نقد همراه نقد همراه رمان قصری بر روی ویرانه‌ها| آریانه‌.م / توسط شورای نقد

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع YEKTA ONSORI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 423
  • کاربران تگ شده هیچ

YEKTA ONSORI

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/8/19
ارسالی‌ها
912
پسندها
24,676
امتیازها
40,273
سن
20
~بسم رب النور~

IMG_20210302_234904_390.jpg


با سلام خدمت نویسنده محترم!
«نقد همچون آیینه‌ی نگرش ماست، بنگرید آیینه‌ی وجودیت را»
رمان «قصری بر روی ویرانه‌ها» پس از خواندن تمامی پست‌ها، بر اساس تعداد پست‌های صلاح دیده شده توسط مدیر مربوط، توسط شورای انجمن یک رمان، بر اساس اصول و پیشنهاداتی برای درخشیدن شما نویسنده عزیز نقد گردیده است.
لطفا کمی صبر کنید تا تعداد پست مشخصی از رمان شما نقد همراه شود و داخل تاپیک قرار گیرند.
پس از مطالعه نقدها، موظف هستید رمان خود را ویرایش کنید.
اگر سوالی در زمینه رمان‌نویسی و چگونگی تغییر رمانتان داشتید می‌توانید در همین تاپیک از منتقدان خود سوالاتتان را شرح دهید و درباره‌ی چگونگی رفع اشکالات، با منتقدان مشورت کنید
اگر مشکلی بود، خصوصی به مدیران نقد تذکر دهید و از بحث و جدل بپرهیزید.

@آریانه‌.م

مدیریت تیم نقد یک رمان.
 
امضا : YEKTA ONSORI

La Reina

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,615
پسندها
15,945
امتیازها
39,073
سن
19
به نام خدایی که بر ذات وی
محال است هرگز برد عقل پی

نقد همراه رمان قصری بر روی ویرانه‌ها

#3
فصل اول
- حامی سلیمی، وسیله‌هاتو جمع کن آزادی!
***
مقدمه:
او زرگر نیست اما با یک نظر می‌تواند زر را از بدل تشخیص دهد. او قاتل نیست اما برای حفظ جان تنها حامی‌اش سنان در دست گرفت. او متکبر نیست اما نمی‌تواند قلب مهربانش را در اختیار عوام قرار دهد تا زیر پا مسدودش کنند. او با تکیه‌گاه بودنش جوانمردی را معنا بخشید. او عشق را نیز معنا داد و به پاس همان شیدایی از دلبرش دور شد؛ لیکن هم‌چون نهانی در خفا همراه دلبر گام بر‌داشت تا او را از گزند گرگان حفظ کند.
***
دست چپش روی اهرم‌ِ (شیرِ آب را توصیف کنید؛ سرد/ فلزی/ نقره‌فام/ طلایی رنگ/ ...) شیر‌ ثابت مانده بود و دست راستش را روی قلبش که بی‌محابا می‌خواست از جا کنده شود گذاشته بود؛ چشمانش را بسته و سعی در خنثی کردن بغضی که هم‌چون بختک در گلویش چنبره زده بود را داشت. (این جمله برای آغاز، کمی طولانی است و جذابیت ندارد؛ پیشنهاد می‌کنم کوتاه‌ترش کنید. ضمن اینکه این جمله برای آغاز، سطحی معمولی را داراست.) اضطراب زیاد رخنه در جانش دوانده و قصد رها کردنش را نداشت.
لحظه‌‌ای گذشت و چشمان (از حالت یا رنگ چشمان فاطمه بگویید؛ سبز/ مشکی/ قهوه‌ای/ گرد/ درشت/ کشیده/ ...) نم‌ناکش را همراه با آه بلندی که از ته دل سر داد از هم گشود و با پشت دستش قطرات شبنمی که روی صورتش نشسته بود را پاک کرد و با حالی استیصال (مستأصل درست) دستان خیسش را به لباسش کشید و گره پیش‌بند را از هم باز کرد و کنار سینگ (سینک درست) گذاشت. (جمله خیلی بلند است، به طوری که ممکن است با جملات ربطِ نسبتاً زیادی که دارد، خواننده را خسته کند. بهتر است به جملات کوتاه‌تری تبدیل شود؛ این‌گونه: «لحظه‌‌ای گذشت و چشمان نم‌ناکش را همراه با آه بلندی که از ته دل سر داد از هم گشود. با پشت دستش، قطرات شبنمی که روی صورتش نشسته بود را پاک کرد و با حالی استیصال، دستان خیسش را به لباسش کشید. سپس گره پیش‌بند را از هم باز کرد و کنار سینگ گذاشت.»)
خانه غرق در تاریکی بود و تنها چراغ هود آشپزخانه که نور ضعیفی از آن منتشر میشد روشن بود و دخترک به هوای همان روشنایی قلیل (از کلمات ساده‌تر استفاده کنید؛ کم، اندک) همه ظروف پذیرایی را شسته بود. (پیشنهاد می‌کنم در چند جمله‌ی پشت‌سر هم، یک فعل را تکرار نکنید تا به زیبایی متن و جملاتتان افزوده شود.) چون میهمان‌‌ها دیر وقت عزم رفتن کرده بودند، اعضای خانواده از فرط خستگی نای یک دقیقه سرپا ایستادن را نداشتن (نداشتن حالت محاوره دارد؛ نداشتند درست) بنابراین مرتب کردن ریخت و پاش‌های خانه را به فردا موکول کرده بودند؛ خود دخترک خسته‌تر از همه‌‌یشان بود اما وقتی در جایش دراز کشید افکار مزاحم یکی پس از دیگری به ذهنش کوچ کرده و یک دم هم رهایش نکرده و مثل خوره در جانش لانه کرده بودند. (این جمله بلند است، پیشنهاد می‌کنم کوتاه‌ترش کنید.) دخترک برای خلاصی از این مخمصه افکارش را به هر سویی پرت می‌کرد تا شاید لحظه‌ای خواب را میهمان چشم‌هایش کند اما دریغ که این افکار آن‌قدر در رگ به رگ مغزش جای گرفته بود (این جمله‌بندی، دچار مشکلاتی است و کلمات به گونه‌ای در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند که منطق جمله قابل تأمل است، پیشنهاد می‌کنم این جمله را تغییر دهید) که مجال آسوده نفس کشیدن را از او سلب و اوقاتش را تلخ‌تر از هلاهل کرده بود. پتو (رنگ و جنس پتو را وصف کنید؛ ضخیم/ نازک/ نرم/ سفید/ مشکی/ قهوه‌ای/ ...) را تا گردن بالا کشیده بود، با وجود اینکه هوا گرم و خبری از سوز سرما نبود اما دمای بدن دخترک پایین و تنش از سرما می‌لرزید. آیا کسی از حال دخترک خبر داشت؟ آیا کسی درک می‌کرد که پشت آن چهره آرام چه آشوبی پنهان است؟ اصلاً کسی به احوالات او اهمیت می‌داد؟

#4
به دقیقه نمی‌کشید که جهت مخالف چرخیده و بالشش را پشت و رو می‌کرد؛ اما این‌‌کارهای پوچ هم نتوانسته بود نسیم آرامش را به دیدگانش بیاورد. جنبیدن‌های بسیارِ دخترک صدای جیرجیر تشک‌ِ (می‌توانید رنگ تشک را بگویید؛ سفید/ مشکی/ ...) تخت را غیر قابل تحمل کرده و خُلق خواهر کوچکِ خواب‌آلودش که دست برقضا با او هم اتاق بود، را تنگ و دَم آخر با صدای خش‌دار زبان به اعتراض باز کرده و فاطمه هم با گفتن «معذرت می‌خوام» از اتاق خارج شده و مستقیماً به مطبخ رفته بود.
جانِ بی‌جانش را روی مبل تک نفره (مخملین/ چستر/ استیل/ سبز/ آبی/ زرد/ ...) انداخت؛ آرنجش را روی دسته مبل گذاشت و انگشتان ظریفش روی شقیقه‌اش به رقصیدن در آمدن (درآمدن، حالت محاوره دارد. درآمدند درست). خانه غرق در تاریکی بود؛ اما او خیره به سمت مبل سه‌ نفره که چندی پیش میهمانان در آن‌جا نشسته بودند، شد. ساعاتِ پیش هم‌چون رُخشاره (پیشنهاد می‌کنم معنی کلمات را هم بنویسید، من به شخصه نتوانستم معنیِ کلمه‌ی رخشاره را پیدا کنم.) در مقابل دیدگانش درحال ویراژ بود.
از لحظه‌ی ورودشان لبخند در لب‌های پدر جای خشک کرده بود و انگار که مالکیت دنیا را در اختیارش گذاشته بودند. محبتی که بین‌شان هویدا بود، بوی از رفاقت دیرینه‌ی (دیرینه درست) را به مشام می‌رساند؛ در کمتر از یک ساعت فائزه نیز با پسر میهمان گرم صحبت شد و در این میان فقط فاطمه بود که به آرامی روی مبل کِز کرده و سرش را پایین انداخته بود. خوش‌حالی خواهرش در هر کلمه‌ی که به لسان (از کلمات بیگانه استفاده نکنید، معادل فارسیِ آن‌ها را بنویسید؛ زبان.) می‌آورد مشهود بود و این شادکامی عجیب فاطمه را عذاب می‌داده و غم پنهان در قلبش را اسیر چشمانش می‌کرد و با پلک زدن‌های مداوم سعی در منقرض کردن قطرات مزاحم که بدون هیچ جوازی قصد باریدن داشتند را داشت. دخترک خوب می‌دانست این بار پدرش اما و اگری نمی‌آورد و همین مسئله خواهرش را خرسند و خداخدا می‌کرد تا همه چیز به خوبی پیش برود تا شاید گره بخت او هم باز شود. انگشتش از روی پیشانی‌اش به پایین لغزید، عینکش (مدل عینک را توصیف کنید؛ گرد/ مستطیلی/ ته‌استکانی/ ...) را از روی تیغه‌ی بینی‌اش (بینی‌ فاطمه را توصیف کنید؛ گوشتی/ آسمانی[رو به بالا]/ عملی/ ...) به بالا هدایت داد و با پشت انگشت اشاره نم چشم‌هایش را گرفت.
با وجود اینکه خودش خواستار چنین اتفاقاتی نبود اما به‌خاطر خواهرکش زبانش برای اعتراض مهر و موم شده بود.
با شنیدن نوای زیبایِ الله‌اکبر، گویا ظلمات شب و ناامیدی رخت بسته و از دیدگان و وجود فاطمه دور شدن. (دور شدن حالت محاوره دارد؛ دور شدند درست. همین‌طور این‌که در یک جمله بارها از حروف ربطی چون «و» استفاده کنید، از زیباییِ متنتان می‌کاهد.) سنگینی‌ جسمش را به دسته‌ی مبل وارد کرد و از جا برخواست به قصد وضو به سمت آشپز‌خانه رفت.

#5
موهایش (موهای فاطمه را توصیف کنید؛ فرفری/ لخت/ موج‌دار/ خرمایی/ قهوه‌ای/ پرکلاغی/ ...) را به زیر شالِ طوسی‌ رنگش هدایت و چادرش را تا پشت ابروهایش پایین کشید؛ سجاده (سبز رنگ/ مشکی رنگ/ ...) را در اتاقش پهن و برای راز و نیاز با ایزدِ منان به اقامه نماز ایستاد. قلبش خلوت با رب العالمین را می‌طلبید و برای همین عبادت انفرادی را به نماز جماعت با پدر‌ و مادرش ترجیح داده بود. از الله‌اکبر تا سلام آخر، اشک دیدگان دخترک را تار کرده بود. گریه کردن در هنگام اقامه نماز صحیح نبوده و از مبطلات به حساب می‌آمد اما دخترک بر این سخنان بهایی نمی‌داد چرا که بر این باور بود هیچ ممنوعه‌ و نبایدی در بین پرودگار و بنده وجود ندارد. یکی از ترس، دیگری از شرم، آن یکی از دلتنگی، او هم از سر بی‌تابی اشک می‌ریخت. مگر چه‌کسی محرم‌تر از معبود‌ی که بر تمام آشکار و نهان‌های جهان آگاه است، وجود دارد؟ اصلا چرا زمینیان خداوند را هم‌چون پادشاهی مهربان اما متکبر و انتقام‌جو جلوه‌ می‌دادند؟ فی‌المثل اگر کسی از رویِ نادانی در گذشته خبطی کند و بعد از چندین سال اتفاقی برایش بیفتد همه بدون تردید یک صدا می‌گویند که خداوند جواب گناه چندین سالِ پیش را امروز پس داد! و به پاس این حرف‌های صد من یک غاز نهالِ پیونده برخی از انسان‌ها با خداوند خشک شده است.
لیکن خداوند واقعی گناهان صغیره، حتی برخی کبیره را نیز هبه می‌کرد؛ ناسپاس را به حال خود رها نمی‌کرد؛ از برای چند تار‌ مو مار بر گیسوان دختران آویزان نمی‌کرد؛ زن را نه تنها حقیر ندانسته بلکه از خلقش بر خود افتخار می‌کرد. آن‌قدر مهربان که اگر رحمتش را در میلیون‌ها برگ دفتر مکتوب کنی از هزار شاید یکی را بتوانی درونش بگنجانی‌. آری، آفریدگار واقعی چنین خدای (خدایی درست) است.
دستان پنهان شده در زیر چادر سفیدش را به درگاه رب‌ العلمین (رب العالمین درست) بلند و زیر لب به آرامی طوری که خواهرکش رنجیده خاطر نشود، زمزمه کرد «خدایا خودت خوب می‌دونی که به‌خاطر فائزه دارم خودمو به آب و آتیش می‌زنم تا سر و سامون بگیره؛ نمی‌خوام به‌خاطر من تو شعله فراق ذره ذره نابود بشه! دیگه نمی‌تونم به چشم‌‌های فائزه نگاه کنم؛ بی‌چاره به گناه نکرده داره تباه میشه...من...»
قسم به لیل و نهار که بر زبان آوردن برخی سخنان‌‌ از مرگ هم خطیر‌تر است. یک انسانِ مقتدر می‌تواند دشنه در دست نهاده و جهانی را فتح کند، چنان‌چه هزاران هزار لشکر هم نتواند او را از پا در بیاورد؛ اما اگر فردی شیشه‌ی ظریف و بی‌جان غرورش را به بازی بگیرد فقط یک تلنگر، فقط یک تلنگرِ کوچک می‌تواند او را از پا در آورده و نابودش کند.
(می‌توانم بگویم توصیف احساسات این پارت عالی بود؛ به شخصه از این توصیفات که احساسات را به خوبی منتقل می‌کردند، لذت بردم.)

#6
چشم‌های به غم‌ نشسته‌اش را لحظه‌ی بست و با صدای لرزان ادامه داد «هیچ وقت مثل فائزه حق انتخاب نداشتم؛ نمی‌دونم شایدم مثل اون جرات اینو نداشتم که از حقم دفاع کنم. من شهامت بی‌پروای (بی‌پروایی درست) نمی‌خوام فقط می‌خوام کاری کنی که همه چی تموم بشه تا شاید این حس حقارت دست‌ از سرم برداره؛ خواهش می‌کنم کمکم کن!» دخترک خود را هم‌چون مهره‌ی شطرنجی که قبل از کیش شدن در بازی زندگی مات شده باشد حس کرده و زندگیش (متنتان ادبی‌ست؛ زندگی‌اش درست) را روبه زوال می‌دید و فقط دلش تمام شدن می‌خواست. تمام شدن این تاریکی که هم‌چون طلسمی اراده‌اش را از او ستانده؛ یا به پایان رسیدن این سال‌های سخت که کمتر از دوزخ را برایش به ارمغان نیاورده بود؛ یا...یا شاید هم...شاید هم خواسته‌اش تمام شدن جانش بود؟!
***
با حس کردن شوری خون در دهانش دست از جویدن پوست لبش (مدل لب را وصف کنید؛ گرد/ باریک/ پهن/ ...) کشید و پاشنه‌های پایش را به تندی روی سرامیک (سفید/ قهوه‌ای/ بلورین/ کدر/ ...) می‌کوبید. پس از تماس گرفتن مادرش با او، امیدش به ناامیدی مبدل و سر دردی غریبی در سرش پیچید و دیدگانش را تار کرد. حال با چه روی (رویی درست) در چشم‌های غم‌بار خواهرکش نگاه کند! اگر به خودش بود صد سال آزکار (آزگار درست) هم تن بر خفت نداد و برای یک جواب رد افکارش را پریشان نمی‌ساخت اما چه می‌شود کرد که آینده تک خواهرش به ازدواج او بند بود.
- سلام برخانوم عابد و زاهد!
در این لحظه‌ی بلبشو فقط وجود او را کم‌ داشت؛ مثل همیشه از راه نرسیده شروع به دِرو کرده بود. دخترک حقیقتاً نمی‌دانست که چه هیزم تری بر این بشر فروخته است که این‌قدر با او سر لج افتاده و گاه و بی‌گاه با تکه پرانی‌هایش روی اعصابش تک چرخ می‌زد! البته تعداد یاوه گویان اطرافش کمتر نبودن (نبودند درست) چرا که دیوار دخترک آن‌قدری کوتاه بود که هر رهگذری با او هم سخن می‌شد با بی‌رحمی از سد غرورش پریده و او را مغلوب می‌‌ساخت.
برای دمکی چشم‌هایش را محکم رو هم فشار داد و با کشیدن نفس عمیقی چشمانش را از هم گشود، سرش را به آرامی بلند و به چهره‌ی دختری که از دیده‌گانش (دیدگانش درست. همچنین می‌توانید چشم را توصیف کنید؛ دیدگان سبز/ دیدگان قهوه‌ای‌اش/ ...) سردی و تمسخر می‌بارید نگاه کرد‌. از فشار روحی کثیر زبان فاطمه بنده آمده بود و رقیب که بر اخلاقیات او واقف بود، بازی را در دست و از او پیشی گرفت:
- چی شده؟ آقای مدیر جواب سلامتون رو دیر دادن یا کلا آدم حسابت نکردند که این‌طوری داری جون میدی خانومِ منشی؟

نکات کلی:
اول در مورد آغاز بگویم که متناسب با ژانر‌های انتخابی‌تان بود،
لیکن کمی تکراری بود. این‌که شخصیت غمین باشد و راوی از غصه‌هایش و احوالات نه چندان خوبش بگوید را قطعاً در رمان‌های دیگر شاهد بوده‌ایم. همچنین استفاده از جملاتِ بلندبلند و طولانی و کلمات ثقیل، نبودِ دیالوگ و فضاسازیِ نه چندان قوی، از جذابیتِ آغاز می‌کاهد.
یکی از اصلی‌ترین ارکانی که به نظرم در این پارت‌ها برای به سطح مطلوب رسیدن جای کار دارد، صحنه پردازی است. به خصوص در پارت آخر که به شخصه نمی‌توانستم به خوبی، فضای آموزشگاه را در ذهنم مجسم کنم. ضمن اینکه من در بین پارت دو و سه، پرش مکانی‌ای از آشپزخانه به اتاق را احساس کردم که اشاره‌ای به آن نکردید. (مثلاً اینکه بگویید وضو گرفت و به اتاقش برگشت.) همین‌طور، نیاز است که توصیفات را در رمانتان، به سطح مطلوب‌تری برسانید؛ خصوصاً ظواهر و اماکن که توصیف زیادی صورت نگرفته بود. توصیف احساسات اما نقطه‌ی قوت توصیفاتتان بود که احساس غم فاطمه، قابل درک و لمس بود. شخصیت فاطمه هم تا به اینجای کار نسبت به تعداد پارت‌های آپ شده، خوب شکل گرفته و او را دختری می‌شناسیم که گرفته و غمین است، نمی‌تواند از حق خود دفاع کند و دوست ندارد به خاطر خودش، خواهرش فائزه به وصال یارش نرسد. تنها ایرادی که می‌توان گرفت، این است که شما نویسنده‌ی عزیز بیشتر از توصیفات مستقیم بهره می‌گیرید؛ قطعاً تلاش برای وصف غیرمستقیم اشخاص، آن‌ها را واقعی‌تر جلوه خواهد داد. در آخر، پیشنهادم به شما نویسنده‌ی عزیز این است اطلاعات را به خوبی و عدالت در میان دیالوگ و مونولوگ‌هایتان بگنجانید، سعی کنید از جملات کوتاه‌تری با حروف ربطِ‌ کمتر استفاده کنید و در دو یا چند جمله پشت‌سر هم، از فعل‌های یکسان استفاده نکنید.
 
امضا : La Reina

Mahsa_rad

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/4/20
ارسالی‌ها
3,524
پسندها
64,874
امتیازها
74,373
نویسنده: @آریانه.م
منتقد: @Maah.Rad

پست‌های ۹,۱۰,۱۱,۱۲


بسمه تعالی


9#

انگار ولتاژ بالا به جانش وصل شده و هر‌آن امکان داشت منفجر شود؛ گواهش هم چهره‌ی به ارغوانی نشسته‌اش بود. (این جمله گنگ نوشته شده. بهتره که جمله رو آزادتر بنویسی و از کلمات ساده‌تر استفاده کنی) عینکش (عینک طبی، مربعی، گردالی یا دور فلان رنگ از توصیفات عینک هستن) را از روی تیغه‌ی بینی‌‌اش برداشت و در جیب مانتوی گشاد ( از چه نظر گشاده؟ پیلی داره یا دوختش باعث گشادی شده؟ یا بعداً اندازش گشاد شده این مورد رو هم ذکر کن) آبی رنگش انداخت. طول راهروی طویل (مثلا این راهرو چقدر نور داره؟ و از وجود صندلی یا چیزهای دیگه ) و کم عرض که شباهت بسیاری به دهلیز داشت را با قدم‌های تند طی و از مقابل شش در عبور کرد؛ در مقابل هفتمین در (چوبی، آلومینیوم یا شیشه‌ای؟ از رنگ و مدل در هم توصیف کنید) که شمایل مجازای از در‌های دیگر داشت ایستاد. دستگیره‌ی آهنی را به پایین فشار داد و هم‌زمان با باز شدن درب پشت‌بام (در پشت بوم اصولاً زنگ زده و آهنی میشه، اما اگه نوساخت هست یا قدیمی حتما حال و هواش رو توصیف کن) نسیم ملایمی قلب زخم خورده‌اش را نوازش داد و لبخند تلخی را در سوک ( معنی سوک رو باید سرچ کرد، از کلمات ساده‌تر استفاده کنید) لبش (لب تر، سرخ، صورتی یا خشک) میهمان کرد. بدون توجه به کثیف شدن لباسش (کدوم؟ منظور اگه مانتوشه مجدد بگو که مانتوی آبی تنشه تا توصیفات فراموش نشن) رو آسفالت پشت‌بام نشست. به ظنم شکستنی‌ها حال در این تنهای باید می‌شکست، نه؟ بغض سمجی که پیش‌تر قصد روانه شدن داشت را به زور در گلو خفه کرده بود حال تا چانه‌اش پیش‌رفت و بغضش با صدا شکست (بعد شکست . بذارید) پا‌هایش را در شکمش جمع کرد و دست‌هایش را دور زانو‌یش حلقه کرد و سرش میان زانو‌انش خم کرد و بلند‌‌تر از پیش زار زد. لحظاتی بعد قدری آرام گرفت شاید هم چشمه‌ی اشکش خشک شده بود. احساس بی‌پناهی توام با حس حقارت داشت قلبش را تکه‌تکه می‌کرد. نفس را «هو» کرد و با عجز نگاهش را به سمت آسمان انداخت و نالید «می‌بینی حتی اونی که سر به زیر و ادعای دین می‌کرد منو پس زد. حتی ذره‌ی هم بهم فکر نکرد و خودت می‌دونی چقدر برای جواب ردش عجله داشت که دمِ صبحی خودش رو راحت کرد و منو آواره. فائزه به‌خاطر من دوساله نمی‌تونه با حسام ازدواج کنه؛ من به درک آخه فائزه چه گناهی کرده که سدی مثل من مانع خوشبختیش شده؟ اگه با مرگ من راه خوشبختی فائزه باز میشه تمومم کن!» کمی تُن صدایش بالا رفت و با بغض خشک شده (از احساسات بیشتری استفاده کن. بغض خشک شده در اثر چی؟ یا چشمای خیس) دوباره تکرار کرد «خدایا! تمومم کن» هق‌هقش بیشتر از پیش قلب آسمان را لرزاند و چشمان ملائک را تر کرد. قلبش از حرف‌های صبا چرکین شده بود اما مسائل خانوادگی‌شان بیشتر از آنی که باید مغزش را درگیر کرده و درد روحش را از صد به هزار رسانده بود؛ البته ناگفته نماند که دلیل اصلی مشکلاتش به قول صبا دهاتی بودن دخترک بود. آب بینی‌اش را بالا کشیده و ساعدش را بر روی دیدگان طوفان زده‌اش کشیده. فرزندان آدم دانسته و نداسته، خواسته یا ناخواسته حیات یک‌دیگر را دگرگون می‌سازند؛ برخی آنقدر (آن‌قدر*) نیک‌پندار که توان خباثت کردن ندارند و پاره‌ای آنقدر مستهجن بدسیرت که بدون ذره‌ای عذاب وجدان حیات دیگری را مضمحل می‌سازند. (این جمله خیلی گنگه. به هیچ وجه متوجه منظور نشدم)


~~~

#10

- بابت اتفاق امروز ازتون معذرت می‌خوام. هق‌هق کنان سرش را از یقه بالا کشید و نگاهش در چشم‌های نافذ ( نافذ بودن و چه رنگ بودن؟ از رنگ و مدل چشم هم بنویس. مثلا چشم‌هاش خمار و قهوه‌ای رنگ بود) او گره خورد. به راستی که امروز این مرد هم‌چون جن در همه جا ظاهر می‌شد و با یک‌بارهِ شکستن سکوت آدم را تا مرز سکته می‌برد! دستش را روی قلبی که از ترس قصد کَنده شدن از جایش را داشت گذاشت و در دل به خود نهیب زد «آروم باش» نفسش را با صدا بیرون داد که تاثیری کثیری در فارغ‌بال شدنش داشت. از دستانش برای برخواستن از زمین یاری جست و به احترامش ایستاد و مِن‌مِن کنان نجوا کرد:
- اتفاقی نیفتاده که...شما دارین بابتش...معذرت خواهی می‌کنین! «این دختر چه ساده حرف می‌زنه و چه‌ بی‌ریا از کنار مسائل می‌گذره!» البته که صاحب این بند‌واژه ( بندواژه رو بهتر و راحت تر توصیف کن منظور این واژه چیه؟ به اسارت گرفتن یا نگفتن؟ ) شهاب بود اما مغزش لغات دیگری را در اختیار زبانش گذاشت و کلمه‌ات غیری را بیان کرد:
- من همه حرفای صبا رو شنیدم. شهاب سرش را پایین انداخت و مابقی سخنانش را با تاسف برشمرد:
- واقعا (تنوین*) متاسفم بابت بی‌احترامیش. از این به بعد قرار نیست که به آموزشگاه بیاد. خوشبختانه فصل امتحاناته و نبود یه مدرس تو کارمون اختلال ایجاد نمی‌کنه و من... . چشمان فاطمه از فرط تعجب بیشتر از حد معمول بزرگ شد. ابداً فکرش را هم نمی‌کرد که آقای شکیبا چنین تصمیمی بگیرند. آسیمه‌سر (این رو هم راحت تر توضیح بدید هم احساس و حالت فرد رو توصیف کنید) بند کلام شهاب را برید:
- خانوم کرمی دختر‌خاله‌ی شماست؛ خواهش می‌کنم بخاطر مسائل جزء رابطتون رو با دختر خاله‌تون خراب نکنید! (جدا سازی دیالوگ و مونلوگ) یحتمل صبا با فاطمه مشکل داشت و گاه و بی‌گاه با نیش زبانش روح او را زهر‌آلود می‌کرد اما محققاً فاطمه خواستار اخراجی او نبود. (چرا خواستار نبود؟ یکم موضوع رو شرح بده) لبخند تلخی که شرافت بر گریه داشت در سوک لب شهاب نشست. باز هم آن خاطرات بد قصد‌ جانش را کرده بودند؛ ندانست که چه شد که فقط با یک لحظه غفلت سخنی که نباید را به زبان آورد:
- صبا خواهرمه!




~~~

#11

سرش را بلند کرد و در چشمان (از رنگ چشم ذکر کنید) دخترک که تحیر از آن روان میشد نگاه کرد. او نمی‌خواست در مقابل یک غریبه زندگی نابسامانش را بر روی دایره بریزد؛ همان یک کلمه‌ای که ناخواسته از دهانش بیرون پریده بود به صراحت می‌توانست دستی برای کوبیدن طبل بی‌آبرویشان باشد. گلویش را صاف و افکار اضافی را از ذهنش پس زد و با تغییر زاویه سخنش سعی در منحرف و اتمام بحث قبلی را داشت:
- امروز چهار کلاس تو دو ساعت مختلف داریم! آستین کتش (از رنگ کت مشکی، سورمه ای یا توسی و مدل آستین، پاکتی، دکمه یا صاف هم توصیف بشه) را عقب کشید و به ساعت مچی‌اش (این ساعت مارکش چیه؟ چرمی، لروکس، نقره، مشکی یا هر مدلی که مدنظر داری) نگاهی انداخت.
- الانم کمتر از ده دقیقه تا شروع کلاس‌ها نمونده؛ پس دو کلاس اول رو یه کلاس می‌کنیم و خودم تدریس می‌کنم. مدرس‌ دو کلاس آخرم که خانوم اخوان و آقایی محتشم هست.
(اگه مکان مدرسه یا آموزشگاه هست از مدل ساختمون، لوکیشن، فضا و نوع آب و هوا اطلاعات بنویسید)
***
تیتراژ آغازین سریال تکراری که هر ساله بیش‌ از ده‌ها بار از شبکه‌های مختلف بر روی آنتن می‌رفت در حال پخش بود؛ آقا حشمت با همان اخم همیشگی‌اش نم‌نمک چای سومش را مزه می‌کرد و در انتظار آغاز سریال مذکور بود. (این جمله خیلی طولانی و شیوه بلاغی به تنهایی جلوه خوبی نداره) با اینکه بارها از قسمت اول تا پایانش را تماشا کرده بود و دیالوگ تمام بازیگران را از حفظ بود (قبل اما و ولی می‌بایست ؛ گذاشت) اما بنابه قانون نانوشته‌ای هر ساله چندین بار این سریال را تا پایان دنبال می‌کرد و حتی یک قسمتش را هم از دست نمی‌داد.
- فاطمه! (این دیالوگ رو ذکر کنید که چه کسی گفته و با چه حالتی گفته است) فاطمه با شنیدن نامش از بالای کتابی که در حال خواندنش بود نگاهی به پدر که همچنان چشم به نمایش‌گر دوخته بود(نمایشگر در کجا؟ اتاق یا خانه؟) انداخت...کتاب (قطور، نازک، روانشناسی یا کتاب کار) را روی پایش گذاشت و از انگشت اشاره‌‌اش به عنوان نشانه‌گر برای گم نشدن صفحه کتاب استفاده کرد. با صدای گرفته که انگار از ته چاه بیرون می‌آمد به پدر جواب داد:
- بله! آقا حشمت آرنجش را روی دسته مبل گذاشت و تابی بر نوک سیبل‌اش (رنگ و مدل سیبیل رو ذکر کن. مدل تاب دار و سفید رنگ مثلا) داد؛ گویا تردیدی مانع از به زبان آوردن سخنش میشد. لحظه‌ی به خود نهیب زد که حرفی از مکالمه‌‌اش با حسام را به زبان نیاورد. اما او با حسام قول و قرار گذاشته بود، باید موضوع را مطرح می‌کرد. از کنار چشم وقتی انتظار دخترش را دید دل را به دریا زد و ارتیاب را کنار گذاشت:
- امروز حسام باهام تماس گرفت. خم شد و فنجان (فنجان چای، قهوه و سفید رنگ، یا طلایی از مثال‌های این فنجون هستن) یخالی را روی میز گذاشت. می‌دانست دخترش آن‌قدری مطاوع و سر به‌ راه است که روی حرف پدر نه نمی‌آورد و حسام نیز بر این امر به خوبی واقف بود و با درماندگی بر این ریسمان هم دست انداخته بود تا شاید گره کور زندگیش باز شود. آقا حشمت نمی‌دانست باید از کجا شروع کند و چگونه نطفه‌ی سخنش را بال و پر دهد تا اضطراب و نگرانی گریبان‌گیر دخترش نشود. نفس را به آرامی «هو» کرد؛ پا روی پا انداخته و بدون باز کردن گره روی پیشانی‌اش با لحن قرص ادامه داد:
- سه‌شنبه شب با دوستش میاد خونمون، گویا دوستش تو رو دیده و می‌خواد یه بار دیگه ببینتت.



~~~

#12

حسام به ناشیانه‌ترین حالت ممکن دروغ گفته بود و آقا حشمت هم با تیزبینی پی به کذب سخنان داماد لاعلاج (یعنی چی؟) خود برده بود. اولش می‌خواست سقیم (این کلمه سخت هست. واضح تر بیان بشه) بودن سخنان حسام را به رویش بیاورد و به او بفهماند که همه مثل خودش احمق نیستند و با یک «نه» قرص قال قضیه را بکند؛ لیکن به نظرش هرگونه رفتار ناشایست مساوی بود با نامحترم شمردن و ارزش قائل نبودن به دختر خودش، از آن سوی دیگر هم خواستار تعذیب و آشفتگی فاطمه نبود. فاطمه چشم از پدر گرفت و به خواهرکش که روی مبل تک نفره (مبل سلطنتی، کاراملی، سفید، کاناپه ساده و انواع رنگ ها از توصیفات مبل هستن.) نشسته و از بالای گوشی همراهش نگاهش بین او و پدر در حال دویدن بود و با اضطراب ناخن‌های بلندش را به دندان می‌کشید نگاهی انداخت. مطمئنن فائزه از کرده حسام الحال مستحضر نمی‌شد ( حسام، الحال مستحضر نمی‌شد*) ! لب‌هایش را روی هم فشار داد؛ اضطراب و پریشانی تُن صدایش را کمتر از پیش کرد بود:
- آخه شما و مامان که پس فردا صبح می‌رین شهرستان؟! شرم داشت ( مونولوگ از دیالوگ جدا بشه) از نگاه کردن در چشمان دخترش. چهره‌اش نمایی از غرور را به نمایش می‌گذاشت اما وجودش پر از تلاطم بود. چه جواب داشت که بگوید؟ باید به لسان ( زبان*) می‌آورد که خودش قول پس فردا شب را داده که اگر از سوی دوست دامادش تمایلی به آشنایی بیشتر نشد حداقل با نبودش، مهمانی حالت رسمی نداشته باشد و دخترش دل‌شکسته نشود؟! کاش سیما بانو خستگی را بهانه‌ای برای فرار از این شرایط انتخاب نکرده بود و در بیان این مسئله به همسر خود یاری می‌رساند‌. اعصابش متشنج شده بود و حوصله ادامه این بحث را نداشت؛ سریال را نیمه تمام گذاشت و دکمه‌ی قرمز کنترل را فشار داد و با مشکی شدن صفحه نمایشگر( نمایشگر تلویزیون فلان مدل، یا تلویزیون متصل به دیوارهای فلان مدل) از جایش برخواست. پریشان بود اما با غرور سخن می‌گفت:
- یه مهمونی ساده‌ی معارفه‌س (معارفه‌ست*) که نبود ما هیچ مشکلی درش ایجاد نمی‌کنه؛ اگر همه چی به خوبی پیش رفت که بعد تحقیقات میان خواستگاری، اگرم (اگر هم*) نشد چه بهتر، چون مطمئنن خواسته خداست. آقا حشمت رفتن را به ماندن رجحان داد و با یک «شب‌بخیر» سرد به قصد خواب به اتاقش (از جایی که اتاق داره یه توصیف مکانی و لوکیشن قرار بدید) رفت و دخترش را در منجلاب آشفتگی تنها گذاشت‌.

(نکات کلی مجموع:

از کلمات سخت به وفور دیده می‌شد و گاها دیده میشد توازن میان دیالوگ ها و مونولوگ ها به هم می‌خوردند. کلمات خیلی ثقیل بودن و تو هر پارت نیاز به یه پاورقی بلند بالا داشتیم.
از کلمات بسیار سختی استفاده کردید. استفاده از این نوع کلمات نه تنها باعث جذاب شدن رمان نمیشه، بلکه کاری می‌کنه تا مخاطب خواندش سخت باشه و نتونه راحت تلفظ کنه متون رو
مطمئناً صحیح بوده و مطمعئن غلط است، همچنین خوشبختی غلط و خوش‌بختی صحیحه.
از حروف ربط را و کشیده در پست ۱۰ دو بار در یک جمله استفاده کردید و فعل ربط از رو هم همچنین. و در پست ۹ سه بار در یک جمله از واو استفاده کردید.
جملات را به سادگی بنویسید و حروف ربط کمی استفاده کنید.

از نقد و مطالعه‌ی رمان شما لذت بردم، خسته نباشید نویسنده‌ی عزیز)
 
آخرین ویرایش
امضا : Mahsa_rad

آریانه.م

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/12/20
ارسالی‌ها
148
پسندها
4,244
امتیازها
21,583
سلام عزیزان، وقتتون بخیر
یه موردی این بین هست اونم اینکه تو رمان قبلیم منتقدا تاکید کردن که توصیفات باید قطره‌ای باشه یعنی توصیفات کم کم به رمان منتقل بشه نه اینکه یکجا تمام اطلاعات رو در اختیار خواننده قرار بدیم. حتی تو خیلی از کتاب‌های که خوندم این اصل حکم می‌کرد. در واقع پارت‌های اول رمان به دلیل ناآشنا بودن فضای برای خواننده کمی کنگ میشه و به مرور با اطلاعاتی که در اختیار خواننده قرار داده میشه، مثلا آموزشگاه زبان، بیشتر اتفاقات تو اون فضا میفته. خب تو هر پلانی یه اطلاعاتی به خواننده داده میشه که با وصل شدن قسمت ها به هم یک مکان تو ذهن خواننده ترسیم میشه ولی خوو من همون اول همه توصیفات رو در اختیار خواننده قرار بدم به مرور بعد از چندین پارت کلا یادش میره که اون مکان چجور جای بود ( البته این نظر منه)

واقعا تشکر می‌کنم از وقتی که برای خوندن رمانم گذاشتین و نظرات به‌جاتون رو بدون هیچ چشم داشتی بهم گفتین...مچکرم♡♡♡
 
آخرین ویرایش
امضا : آریانه.م

YEKTA ONSORI

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/8/19
ارسالی‌ها
912
پسندها
24,676
امتیازها
40,273
سن
20
سلام عزیزان، وقتتون بخیر
یه موردی این بین هست اونم اینکه تو رمان قبلیم منتقدا تاکید کردن که توصیفات باید قطره‌ای باشه یعنی توصیفات کم کم به رمان منتقل بشه نه اینکه یکجا تمام اطلاعات رو در اختیار خواننده قرار بدیم. حتی تو خیلی از کتاب‌های که خوندم این اصل حکم می‌کرد. در واقع پارت‌های اول رمان به دلیل ناآشنا بودن فضای برای خواننده کمی کنگ میشه و به مرور با اطلاعاتی که در اختیار خواننده قرار داده میشه، مثلا آموزشگاه زبان، بیشتر اتفاقات تو اون فضا میفته. خب تو هر پلانی یه اطلاعاتی به خواننده داده میشه که با وصل شدن قسمت ها به هم یک مکان تو ذهن خواننده ترسیم میشه ولی خوو من همون اول همه توصیفات رو در اختیار خواننده قرار بدم به مرور بعد از چندین پارت کلا یادش میره که اون مکان چجور جای بود ( البته این نظر منه)

واقعا تشکر می‌کنم از وقتی که برای خوندن رمانم گذاشتین و نظرات به‌جاتون رو بدون هیچ چشم داشتی بهم گفتین...مچکرم♡♡♡
سلام جانم
این‌طور که من منظورتون رو متوجه شدم عرض می‌کنید که منتقدها برای رمان قبلیتون گفتن که توصیفات تزریقی باشه اما الان در یک پست توصیفات زیادی رو پیشنهاد کردن.
اول از همه منظور از پشت هم نبودن توصیفات رگباری ننوشتن اون‌هاست. به عنوان مثال تمام اعضای چهره‌ی شخص در یک جمله توصیف نشه و نه در یک پست.
ضمن این که موارد ذکر شده توسط منتقدان فقط پیشنهاد هست و شما می‌تونید با توجه به متنتون کم یا زیاد و یا تا حدودی تغییرش بدید.
باز هم اگر سوالی بود در خدمتم​
 
امضا : YEKTA ONSORI

آریانه.م

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/12/20
ارسالی‌ها
148
پسندها
4,244
امتیازها
21,583
سلام جانم
این‌طور که من منظورتون رو متوجه شدم عرض می‌کنید که منتقدها برای رمان قبلیتون گفتن که توصیفات تزریقی باشه اما الان در یک پست توصیفات زیادی رو پیشنهاد کردن.
اول از همه منظور از پشت هم نبودن توصیفات رگباری ننوشتن اون‌هاست. به عنوان مثال تمام اعضای چهره‌ی شخص در یک جمله توصیف نشه و نه در یک پست.
ضمن این که موارد ذکر شده توسط منتقدان فقط پیشنهاد هست و شما می‌تونید با توجه به متنتون کم یا زیاد و یا تا حدودی تغییرش بدید.
باز هم اگر سوالی بود در خدمتم​
ممنون جانا، خسته نباشید♡♡♡
 
امضا : آریانه.م
عقب
بالا