• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان سِریت | جانان.م کاربر انجمن یک رمان

تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
سِریت
نام نویسنده:
جانان.م
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی، مافیایی
"به نام خالق سیال ذهن"

کد رمان: 4063
ناظر: @vida1
تگ: ویژه، رتبه‌ سوم عاشقانه


*سِریت، لغتی در اصطلاح محلی است. در زبان لری به معنای ساقه‌های باقیمانده‌ی گندم در زمین کشاورزی است. آن‌چه که بعد از درو بر جای می‌ماند و فاقد ارزش است.
در این‌جا حاصل دسترنجی که به یغما رفته، مد نظر نویسنده است.

1011658_4ca4c540fbd4ccaf8d0581dec34cfce1.jpg

خلاصه:
انتخاب‌های اشتباه در زندگی هرکسی پیش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Shiva.Panah

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
22,921
امتیازها
43,073
  • #2
c320362_1000054868.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Shiva.Panah
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
این روزها که آینه هم فکر ظاهر است
هرکس که گفته است خدا نیست کافر است
با دیدن قیافه‌ی این مردمان ِ خوب
باید قبول کرد که گندم مقصّر است
آن سایه‌ای که پشت سرت راه می‌رود
گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است
کمتر در این زمانه بـــه دل اعتماد کن
وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است
شاعر فقط برای خودش حرف می زند
در گوشه‌ی اتاق فقط عکس پنجره ست
آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم
حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است
در ایــن دیار، آمدن نــو بهـار ِ پوچ
تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است
دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی‌شود
بمبی هنوز در چمدان مسافر است

سید مهدی موسوی

(فصل اول_ بازی در زمین اشتباه)

حماقت تعاریف مختلفی دارد و بی‌شک من و مجموعه‌ی انتخاب‌هایم تعریف خوبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]
از گزارش تحویل پیامکم چند دقیقه بیشتر نگذشته‌بود؛ که تلفن در دستم لرزید و اسم سیروان روی صفحه افتاد. سرم را به چپ و راست تکان دادم؛ پس تلفنش دم دستش بود و عمدا جواب تماس‌هایم را نمی‌داد. هنوز هم نمی‌دانستم چرا از او خوشم می‌آمد؛ البته سلسله‌ی حماقت‌های من تمامی نداشت و اولینش شاید همین بود که چشمم سیروان را گرفت.
از سالن کنترل کیفی بیرون زدم و به حیاط کارخانه رفتم. تماس را وصل کردم. صدای بم سیروان در گوشم پیچید:
- کی بازرس اومده؟ چی میگی؟
طره‌های در صورتم آمده را توی مقنعه‌ام فرستادم و گفتم:
- علیک سلام! چرا جواب تلفنتو نمیدی؟ شاید آتیش گرفته بودم.
جدی و بی‌حوصله گفت:
- وقت برای حرفای صد من یه غاز همیشگیت زیاده. دروغ گفتی؟
پوست لبم را با ناخن کندم و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #5
[THANKS]
***
تمام طول نشیمن آپارتمان هشتادمتری‌ام را به اندازه‌ی یک کیلومتر قدم زده‌بودم. از عصر که از کارخانه برگشتم تا همین حالا که ساعت از نه شب گذشته‌بود، آرام و قرار نداشتم. خودم را روی کاناپه‌ی تک‌نفره‌ی طوسی رنگ رها کردم.‌ ناخن‌های بلندم را جویدم و پوست لبم را با دندان کندم.
معده‌‌ام تیر کشید. خیلی وقت بود که به سوزش افتاده بود. تلفن را برداشتم و به فست‌فود نزدیک خانه‌ام زنگ زدم. یک چیزبرگر دوبل به اضافه‌ی یک ظرف بزرگ سیب‌زمینی پنیری، سالاد سزار و دلستر خانواده سفارش دادم. من حالا لبه‌ی زندگی ایستاده بودم. گور بابای کالری اضافه!
اگر نازی لیست سفارشم را می‌دید، مثل همیشه با غصه می‌گفت:
- ای کوفت بخوری تو پرپر! دو برابر من می‌خوری،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]

ابروهای کشیده‌اش بالا پریدند و منتظر نگاهم کرد. کوسن زرد رنگ را برداشته و بغل زدم. به سر سرخ سیگارش خیره شدم:
- دیگه نمی‌خوام سیروان.
پک عمیقی زد و گفت:
- عجب! از پول بدت اومده؟
رشته‌ی شال سبزم را روی شانه‌ام مرتب کردم:
- می‌ترسم.
هیچ نگفت و با چشم‌هایی که به سیاهی شب بودند و مثل چشم آهو گوشه داشتند، براندازم کرد. گفتم:
- معرفیم کن یه جا دیگه. می‌دونم ازت برمیاد. بذار برم پی زندگیم.
پا روی پا انداخته و با کمی جسارت گفتم:
- این‌جوری دهن منم بسته می‌مونه.
چند لحظه خیره‌ام شد بعد ناگهان زیر خنده زد. بلند بلند خندید که به سرفه افتاد. خودش را جمع و جور کرده و با لبخند مرموزی کنج لبش گفت:
- منو تهدید نکن پری. می‌ترسم پرپر بشی!
سرم را به چپ و راست تکان دادم:
- تهدید نکردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #7
فصل دوم_ شاهزاده‌ات را ملاقات کن!
[THANKS]
به بالا و پایین جاده‌ی منتهی به روستا نگاه کردم. دریغ از حتی یک جنبنده! گرچه طبیعی بود که در ساعت دو بعد از ظهرِ یک روز گرمِ اواسط مرداد ماه، کسی وسط یک جاده‌ی فرعی کم رفت و آمد نباشد. به لاستیک دویست و شش نوک مدادی‌ام لگد زدم:
_ لکنته‌ی احمق!
به کاپوت بالا زده و بخاری که از موتور بلند شده بود نگاه کردم. به خودم لعنت فرستادم که چرا یک بطری آب همراهم ندارم و چرا همیشه فراموش می‌کنم تا موبایلم را به موقع شارژ کنم. در ماشین نشستم و با پر شالم شروع به باد زدن خودم کردم. هوا در اطراف زمین‌های کشت برنج حسابی شرجی و مرطوب بود.‌ مانتوی صورتی روشن جلوبازم به همراه تی‌شرت سفید زیر آن به تنم چسبیده بود و باریکه‌ی عرق از کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS][/THANKS][THANKS][/thanks][THANKS]
***
مامان، تاسِ* خمیر را روی سر گذاشته و به مطبخ گوشه‌ی حیاط رفته بود. من هم مثل میرغصب، غرغرکنان بالای سرش ایستاده بودم. شیر گاز را تنظیم کرد و روی ساج* چند قطره آب پاشید تا از گرم شدنش مطمئن شود.
روی تخته‌ی جلوی دستش آرد پاشید. چانه‌ی خمیر را روی تخته گرد کرد، بعد روی تَکِ* مخصوصش پهن کرد. نان را با کمک تَک روی ساج پهن کرد. حرص زده گفتم:
- خوشت میاد خودتو اذیت کنی؟ دو ساعت پای آتیش می‌شینی که چی؟ نون رو که از نونوایی می‌خرید.
با سیخ مخصوصش گوشه‌های نان را بلند کرد که از برشته شدنش مطمئن شود و گفت:
- اون نون شهریا رو با نون تایی* مقایسه نکن. چیه مثل کاغذ می‌مونه.
سیخ را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]

تقه‌ای به در کوچک فلزی زدم. صدایش آمد:
- بیا تو پژمان.
از گوشه‌ی در نگاه کردم. پشت میز تحریر قدیمی من نشسته بود و زیرپوش سفید رنگی تنش بود. گلویم را صاف کرده و گفتم:
- پژمان نیستم.
چند دقیقه صبر کردم تا پیراهن یک دست سفیدش را بپوشد و بعد وارد شدم. یک گوشه‌ی اتاق، یک دست رخت‌خواب مرتب تا شده بود. در گوشه‌ی دیگر گاز پیک‌نیک و مقداری خوراکی قرار داشت و خودش پشت میز تحریر چوبی من نشسته بود. موهای بلندش را پشت سرش گرد بسته بود. یک لپ‌تاپ جلوی دستش باز بود. یک مداد پشت گوشش زده بود و یک مشت کاغذ A4 جلوی دستش روی میز ولو بود. سینی را وسط اتاق گذاشتم. گفتم:
- مادرم نون پخته.
به آرامی تشکر کرد. کنار پنجره‌ی کوچک اتاق رفتم. خودم را بالا کشیدم و لبه‌ی آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #10
[THANKS][/THANKS][THANKS][/thanks][THANKS]
***
در اتاق پژمان خوابیده بودم. باریکه‌ی نور از پرده‌ی کنار زده شده‌ی پنجره به داخل اتاق می‌تابید. کسی در چشم‌های بسته‌ام انگشت کوچکش را فرو می‌کرد و پشت بندش صدای ریز خنده می‌آمد. چشم‌هایم را به سختی باز کردم و با نیکا، دختر هشت ماهه‌ی رسول، رو به رو شدم. انگشت کوچکش را به سمت مردمک چشمم آورد. تند پلکم را بستم. صدای خنده بلند شد. نیکا را بغلم کشیدم و لپ تپل سرخش را بوسیدم. محیا خم شد و صورتش را جلو آورد:
- خاله نوبت منه. بوسم کن!
خندیدم و لپش را بوسیدم. نیکا در آغوشم دست و پا زد. به مازیار که عقب‌تر ایستاده بود، نگاه کردم و گفتم:
- توام بیا جلو خاله.
ابروهایش را بالا انداخت:
- من به دخترا بوس نمی‌دم.
بی‌حال خندیدم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا