• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان قرارداد ناگسستنی با شیطان | آبی کاربر انجمن یک‌رمان

im.Aby

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
قرارداد ناگسستنی با شیطان
نام نویسنده:
آبی«زینب.م»
ژانر رمان:
فانتزی، معمایی، عاشقانه
•°به نام خالق انسان پاک°•

کد رمان: ۴۳۲۵
ناظر: @ANAM CARA
تگ: برگزیده


درحال نقد... .
1000176371.webp
خلاصه:
دیگر در این دنیا کسی نیست که شیاطین را نشناخته باشد. همه به خوبی می‌دانند که معامله با آن‌ها چگونه پایان می‌یابد؛ آرزویی که برآورده می‌شود، در ازای روحی که برای همیشه از دست می‌رود.
حال، دختری که آن‌قدر به نداشتن و از دست دادن عادت کرده که دیگر چیزی برای خواستن ندارد، با شیطانی بدنام روبه‌رو می‌شود؛ موجودی که روح او را می‌خواهد، اما چیزی را کشف می‌کند که دیگر نمی‌تواند از دستش بدهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

*chista*

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
26/4/20
ارسالی‌ها
706
پسندها
11,440
امتیازها
28,373
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

im.Aby

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #3
می‌گویند خداوند زمانی که انسان را آفرید، شیطان را نفرین کرد. نه با مرگ؛ زیرا مرگ، سرنوشت همه‌ی آفریدگان است. نه با زنجیر؛ چون هر زنجیری، روزی گسسته می‌شود.
بلکه با چیزی ساده‌تر و هولناک‌تر؛ شیطان هرگز نمی‌توانست آن‌چه را که انسان داشت، داشته باشد: قلبی که برای دیگری بتپد؛ روحی که به دیگری دلبسته شود، و عشقی که حتی مرگ نیز نتواند آن را از میان ببرد.
به همین دلیل، انسان‌ها با شیاطین معامله کردند. آرزوهایشان را پیشکش کردند و روحشان را بهای آن ساختند. همه می‌دانستند معامله با شیطان چگونه پایان می‌یابد؛ آرزوها برآورده و روح‌ها برای همیشه از چرخه‌ی هستی خارج می‌شدند... .
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #4
گیج به اطرافش نگاهی انداخت، تاریکی به قدری غلیظ بود که نفسش را برید. بوی نم، کپک و چیزی ناخوشایند بینی‌اش را آزار می‌داد. امکان نداشت... چگونه به این‌جا رسیده بود؟ به خوبی یادش می‌آمد که شب گذشته روی تختش خوابیده.
نه، دوباره نه... این امکان نداشت؛ سال‌ها از دیدن کابوس تنبیه شدنش در این زیرزمین نفرین شده و جهنمی گذشته، پس چگونه این خاطره مجدد خودش را به این اندازه واقعی نشان می‌داد؟
آب دهانش را به سختی قورت داد و متوجه‌ی درد تیزی در گلویش شد؛ گلویش طوری خشک و زخمی بود که گویی ساعت‌ها جیغ کشیده. به پایین لباس کهنه و خیس از عرقش با استرس چنگ زد، بدون دیدن هم می‌دانست این همان لباس است؛ همان لباسی که مادرش موقع تنبیه او را مجبور می‌کرد بپوشد. بوی عرق و خون خشک شده همچنان در تار و پودش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #5
لرزش دستانش به شانه‌هایش رسید و دیگر آن‌ها را حس نمی‌کرد، نفس‌هایش کوتاه و بریده شدند؛ هر چه بیشتر می‌رفت، همچنان همه‌چیز تاریک بود و به هیچ‌جایی نمی‌رسید. هر چه بالاتر می‌رفت، تاریکی همچنان ادامه داشت، دریغ از یک‌کورسویی نور.
صدای حشرات از اطرافش می‌آمد، چیزی از کنار پای برهنه‌اش رد شد. تمام امیدش فرو ریخت و بلند زیر گریه زد.
با دو زانو روی همان پله‌ای که رویش ایستاده بود فرود آمد و اشک‌هایش بی‌مهابا از چشمانش فرو می‌ریختند؛ دوباره در این سلولی که مادرش ساخته، گیر افتاده بود و راه فراری نداشت. همان حس درماندگی... همان تحقیر... همان یأس قدیمی... همه و همه بر دلش چنگ میزدند.
طاقتش تمام شد و عزمش را جزم کرد، باید زنده می‌ماند؛ اما قبل از این‌که دوباره بلند شود و راه بیوفتد، پای برهنه‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #6
آهی کشید و از جا بلند شد. موهای لخت و بلندش جلوی دیدش را گرفت و همین بر اعصابش خدشه می‌انداخت. همان‌طور که پتو را کنار میزد، با دست دیگر میان چشمانش را مالش می‌داد تا کمی بتواند از درد کم کند. به رویای عجیب و غریبش فکر می‌کرد.
می‌توانست قسم بخورد در کتابی خوانده بود، مغز در خواب چهره‌ی جدیدی نمی‌سازد. پس آن مرد با موهای براق و سپید در خواب، که یک‌بار هم او را ندیده بود، از کجا سر و کله‌اش پیدا شد؟ چیزی که بیش از همه آزارش می‌داد؛ این بود که چهره‌ی آن مرد را به یاد نمی‌آورد، با این حال هنوز گرمای آغوشش را حس می‌کرد. جدای از آن فرد ناجی، چطور خاطره‌ی قفل شده برای سال‌ها، مجدد خودش را نشان داد؟
ـ
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #7
هلگا با چهره‌ای خنثی به مردی که از ناکجا ظاهر شد، نگریست. موهای سفید و چشمان خاکستری روشن و براق مرد، بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد.
پوزخندی زد. از واکنش دختر خوشش آمد. هربار که جلوی آدمی ظاهر می‌شد، همه وحشت‌زده می‌شدند یا فرار می‌کردند؛ اما این دختر، بدون هیچ واکنشی، نگاه‌اش می‌کرد. پس قرار است سرگرم کننده باشد! هلگا با حالتی عجیب در چشمانش گفت:
- از کی اونجا وایسادی؟ چجوری اومدی داخل؟
از حالت صورت دختر متوجه شد که گیج شده. اغلبِ آدم‌ها این‌طور نبودند؛ یا خودشان او را احضار می‌کردند، یا از ترس با وحشت فرار می‌کردند. دقیقاً همانند همیشه نمی‌توانست پیش‌بینی کند و این ممکن بود مشکل‌ساز شود.
آهی کشید و باچهره متفکر، به هلگا زل زد. درحالی که نگاهش را دور نمی‌کرد و دستش را سمت جیب کت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #8
- زیاد نشتی نکرده؟ خودت خوبی؟
هلگا را کنار زد تا اتاق را بهتر بررسی کند. می‌خواست مانعش شود که آن مرد عجیب‌غریب را نبیند، اما تا دید اثری از او نیست، بی‌خیال شد. می‌خواست گمان کند توهمی بیش نبوده؛ نگاهی به چسب‌زخم مشکی انداخت و به توهم بودن ماجرا، برچسب نادرست زد. آن مرد واقعاً موجودی فراطبیعی بود؟! یک انسان‌عادی نمی‌تواند از اتاقی به این کوچکی که تنها یک‌راه خروجی دارد و دارای یک‌پنجره‌ی دایره‌ای شکلِ بسیار کوچک که بالای تخت‌خواب است، خارج شود. پس او چگونه... .
امیلی با چهره‌ای ناراحت لب زد:
- از چیزی که فکر می‌کردم خیلی بدتره! هرچی لباس داری رو آوردی دیگه، نه؟ وایسا منم برم بیارم بعدش می‌ریزمشون داخل ماشین‌لباسشویی.
- باشه، ممنونم.
هلگا به سمت آشپزخانه رفت که چندظرف بردارد و جلوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #9
- همشون رو تموم کردی؟ چه فایده داره، الان باز دوباره بارون میاد!
هلگا با همان چهره‌ی خنثی برگشت و به مرد موسپید نگاه کرد. حالت چهره‌ی مرد نشان می‌داد که به او اعتراض می‌کند! شانه‌ای بالا انداخت و لباس‌ها را نامنظم روی طناب رها می‌کرد.
- تو چطور انقدر ناگهانی ظاهر و بعد غیب میشی؟ مثل داخل اتاق... تو کی هستی؟
مطمئن بود این دختر همانند انسان‌های دیگر نیست. مگر نباید حال بترسد، یا حداقل تعجب کند که شخصی ناگهانی پشت‌سرش ظاهر می‌شود؟! این افکار کمی آزارش می‌داد؛ با خواندن حالت چهره‌ی آدم‌ها و پیش‌بینی حرف و حرکات بعدی آن‌ها تا به حال موفق بوده است، پس این پرونده همانند دفعات قبل، نباید راحت باشد.
- بهت که گفته بودم، خلقت من با تو متفاوته. من شیطانی هستم که می‌خواد نجاتت بده. از میلیاردر شدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby

im.Aby

نو ورود
سطح  
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #10
دختر بی‌صدا لگن را برداشت و نیم‌نگاهی دیگر به مرد انداخت. نوع نگاهش با او سخن می‌گفت؛ که باور نکرده و برای دیوانه‌ای هم‌چون او تأسف می‌خورد!
شیطان عصبی شد. چطور می‌توانست بعد از همچین نمایشی، این واکنش را داشته باشد؟ از پشت، بازویش را گرفت تا مجبور به ایستادنش کند. حداقل مطمئن بود حرارت غیرطبیعی بدنش را دختر حس می‌کند؛ او حتی از خیلی شیاطین دیگر تواناتر بود، پس حرارت بیشتری باید داشته باشد! بدون کنترل گفت:
- الان باید مثل یک آدم خوب و عادی تحت‌تأثیر قرار بگیری!
- آره... متوجهم.
- یعنی چی که متوجهی؟ کارهایی که من می‌تونم انجام بدم با این حرف‌ها برابری نمی‌کنه! فقط بگو چه آرزویی داری؟
دختر به طرف شیطان برنگشت و سرجایش ایستاد. دنبال جواب بود، واقعاً باید آرزویی داشته باشد؟! او به هرچیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : im.Aby
عقب
بالا