روناهی
نو ورود
- تاریخ ثبتنام
- 27/7/18
- ارسالیها
- 1,455
- پسندها
- 26,544
- امتیازها
- 47,103
- سن
- 23
ابن اثیر "مرد دانایی بود که کتاب های زیادی در زندگی اش خوانده بود. او هوش بالایی داشت و به مردم هم کمک می کرد. پادشاه و بزرگان کشور علاقه زیادی به او داشتند چون او مهربان و خوش اخلاق بود و به دیگران احترام می گذاشت.
پادشاه و وزیران برای اداره کشور نیاز داشتند با یک مرد دانا که قابل اعتماد باشد مشورت کنند و از راهنمایی او بهره مند شوند، برای همین از ابن اثیر خواستند تا در دربار زندگی و در اداره ی کشور به آنها کمک کند.
ابن اثیر به شغل های مختلفی منسوب شد و همه آنها را به خوبی و درستی انجام داد. مدتی که گذشت بیمار شد، دیگر نمی توانست به سر کار خود برود. فقط در خانه می ماند و استراحت می کرد، البته بزرگان شهر برای دیدن او به خانه اش می آمدند تا از راهنمایی و کمک او بهره مند شوند.
بیماری ابن اثیر مدتی طول کشید. درباریان بسیار ناراحت بودند ، برای همین پزشکی ماهر آوردند تا بتواند او را درمان کند و هرچه زودتر حالش خوب شود.
پزشک علم و دانش زیادی داشت، او داروهای مختلفی را که با گیاهان دارویی درست کرده بود به او داد. بعد از مدتی کم کم حال ابن اثیر داشت بهتر می شد.
ابن اثیر کمی فکر کرد. بعد مقداری طلا به پزشک داد تا از آنجا برود و دیگر پیش او نیاید دوستان ابن اثیر ناراحت شدند و گفتند:چرا به پزشک گفتید برود ؟ او باید می ماند تا حال شما بهتر شود.
ابن اثیر گفت: نگران نباشید حال من دارد خوب می شود. اگر او می ماند و متوجه می شد که من سلامتی ام را به دست آوردم، می رفت و به پادشاه می گفت. بعد آنها دوباره می آمدند تا مرا برای حکومت ببرند.
پادشاه و وزیران برای اداره کشور نیاز داشتند با یک مرد دانا که قابل اعتماد باشد مشورت کنند و از راهنمایی او بهره مند شوند، برای همین از ابن اثیر خواستند تا در دربار زندگی و در اداره ی کشور به آنها کمک کند.
ابن اثیر به شغل های مختلفی منسوب شد و همه آنها را به خوبی و درستی انجام داد. مدتی که گذشت بیمار شد، دیگر نمی توانست به سر کار خود برود. فقط در خانه می ماند و استراحت می کرد، البته بزرگان شهر برای دیدن او به خانه اش می آمدند تا از راهنمایی و کمک او بهره مند شوند.
بیماری ابن اثیر مدتی طول کشید. درباریان بسیار ناراحت بودند ، برای همین پزشکی ماهر آوردند تا بتواند او را درمان کند و هرچه زودتر حالش خوب شود.
پزشک علم و دانش زیادی داشت، او داروهای مختلفی را که با گیاهان دارویی درست کرده بود به او داد. بعد از مدتی کم کم حال ابن اثیر داشت بهتر می شد.
ابن اثیر کمی فکر کرد. بعد مقداری طلا به پزشک داد تا از آنجا برود و دیگر پیش او نیاید دوستان ابن اثیر ناراحت شدند و گفتند:چرا به پزشک گفتید برود ؟ او باید می ماند تا حال شما بهتر شود.
ابن اثیر گفت: نگران نباشید حال من دارد خوب می شود. اگر او می ماند و متوجه می شد که من سلامتی ام را به دست آوردم، می رفت و به پادشاه می گفت. بعد آنها دوباره می آمدند تا مرا برای حکومت ببرند.