داستان کودک داستان کودک شهر بی‌پرنسس | شادی روحبخش کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Shadi.Roohbakhsh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 581
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Shadi.Roohbakhsh

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/19
ارسالی‌ها
1,869
پسندها
11,324
امتیازها
33,373
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام خالق یکتا
کد داستان: 39

نام داستان کودک: شهر بی‌پرنسس
نویسنده:شادی روحبخش
ژانر: #فانتزی
خلاصه:
خانواده‌ای سلطنتی که در شهر زیبا و سرسبز رویا زندگی‌می‌کردند؛ به دنبال دختری زیبا و مهربان بودند تا او را به عنوان پرنسس شهر معرفی ‌کنند.
حالا بین این همه دختر خوب و زیبا، کدوم دختر لیاقت پرنسس بودن رو داره؟! این رو باید از این خانواده‌ی سطنتی و مغرور پرسید!

 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Afsaneh.Norouzy

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
4/6/19
ارسالی‌ها
4,279
پسندها
100,361
امتیازها
74,373
  • #2
داستان‌کودک.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان کودک خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
*☆ قوانین جامع تایپ داستان کودک کاربران ☆*

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان‌کودک به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن داستان کودک خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ داستان کودک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Shadi.Roohbakhsh

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/19
ارسالی‌ها
1,869
پسندها
11,324
امتیازها
33,373
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
صدای گریه‌های دختر بچه‌ی کوچکی از پشت یونجه‌های بسته بندی شده‌ی انبار بلند شد. امیلی که داشت از جلوی در انبار رد می‌شد تا زودتر بره و با دوستانش بازی کنه؛ صدای گریه‌های دختر رو شنید. آرام در چوبی و قدیمی انبار رو باز کرد و چشم‌های قهوه‌ای‌اش را دور تا دور انبار چرخاند. صدای گریه‌های دختر بچه، از پشت یونجه‌های گوشه‌ی انبار می‌آمد.
آرام‌آرام، به‌سمت یونجه‌ها حرکت کرد و همانجور با صدای آرام گفت:
- کی اونجاست؟!
صدای گریه قطع شد. بعد از آن، صدای قدم‌هایی که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند آمد. بعد از لحظاتی کوتاه، دختر بچه‌ای با موهای خرگوشی که با گل‌سر صورتی رنگی بالای سرش بسته شده بودند بیرون آمد. با سکسکه و صدای گرفته‌اش گفت:
- تو... کی هستی؟!
اِمیلی متعجب به لباس صورتی رنگ دختر بچه که گل و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/19
ارسالی‌ها
1,869
پسندها
11,324
امتیازها
33,373
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
دختر بچه، با عصبانیت دستش را از میان دستان کوچک و سفید اِمیلی بیرون کشید.
- ول کن دستم رو... تو کی هستی؟
اِمیلی چشم‌هاش رو ریز کرد و لب‌های صوتریش رو روی هم فشار داد بعد یک‌دفعه غر زد.
- با این لباس می‌خوای بری تو کوچه؟! بچه‌ها بهت می‌خندن خانوم!
برق اشک تو چشم‌های دختر بچه دیده شد. اِمیلی که از لحن تند و برخورد بدش با اون ناراحت شد آرام لب زد.
- متاسفم... اسم من اِمیلی هست اسم تو چیه؟!
با چشم‌های مشتاقش زل زد به دختر بچه که حالا آرام سرش را زیر انداخته بود و لپ‌های تپلش سرخ شده بودند.
- سارا، اسمم ساراست.
اِمیلی با خنده دست‌هاش رو به هم زد و گفت:
- خوبه... اِم بیا بریم بالا از لباس‌های خودم لباس خوشگل بدم بهت بعد بریم با بچه‌ها بازی کنیم.
سارا و اِمیلی به همدیگه لبخند زدند و باهم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/19
ارسالی‌ها
1,869
پسندها
11,324
امتیازها
33,373
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
اون رو به‌سمت سارا گرفت و گفت:
- این لباس رو بپوش تا بریم... زودتر!
سارا سرش رو تکون داد و گفت:
- باشه... اما من کسی رو نمی‌شناسم اینجا!
امیلی گفت:
- فعلا لباس رو بپوش تا بریم دیر میشه ها!
سپس دوان‌دوان از اتاق خارج شد. مادر اِمیلی که دید دخترش از شدت دویدن نفس‌نفس می‌زند ترسید و گفت:
- اِمیلی! چیشده؟! اون دختری که باهاش رفتی تو اتاقت کی بود؟!
امیلی با نفس‌نفس گفت:
- هیچی... دوستم بود مامان!
طولی نکشید که سارا با موهای تمیز و لباس آبی رنگ امیلی از خانه خارج شد درست همان لحظه، صدای جارچی خانواده‌ی سلطنتی شهر بلند شد.
- گوشی کنید... هوشیار باشید... شاه جرج و ملکه میرندا از سفر برگشتند؛ امشب مراسم مهمانی برای خوش آمد گویی شاه و ملکه برگزار خواهد شد. همه باید شرکت کنند و تمامی کسب و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/19
ارسالی‌ها
1,869
پسندها
11,324
امتیازها
33,373
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
- چه خبر شده امیلی؟!
امیلی که اخم‌هاش رو تو هم کشیده بود و مادرش هم دست کمی از اون نداشت گفت:
- هیچی بیا بریم بازی... خدافظ مامان!
دست سارا را گرفت و به‌سمت میدان شهر حرکت کردند. وسط میدان شهر که اطرافش مغازه‌های مختلف قرار داشت و مردم یکی پس از دیگری داشتند مغازه‌ها و کسب و کارشان را می‌بستند؛ چند بچه همسن و سال امیلی مشغول بازی کردن بودند.
بچه‌ها با شنیدن سلام بلند امیلی دست از بازی کردن کشیدند و با چشم‌های ریز و درشت و رنگیشان به امیلی و سارا نگاه کردند. دختر بچه‌ای که موهای فر و بلندی داشت که آزادانه دورش را گرفته بودند جلو آمد. دست آزداش را جلو آرود با امیلی دست داد و سپس رو به سارا گفت:
- سلام... من هانا هستم. اسم تو چیه؟!
سارا چشم‌های آبی رنگش رو به چشم‌های هانا دوخت و آرام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/19
ارسالی‌ها
1,869
پسندها
11,324
امتیازها
33,373
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #7
بعد با تشر رو به بچه‌های دیگر کرد و خشمگین فریاد زد.
- اینجا واینستین برید ببینم؛ شب شاه و ملکه مراسم دارن همه جارو بهم می‌ریزین.داروغه اخم‌هایش را در هم کشید و نیزه‌اش را به‌سمت بچه‌ها گرفت و فریاد زد.
- برید ببینم.
با این کار هر کودکی به سوی دوید و صدای جیغ‌هایشان گوش آسمان را کر کرد. سارا اما همانجا ماند و اخم‌هایش را درهم کرد. دستان کوچک و ظریفش را مشت کرد و با جیغ گفت:
- تو به چه حقی دست رو دوست من بلند می‌کنی؟!
امیلی، هانا و بقیه بچه‌ها که پشت بشکه‌های نفت کنار گاری قدیمی قایم شده بودند با ترس به سارا و داروغه‌ی بدجنس زل زده بودند. امیلی بلند شد و تا خوسات پیش سارا بره، هانا دستش رو کشید و گفت:
- کجا میری؟! مگه داروغه رو نمی‌شناسی؛ کافیه به حرفش گوش ندیم اون‌وقت بیچارمون می‌کنه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/19
ارسالی‌ها
1,869
پسندها
11,324
امتیازها
33,373
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #8
سارا و داروغه که با اخم به همدیگه زل زده بودند؛ با تعجب به آسمان نگاه کردند. پرنده‌ای با بال‌های سفید رنگ و منقاری طلایی، از میان ابرهای سفید رنگ و پنبه‌ای شکل آسمان بیرون امد. درست مقابل سارا و داروغه، وسط میدان شهر فرود امد. سارا وحشت زده دستانش را جلوی دهانش گرفت و جیغ زد.
داروغه اما با ترس و لرز، تعظیم کرد و گفت:
- خوش آمدید سرور من!
با گفتن این حرف از زبان داروغه، مرد و زنی با لباس‌های ابریشمی و براق از بال پرنده‌ی زیبا پایین آمدند. مرد، تاج بزرگی بر سر داشت و زن نیم‌تاج زیبایی که با نگین‌های ریز و درشت الماس، تزئیین شده بودند. با غرور و ابهتی خاص، بی‌توجه به داروغه‌ی بدبخت که با کمر خم شده هنوز هم تعظیم کرده بود؛ عبور کردند و به‌سمت کالسکه‌ی طلایی که همان لحظه آنجا پیدایش شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/19
ارسالی‌ها
1,869
پسندها
11,324
امتیازها
33,373
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #9
امیلی زیر لب چشمی گفت و بازوی سارا رو کشید. باهم به‌سمت دوستانشون رفتند و هانا هم با اخم به سارا گفت:
- وقتی بلد نیستی کاری رو درست انجام بدی؛ خرابش نکن!
سپس با بقیه بچه‌ها از امیلی و سارا دور شدند. امیلی با بغض رو به سارا گفت:
- میدونی چیکار کردی؟! اگر بلایی سرت می‌اومد کی باید جواب مادر و پدرت رو می‌داد؟!
بغض گلوی سارا را فشار می‌داد؛ آرام دست‌های کوچکش را تو هم حلقه کرد و خودش را تکان تکان داد. همزمان با تکان خوردنش، موهای قهوه‌ای رنگش تو هوا تکان می‌خوردند و باد آن‌ها را به این طرف و ان‌طرف می‌کشاند.
- من... من مامان بابا ندارم!
امیلی با تعجب دستش را جلوی دهانش گرفت. آرام گوشه‌ی دامن چین‌دارش را گرفت و درون دستش مچاله کرد.
- ببخشید... نمی‌دونستم!
سارا با پشت دست، اشک‌هاش رو پاک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/19
ارسالی‌ها
1,869
پسندها
11,324
امتیازها
33,373
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #10
امیلی و پدرش از اشپزخانه خارج شدند اما سارا همانجا با اخم بر روی صندلی چوبی و قدیمی نشست. با غذایش بازی‌بازی می‌کرد و لب‌های سرخش را غنچه کرده بود. مادر امیلی زنی بود با چشم‌های درشت قهوه‌ای و موهای طلایی رنگ که بالای سرش جمع شده بود و پیش بندی به کمرش بسته بود تا هنگام آشپزی لباسش کثیف نشود. کنارش شست. دستش را روی سر سارا کشید و آرام گفت:
- هرچیزی رو نباید بدونی عزیزم، مراقب باش بی‌موقع حرفی نزنی باشه؟!
آرام سرش را تکان داد و بی‌حرف از آپشرخانه خارج شد.
امیلی که منتظر خارج شدن سارا از آشپزخانه بود تا باهم به اتاقش بروند و برای جشن اماده شوند دست سارا را کشید.
- بیا بریم بالا.
سارا وحشت زده جیغ کشید و گفت:
- چته؟!
به اتاق که رسیدند امیلی سریع در اتاق را قفل کرد و کنار سارا روی تخت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا