• دلنوشته عاشقانه

قلم یک نویسنده روح اوست که هربار درجسم یک نفر به نگارش درمی‌آید و از حال دل او می‌نویسد. من با آدم‌های دنیا قهر نکرده‌ام. فقط حوصله‌ام ته کشیده است؛از آدم هایی که تا مرا می‌بینند سراغ تو را می‌گیرند. از اینکه میان خنده‌هایم، نام تو را می‌آورند و خنده از لبانم می‌گریزد. از اینکه هر زمان ناراحت باشم، می‌گویند: حتما باز خاطرات تو مرا پریشان کرده‌اند. آخر جای خالی تو به این آدم‌ها چه؟! که تا مرا می‌بینند؛ نبودنت را به رخم می‌کشند. نمک بر زخم پاشیدن برای من همین حرفایی است که از رفتنت به من می‌زنند و قلبم را به درد می‌آورند. من با آدم‌های دنیا قهر نیستم فقط از همه ی کسانی که مرا یاد تو می‌اندازند دوری می‌کنم. محبوبم، ...

  • دلنوشته آتی نویس
  • آتوسا رازانی
  • PARISA_R
  • 41
  • یک رمان
ادامه و دانلود

واژه ها مردند در نطفه! و بی آنکه بر لبانت جاری شوند در خفاء مسکوت ماندند! «کلمات بی آنکه از دهان خارج شوند و خودی نشان دهند در نطفه خود خفه شدند انگار کسی یقه آن‌ها را گرفته است و گریبانِ آن‌ها را با دستانِ خود آنقدر می‌فشارد که جان از بدنشان خارج می‌شود و، بویِ تعفنشان بویِ گندیده مرگ دیده‌اشان در فضا پخش می‌شود!» *** «بوی مرگ را استشمام می‌کنی؟! بویِ زندگی هایِ تباه شده را چه طور؟! و اکنون من دختری را در سیاهی شب در خانواده‌ای تباه شده... . در میان هجوم بی امانِ بغض‌هایِ مانده بر گلویش و ضربان قلب بی امانش و... . کلمات خفه شده قلبش همه و همه را بی آنکه بشنوم استشمام می‌کنم، بوی مرگ دیده‌اشان از صد فرسخی به مشامم می‌رسد!»​ *** « تباهی تباهی، تباهی... ـ این واژه متشکل از ...

  • واژه‌ها مردند
  • ilyn_br کاربر انجمن یک رمان
  • فرزانه رجبی
  • 18
  • یک رمان
ادامه و دانلود

چرا دنیا می‌چرخد؟! نکند دنیایی که در آن زندگی می‌کنم رو به پایان است...؟ اما چرا دیگران ثابت ایستاده‌اند؟! شاید مشکل از من است! خدای من، باز هم سرگیجه...!سلطان غم هم که باشی،روزی او تو را به خنده وادار می‌کند...! روزی او می‌آید و تمام یواشکی‌هایت را آشکار می‌سازد می آید و دستور بر پا می‌دهد! و آن زمان است که دل از کف می‌رود و تمام نابسامانی‌ها سامان می‌شود... . مهربانی دردسر دارد...! آن را به جان می‌خرم؛ اما نمی‌دانم چرا بعد از دادن این وعده‌ی شوم به خود تنهاتر از قبل می‌شوم... . ای کاش مهربانی جایی میان دل‌های گرفتار باز کند... . امشب که گذشت چه می‌شود؟ کوله‌بار غم‌ها سنگین‌تر و مداد آرزوهایم کوچک‌تر می‌شود! دانلود دلنوشته سرگیجه   من و مداد با هم دوستیم! من به اون دلبسته‌م، اون به من هر دومون ...

  • سرگیجه
  • Dizzy
  • محدثه فارسی
  • 17
  • یک رمان
ادامه و دانلود

و تمام حروف با تو معنا پیدا کرد...! "الف" آ مثل "آشق"! از همان‌هایی که کلاهی که بر سر دل‌شان رفته را نمی‌توانی برداری...!  آ مثل "آب"...اما نه به گوارایی ش*ر..اب چشمانت!  آ مثل "آدم" که عالم را برای حوا زیر و رو کرد... .  "ب" ب مثل "با تو" ب مثل "برای تو" ب مثل "بابا"! و قسم به تکرار حروفش که همچون حروف الفبا که در هر زبانی جایگاه برتر را دارد، در قلب من نیز جایگاه برتر را اختیار کرده! حتی قبل از تو!  "پ" پ مثل "پا"! همان‌هایی که برای رسیدن به تو علیه عقل شورش می‌کنند و فرمان را به دست دل می‌سپارند... .  پ مثل "پسر"! نیم‌مردی که تو را برایم تداعی می‌کند!  "ت" ت مثل "تو" ت مثل"تب"! همانی که قلبم مدتی است دچارش شده... .  ت مثل "تاب"! لبخندت را می‌گویم که قلبم را بالا ...

  • "الف" تا "ی"!
  • ~Yäs
  • سدنا%
  • تعداد صفحات:
  • یک رمان
ادامه و دانلود

انگشتم را دور کمر فنجان نسکافه‌ام می‌کشم کتاب عروس شب را می‌بندم ومی‌گذارم کنار دستم، وبه منظره زیبای برفی خیره می‌شوم، چقدرسخت گذشت خزان پاییز؛ هر ثانیه ساعتی وهر ساعتی ماهی وهر ماهی سالی گذشت، ولی هرچه که بود گذشت باتمام سختی و دلتنگی و انتظارش... آری همین است تا شقایق هست زندگی باید کرد... به همین شقایقی که سهراب گفته است سوگند که توبر خواهی گشت، من به این معجزه ایمان دارم. درانتظار پایان فصل سردم هستم که لحظه هایش ازخزان وغم ودلتنگی پراست. چشم انتظار پایان فصل زمستانم هستم که غنچه هایم به گل تبدیل شود. ای که فصل غمم رامی‌بینی، ماهم بهاری داریم. این نیز بگذرد... می‌دانی قصه لیلی را؟! کاغذ و قلمم رابر می‌دارم وداستان لیلی‌های سرزمینم را می‌نویسم تا ...

  • هیپنوتیزم سرنوشت «جلد دوم عروس شب»
  • negin javadi
  • سدنا%
  • 19
  • یک رمان
ادامه و دانلود

من.دست به قلم می‌شوم، تا هرآنچه که در ذهنم فوران می‌کند را به قلم در آورم! از بن‌ جان، دست به‌ قلم می‌شوم.. ‌می‌نویسم از خوشی‌ها، طنز‌ها، غم‌ها، عاشق شدن‌ها! و در نهایت می‌نویسم از هرآنچه در زندگی پر از فراز و نشیب‌مان است!من کسی هستم، که مانندی ندارد... .من، دل نمی‌بندم... .دل نمی‌شکنم! عاشق نمی‌کنم! من کسی هستم، که برای خود، آینده‌ای پاک و درخشان، با موفقیت‌هایی وصف‌ناشدنی می‌سازم... . در گوشه‌ای از دنیا‌ی عریض زندگی می‌کنم، بی‌سر و صدا! ولی در کوشش ساختن جهانی بزرگ، در آینده برای خود هستم!من عاشق هستم... . عاشق پدری که هر روز و شب بوسه‌ای پرمهر، بر پیشانی‌ام می‌زند! عاشق مادری که برایم زحمت‌های زیادی کشیده است؛ مادری که مهربانانه می‌زند بو*س*ه بر صورتم! عاشق خواهری ...

  • دست به قلم می‌شوم
  • ستاره لطفی
  • فرزانه رجبی
  • 13
  • یک رمان
ادامه و دانلود

می‌نویسم، می‌نویسم تا از حس‌هایی که از تو درون قلبم است بگویم...از حسهای گوناگونی که با کارهای تو در اعماق وجودم ایجاد می‌شود. فرض کن، من باشم و تو. بر روی زمینِ عریضی که از برف زمستانی سفید پوش شده است، از اثر سرما دستانمان قرمز و کِرِخ شده باشد. مرا در آغوش گرم و پر مهرت بکشی تا از گرمای عشقت گرم شوم و سوز سرد سرما را احساس نکنم، در این‌جا من از ته قلب این حس را دارم که تو مرد منی سرمان بر روی بالینِ سرخ رنگ و ابریشمی باشد، بوی گل‌هایی باغ از پنجره‌ای که باز است بیایید. باد لطیفی بوزد... دستم در دستان قدرتمند تو باشد، سرت را به سمتِ من معطوف کنی با چشمانی که ...

  • حس‌هایی که به تو دارم!
  • ستاره لطفی
  • فرزانه رجبی
  • 14
  • یک رمان
ادامه و دانلود

در میان تلاطم افکار بیمار این دنیا قلبی هنوز هم می‌تپد، هنوز هم برای رهایی، خون گریه می‌کند.در میان تعادل این رهایی،فکری به سمت آزادی پرواز می‌کند. در این وادی بی‌فکر، چه کسی عشق را پیدا می‌کند؟!در این تلاطم بی‌فکر، چه کسی عشق را باور می‌کند؟! قلب‌ها می‌شکند...می‌شکند... و می‌شکند...آیا دیگر عشق واقعی وجود دارد؟! من که این‌طور فکر نمی‌کنم!​  روبه‌رویم نشسته بود. چشمان خالی از حسش را به من دوخته بود. منو را به سمتش هل دادم. لبخند تلخم را پس‌زدم و با همان لحن عاطی از استیصال زمزمه کردم: -«نظرت راجب خوردن کمی دلتنگی و انتظار چیست؟» اخم‌هایش درهم رفت. گفتم:-«حق با توست؛ کمی سنگین است! هرچه باشد، تو عادت نداری! بگذار پیشنهاد دیگری دهم! دل‌شکستن عاشق با چاشنی حرف‌های تلخ چه طور است؟» چشمانش ...

  • کلاژه
  • نگاردال
  • PARISA_R
  • 44
  • یک رمان
ادامه و دانلود

همه چیز در هوا معلق است. سنگ از آسمان می‌بارد، زنبورها در حال ساختن مواد مذاب هستند.الماس از دهانه آتش‌فشان بیرون میزند و مردم برای گرم کردن خود در حال سوزاندن پول‌هایشان هستند. جهان نیز دیوانه شده است. و به راستی چه مدت زمان تا دیوانه شدن جهان باقی مانده است؟ هزاران چهره آشنا در اطرافم مشاهده می‌کنم؛ انسان‌های خوب، بد و زشت. عشق‌های ناب و حتی سرنوشت! مردم در حال تلاشند تا دنیایی بهتر از حالا بسازند. شب و روز کار می‌کنند تا زندگی‌بهتری داشته باشند. اما درست زمانی که بهترین چیزها را در زندگی به دست آوردند، از دنیا می‌روند. این حقیقت را باور دارم‌ اما به راستی جهان دیوانه است! مکان‌های فرسوده، چهره‌های فراموش شده، باورهای غلط، انسان‌های از دست رفته، همه ...

  • جهان دیوانه
  • ستاره حقیقت جو
  • ش.روح بخش
  • 14
  • یک رمان
ادامه و دانلود

 تو عجب واژه‌ی غریبی! این کلمه توی لغت‌نامه‌ی زندگیم وجود نداره بدون تو، تو دنیا مَنی وجود نداره اصلا من بی‌تو معنی نداره! من در کنار تو معنی می‌دم حالا بی‌معنی‌ترین فرد این دنیام گناه دارد این‌ دلی که منتظر تو مانده...بدون تو... هر روز می‌شکند من صدای شکستنش را می‌شنوم اگر دلت خواست دنیایم بدون تو را نشانت دهم... شاید دلت کمی به حالم سوخت من بدون تو... خالی از احساس است...​  بس است هر‌‌قدر انتظار کشیده‌ام! هر چه غم در دنیا بود... با این سن کم چشیده‌ام  مقصر تو هستی! من که گفتم من بدون تو نمی‌توانم! این را می‌دانستی و باز هم مرا تنها گذاشتی...​ من بدون تو... یک کوه پر از درده که ناجی‌ش رو گم کرده می‌دونی ناجی‌ش کیه؟ خودتی! خود نامردت! ...

  • من بدون تو
  • hannaneh20
  • فرزانه رجبی
  • 11
  • یک رمان
ادامه و دانلود