نقد همراه نقد همراه رمان مرزغن بویه | Donald/توسط شورای نقد

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع N.Karevan❀
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها بازدیدها 331
  • کاربران تگ شده هیچ

N.Karevan❀

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/7/20
ارسالی‌ها
592
پسندها
15,506
امتیازها
35,373
~بسم رب النور~

IMG_20210302_234904_390.jpg


با سلام خدمت نویسنده محترم!
«نقد همچون آیینه‌ی نگرش ماست، بنگرید آیینه‌ی وجودیت را»
رمان «مرزغن بویه» پس از خواندن تمامی پست‌ها، بر اساس تعداد پست‌های صلاح دیده شده توسط مدیر مربوط، توسط شورای انجمن یک رمان، بر اساس اصول و پیشنهاداتی برای درخشیدن شما نویسنده عزیز نقد گردیده است.
لطفا کمی صبر کنید تا تعداد پست مشخصی از رمان شما نقد همراه شود و داخل تاپیک قرار گیرند.
پس از مطالعه نقدها، موظف هستید رمان خود را ویرایش کنید.
اگر سوالی در زمینه رمان‌نویسی و چگونگی تغییر رمانتان داشتید می‌توانید در همین تاپیک از منتقدان خود سوالاتتان را شرح دهید و درباره‌ی چگونگی رفع اشکالات، با منتقدان مشورت کنید
اگر مشکلی بود، خصوصی به مدیران نقد تذکر دهید و از بحث و جدل بپرهیزید.

@Donald

مدیریت تیم نقد یک رمان.
 
امضا : N.Karevan❀

PETRØVA.MIR

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,808
امتیازها
61,673
نقد همراه رمان مرزغن بویه
پست: #4
منتقد: FAEZEH.MIRI
***
دویست سال بعد
«نویسنده عزیز بهتر است از اتفاقاتی که این دویست سال رخ داده در حد یک پاراگراف سخن بگویید تا هضم این پرش آنی برای مخاطب آسان شود»
مشت‌هایش یکی بعد از دیگری ضربه می‌زدند، حرکت دانه‌های ریز و درشت عرق را روی بدنش احساس می‌کرد؛ کیسه بوکس مشکی رنگ ساعت‌ها بود که در جلوی چشمانش جولان می‌داد، التهاب و داغی درونش را احاطه کرده بود. رینگ بوکس، خالی از مزاحم بود و تنها صدای ضربه‌هایی که به کیسه می‌کوبید گوشش را نوازش می‌داد، خوشحال بود که دیگر خبری از آن پیرمرد بدعنق و به اصطلاح مربی نیست، همیشه صدای زمختش که مدام کلمه‌ی (تندتر، محکم‌‌تر) را تکرار می‌کرد روحش را صیقل می‌داد، مطمئنا باز هم در حال رسیدگی به شکمش بود که سر و صدایش مزاحم او نمی‌شد.
«حالات را خوب توصیف کردید بوکسوری که گرمش شده و عرق صورتش رو پر کرده خیلی خوب در ذهن نقش بست؛ ولیکن ظواهر هنوز جای کار دارد. پوشش بوکسور، فرمِ بدنش، حالت موهاش و اجزای صورتش. درسته هنوز ابتدای رمان هستیم ولی این موردها مقدمه چینی است برای شخصیت شما و مخاطب می‌تواند با آن خو بگیرد»
دست از ضربه زدن برداشت؛ هوا به طور مزخرفی گرم بود و تحرک‌های چند ساعت به افزایش این گرما تن می‌داد، کلافه پوفی کشید و بطری آب را از روی زمین برداشت، درحالی که سعی در باز کردن در بطری داشت نگاهی یه اطراف کرد. سالنی دویست متری که تمام خاطراتش در همین دویست متر زمین با رنگی مسخره بود.
وسایل آن‌جا را ذکر کنید. رینگ داره؟ بارفیکس داره؟ فضاش چطوره؟ خلوته یا شلوغ
ذکر این موارد خیلی به توصیف مکان کمک میکنه»

دقیقا به خاطر داشت که برای اعتراضش در رابطه با رنگ سالن چقدر تنبیه شده بود، آن روز‌ها فقط ده سال سن داشت، وقتی وارد سالن شد اتاقی تماماً مشکی رنگ با وسایلی کاملا قرمز«وسایل را نام ببرید» برایش همچون جهنمی بود که با دستان خودش حکم ورود را صادر کرده بود، نفس عمیقی کشید و بطری را به لبانش نزدیک کرد؛ کمتر از یک ثانیه طول کشید که تمام آب درون دهانش را با شدت بیرون بریزد.
صورتش جمع شد، بطری آب را بالا گرفت و به محتویاتش نگاه کرد، رنگ خاصی نداشت اما شور بود؛ چند لحظه خیره به بطری بود که باز مغزش جواب سوال را فریاد زد. چهره‌اش به آنی سرخ شد و با فریاد گفت:
- مکس؟! مکس کجایی؟
ثانیه‌های سپری شده به شصت نرسیده بود که سگ مشکی رنگی با چشمانی قهوه‌ای و جثه‌ای درشت وارد سالن شد. در فاصله‌ی چند قدمی ایستاد و منتظر به او چشم دوخت.
- اون پیر خرفت این کارو کرده درسته؟
همراه سوالش بطری را در هوا تکان داد. مکس ناله‌ای کرد و سرش را خم کرد، همین حرکت کافی بود تا آخر ماجرا برایش روشن شود، چند بار پلک زد تا خشمش فروکش کند، هر روز بسات «بساط» مردم‌آزاری‌هایش به راه بود، هر چقدر فکر می‌کرد بیشتر حرصش می‌گرفت، با هفتاد سال سن کله ملق زدن‌هایش دیدنی بود. دستی به چشمانش کشید و به مکس نگاه کرد که نشسته بود و او را تماشا می‌کرد، لبخندی زد؛ بطری آب شور را به کناری پرت کرد و با چند قدم خودش را کنار مکس جا کرد، دستی روی سرش کشید و با دیدن تقلاهای مکس خندید، دستش را از روی سر مکس برداشت و آرام گرفت، دقایقی در سکوت گذشت عرق بر روی تنش آزارش می‌داد اما توان بلند شدن را در خودش نمی‌دید، توانش را برای بلند شدن جمع کرد اما... .
«نویسنده عزیز حالت‌ها خوب توصیف شدن و معقولن و تنها مشکلِ شما این است که تمام حواستون به یکی از رکن‌هاست و این مورد باید به تعادل برسد توی این دو پارت در قبالِ ظواهر و مکان کم کاری کردید‌. غیر از این موردی به چشم نمی‌خورد.
موفق باشید»
 

Donald

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
203
پسندها
5,909
امتیازها
21,263
نقد همراه رمان مرزغن بویه
پست: #4
منتقد: FAEZEH.MIRI
***
دویست سال بعد
«نویسنده عزیز بهتر است از اتفاقاتی که این دویست سال رخ داده در حد یک پاراگراف سخن بگویید تا هضم این پرش آنی برای مخاطب آسان شود»
مشت‌هایش یکی بعد از دیگری ضربه می‌زدند، حرکت دانه‌های ریز و درشت عرق را روی بدنش احساس می‌کرد؛ کیسه بوکس مشکی رنگ ساعت‌ها بود که در جلوی چشمانش جولان می‌داد، التهاب و داغی درونش را احاطه کرده بود. رینگ بوکس، خالی از مزاحم بود و تنها صدای ضربه‌هایی که به کیسه می‌کوبید گوشش را نوازش می‌داد، خوشحال بود که دیگر خبری از آن پیرمرد بدعنق و به اصطلاح مربی نیست، همیشه صدای زمختش که مدام کلمه‌ی (تندتر، محکم‌‌تر) را تکرار می‌کرد روحش را صیقل می‌داد، مطمئنا باز هم در حال رسیدگی به شکمش بود که سر و صدایش مزاحم او نمی‌شد.
«حالات را خوب توصیف کردید بوکسوری که گرمش شده و عرق صورتش رو پر کرده خیلی خوب در ذهن نقش بست؛ ولیکن ظواهر هنوز جای کار دارد. پوشش بوکسور، فرمِ بدنش، حالت موهاش و اجزای صورتش. درسته هنوز ابتدای رمان هستیم ولی این موردها مقدمه چینی است برای شخصیت شما و مخاطب می‌تواند با آن خو بگیرد»
دست از ضربه زدن برداشت؛ هوا به طور مزخرفی گرم بود و تحرک‌های چند ساعت به افزایش این گرما تن می‌داد، کلافه پوفی کشید و بطری آب را از روی زمین برداشت، درحالی که سعی در باز کردن در بطری داشت نگاهی یه اطراف کرد. سالنی دویست متری که تمام خاطراتش در همین دویست متر زمین با رنگی مسخره بود.
وسایل آن‌جا را ذکر کنید. رینگ داره؟ بارفیکس داره؟ فضاش چطوره؟ خلوته یا شلوغ
ذکر این موارد خیلی به توصیف مکان کمک میکنه»

دقیقا به خاطر داشت که برای اعتراضش در رابطه با رنگ سالن چقدر تنبیه شده بود، آن روز‌ها فقط ده سال سن داشت، وقتی وارد سالن شد اتاقی تماماً مشکی رنگ با وسایلی کاملا قرمز«وسایل را نام ببرید» برایش همچون جهنمی بود که با دستان خودش حکم ورود را صادر کرده بود، نفس عمیقی کشید و بطری را به لبانش نزدیک کرد؛ کمتر از یک ثانیه طول کشید که تمام آب درون دهانش را با شدت بیرون بریزد.
صورتش جمع شد، بطری آب را بالا گرفت و به محتویاتش نگاه کرد، رنگ خاصی نداشت اما شور بود؛ چند لحظه خیره به بطری بود که باز مغزش جواب سوال را فریاد زد. چهره‌اش به آنی سرخ شد و با فریاد گفت:
- مکس؟! مکس کجایی؟
ثانیه‌های سپری شده به شصت نرسیده بود که سگ مشکی رنگی با چشمانی قهوه‌ای و جثه‌ای درشت وارد سالن شد. در فاصله‌ی چند قدمی ایستاد و منتظر به او چشم دوخت.
- اون پیر خرفت این کارو کرده درسته؟
همراه سوالش بطری را در هوا تکان داد. مکس ناله‌ای کرد و سرش را خم کرد، همین حرکت کافی بود تا آخر ماجرا برایش روشن شود، چند بار پلک زد تا خشمش فروکش کند، هر روز بسات «بساط» مردم‌آزاری‌هایش به راه بود، هر چقدر فکر می‌کرد بیشتر حرصش می‌گرفت، با هفتاد سال سن کله ملق زدن‌هایش دیدنی بود. دستی به چشمانش کشید و به مکس نگاه کرد که نشسته بود و او را تماشا می‌کرد، لبخندی زد؛ بطری آب شور را به کناری پرت کرد و با چند قدم خودش را کنار مکس جا کرد، دستی روی سرش کشید و با دیدن تقلاهای مکس خندید، دستش را از روی سر مکس برداشت و آرام گرفت، دقایقی در سکوت گذشت عرق بر روی تنش آزارش می‌داد اما توان بلند شدن را در خودش نمی‌دید، توانش را برای بلند شدن جمع کرد اما... .
«نویسنده عزیز حالت‌ها خوب توصیف شدن و معقولن و تنها مشکلِ شما این است که تمام حواستون به یکی از رکن‌هاست و این مورد باید به تعادل برسد توی این دو پارت در قبالِ ظواهر و مکان کم کاری کردید‌. غیر از این موردی به چشم نمی‌خورد.
موفق باشید»
ممنون از کمکتون ویرایش کردم
فقط میتونم پارت جدید ارسال کنم؟؟
 
امضا : Donald
عقب
بالا