روناهی
نو ورود
- تاریخ ثبتنام
- 27/7/18
- ارسالیها
- 1,455
- پسندها
- 26,544
- امتیازها
- 47,103
- سن
- 23
خیلی وقت پیش، در شهری، پسر فقیری زندگی می کرد که نه پدر داشت و نه مادر. او یتیم بود او با عمو و همسرش زندگی می کرد، عمویش بسیار خوب بود، اما همسرش جادوگر بدی بود و با او بدرفتاری می کرد.
روزی زن عمو پسری به نام عمر داشت. دو بچه با هم بزرگ می شدند. عمر از پسر عموی خود متنفر بود، او را همیشه از بازی با او محروم می کرد. چند روز بعد جشن پاک فرا می رسد. عمر هدایای زیادی گرفت، اما پسر عمویش چیزی نگرفت، فقط غمگین بود. وقتی مهمان ها آمدند، عمو از برادرزاده اش خواست که در حمام ساکت بماند. بیچاره تمام روز را گرسنه در توالت نشست. او برای خرید چیزی از عمویش پول خواست، اما او نپذیرفت. وقتی کوچولو خواست برای قدم زدن از خانه خارج شود، یک سکه دو درهم پیدا کرد. پس برای خریدن مقداری نان به نانوایی رفت. وقتی به خانه می آمد عمویش او را دید و به او گفت که پولش را دزدیده است و او را از خانه بیرون کرد. قهرمان ما تبدیل به یک ولگرد شده است. و چون کوچک بود نمی توانست از خود دفاع کند و بزرگان با او بدرفتاری کردند. پول و غذای او را دزدیدند. روزی ولگرد بزرگی با او جنگید چون نمی خواست پولش را به او بدهد. پسر بیچاره تمام بدنش زخم بود. چند روز بعد مردی او را در این وضعیت دید، او را به خانه برد و همسرش او را مداوا کرد.
در نهایت پسر با آنها زندگی خوشی را سپری کرد
روزی زن عمو پسری به نام عمر داشت. دو بچه با هم بزرگ می شدند. عمر از پسر عموی خود متنفر بود، او را همیشه از بازی با او محروم می کرد. چند روز بعد جشن پاک فرا می رسد. عمر هدایای زیادی گرفت، اما پسر عمویش چیزی نگرفت، فقط غمگین بود. وقتی مهمان ها آمدند، عمو از برادرزاده اش خواست که در حمام ساکت بماند. بیچاره تمام روز را گرسنه در توالت نشست. او برای خرید چیزی از عمویش پول خواست، اما او نپذیرفت. وقتی کوچولو خواست برای قدم زدن از خانه خارج شود، یک سکه دو درهم پیدا کرد. پس برای خریدن مقداری نان به نانوایی رفت. وقتی به خانه می آمد عمویش او را دید و به او گفت که پولش را دزدیده است و او را از خانه بیرون کرد. قهرمان ما تبدیل به یک ولگرد شده است. و چون کوچک بود نمی توانست از خود دفاع کند و بزرگان با او بدرفتاری کردند. پول و غذای او را دزدیدند. روزی ولگرد بزرگی با او جنگید چون نمی خواست پولش را به او بدهد. پسر بیچاره تمام بدنش زخم بود. چند روز بعد مردی او را در این وضعیت دید، او را به خانه برد و همسرش او را مداوا کرد.
در نهایت پسر با آنها زندگی خوشی را سپری کرد