متون و دلنوشته‌ها عاشقانه‌ | احمدرضا احمدی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع قمر
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 9
  • بازدیدها بازدیدها 720
  • کاربران تگ شده هیچ

قمر

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,905
امتیازها
96,873

کبریت زدم
تو برای این روشنایی محدود گریستی
سراپا در باد ایستادم
من فقط یک نفرم
اما اکنون هزاران پرنده را
در باد به یغما می‌برند.
از مهتاب که به خانه بازگردم
آهنها زنگ خورده‌اند
شاعران نشانی باد را گم کرده‌اند
زنبوران عسل را فراموش کرده‌اند
افقِ بی‌روشنایی در دستان تو نازنین
جان می‌بازند.

من گل سرخ بودم
که سراسرِ مهتاب را شکستم
راه برای شاعران سال‌خورده هموار بود
من شاعر جوان
مردمکان چشمانم را رها می‌کردم
که شهر را از دور ببینم
دیده بودم تصویری از عشق ندارم
شب به خیر.


#احمدرضا_احمدی


 
امضا : قمر

قمر

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,905
امتیازها
96,873

فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان



شما فرصت دارید
تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
نان گرم آماده است


ولی
شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
بگذارید
ما
شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
دوست داریم


#احمدرضا_احمدی
 
امضا : قمر

قمر

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,905
امتیازها
96,873
در همان زیر زمین نمور
که زندگی می‌کردم
به تو گفتم:
دست‌هایت را برای من
بگذار و برو
من می‌توانم بدونِ تو
با سایه‌‌های دست‌های تو
روی دیوار زندگی کنم.

#احمدرضا_احمدی‌

 
امضا : قمر

قمر

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,905
امتیازها
96,873

هیچ چیز برای من نماند
نه رستوران ها در باران
نه گیسوان خیس تو در کوچه های باران زده
نه ارکسترهایی که قرار بود تا پایان
عمر من و تو در باران تانگو بنوازند
پرنده ها
از روی خبرهای روزنامه ها پرواز کردند
تنهایی هم
هنوز رنگ بنفش داشت
می خواستند بر تنهایی من و تو
در شب و سکوت پرده های سیاه بکشند
من و تو آرام آرام
به ویرانی و وارستگی
خو گرفته بودیم
برای فراموشی غروب های
تهی از خورشید
هر روز باید به گورستان می رفتیم
برای آماده شدن روزهای سخت
برای زبان از یاد رفته
برای پوشیدن لباس های بی قواره
که در غیبت من و تو
دوخته بودند.‌
 
امضا : قمر

قمر

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,905
امتیازها
96,873

کبوتران پس از خروج من از مسلخ
در طول شب پر زدند
صبح که به مزرعه گندم رسیده بودند
دیگر مرا به یاد نداشتند
گمان داشتم مرا فراموش کرده بودند
که امروز دانه‌های چاشت خود را به من تعارف کردند



من با کبوتران شب‌های ارغوانی را
به یاد داشتم
به یاد داشتم
از کف دست تو
که من عاشقش بودم آب نوشیدند
عمرم می‌خواست تلف شود
تو و فوج کبوتران از راه رسیدید
مرا تسلی دادید تا جمعه بمانم
تا جمعه ماندم
تا جمعه‌های چهارفصل ماندم
دریغ
تو مسافر همیشگی بودی
و کبوتران که از زخم و باد می‌ترسیدند
مرا برای همیشه ترک گفتند
شکایتی ندارم
اما
چنین بود که گفتم...

 
امضا : قمر

قمر

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,905
امتیازها
96,873
از عشق
اگر به زبان آمدیم فصلی را باید
برای خود صدا کنیم
تصنیف‌ها را بخوانیم
که دیگر زخم‌هامان بوی بهار گرفت.
بمان:
که برگ خانه‌ام را به خواب داده‌ای
فندق بهارم را به باد
و رنگ چشمانم را به آب.
تفنگی که اکنون تفنگ نیست،
و گلوله‌یی که در قصه‌ها
عتیقه شده است
روبروی کبوتران
تشنگی پرندگان را دارد.


#احمدرضا_احمدی

 
امضا : قمر

قمر

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,905
امتیازها
96,873
‎از سرما هم اگر نمی‌مردیم
‎از عشق می‌مردیم
‎این دستهای تو
‎پاسخ روز را خواهد داد
‎اگر گم شوند
‎همیشه در سایه‌های تابستان می‌مانم
‎بی‌آنکه نام کوچه‌ بن‌بست را بدانم



#احمدرضا_احمدی
❤️
 
امضا : قمر

قمر

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,905
امتیازها
96,873
شتـاب مکن
كه ابر بر خانه ‌ات ببارد
و عشـق
در تكه‌ای نان گم شود!
هرگز نتوان آدمی را به خانه آورد

آدمی در سقـوط كلمات
سقـوط می‌كند
و هنگامی كه از زمین برخیزد
كلمات نارس را
به عابران تعارف می‌كند

(( آدمی را توانایی عشق نیست
در عشـق می‌شـكند و می‌میرد ...))

#احمدرضا_احمدی

❤️
 
امضا : قمر

قمر

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,905
امتیازها
96,873

ﺩﺭ ﮐﻤﯿﻦ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻫﺴﺘﻢ
ﺑﺎﻧﻮ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﯾﺎﺏ
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺒﺮ...
ﮔﻠﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ‌ﺍﻡ
ﮐﻪ ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩ‌ﺍﻡ می‌ﺗﺎﺑﯿﺪ.
ﺯخم‌ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩﻩ‌ﺍﻧﺪ،
ﻫﻤﻪ‌ﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﭘﺮﻭﺍﺯﻡ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﻮﺩ،
ﺑﺎﻧﻮ ﻣﺮﺍ
ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺩﺭﯾﺎﺏ...

#احمدرضا_احمدی
♥️

 
امضا : قمر

قمر

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,905
امتیازها
96,873
تو هميشه در نور هم،
به من كبريت تعارف می‌كردی،
يادت نيست؟
من در باران، كبريت را روشن می‌كردم
و برای‌ اين روشنايی‌ محدود، می‌گريستم
در عرشه اين هفته آموختم، كه فقط،
در اين روشنايی‌های‌ محدود
در عمر بی‌باک كبريت‌ها ،
می‌توان دوست داشت...

#احمدرضا_احمدی
♥️

 
امضا : قمر
عقب
بالا