بعد از اینکه از روی سرسره سر خورد دستش را به لبههای سرسره گرفت و ایستاد. آرزویش اینجاهم نبود! همانطور که روی کفپوشهای فومی رنگارنگ که مثل تکههای پازل توی یکدیگر قفل شده بودند چهار دست و پا راه میرفت، زیر سرسرهها را هم گشت ولی انگار واقعاً آرزویش را گم کرده بود! خسته به یکی از سرسرهها تکیه داد. بستنی توت فرنگیاش کاملا آب شده بود و توی قیفش ریخته بود. نگاهی به دستهای کثیفش انداخت. بستنیش را که حالا دیگر قابل خوردن نبود، توی سطل زباله انداخت و برای شستن دستهاش محوطه بازی کودکان را ترک کرد. میا جداً ناراحت بود. چند روزی بود که آرزویش را گم کرده بود و هر چه میگشت پیدایش نمیکرد. بعد از شستن دستهایش، آنها را با لباسش خشک کرد و با چهرهای ناراحت رفت تا جاهای دیگر را به دنبال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.