• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه راز مگو | آیناز.ر کاربر انجمن یک رمان

داستان چطوره؟


  • مجموع رای دهندگان
    8

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان: 621
ناظر: @GHOGHA

به نام آن که توان ادامه می‌دهد
نام اثر : داستان کوتاه راز مگو
نام خالق اثر : آیناز.ر
ژانر : اجتماعی، عاشقانه
خلاصه :
رازی مگو بین لب‌هایش جا خوش کرده. رازی که نزدیک‌ترین همدم زندگی که مادر باشد از آن خبر ندارد. دخترکی که در حصار دیوی، بین دست‌هایش، روحش جان داد. او کوچک بود، برای آن راز بزرگ اما...وقتی که قد کشید و قامتش بلند شد، تازه فهمید چه بلایی بر روی قامت خمیده‌اش آوار شده. در بین روح مرده‌اش جوانه‌ای نو‌پا رویید که ترس از گفتن و تهمت به آن! رازش را مگو نگهداشت
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PETRØVA.MIR

مدیر ارشد بازنشسته + کاربر قابل احترام
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,808
امتیازها
61,673
  • #2
814296_224e8f314cb4445b28c7cb338a41c745.jpg

«ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین - تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی

برای انتخاب ژانرِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
فصل اول ( راوی )
مقدمه:
[THANKS]کودکی چنان دنیای شیرینی دارد که فراموش میکنی چه سختی هایی، چه دل شکستگی هایی را بر دوش کشیدی! وقتی قامتت بلند می‌شود، آن زمان است که می‌فهمی چه برسر دل کوچکت آماده اما خودت نفهمیدی! تازه به یاد زخم‌های عمیقی می‌اوفتی که در کودکی دردش را حس نکردی! و تو میمانی سیل عظیمی از غم‌های عالم که بر سرت آوار شده اما توان سخن نداری پس راز دلت را مگو نگه می‌داری.[/THANKS]
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]
دستان کوچکش در دستان مادر پنهان شده و با دستی دیگر کناره‌ی پیراهن سفید و صورتی‌اش رو گرفته بود و قدم‌های کوتاهی کنار آرام جانش بر می‌داشت. موهای مشکی و حالت دارش با مهارت خاصی بافته شده بود. از فرط خجالت دستانش عرق کرده و پشت مادر پناه گرفته بود. دل کودکانه‌اش چنان به هول افتاده که تا به حال سابقه نداشت. مادر که درحال خوش و بش کردن با خانم دوست همسرش بود و پدر هم از خاطرات قدیمی‌اش با دوستش دست نمی‌کشید و اویی مانده بود که نمی‌توانست با هم سالان خودش به راحتی دوست شود و به بازی‌های کودکانه بپردازد. با پاهای کوچکش ریشه‌های فرش را به بازی گرفته بود و در رویا سیر می‌کرد. با نگاه نافذ و سنگین کسی تیله‌های مشکی‌اش را از فرش گرفت و به رو به رویش خیره شد. برادر دوست پدر دقیقا مقابل او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
[THANKS]ظهر ناهار را خوردند بدون حضور آن مردک شیطان صفت که حتی به کودکی معصوم رحم نکرد ولی دخترک حتی نتوانست لقمه‌ای فرو ببرد دائماً آن صحنه ی دردناک جلوی چشمش شکل می‌گرفت صحنه ای که باعث شد با مغز استخوانش درد را احساس کند. درکش آنقدر بالا بود که حتی جلوی گریه اش رو هم گرفت ؛اما دیگر آن دختر سابق نبود.
بالاخره از آن شکنجه گاه زدند بیرون و دختر اولین نفری بود که از خدا خواسته عزم رفتن کرد در تمام طول راه فقط درد می‌کشید مادر چند باری از او پرسید و پاسخی دریافت نکرد . نیمه‌های شب بود که به خانه رسیدند.
دخترک از آن شب به بعد کابوس می‌دید حتی دیگر لمس دستان پدر به او آرامش نمی‌داد بلکه به آن صحنه جان می‌داد و داغییش او را به یاد آن صحنه کذایی می‌انداخت. کم‌کم از همه فاصله گرفت و از دختری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]دخترک زود رنج شده بود به دنبال همدمی برای گفتن درد پنهانش می‌گشت . خوشبختانه در این سال‌ها خدا یار و یاورش بوده و هیچ گاه پشت او را خالی نکرده ؛ او اگر یک چیز را از دست داده بود خدا هزار چیز دیگر برایش فراهم آورده بود . زندگی کردن برایش شده بود معجزه، چندین بار تیغ‌های تیز را بر روی دستش کشید که یادگاری شود زخمش اما باز هم معجزه ای رخ داد تیغ اصلاً حتی یک خراش کوچک هم بر روی دستش نینداخت وقتی از آن حال خراب در آمد تازه فهمید نباید خود را ببازد او باید محکم تر از این حرفا به راه خود ادامه دهد . حالا که از دل بستن و عاشقی چیزی نصیبش نشد جور دیگری می‌خواهد تلافی کند با انتقام از هم نوعان آن مردک کثیف !
هر لحظه با یاد آوری آن روز منحوس حسش نسبت به انتقام بیشتر و برای انجام آن مصمم تر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]از
به ظن خودش باید دوستش را از دست آن دیو دو سر نجات می‌داد اما آیا حقیقت داشت که کتی و آن پسر هیچ سَر و سِری با یک‌دیگر نداشته و قصد بهم ریختن دخترک ما را نداشتند؟! سادگی گاهی برای انسان‌ها چنان زهر و دردسر ساز می‌شود که هرکس از آن ضربه ببیند سال‌ها با او قهر می‌کند! حکایت دخترک ماست که با باهوشی اما سادگی‌اش شماره‌ی پسر را به راهی از کتی گرفت تا دوستش را نجات دهد اما نمی‌دانست قرار است با سادگی‌اش سال‌ها قهر کند. دستانش را در جیب‌های بارانی مشکی‌اش مشت کرده بود و دو دل از کاری که می‌خواهد انجام دهد! باد خنکی که می‌وزید باعث می‍‌شد لرزه‌ای به جان نحیف و لاغرش بی‌اوفتد! نگاهش به سمت تابلوی آموزشگاه زبانش سوق پیدا کرد از کاری که می‌خواست انجام دهد اصلاً مطمئن نبود اما چاره‌ای هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]او هیچ گاه فکر نمی‌کرد پاییز برای او چنین رقم بزند پاییزی به سردی جدایی و به گرمی دوستی ، پاییزی که خود دخترک را به این دوستی وادار کرد و خودش نیز باعث وصال و جداییش شد . یک سال از آن روز کذایی گذشت و دخترک هر لحظه استرس تماس دوباره او را داشت دیگر به کتی نزدیک نشد . دخترک سرنوشت بدی داشت یکی از روز ها که از رفتن کتی ناراحت بود به کمد آزمایشگاه تکیه زد اما کمد و مواد شیمیایی روی او برگشت و صورت دخترک با مواد سوخت . او قبل از اینکه کسی صورتش را ببیند تحت درمان قرار گرفت خوشبختانه این بار شانس با او یار بود و با چهره اولش فرقی نکرد بلکه زیبا تر هم شده بود.
سال بعد همان موقع که از کتی جدا شده بود اتفاقی عجیب افتاد.کتی از کربلا برگشته بود با پیشکش تسبیح و مهری طلب بخشش کرد . دخترک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]دخترک کم کم سعی کرد او را به فراموشی بسپارد. از قضا آن ها دوره دوم در یک دبیرستان نبودند و اگر هم بودند دخترک موفق به دیدن او نمی‌شد چون بیماری فراگیر به اسم کرونا باعث تعطیلی مدارس شد. دخترک سخت در بستر افتاده بود و امیدی به زنده ماندش نبود ولی خدا دست او را گرفت و جانی دوباره به او داد .
کم کم مدارس آنلاین شد و دختک مجبور به خانه نشینی بود .
یکی از روز ها دخترک به شدت حوصله اش سر رفته بود تصمیم گرفت در اکسپلور نامش را بزند. وقتی زد با لینک های متفاوتی رو به رو شد یکی از آن لینک ها چت روم بود با زدن روی لینک پیوند صفحه ای جدید و چت رومی دیگر برای او باز شد کمی کنجکاو شد قبلا چیز هایی راجع به چت روم از کتی شنیده بود ولی تا به حال پیش نیامده بود که بخواهد رفتن به آنجا را امتحان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #10
[THANKS]کمی گذشته بود و دخترک با دلبری خاص خود و غرورش توانسته بود یک نفر نه بلکه چند نفر را هم زمان عاشق خودش کند و آنها را به جنون برساند. او هیچ گاه عکس واقعی خود را نمی داد از عکس دختری دیگر استفاده می‌کرد که کمی داف بود.
در این بین کسی بود که با دیگران متفاوت بود. به دل دخترک نشست و دخترک برای اولین بار حس نا امنی نمی‌کرد به او پاسخ داد ولی پاسخ واقعی نه به قصد آزار روحش دخترک آدرس ایمیل خود را به او داد و قرار شد با هم در ارتباط باشند .
از روزی ( 25 مرداد سال 99 ) که دخترک آدرس ایمیلش را به او داد حدود دو هفته گذشته بود.دخترک بعد از آنکه آدرس ایمیلش را به او داد از چت روم خارج شد که بروند روستا ولی از قضا در بین راه تصادف شدیدی کردند که دخترک با یک پای شکسته به کما رفت. بعد از دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا