شاعر‌پارسی اشعار نادر نادرپور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mobina.Yahyazade
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 262
  • کاربران تگ شده هیچ

Mobina.Yahyazade

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
976
پسندها
5,930
امتیازها
22,973
سن
23
در خواب های تیره ی افیونی ام
شبی او را شناختم
او شعله ی پریده ی یک آفتاب بود
چشمی به رنگ آبی سیر غروب داشت
در چشم او هزار نوازش به خواب بود
او را شناختم
از نسل ماه بود
اندامش از نوازش مهتابهای دور
رنگی به رنگ صبح بلورین، سپید داشت
زلفش چو دود مشکی شب ها، سیاه بود
او را در آن نگاه نخستین شناختم
اما نگاه منتظرم بی جواب ماند
بر من نگاه کرد و نگاهش ز من گذشت
این آخرین امید، چه ناکامیاب ماند
او را شناختم
همزاد جاودانی من بود و نام او
چون نام من به گوش خدا آشنا نبود
می خواستم که بانگ برآرم: بمان بمان
اما در آن سکوت خدایی، صدا نبود
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
976
پسندها
5,930
امتیازها
22,973
سن
23
تو ای رامین تو ای دیرینه دلدارم
چو می خواهم که نامت را نھانی بر زبان آرم
صدا در سینه ام چون آه می لرزد
چو می خواهم که نامت را به لوح نامه بنگارم
قلم در دست من بیگاه می لرزد
نمی دانم چه باید گفت
نمی دانم چه باید کرد
به یاد آور سخنھای مرا در نامه ی پیشین
سخنھایی که بر می خاست چون آه از دلی غمگین
چنین گفتم در آن نامه
اگر چرخ فلک باشد حریرم
ستاره سر به سر باشد دبیرم
هوا باشد دوات و شب سیاهی
حرف نامه : برگ و ریگ و ماهی
نویسند این دبیران تا به محشر
امید و آرزوی من به دلبر
به جان من که ننویسند نیمی
مرا در هجر ننماید بیمی
من آن شب کاین سخن ها بر قلم راندم
ندانستم کزین افسانه پردازی چه می خواهم
ولی امروز می دانم
نه می خواهم حریر آسمان ، طومار من گردد
نه می خواهم ستاره ترجمان عشق افسونکار من گردد
دوات شب نمی آید به کار من
نه برگ و ریگ و ماهی غمگسار من
حریر گونه ام را نامه خواهم کرد
سر مژگان خود را خامه خواهم کرد
حروف از اشک خواهم ساخت
مگر اینسان توانم نامه ای اندوهگین پرداخت
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
976
پسندها
5,930
امتیازها
22,973
سن
23
تا جرعه ای ز خون دلم نوش می کنی
مستانه ، عهد خویش فراموش می کنی

آن شمع مهر را که به جان برفروختم
از باد قهر ، یکسره خاموش می کنی

هر دم مرا به بوی دلاویز موی خویش
از دست می ربایی و مدهوش می کنی

ترسم که همچو طبع تو سوداییم کند
این طره ای که زیب بر و دوش می کنی

راز نهان عشق خود از چشم من بخوان
تا چندش از زبان کسان گوش می کنی

گر یک نظر به جوش درون من افکنی
کی اعتنا به خون سیاووش می کنی

ای ماه !‌ رخ مپوش که چون شب ، دل مرا
در سوگ هجر خویش ، سیه پوش می کنی

ما را که بر وصال تو دیگر امید نیست
کی با خیال خویش همآغوش می کنی

گفتار نغز سایه ی ما گرچه نادر است
اما به از دری است که در گوش می کنی
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
976
پسندها
5,930
امتیازها
22,973
سن
23
ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه‌ای؟
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه‌ای و گذشت زمانه‌ای

در کوره راه زندگی‌ام جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید

افسوس! ای که عشق من از خاطرت گریخت
چون‌شد که یک‌نظر نفکندی به سوی من؟
می‌خواستم که دوست بدارم تورا هنوز
زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من

بیچاره من، بلازده من، بی پناه من
کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند
از من گریختی و دلم سخت ناله کرد
کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
976
پسندها
5,930
امتیازها
22,973
سن
23
افسوس ، ای که بار سفر بستی
کی می‌توانم از تو خبر گیرم؟
گفتی به من که باز نخواهی گشت
اما چگونه دل ز تو برگیرم؟

دیگر مرا امید نشاطی نیست
زین لحظه‌ها که از تو تهی ماندند
زین لحظه‌ها که روح مرا کشتند
وانگه مرا ز خویش برون راندند

گر شعر من شراره آتش بود
اینک به غیر دود سیاهی نیست
گر زندگی گناه بزرگم بود
زین پس مرا امید گناهی نیست

آری ، تو آن امید عبث بودی
کاخر مرا به هیچ رها کردی
بی آنکه خود به چاره من کوشی
گفتی که درد عشق دوا کردی

چشم تو آن دریچه روشن بود
کز آن رهی به زندگیم دادند
زلف تو آن کمند اسارت بود
کز آن نوید بندگیم دادند

اینک تو رفته‌ای و خدا داند
کز هر چه بازمانده، گریزانم
دیگر بدانچه رفته نیندیشم
زیرا از آنچه رفته پشیمانم

خواهم رها کنم همه هستی را
زیرا در آن مجال درنگم نیست
در دل هزار درد نهان دارم
زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
976
پسندها
5,930
امتیازها
22,973
سن
23
تو از کرانه ی خورشید می رسی ای دوست
پیام دوستی ات در نگاه روشن توست

بیا به سوی درختان نماز بگزاریم
که آرزوی سحرگاهشان دمیدن توست

به پاس آمدنت نامی از دمیدن رفت
به من بگو که دمیدن چگونه آمدنی است؟

مگر نه اینکه زمین از شکوفه ها خالی‌ست؟
پس آنچه نام دمیدن گرفت، دم زدنی‌ست

بیا به ساحل خاموش این کویر فراخ
نگاه کن که در اینجا عقابها خوارند

به من بگو که چرا بادها نمی جنبند؟
به من بگو که چرا ابرها نمی بارند؟
 
امضا : Mobina.Yahyazade

•HOORYA•

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
7/7/20
ارسالی‌ها
1,059
پسندها
17,729
امتیازها
37,173
امشب
گرسنگان زمین
قرص ماه را
از سفره‌ی سخاوت دریا ربوده‌اند
اما
نسیم م**س.ت
در لحظه‌ی تکاندن این سفره‌ی فراخ
تصویر تابناک هزاران ستاره را
چون خرده‌های نان
بر ماهیان خرد و کلان هدیه کرده است
وینان نسیم را به کرامت ستوده‌اند
امشب ، در امتداد افق‌ها و موج‌ها
شهر ایستاده است
و شب از روی دوش او لغزیده بر زمین
وینک که پلک پنجره ها باز می شود
گویی که گربه های سیاه از درون چاه
چشمان کهربایی خود را گشوده اند
 
امضا : •HOORYA•
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] arenasdfg
عقب
بالا