنج درصد بقیه را در واقعیت!» فقط سکوت ...

  • دلنوشته‌ی بغض تنهایی
  • مریم یونسی
  • غزل زندی
  • 18
  • یک رمان
  • بازدید: 437
ادامه و دانلود

دختری زاده شد از دل آتش.برون آید از او کینه و خشم. آرزویش مرگ. دلش تنگ...این رسم یا مکر زمانه است که هر آنچه بخواهی زمانی یابی که دگر نخواهی.من در هیچ، هیچ شده‌ام. سرگرم خویش ز غم، گیج شده‌ام. گذرم دریچه ز عشق، پیر شده‌ام. آدمی یک بار زندگی می‌کند؛ اما بار‌ها می‌میرد. من خود دیدم کالبدم را شکافتن را. من خود دیدم رفتنم را. *** آه می‌کشم تا غبار غم باز در خانه‌ام ننشیند. آه می‌کشم تا باران هوس باریدن بکند. آه می‌کشم تا چلچله پیغام من را به گوهر مقصود برساند. *** گمانم که دلم دل نیست دیگر. خاکستری بیش نیست دلم. گمانم که آدمیّت را به خاک سپرده‌ام. جسمی بیش نیست دلم. *** به آسمان بگو بگرید تا آتش درونم را خاموش کند؛ قبل از آن‌که موسم دیگری ...

  • دلنوشته نخستین کالبد
  • تیام
  • آرین
  • 12
  • یک رمان
  • بازدید: 277
ادامه و دانلود

نگاهم را که لابه لای شهر می‌لغزانم جز سیاهی، تنها سیاهی نصیبم می‌شود! وفاداری سگان شهر افسانه شده است، انسان‌هایش که دیگر کشک! فانوس‌های کوچه‌های شهر خوابند و کسی دیگر نای ندارد فانوس‌های خاک خورده را روشن کند... دریغ از یک قاشق چایخوری نور! همه را جذام ماتم بلعیده است! دریغ از لبخندی گرم... دریغ از عشقی صاف... دریغ از زندگی... دریغ از زندگی! راستی گفتم زندگی! خدا بیامرز شده‌ها که دیگر دریغ ندارند! هی! خدابیامرزدت زندگی! *** خدابیامرزد انسان را، موجود خوبی بود! غذایش را می‌خورد، سرش در آخور خودش بود... . شکم هر کسی را هم که می‌خواست بدرد قبلش یک ندایی می‌داد! *** خدا بیامرزد زمین را! سیاره بدی نبود امّا نمی‌دانم چرا حماقت کرد و گفت بگویید آدم‌ها بیایند... *** خدا بیامرزد ضحاک را، لااقل انتهایش پشیمان شد! این‌جا خون آدم‌ها را که می‌مکند... ...

  • دلنوشته فانوس‌های این شهر خوابیده‌اند
  • روناهی بازگیر
  • م. عبدالله زاده
  • 15
  • یک رمان
  • بازدید: 226
ادامه و دانلود