• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه زیباترین الهه | ترنم زمانی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Taranom.Zamani
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 1,039
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Taranom.Zamani

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/20
ارسالی‌ها
250
پسندها
1,820
امتیازها
12,063
  • نویسنده موضوع
  • #1
با یاد ایزد... .
کد:333
ناظر: @yekta.y

نام داستان: زیباترین الهه.
نویسنده: ترنم زمانی.
ژانر: #عاشقانه ، #تاریخی ، #فانتزی
خلاصه:
یونان... .
کشوری که تنها برای هلن، زنی زیبارو، هزار کشتی در ساحل تروا نشاند و تروا، شهری که برای آن زن مرگ را به جان خرید.
و حالا، عشقی در می‌گیرد میان زنی کماندار از تروا، و مردی جنگجو از یونان.
باید تابوها شکسته شوند و اینجا عشقی ممنوعه جای می‌گیرد. از آن دسته عشق‌هایی که آدم برایش، بهشت را فروخت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Rahel.

مدیر بازنشسته + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,570
پسندها
19,552
امتیازها
43,073
  • #2
849140_224e8f314cb4445b28c7cb338a41c745.jpg
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Taranom.Zamani

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/20
ارسالی‌ها
250
پسندها
1,820
امتیازها
12,063
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
همیشه پای یک زن در میان است... .
پشت یک امپراطوری قدرتمند، همیشه زنی زیرک قدم برمی‌دارد؛ زنی که تنها اگر اراده کند، آن امپراطوری می‌تواند جهانی را تحت سلطه‌ی خود بگیرد.
و این، داستان یک زن است. زنی که یک امپراطوری عظیم به پای عشقش سقوط خواهد کرد. زنی از "تروا".
 

Taranom.Zamani

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/20
ارسالی‌ها
250
پسندها
1,820
امتیازها
12,063
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]هرا، آفرودیت و آتنا، سه الهه‌ی زیبارو در کنار یک دیگر روبه‌روی پاریس، حکمران تروا ایستاده‌اند. سیب‌ طلایی با نوشته‌ی وسوسه‌انگیز رویش، باعث و بانی این نبرد برای تصاحبِ لقبه "زیباترین الهه" است. هرا، حکمرانی بر کل آسیا را وعده می‌دهد، آتنا با پیروزی در جنگ تروا پاریس را وسوسه می‌کند و در انتها آفرودیت، هلن، زیباترین انسان روی زمین را وسط می‌گذارد و سیب طلایی با متن "تقدیم به زیباترین ایزدبانو" به بانوی عشق، آفرودیت تعلق می‌گیرد. پاریس، حکمران تروا، حکمرانی بر تمام آسیا و پیروزی در جنگی که در آینده او را نابود کرد را، تنها برای یک زن رد کرد؛ و این، داستان ترواست.
***
- بکشیدش! بکشیدش! بکشیدش! بکشیدش! بکشیدش!
بتریکا، چشمان مشکی‌اش را از میدان تروا برمی‌دارد و تکیه از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Taranom.Zamani

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/20
ارسالی‌ها
250
پسندها
1,820
امتیازها
12,063
  • نویسنده موضوع
  • #5
[THANKS]بتریکا با شنیدن مخفف اسمش از زبان بهترین دوستش، لبخندی می‌زند و می‌گوید:
- زئوس تو رو برام فرستاد، آلیستر! بدو بیا جای من وایسا؛ پدر کارم داشت ولی به خاطر وضعیت اضطراری نتونستم برم پیشش.
نفس عمیقی می‌کشد و با صدایی که به جز خودش، به گوش هیچ‌کس نمی‌رسد زمزمه می‌کند:
- حتماً الان کلی عصبانی شده و عقده‌ش رو سر برلی خالی کرده.
برادر بی‌نوایش! او که گناهی نداشت، جز این که در خانواده‌ای جنگ‌آور، او دلبسته‌ی هنر بود. هنری به زیبایی نقاشی دست آپولون¹. آلیستر همانطور که زه کمان را نگاه می‌کرد با شادی آرامش‌بخشش گفت:
- اوه اوه! الان ژنرال دنیا رو روی سرت آوار می‌کنه! بدو برو بتی! بدو...!
و بتریکا می‌دود! می‌دود، برای چیزی که شاید آنقدرها هم مهم نباشد، اما خواست پدر است. پدری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Taranom.Zamani

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/20
ارسالی‌ها
250
پسندها
1,820
امتیازها
12,063
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]سری تکان می‌دهد و زمزمه می‌کند:
- بله؟
مرد با ترسی عجیب و نامشخص می‌گوید:
- ببخشید من مسافرم و می‌خوام برگردم اما راه دروازه‌ی خروجی تروا رو گم کردم. می‌تونید کمکم کنید؟
با تردید نگاهی به خانه‌ی بزرگ پدرش می‌اندازد. همینطوری هم خیلی دیر کرده است، اما...این مرد ارزشش را دارد. لبخندی روی لبش می‌نشاند و دسته‌ موی خرمایی‌اش را که از حصار کش فرار کرده به عقب پرتاب می‌کند و پاسخ می‌دهد:
- البته! لطفاً دنبالم بیاید آقا.
و مرد بی‌صدا با او همراه می‌شود. آلکسیس با عذاب به زنی که دسته موی بلندش از پشت سر در دستان باد پیچ و تاب می‌خورد، خیره می‌شود و قدم‌های سبک دختر روی سنگفرش تروا، کشور دشمن را دنبال می‌کند. نمی‌شود! چاره‌ای جز این نیست. با دیده شدن دروازه‌ی آهنین تروا که به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Taranom.Zamani

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/20
ارسالی‌ها
250
پسندها
1,820
امتیازها
12,063
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]***
بتریکا دور می‌شود و رفتار آن مرد، خیلی عجیب بود. خیلی بیشتر از خیلی. آسمان حالا دیگر سیاهی پیشه کرده و قطعاً باید تنبیهی سخت را به جان بخرد. عیبی ندارد، نهایتش این است که دوباره ناسزا بشنود و تا چند روز از غذا خبری نباشد؛ شاید هم...دوباره از او بخواهند برای بخشش التماس کند. با رسیدن به دروازه‌های عمارت بارتولومیر، نگاه به رنگ شبش را به پنجره‌ی اتاقش در بلندترین مناره‌ی عمارت می‌دوزد. مشتی به دروازه‌ی عمارت می‌کوبد که دروازه فوراً برای ورودش باز می‌شود و دبورا، خواهر کوچکش به سرعت به سمت او می‌دود:
- برو خواهر! برو پیش آلیستر یا...یا هرکس دیگه‌ای! پدر خیلی عصبانیه! می‌کشتت خواهر! برو‌...!
نعره‌ی شایلاک بارتولومیر، تن حاضران عمارت را می‌لرزاند و تن بتریکا هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Taranom.Zamani

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/20
ارسالی‌ها
250
پسندها
1,820
امتیازها
12,063
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]همه ترسیده به شایلاک نگاه می‌کردند. شایلاک به ضرب به سمت بتریکا برمی‌گردد و خنجر آهنینش را از قلاف می‌کشد و حمله‌ور می‌شود. حمله‌ور می‌شود به سوی دخترش، دومین دختر خونی‌اش! تنها چند قدم مانده و بتریکاست دیگر، حالا که زمانش رسیده، نمی‌تواند بگریزد. حالا دیگر حتی چند قدم هم نمانده که تیر سنگی در تن این ژنرال فرو می‌رود و همه چشم‌هایشان را به مادرشان که در ورودی خانه با کمانی چوبی ایستاده‌ است، می‌دوزند... . مادری که دستانش می‌لرزند و چشمان کشیده‌اش را با ترس به همسرش که با تنی خونین روی سنگ‌فرش خانه افتاده است، می‌دوزد. چشمان مادر بالا می‌آیند و در چشمان دخترش خیره می‌شوند.
- م...مادر!
صدایش آرام است اما آنقدری می‌رسد که لرزشش را تشخیص بدهند.
- ب...برو مادر! برو! برو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Taranom.Zamani

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/20
ارسالی‌ها
250
پسندها
1,820
امتیازها
12,063
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]

با عجله بازار شهر را ترک می‌کند. پس از خروج از دروازه بازار، دستش را برای کالسکه‌ی ارزان قیمت تکان می‌دهد و خودش را در آن پرتاب می‌کند. [/THANKS]
[THANKS][/thanks]
[THANKS]
پسرک جوان کالسکه‌چی با تعجب نیم‌نگاهی با آن چشمان آبی‌اش نثار بتریکا می‌کند و می‌پرسد:
- مقصدتون کجاست، خانم؟
بتریکا لبانش را تر می‌کند و موهای خرمایی‌اش را بالای سرش جمع می‌کند.
- بارگاه سلطنتی تابستانی.
پسرک کلاه فرانسوی مخصوصش که چهره‌ای شبیه به نقاشان به او داده را کمی جا‌به‌جا می‌کند و با آن نگاه متعجبش می‌گوید:
- مگه نمی‌دونید خانم؟ اعلیحضرت شاه پریام و والامقام، پرنس سلطنتی، مدت‌هاست که کسی رو در محضر خودشون نمی‌پذیرند.
بتریکا کمی خودش را جمع می‌کند و می‌گوید:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Taranom.Zamani

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/20
ارسالی‌ها
250
پسندها
1,820
امتیازها
12,063
  • نویسنده موضوع
  • #10
[THANKS]

کالسکه جلوی دروازه‌ی عظیم آهنین با نشان شیردال‌های طلایی تروا می‌ایستد و بتریکا همانطور که شنلی را برای شناخته نشدن به تن می‌کند، از آن خارج می‌شود. آهسته با صدای ظریفش "متشکرم"ی زمزمه می‌کند و دور می‌شود. دور می‌شود...دور و دورتر و بالأخره درست رو به روی دروازه می‌ایستد. نشان سلطنتی طلایی رنگ را با نشان شمشیرِ خاندان بارتولومیر رو‌به‌روی دربانانی که در مناره‌ها کمین کرده‌اند می‌گیرد و در بلافاصله آرام برای رئیس جدید خاندان بارتولومیر گشوده می‌شود. روشنایی روز به آهستگی رنگ می‌بازد و بتریکا با اسب مورد علاقه‌اش که همیشه برای شکارهای گاه و بی‌گاه به دست اصطبل دروازه سپرده بود، به سمت دریاچه‌ای بی‌نام و نشان در علف‌زاری از محوطه‌ی بی‌طرف می‌تازد. با رسیدن به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا