تمرین نویسندگی تمرین نویسندگی کاربران (دوره‌ی چهارم) | انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع *یــگــانــه*
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 33
  • بازدیدها بازدیدها 3,194
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

*یــگــانــه*

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,801
پسندها
10,284
امتیازها
37,173
1643577536962.jpg

عرض سلام و وقت بخیر به کاربران عزیز انجمن یک رمان. همانطور که مستحضر بودید، توضیحات کامل دررابطه با تمرین نویسندگی در فراخوان دوره‌ای تمرین نویسندگی شرح داده شد و تعدادی از کاربران و نویسندگان برای پیشرفت سطح قلم و نگارش خود اعلام آمادگی کردند.

قرار بر این شد که یک پست کوتاه معرفی (شامل نام، ژانر و خلاصه‌ی کلی‌ای از محتوای متن خو‌د) به‌همراه یک پست با حداکثر ۴۰ خط سیستم (۱۰۰ خط گوشی) و حداقل ۲۰ خط سیستم (۶۰ خط گوشی) ارسال کنید. هردو قسمت متن خود را به‌صورت یک‌جا و در یک پست در این تاپیک ارسال بفرمایید.

◀متن‌هایی که متعلق به یک شخص هستند؛ اما در پست‌های جداگانه ارسال می‌شوند، باهم ادغام خواهند شد.

متن‌هایی که ارسال می‌کنید، می‌توانند بخشی از رمان، داستان یا متن‌ها و مینیمال‌های فی‌البداهه‌ی نوشته‌ی خودتان باشد. بهتر است متنی ارسال کنید که از قبل آن را ننوشته و ارسال نکرده باشید. قسمتی از رمان و داستانی که پیش‌تر توسط شما ارسال شده باشد، احتمالا توسط ناظران یا منتقدان بررسی شده و اشکالات احتمالی به شما گوشزد شده است. ما در تمرین نویسندگی قصد داریم که نویسندگان را به چالش بکشیم تا با اشتباهات احتمالی خود مواجه شوند و سعی بر رفع و تصحیح آن‌ها نمایند. پس ارسال کردن یک متن که از قبل بررسی شده و اشکالات آن برطرف شده یا حتی یک متن کپی از اینترنت صرفا برای اینکه سطح نگارشی شما مورد بازدید و توجه همگان قرار نگیرد، نمی‌تواند موجب پیشرفت شما شود.

مهلت ارسال متون و آثار شما تا ۱۰ روز دیگر است.
پس از این زمان تاپیک برای بررسی متون نویسندگان قفل خواهد شد؛ پس دیرتر از مهلت تعیین شده، متنی ارسال نکنید.

پس از اینکه شرکت‌کنندگان متن‌های خود را در زمان معلوم شده در این تاپیک ارسال کردند، پستشان درجهت تعیین ویراستار و منتقدان تمرین نویسندگی توسط مدیریت ویرایش خواهد شد. منتقد و ویراستار مشخص شده برای شما، پس از ایجاد شدن تاپیک بررسی متن‌های تمرین نویسندگی دوره‌ی اول، محتوای بررسی خودشان را با ذکر نام شما ارسال خواهند کرد.

از مشارکت و حضور شما قدردانیم

تیم مدیریت کتاب انجمن یک رمان
 
امضا : *یــگــانــه*

FatemehZahmatkesh

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/1/22
ارسالی‌ها
669
پسندها
2,089
امتیازها
12,773
نام رمان: غوغاگر.
نام نویسنده: فاطمه زحمت کش.
ژانر: جنایی، عاشقانه

خلاصه:
سرگرد دلارا راستی، با آشکار شدن هویتش به جای پا پس کشیدن، سعی می‌کند تا به عنوان وکیل وارد آن باند مخوف شود. دختری که میان تاریکی‌ها جان گرفته و با شکسته شدن قلبش قوت گرفته است. نه مرحمت سرش می‌شود و نه گرما!
در آن سوی داستان، پسری به نام سیاوش که به تازگی با از دست دادن برادر چیزی برای از دست دادن ندارد، با فریب خوردن از مردی ملقب به گادفادر وارد همان باند مخوف می‌شود، تا انتقام بگیرد و جان از دست‌ رفته‌اش را زنده کند!
حالا با رویارویی دلارا و سیاوش، چه اتفاقاتی رخ خواهد داد؟ آیا این مرگ به واسطه چه کسی به سرانجام رسیده است؟

.
لبخندی به پهنای صورت روی لب‌هام نقش بست. به سرعت لب‌هامو به دهن کشیدم و سرمو پایین انداختم. کنار در ایستادم، احترام نظامی گذاشتم. درِ اتاق رو باز کردم و خواستم برم بیرون که صدای کلافه سرهنگ، بلند شد:
- گزارش فراموش نشه، وگرنه اجازه هیچ کاری رو بهت نمی‌دم.
- اطاعت امر.
سرخوش از تمام وقایعی که به نفع من پیش رفته بود، در رو پشت سرم بستم و به سمت اتاقم قدم برداشتم. حالا باید مدارکی که برای زهر چشم گرفتن از خلیل جبران آماده کرده بودم رو گسترش می‌دادم تا بهتر‌ بتونم به حرفش بیارم.
خلیل جبران در واقع یکی از هزاران وکیلی بود که گادفادر اونو با پول قربانی کرده بود. هر وقت کارش با یکی از وکلا تموم می‌شد، می‌رفت سراغ بعدی. فقط کافی بود اون وکیل براش خسته کننده بشه و کارهاش رو کند پیش‌ ببره، همین موضوع انگار چاقویی بود که وکیل‌هاش باهاش رگ می‌زدند.
پاهام که به اتاقم رسید، بلافاصله ورقه گزارش رو پر کردم. گزارش رو به دست سرهنگ رسوندم. از‌ تمام کارهای متفرقه که فارغ شدم، مسائلی که تو بازجویی‌ باید مطرح می‌شد، رو بارها مطالعه کردم. سرهنگ اطمینان داده بود که امروز هر طور شده، بازجویی‌ رو ترتیب می‌ده. یه چشمم به تلفن بود و یه چشمم به در. تا اینکه بالاخره صدای تلفنی که روی میزم بود، بلند شد. بی معطلی گوشی رو برداشتم.
- بله؟
- سرگرد راستی، تشریف ببرید ساختمان بازجویی، اتاق چهار.
- چشم سرهنگ، ممنون.
گوشی رو سر جاش گذاشتم و بلافاصله بلند شدم. پرونده قطوری که از جنایات اون آدم جمع‌آوری کرده بودم رو از روی میز برداشتم و با قدم‌هایی محکم به زمین فخر فروختم.
درِ اتاق‌ رو که پشت سرم بستم، همزمان حسین هم از اتاقش خارج شد.
- برای بازجویی می‌ری؟
- آره، باید به حرفش بیارم.
حسین درحالی‌که سعی داشت سرعت قدم‌هاش رو با من تنظیم کنه، دنبال سرم راه افتاد.
- کمک می‌خوای؟
نمی‌دونم چرا قصد داشت همیشه و همه جا، به من کمک کنه. از این‌که این‌قدر ضایع و مضحک به فکرم بود، حالم به هم می‌خورد و ناخودآگاه زبونم به تلخی می‌چرخید.
- نه به کمک کسی نیاز ندارم.
- هر طور راحتی.
دیگه حرفی نزد و اجازه داد تا رسیدن به اتاق شماره چهار، غیر از صدای قاب کفش‌هام و صدای ازدحام مردم، چیزی به گوش نرسه. حسین وارد اتاق کنترل و ضبط شد و من مستقیم به سمت اتاق بازجویی‌ رفتم.
قوسی دستگیره سرد اتاق، کف دستم رو پر کرد. در رو با جهشی سریع باز کردم و وارد شدم. اتاق بی‌روح و تاریک بود. تنها دو چراغی که با نورهایی ضعیف از سقف آویز بود، میز کوچیکی که در قسمت مرکزی اتاق قرار داشت رو قابل دیدن می‌کرد. خلیل جبران، سرش رو ما بین دست‌هاش پنهان کرده بود و حتی با شنیدن صدای در، حاضر به بالا آوردن سرش نشد.
پرونده‌ای‌ که تو دستم بود رو به شدت روی میز کوبیدم تا حواسش رو به خودم معطوف کنم. دست‌هام رو بغل گرفتم و بالای سرش ایستادم. وقتی که از بالا به این آدم‌ها نگاه می‌کردم، قدرت می‌گرفتم.
- خلیل جبریانی، معروف به خلیل جبران. وکیل پایه یک دادگستری.
قدم‌زنان، صندلیش رو دور زدم. دستمو از سمت راست بدنش، روی میز گذاشتم و کمی به سمتش خم شدم.
- سابقه درخشانی هم داری. کمک‌های غیر قانونی به گادرفادر یا بهتره بگم دینشاه نامجو در موارد مختلف قضایی و حضور داشتن در عملیات ناموفق دستگیری‌ش....
از گوشه خارجی چشم‌هام، به چشم‌هایی که غیر از نگاه به روبه‌رو، رد دیگه‌ای رو دنبال نمی‌کرد، خیره شدم.
- باز هم بگم، یا کافیه؟!
با ناخن‌هام روی میز ضرب گرفتم. قصد داشتم تعادلش رو به هم بزنم. می‌خواستم از اون سکوت مضحک دست بکشه. میز رو دور می‌زدم و ناخن‌هام رو گاهی آروم، گاهی محکم روی میز می‌کشیدم. بالاخره وقتی روبه‌روش نشستم، رد نگاهش تغییر کرد. سرشو پایین انداخت و مشغول ور رفتن با انگشت‌های دستش شد.
دستمو پیش بردم و پرونده‌ای که کنار دستش بود رو به سمت خودم کشیدم. دست‌هامو روی پوشه سبز رنگی که حالا مقابل خودم قرار داشت، به هم حلقه کردم. کلافگی از چهره‌ش می‌بارید، اما قصد نداشت دهن باز کنه. پرونده رو به ناچار باز کردم و شروع کردم به ورق زدن.
- فریبا علومی؛ همسرتون هستن، درسته؟
بالاخره هدف چشم‌هاش قرار گرفتم.
- با همسرم چیکار داری؟
- خیالت راحت، فعلا جای زن و بچه‌ت امنه.
عینکم رو روی چشم‌هام مرتب کردم و سرمو نزدیک بردم.
- جاشون امنه، اما تا زمانی که توسط ما محافظت می‌شن.
کف دستش رو روی میز کوبید.
- یعنی چی؟ از چی حرف می‌زنی زنیکه؟ تو حق نداری دستت به زن....
داشت به حرف زدن ادامه می‌داد، اما ذهن من تو کلمه‌ی زنیکه قفل شده بود. لب‌هامو تو دهنم کشیدم. خودکارم رو از لای پرونده برداشتم. کف هردو دستم رو روی میز کوبیدم. با پای راست، صندلی رو به عقب هُل دادم و بلند‌ شدم. میز رو دور زدم. خودکار رو زیر چونه‌ش گذاشتم و سرشو بالا گرفتم.
- ببین مرتیکه؛ نه تو، نه گنده‌تر از تو حق نداره با من این‌طوری حرف‌ بزنه... حالیته؟
با پشت دست زد زیر خودکار. شدت ضربه پیش‌بینی نشده و غیر منتظره بود، به‌خاطر همین دستم به عقب پرت شد و خودکار به گوشه‌ای از اتاق افتاد. چشم دریده به چشم‌هام زل زد و گفت:
- نه تنها به تو، بلکه به هر نره خری که از اون در بیاد تو، هر چی دلم بخواد می‌گم، الان هم برو وکیلم رو صدا کن! مطمئن باش تا وکیلم نیاد، هیچی از من عاید تو نمی‌شه.
قاب کفشم رو روی زمین کوبیدم و قدمی به عقب برداشتم. قبل این‌که بخواد سر برگردونه، دستمو بالا بردم و با تمام توان زیر گوشش زدم. همون لحظه صدای حسین تو گوشم پیچید:
- غوغا لطفا آروم باش!
پلک‌هام رو کوتاه به هم فشردم. بی‌توجه به تلاش‌های حسین مبنی بر آروم کردن من، یقه لباس خلیل رو از پشت گردنش بین انگشت‌های دستم گرفتم. پرونده رو با دست آزاد، نزدیک کردم‌ و عکس زن و بچه‌ش رو جلوی چشم‌هاش گذاشتم.
- انگار منظور من حالیت نشده، اما نگران نباش من حالیت می‌کنم!
به‌واسطه‌ی یقه‌ای که در مشت من اسیر بود، سرش رو تکون دادم‌.
- ببین، خوب ببین!
عکس بچه‌ش رو جلوی چشم‌هاش گرفتم.
- این بچه فعلا زنده‌ست، اما شاید به خاطر حماقت پدر بی‌مصرفی مثل تو، بمیره!
سرمو نزدیک بردم تا چشم‌هامو خوب تماشا کنه.
- می‌تونی با من همکاری کنی و خانواده‌ت رو داشته باشی، یا می‌تونی همکاری نکنی و از دستشون بدی.
- فقط در حضور وکیل حرف‌ می‌زنم.
- پس حاضری به مرگ بچه‌ت تن بدی.
یقه‌ش رو به شدت رها کردم و ازش فاصله گرفتم. کف دست‌هامو به هم نزدیک کردم و با تمسخر براش کف زدم.
- آفرین، چه پدر نمونه‌ای!
- شما نمی‌تونید به خانواده من ضرر برسونید.
- خب حق داری، من نمی‌تونم، اما گادرفادر رو نمی‌دونم.
کف دست‌هام رو روی میز گذاشتم و به سمتش خم شدم.
- به هر حال الان برای اونها مهره سوخته به حساب می‌آی.
- تو نمی‌تونی کاری کنی.
- اوه، کجاشو دیدی. مثلا می‌تونم از باقی شاهد‌هام حرف بکشم و کارهای گادفادر رو خراب کنم، اونوقت بندازم گردن تو و بگم که تو لو دادی...
پوزخندی به چهره پریشان‌حال و مضطرب خلیل زدم و ادامه دادم:
- قسمت جالب قضیه می‌دونی کجاست؟ اون‌جایی که دستشون به تو نمی‌رسه و حرصشون رو سر خانواده‌ت خالی می‌کنند. نظرت چیه؟
سرش رو بالا گرفت. عرق سردی که روی پیشونی‌ش جولون می‌داد و لرزش دست‌هاش، خبر از ترس و اضطراب می‌دادن.
- نباید اینکار رو بکنید، نباید به خانواده من ضرری برسه.
خوب بود! همه چیز عالی پیش می‌رفت و حسابی روانش درگیر شده بود. عکس نکیسا رو از لای پوشه بیرون کشیدم و روی میز، مقابل چشم‌هاش گذاشتم.
- این یارو رو می‌شناسی؟
چشم‌هاش بیشتر از قبل رنگ ترس به خودش گرفت. نگاه از عکس برداشت و گفت:
- نه، نمی‌شناسم.
دوباره میز رو دور زدم. کنار دستش ایستادم و با اشاره‌ای به عکس، زمزمه کردم:
- به نفعتِ که درست نگاه کنی.
- نمی‌شناسم، من فقط با گادفادر کار می‌کردم و از روابط دیگه‌ش خبری ندارم.
صداش می‌لرزید و دست‌هاش رو از زیر میز به بازی گرفته بود. حاضر بود به هرجایی از اتاق نگاه کنه، جز اون عکس. حرف‌هاش با رفتارش در تضاد بود و داشت حوصله منو سر می‌برد.
دستم رو پشت گردنش گذاشتم و سرش رو روی عکس ثابت نگه داشتم.
- می‌شناسی یا نه؟
غیر از صدای نفس‌های کشدارش، چیز دیگه‌ای نشنیدم. صبرم لبریز شده بود و خشم، در حال فوران. همین‌طور که گردنش رو در دست داشتم، سرش رو محکم روی میز کوبیدم. دوباره صدای مزاحم حسین بلند شد.
- غوغا بس کن، آروم پیش برو.
رو به دیوار اتاق کنترل ایستادم. من از این‌طرف به پشت دیوار دید نداشتم، اما می‌دونستم حسین اون پشت به من خیره شده و از کارهام حرص می‌خوره. با غیظ به نقطه‌ای از دیوار زل زدم. هدستی که تو گوشم بود رو از روی مقنعه لمس کردم تا خاموش بشه و دیگه صدای حسین رو نشنوم. سرم رو نزدیک خلیل بردم و کنار گوشش زمزمه کردم.
- از جواب سربالا خوشم نمی‌آد، به جون زن و بچه‌ت فکر کن و درست جواب بده.
سرش رو تنها یک سانتی متر از میز‌ فاصله دادم.
- این فرصت آخره، پس به نفعتِ ازش استفاده کنی.
عکس رو از همون فاصله جلوی چشم‌هاش گذاشتم.
- حالا درست درمون به من بگو این یارو کیه؟
- نکیسا بابکان، زیاد تو دم و دستگاه گادفادر دیده نمی‌شه.
سرشو از روی میز بالا آوردم.
- خب؟ بیشتر‌ بگو.
- به خیاط معروفه، تنها دستوری که از گادفادر عملی می‌کنه، دستور قتله!
جالب شد. تا به حال حتی اسمش هم به گوشم نخورده بود. روی میز، به سمتش خم شدم تا بتونم چشم‌های هراس‌آگینش رو هدف بگیرم.
- این یارو هویت منو لو داده؟
- نه، نکیسا با این چیزها کاری نداره. فقط می‌کشه و محو می‌شه.
- پس تو می‌دونی کی‌ هویت منو لو داده!
بالاخره از نگاه کردن به میز دست برداشت.
سرشو بالا گرفت و این‌بار، خودش به چشم‌هام زل زد. نگرانی، خشم، پشیمانی، تمام این احساس دست به دست هم داده‌ بودند تا خلیل برای من بلبل زبونی کنه.
- آره می‌دونم.
فاصله انداختم. قدم زنان، به سمت مقابل رفتم و سر جام نشستم. دست‌هام رو به هم گره زدم و خیره به صورت خیس از عرقش، گفتم:
- بگو، می‌شنوم.
- اردشیر کردخان. به تازگی وارد دار و دسته گادفادر شده. قبلا زیر دست فریدون کاویانی بود.
تای ابروم بالا پرید. سرمو نزدیک‌تر بردم.
- فریدون کاویانی، معروف به کوپر. چند هفته پیش به مرگ طبیعی از دنیا رفت، درسته؟
- آره، همونِ. اردشیر سعی داره خودش رو بالا بکشه و به چشم گادفادر بیاد، به خاطر همین هرکاری بگی انجام می‌ده.
- اونوقت این اردشیر که من بار‌ اولِ اسمش رو می‌شنوم، چطور به هویت من پی برده؟
- تو جلسه‌ای که برای منهدم سازی عملیات دستگیری گادفادر گذاشته بودیم، گادفادر گفت که اردشیر از طریق یکی از آدم‌هایی که تو زندان بوده، متوجه هویتت شده.
- از هویت من، فقط اسم و فامیلم رو می‌دونن؟
- هیچ عکسی از تو، تو جلسه رو نشد. فکر نکنم بیشتر از یک اسم، چیزی از تو بدونن.
با تغییر، دستم رو روی میز کوبیدم.
- من کاری به چطور فکر کردن تو ندارم، با من از سند و مدرک حرف بزن.
نگاه درمانده‌ش رو به چشم‌هام دوخت.
- بیشتر از این نمی‌دونم.
- دِ داری می‌پیچونی.
پرونده رو بستم. با جهشی سریع از جام بلند شدم. خواستم به سمت در برم که گوشه چادرم رو تو مشتش گرفت. سرمو روی شونه چپ به سمتش برگردوندم و منتظر بهش زل زدم.
- باور کن بیشتر از این نمی‌دونم. گادفادر اگر عکسی از تو داشت مطمئن باش تا الان خیاط کارت رو ساخته بود.
نگاهی نخوت‌آگین بهش انداختم. چادرم رو از لابه‌لای انگشت‌هاش بیرون کشیدم و اتاق نفس‌گیر بازجویی رو ترک کردم. درِ اتاق کنترل رو باز کردم و وارد شدم. حسین رو به دیوار شیشه‌ای که سمت چپ اتاق قرار داشت ایستاده بود. ستوان قربانی هم پشت سیستم‌های پیچیده‌ای که درست زیر اون دیوار شیشه‌ای قرار داشت، نشسته بود. چندین مانیتور بزرگ، از دیوارها آویز بود و قربانی با هدفونی که روی گوش‌هاش قرار داشت، همه چیز رو کنترل می‌کرد. حسین دست و بغل رها کرد و به سمتم اومد.
- زیاده‌روی کردی غوغا، نباید اینقدر تحت فشار قرار می‌گرفت.
پلک زدم و از بالای چشم بهش خیره شدم. همین کم مونده بود که حسین، خوب و بد رو‌ به من بفهمونه.
- حد خودم رو می‌فهمم، سرگرد زارع!
اسم فامیلش رو به نحوی با حرص بیان کردم که دیگه جرئت به زبون آوردن اسمم رو نداشته باشه. نمی‌دونم از چه جهت فکر می‌کرد می‌تونه با من صمیمی باشه که اینقدر اسمم رو به زبون می‌آورد. بدون اینکه نگاه از چشم‌هاش بردارم، به سمت قربانی رفتم.
- ویدیو کامل این بازجویی رو برام ایمیل کن.
- چشم قربان.
- گزارش کتبی هم ازش بگیر، بفرست برای سرهنگ‌.
- بله قربان، حتما.
سری براش تکون دادم و به سمت در اتاق قدم برداشتم. قبل از اینکه در رو پشت سرم ببندم، حسین هم خارج شد. نامحسوس چشم‌هام رو تو کاسه سر چرخوندم. بی‌توجه به حضورش، درِ خروجی ساختمان رو در پیش گرفتم. تلاش‌هام برای تند قدم برداشتن بی‌فایده بود و در نهایت حسین بهم رسید.
- اطلاعات رو برای بچه‌ها فرستادم تا زودتر کار رو شروع کنند.
پاهام از حرکت ایستاد. روی پاشنه پا به سمتش برگشتم.
- از کدوم اطلاعات حرف می‌زنی؟
- اطلاعاتی که خلیل راجب لو رفتن هویتت فاش کرد.
- من گفتم برای بچه‌ها بفرستی؟
- نه، اما سرهنگ ازم خواسته تا مشخص شدن وضعیت تو، مسئولیت این پرونده رو به دست بگیرم.
لب‌هام به بالا جهش گرفت و به همراهش ابرو‌هام هم تاب خورد.
- پس بهتره عادت کنی، چون فکر نکنم دیگه مسئول اون پرونده باشم.
- می‌خوایی کنار بکشی؟
لب‌هام به پوزخند باز شد.
- خواب دیدی، خیر باشه! منو کنار کشیدن؟!
قدمی بهش نزدیک شدم. درست رخ به رخش ایستادم و ادامه دادم:
- اتفاقا می‌خوام برم تو دل ماجرا.
گیج و گنگ به چشم‌هام زل زد. منتظر ادامه حرف‌هام بود تا سر از ذهنیت من در بیاره، اما سهمش پوزخند و صدای پیچیدن قاب کفشم در راهروی خلوت ساختمان بازجویی بود. تقریبا نزدیک به ساختمان اصلی اداره بودم که صداش از پشت سرم بلند شد.
- خانوم راستی...سرگرد راستی!
تا رسیدن به در اتاقم، از حرکت نایستادم. باید به همراه فایل بازجویی‌ و پرونده، سراغ سرهنگ می‌رفتم تا بتونم تصمیمم رو بیان کنم.
دیگه نباید بیشتر‌ از این وقت تلف می‌کردیم. دو روز پرونده به تعلیق افتاده بود و این یعنی مجال دادن به اون گادفادر عوضی برای انجام جنایات بیشتر.
در اتاقمو نیمه باز رها کرده بودم. بدون اینکه رو صندلی بشینم، ویدیو رو برای سرهنگ ایمیل کردم. ورقه‌های مربوط به پرونده فریدون کاویانی رو پرینت می‌کردم تا ضمیمه پرونده خلیل کنم، که حسین بدون در زدن، درِ نیمه باز رو هل داد و وارد شد.
 

AROOS MORDE

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
2,689
پسندها
27,611
امتیازها
53,373
سن
23
بسمی تعالی

نام: دست نشانده هرماس

ژانر: تاریخی. جنایی. تراژدی

خلاصه: یک قانون اساسی و پوشیده زندگی هم است که می‌گوید وقتی آدم‌ها ضربه می‌خورند، سه حالت دارد؛ یا هرگز بلند نمی‌شوند و در عمق تنهایی جان می‌دهند، یا بلند می‌شوند و به زندگی‌شان به خوبی ادامه می‌دهند و یا با یک آتش‌فشانی در میان تک‌تک گوشت و پوستشان، برمی‌خیزند، برمی‌خیزند اما نه برای زندگی! بلکه برای فوران و نابودی تمام چیزهای اطراف!

متن اصلی:

با فاصله زیاد، با تحکم پشت به تخت دیانی ایستاده بودم که دیگر روحش در این دنیا حضور نداشت. به راستی که واقعاً نبودنش خیلی دردناک بود! همسر خوب من. اویی که در تمام لحظات، به خصوص در زمان سختی، روزهایی که من فقط مانند تکه گوشت پلاسیده‌ای بودم او بود که دست مرا گرفت و مرا از اعماق تاریکی که به فجیع‌ترین طرز ممکن در آن غرق شده بودم، بیرون آورده بود. اویی که ‌به من جان دوباره بخشیده بود. ناگهان روز ازدواجمان جلوی چشمانم تداعی شد؛ لحظه‌ای که دیان بر پیشانی دختری جوان که با هدف خبیثی وارد زندگی‌اش شده بود و هنوز راهی غریب در پی داشت، چقدر با احساسی پاک و خالص بوسه‌‌ای از طرف عشق مهر کرده بود. خدایا من از او سواستفاده کرده بودم! مرا ببخش. اما آن‌روزها هنوز با این چنین خصلت‌هایی بیگانه بودم! هنوز معصومیت را به کل از دست نداده بودم! دیان! معصومیت همسرت در بین همین سال‌های زندگی با تو از دست رفت بدون اینکه تو خبردار شوی! همان همسر آن‌روزها که تو فرشته خطابش می‌کردی! همان فرشته‌ای که در بهشت‌اش او را دیدی و عاشقش شدی! معصومیتی که این آدم‌های بی‌رحم با زور از او دریدند. بال‌هایش را پاره‌پاره و او را تبدیل به یک شیطان کردند! حال این شیطان برای خود قلعه‌ای خواهد ساخت و در جهنم با سربلندی حکمرانی باشکوهی را از آن خود خواهد کرد! سعی کردم افکارم را موقتاً پس بزنم. باید خبر مرگ دیان را اعلام می‌کردم. غم رفتنش به شدت در دلم سنگین می‌کرد. چشمانم چشمه‌های جوشانی بودند برای پر کشیدن زودهنگام فرشته واقعی زندگی‌ام! آه طولانی و عمیقی از تمام دردها و غصه‌های پنهان تک‌تک قسمت‌های وجودم به بیرون فرستادم. به طرف تراس سمت راست که دقیقاً روبه روی درهای اتاق قرار داشت، خودم را کج کردم. پلک‌های ترم را برای لحظه‌ای روی هم گذاشتم که مصادف شد با گریختن قطره اشک سمجی از گوشه چشم راستم! ل**ب‌های خشک و یخ‌زده‌ام را محکم بر روی هم فشردم و اما همچنان پر تحکم به سمت تراس قدم برداشتم. همزمان با وارد شدنم به تراس، سوز بی‌نهایت شدیدی نقطه به نقطه بدنم را فرا گرفت و حتی تا عمق استخوان‌هایم درز پیدا کرد. از سرمای بیش از حد هوای اواسط زمستان، بی‌اختیار لرزی گرفتم و فوراً دو دستم را که زیر آن لباس طوسی خفاشی‌ام پنهان شده بود، بیرون آوردم و دور خودم حلقه کردم. بادهای بلند و سنگین گویی سر جنگ باهم باز کرده بودند که هر کدام با دیگری رقابت می‌کردند و هربار با شدت بیشتری از دیگری خود را در اطراف پرتاب می‌کردند و تن خسته و بی‌حال من بود که در این میان به بازی گرفته شده بود. به آسمان چشم دوختم. آخرهای نیمه‌شب بود. نیمه‌شبی سیاه برای زنی که لحظاتی پیش در سن جوانی، به همراه یازده نهال نوشکفته بیوه شده بود! با وجود سرمای استخوان سوز زمستان که گویی قصد داشت استخوانی در تن باقی نگذارد، قلب من در آتش عظیمی درحال سوختن و پرپر زدن بود. قلبی که از آن دیان نبود اما عجیب برای رفتن زودهنگامش عزاداری می‌‌کرد! هنوز هیچ نشده دلتنگش بودم، وای به حال روزهای بعد از این! چون دیان واقعاً مردانگی را برایم تمام کرده بود و عشق را به بالاترین درجه‌اش در تمام زندگی و خاطراتم نقش زده بود! با وجود او بود که اعتقادم را به واژه《عشق》از دست ندادم وگرنه که من همان‌سال‌ها نه تنها این واژه را یک چیز مسخره می‌دانستم، بلکه همان روزها در چنگال بی‌رحم غم می‌سوختم و جان می‌دادم. گرچه که من سوخته بودم اما جان نداده بودم چون دیانم برایم جان شده بود، جانی نه از جنس عشق، بلکه از جنس آرامش و امنیت! به زمان حال برگشتم و نگاهم وصله آسمانی شد که امشب به شدت قصد داشت که در رنگ قرمز خودنمایی کند و این باعث شده بود که ستاره‌های بی‌شمار دید کمتری داشته باشند! و اما ماهی که در این میان همیشه در چشم بود و زیبایی و درخشش بی‌اندازه‌اش آدم را ناخودآگاه مسخ می‌کرد اما گویی که این قابلیت امشب بر روی من اثر نداشت. امشب به گونه دیگری بودم. در دلم آشوب شدیدی نهفته بود که ذره‌ذره از چشمان هم رنگ لباسم، بیرون می‌زدند. دو قطره اشک بازهم نقش محوی از غم، در چهره‌ بی‌نهایت گرفته‌ام که حال خرابم را کاملاً عیان کرده بود، نشاند. با لرز شدیدی که شوکی به تنم ایجاد کرد به خودم آمدم و به این فکر افتادم که فردا چه روزی می‌شود؟ اعلام مرگ پادشاه این کشور و من ملکه تنها مانده میان یازده بچه قد و نیم قد! پسرم دنیس که هنوز حتی به بلوغ نرسیده بود و توانایی به دوش کشیدن چنین بار سنگینی را به هیچ وجه نداشت. پس باید فکر دیگری می‌کردم!
 
آخرین ویرایش
امضا : AROOS MORDE

آبی پَرَست؛

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/11/21
ارسالی‌ها
2,456
پسندها
33,700
امتیازها
64,873

نام: ذبیح حیات
ژانر: جنایی، ترسناک، تراژدی
خلاصه: چقدر طعم نبود پشتوانه رقت‌انگیز است!‌ وقتی مدام در حال فرار باشی و نتوانی لحظه‌ای زندگی کنی، دقیقا احساس همان موشی را داری که دارد از دست بازی که در آسمان می‌تازد فرار می‌کند؛ اما در آخر می‌داند که قربانی چنگال‌هایش می‌شود!

چالشی در زندگی راشل به وجود آمد. اول اینکه دلش می‌خواست بداند پدرش کجاست؟ آیا باز هم دنبال کاریست که قرار است آینده‌اش را به خطر بی‌اندازد؟ با دستانی که از شدت اضطراب می‌لرزیدند سکه‌ای را درون سوراخ باجه انداخت،و چشمانش را به باران بیرون از شیشه‌های کیوسک دوخت. منتظر بود تا صدای بوق‌های اتصال تماس را بشنود. با انگشتش روی شیشه های یخ زده و بخار گرفته اشکال نامعلومی که اضطراب درونش را نشان می‌داد می‌کشید. صدای بوق‌ها به صدای شرشر باران غالب شد و فضای ترس آوری را ایجاد کرد؛ دقیقا مانند همان صحنات بارانی فیلم و فرد پشت باجه که قرار است خبر بدی را بهش بدهند و روزگارش را سیاه کنند. روی نوک پا تکان‌تکان می‌خورد، با پای راستش روی زمین ضرب می‌گیرد تا کمی خود را تخلیه سازد. حالا ناخون‌هایش را مضطربانه می‌جویید؛ ناگهان صدای رعدوبرق در اطراف می‌پیچد. ضرب‌های قلبش سرعت می‌گیرد، انگار که می‌خواهد از درون سینه‌اش بیرون بزند!
- بابا جواب بده، خواهش می‌کنم، جواب بده.
صدای آژیر پلیس به اضطرابش می‌افزاید!
- الو!
هیجان زده فریاد زد:
- بابا این تویی؟ بابا کجایی؟
فریادش با صدای شلاق قطرات باران آمیخته می‌شد.
- چرا بهم زنگ زدی؟ کی پیشته؟
- هیچکی بابا. بهم بگو کجایی؟ چه اتفاقی افتاده؟ پلیسا همه جا هستن، اونا خونه رو گشتن و دائم از تو می‌پرسن. من چیزی بهشون نگفتم. اخبار هم تو رو نشون میده.
صدای منقطع پدرش از آن سوی خط به گوش می‌رسید:
- نمی...راش...عزیزم من تو...وای...راشل فراموش نکن...من... .
پریشان فریاد زد همزمان صدای تندر میان صدایش آمد و آنرا نامفهوم کرد:
- بابا نمی‌شنوم چی میگی؟ یبار دیگه بگو. بابا!
- میگم مراقب...باش...راشل...یادت...شهر...مراقب باش عزی... .
اضطراب، ترس، غم و احساسات منفی همگی یک جا به درونش هجوم آوردند. اتصال قطع شد. پیاپی داد زد:
- الو! بابا! بابا!
با عجله یک سکه‌ی دیگر در دستگاه انداخت و شماره‌ها را وارد کرد و بی‌صبرانه منتظر ماند. تا صدای بوق ها بلند شد به‌نظر سال‌ها گذشته بود. هیچ عابری آنوقت شب در آن هم در این رگبار درون خیابان پرسه نمی‌زد. با این حال باز هم شک داشت، احساس می‌کرد از گوشه‌ای چشمی او را زیر نظر داشت!
- راشل متاسفم. من باید...باید برم.
- بابا فقط بگو کجایی؟ می‌خوام بیام پیشت.
جایی در کوچه‌ای باریک و تاریک آن سوی خیابان حرکت سایه‌ای را دید.
- من تو...ین هستم.
- چی؟ کجا؟
- ام ...بب...شایر!
- چی؟ ام وی شایر؟ اونجا کجاست؟
و باز بوق‌های ممتد. اگر حرکت سایه را که انقدر محسوس نزدیک میشد نمی‌دید، آنوقت باز هم شماره پدرش را می‌گرفت. مجبور شد بدون فهمیدن چیزی گوشی را سر جایش بگذارد، و در میان آن باران سنگین پا از کیوسک بیرون بگذارد و خلاف جهت سایه بدود. پاهایش در چاله‌های آب فرو می‌رفت و شلپ‌شلپ سنگینی ایجاد می‌کرد. تمام اتفاقات مانند یک فیلم جنایی شده بود! حس کرد تا زانو خیس شده. یک لحظه وحشت زده سرش را برگرداند تا مطمئن شود سایه بدنبالش نمی‌آید. سایه ایستاده بود و آنجا در کنار کیوسک و نظاره‌گر فرار ناشیانه‌اش بود. آسمان برق دیگری زد. راشل حاضر بود قسم بخورد یک لحظه پوزخند سایه‌ی زیر باران را دید. نفس در سینه‌‌اش حبس شد. نزدیک بود سکندری بخورد؛ اما به موقع توانست تعادل خودش را حفظ کند و در پیچ خیابان روبه‌رو خودش را گم کند. ده‌دقیقه بعد نفس بریده ایستاد و در دل از خود پرسید:
- اون کی بود؟ خداوندا اون کی بود؟!
حسی مالامال از ترس نسبت به سایه داشت. دست هایش را به زانو گرفت و خم شد تا حجم هوا را راحت‌تر به ریه بکشد. تمام یک ماه گذشته را مثل کابوس پشت سر گذاشته بود، و این سایه‌ی سیاه شده بود کابوس جدیدش!
 
امضا : آبی پَرَست؛

ANAM CARA

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/1/21
ارسالی‌ها
2,141
پسندها
29,353
امتیازها
57,373
سن
21
«به‌نام نوازنده گیتار عشق»
رمان: ژنرال
نویسنده: دختر اقیانوس
ژانر: #پلیسی #تراژدی #عاشقانه
خلاصه:
مشکلات پِی‌درپِی ریشه دوانده در زندگی دخترک؛ همچون عنکبوت در زندگیش تار می‌تند.
هرچه بیشتر دست و پا می‌زند، حصار مشکلات تنگ‌تر و تن خسته او را فگارتر می‌کند.
دخترک سرکش و لجباز...در پِی رویای خود؛ بی‌اذن و نوید خانواده پا به دانشکده افسری می‌گذارد و... .

فگار: رنجور، خسته

بزاق دهانش را با اکراه می‌بلعد و آهسته از روی صندلی برمی‌خیزد. جُب کرده به دیوار پشت سرش تکیه می‌دهد و اسلحه دسته طلاییش را از دور کمرش باز می‌کند.
سوسوی کم جان ماه کامل، نیم‌رخش را محقرانه نشانه گرفته بود. با برخورد چیزی به کیفِ رها شده روی زمین و حرکت سایه‌ای در آن تاریکی اتاق که نور ماه اندکی به فضا روح بخشیده بود و اتاق را از ظلمات مطلق خارج کرده بود، مطلع می‌شود شخصی دیگر وارد اتاق کار مایکل شده!
خشاب تفنگ را می‌کشد و با حرکتی غافل‌گیرانه پشت شخص مجهول جای می‌گیرد، اسلحه را جایی که گمان می‌کرد پیشانی شخص باشد می‌فشرد که... .
- ستوان!
با آوای کم جان ستوده، متعجب اسلحه را پایین می‌آورد. گویی از نگرانی تاب نیاورده و دست به کار شده تا ببیند چه بلایی سر ستوان مغرور و تازه کار آمده! پوزخندی کنج لبانش می‌نشیند و خطی قرمز و بولد شده بر افکارش می‌کشد؛ قطعاً نگران او نشده بود، استرس لو رفتن مأموریتشان او را به اینجا کشانده بود!
نفس‌های نامنظم ستوده دوز بالای عصبانیتش را نشان می‌داد. پلک روی هم می‌گذارد تا کمی آرام شود که با جمله نیش‌دار شانا آتش عصبانیتش شعله‌ورتر می‌شود.
- هه، چرا اومدی؟ آها حتماً دیدی خیلی بده نتیجه این عملیات به اسم ما دوتا تازه‌کار ثبت شه، اومدی یه قِر ریزی این وسط بدی، بگی تا من نباشم کاری پیش نمیره. هوم؟
سمت شانا بر می‌گردد و نگاه عصیان‌گرش را به چشمان شرور او می‌دوزد.
- برای چی صدات کردم جواب ندادی؟
همانند شانا «هومی» کشیده به آخر جمله‌اش می‌افزاید و بی‌آنکه چشم از آن دو گوی وحشی بگیرد منتظر پاسخش می‌ایستد.
شانا هم با لجاجت تمام به او خیره می‌شود و بی‌آنکه پاسخ ستوده را دهد، ابرو بالا می‌اندازد و سوالی تیکه می‌پراند.
- احیاناً دوربینا نقش چغندر و ایفا می‌کردن؟ هـــوم؟!
با اخمی که از سر کلافه‌گی بود، جواب می‌دهد.
- اتاق کارش دوربین نداره!
کم نمی‌آورد و با سوالی دیگر کاسه‌ی صبر ستوده را لبریز می‌کند.
- چی‌شد اومدی، نگران من شده بودی؟
خنده دلبرانه و هیستریکی آرامی می‌کند که با برخورد کمرش به دیوار، سکوت، حاکم مطلق اتاق می‌شود.
گونه‌های ملتهب و سرخ شده شانا ضربان قلبش را روی دور تند قرار می‌دهد، بازدمش را در صورت شانا پخش می‌کند که نفس‌های منقطع شانا لحظه‌ای در گلویش حبس می‌شود.
بازوی شانا را بین دستان لرزانش می‌فشرد و در آن دو گوی وحشی خیره می‌شود.
گویی هر دو مکان و زمان را به دست فراموشی سپرده بودند. قلب‌هایشان عجیب می‌تپید و هر لحظه امکان داشت از سینه‌شان بیرون بزند.
نم اشکی در چشمان شانا جا خوش می‌کند که با بوسه‌ی ناگهانی و بی‌اراده ستوده روی چشمانش ته دلش خالی و مالامال از حس‌های گوناگون می‌شود... .
به خود می‌آید و خیره به سیبک گلوی ستوده؛ لب از لب باز می‌کند و نالان پِچ می‌زند.
- برو اونور.
نیش‌خندی حواله آن چهره رنگ پریده و بیضی شکل می‌کند و شیطنت‌وار ابرو بالا می‌اندازد. ریتم تند قلبش امانش را بریده بود، با این حال کنار نمی‌کشد و سرش را نزدیک‌تر می‌برد.
نفس‌های گرم و بی‌وقفه شانا در صورتش پخش می‌شد، گویی قلبش را در مشت گرفته بودند و پیوسته از بلندی‌ای ژرف به پایین پرتاب می‌کردند، همان‌قدر هیجان‌انگیز و همان‌قدر ترسناک!
انگشت اشاره‌اش را نوازش‌‌وار بر گونه‌های برجسته و رنگین شانا می‌کشد و با لحنی کشیده لب می‌زند.
- برای چی صدات کردم جواب ندادی؟ نگرانت شدم دختر!
ابروهای هشتی و دخترانه‌اش را متعجب بالا می‌اندازد؛ مانده بود همانند دختران هجده ساله ذوق کند و بر گردنش آویزان شود یا از این حرفش آتو بگیرد و او را بچزاند؟
امان از این حسی که در رگ‌هایش ریشه دوانده بود و ضربان قلبش را به اوج خود رسانده بود! اگر این قلب دیوانه‌اش را فاکتور می‌گرفت؛ قطعاً پوزخندی حرص درار تحویلش می‌داد و تیکه آخر کلامش را بر چاقو می‌زد و روی شاهرگش می‌گذاشت تا ضد حالی بر احوالش باشد!
دست راستش را به دیوار بند می‌کند تا روی پارکت‌های قهوه‌گون سُر نخورد و آبروی نصفِ و نیمه‌اش هم جلوی سرگرد بر باد نرود! بیش از حد جلویش وا داده بود... .
گلویش را صاف می‌کند و جدیت را چاشنی کلامش می‌کند.
- دیر شده، الان سر و کله‌ی مایکل پیدا میشه! باید مدارک و پیدا کنیم.
با کنار کشیدن ناگهانی ستوده نفس آسوده‌ای می‌کشد و فارغ از سرگرد که مدام دست در موهای خا‌مه‌ایش می‌کشید؛ باری دیگر اتاق را کنکاش می‌کند.
روی فرش ابریشمی کف اتاق متوقف می‌شود و چند دقیقه قبل را فاکتور می‌گیرد. از ریتم تند قلبش کمی کاسته شده بود و مزین بر علت می‌شد تا رفتار و گفتارش چیزی از التهاب درونیش نشان ندهد!
- همه جا رو گشتم ولی هیچی نیست! مطمئنی مدارک تو همین اتاقه؟
دکمه اول پیراهن آبی نفتی‌اش را باز می‌کند و کلافه دستی بر چهره‌اش می‌کشد. حرص می‌خورد، شانا آنقدر آرام و ریلکس رفتار می‌کرد؛ اما او در حال جان دادن بود! سرش را چند باری تکان می‌دهد و سعی می‌کند بر افکارش مسلط شود.
- مطمئنم!
خودش دست به کار می‌شود. ده دقیقه‌ای می‌گذشت و این‌ بار دومی بود که کل اتاق را چک می‌کرد؛ اما نبود!
روی زمین می‌نشیند و به میز مایکل تکیه می‌دهد، هربار که چشمش به تیله‌های خیره و وحشی شانا می‌افتاد نگاهش را می‌دزدید تا اختیار از کف ندهد و کار ناشایستی ازش سر نزدند! همان بوسه‌ی بی‌اراده‌ای که بر چشمان نم‌دارش نشاند کافی بود!
شانا کیف رها شده روی زمینش را بر می‌دارد و چراغ‌قوه‌اش را در دست می‌گیرد. به سمت ستوده گام بر می‌دارد و کنارش می‌نشیند.
سکوت خفقان‌آوری اتاق را احاطه کرده بود، مدارک در اتاق کار مایکل نبود پس باید جایی بیرون از این اتاق به دنبالش می‌گشتند!
با صدای چرخش کلید، هر دو با شتاب از روی زمین بلند می‌شوند و با حداکثر سرعت‌عمل‌شان پشت میز جای می‌گیرند! فقط خدا می‌توانست از این مخمصه نجات‌شان دهد!
 
امضا : ANAM CARA

miss_marynovel

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
720
پسندها
7,157
امتیازها
22,273
به‌نام‌خدا

نام رمان: زندگی موازی
نام نویسنده: سیده مریم حسینی
ژانر رمان: عاشقانه

خلاصه: وقتی زندگی آنقدر برایش سخت می‌شود که تنها دلش می‌خواهد آن را به اتمام برساند، یک اتفاق عجیب و البته خوشایند باعث می‌شود امیدش به زندگی بازگردد؛ اما زندگی کوتاه‌تر از چیزی است که فکر می‌کنیم و ادامه‌ی کارهای ناتمام ما به عهده‌ی زندگی بعدی ما هست... !

متن اصلی:

چشمانی آبی، همانند اقیانوس رو به رویش، به صورت دورانی همه جا را از نظر گذراند.
بادی ملایم در لابه لای موهای خرمایی رنگش در گردش بود و به آن سو و این سو می‌بردش.
صدای آواز مرغابی‌ها بر سر اُقیانوس، کل محوطه را پُر کرده بود.
نفس عمیقی کشید، بوی خوش دریا حسابی سرمستش کرده بود و هر آنچه که در ذهن داشت؛ به یک‌باره از بین رفت.
دستان لرزانش را آهسته بر روی گونه‌اش کشید و اشک‌های گلوله شده‌‌اش را پاک کرد!
از همان بالای صخره به زیر پایش خیره شد، موج‌‌ها یکی پس از دیگری بر صخره برخورد می‌کردند و صدای جالبی ایجاد می‌کرد‌.
با خود می‌اندیشید، که آیا این همه زجر کشیدن‌ها ارزشش را دارد؟ او که اصلا برایش مهم هم نیست، که چه بر سرش می‌آید.
ناگهان چشم‌هایش به دو مرغابی برخورد کرد، هر دو بر سر تکه غذایی که از آن دور به خوبی مشهود نبود؛ در حال جدال بودند.
بر روی زانوهایش خم شد و مشتاق به آن‌ها خیره شد، نمی‌دانست که چه چیزی در آن‌ها وجود دارد که این همه او را به وجد آورده است.
تنها به این فکر می‌کرد که شاید کور سوی امیدی در این رابطه باشد، و مرگ پایان این رابطه نیست!
با خوشحالی از جایش بلند شد و به سمت پایین صخره دوید، با خود زمزمه کرد:
- این بار با روش بهتری با او صحبت می‌کنم.
ناخودآگاه لبخند عریضی در صورت زیبا و ضریفش نمایان شد، اما هنوز چند قدمی از اقیانوس دور نشده بود که ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
یک دستش را بر روی سرش قرار داد و با دست دیگر پایین لباس ساحلیش را گرفت تا با برخوردش به زمینی که بر اثر باران، گِلی شده بود به لَجن کشیده نشود.
به نزدیکی جاده که رسید باران کم کم دست از باریدن کشید و به یک باره آسمان دوباره روشن شد، و طولی نکشید که در پَس کوه بلند رو به رویش، رنگین کمان زیبایی نمایان شد.
برایش عجیب بود! این باران زود هنگام در فصل تابستان و این رنگین کمان زیبا، اما همه‌ی این‌ها برای او نشانه‌ای، برای ادامه‌ی زندگیش بود.
نگاه گذرایی به انتهای چپ و راست جاده انداخت.
ماشینش کناری پارک بود و برای رسیدن بهش باید از جاده عبور می‌کرد.
اما کامیونی پُر سر و صدا در حال عبور از جاده بود و باید کمی صبر می‌کرد.
موهای لختش را به دو طرف تکان داد تا بلکه خیسی‌اش برطرف شود؛ در همان زمان چشمانش به لاکپشتی کوچک کشیده شد، که خیلی آهسته در حال گذر بود و توجه‌ای به اطرافش نداشت.
اگر کامیون با آن همه سرعتش بهش اصابت می‌کرد بعید می‌دانست که چیزی ازش باقی بماند.
بخاطر همین موضوع در یک تصمیم آنی به سمت لاکپشت قدم برداشت و ...
***
کنار ماشین ایستاده بود و برای لاکپشتی که نجات داده بود دستی تکان داد و با خوشحالی سوار ماشین هیوندای مشکی‌اش شد.
اما هر بار که استارد ‌زد، ماشین روشن نشد.
ناچار پیاده به سمت خانه‌اشان که فاصله‌ی چندانی با این مکان نداشت به راه افتاد.
انگار همه چی برایش جذابیت دیگری داشت، با لذت به مسیرش نگاه می‌کرد، گویی دیگر هرگز در این مسیر قدم نخواهد زد.
با نزدیکی‌اش به خانه‌، متعجب به دروازه‌ی باز خیره و از چیزی که ‌دید حسابی شوکه شد... !
 
آخرین ویرایش

Dina_♡

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/12/21
ارسالی‌ها
46
پسندها
271
امتیازها
1,003
رمان: عزل از آفاق
نویسنده: دینا ذاکر سهیلی
ژانر: #تاریخی #عاشقانه #فانتزی
خلاصه: دختری از جنس اشراف و شمشیر. دختری که به جرم عشق به خانواده‌ش به جایی دور افتاده و عجیب برای کاری سخت تبعید میشه. اتفاقی غیرمنتظره تمام اتفاقتی که براش برنامه‌ریزی شده از بین می‌روند و بانوی اشراف‌زاده مجبور به کشیدن شمشیر و پوشیدن لباس عروسی به رنگ سرخ خون‌های دشمن می‌شود...

***


قدم اول را به سمت اهرم برداشت و متوجه فریاد مردی در نزدیکش بخاطر بریدن چشمانش شد.
قدم دوم و خون زیر پاهایش پخش شد.
قدم سوم و چهارم و...را برداشت و اشک در گوشه چشمانش جمع شده بود.
ژنرال با هر قدم او همراه شده بود.
حال یک قدم با اهرم فاصله داشت و صدای شکافته شدن باد توسط شمشیر مهاجمی در نزدیکی به گوش می‌رسید.
دستش را دراز کرد و دور اهرم حلقه کرد.
صدای فرو رفتن شمشیری در بدن کسی به گوش رسید و او اهرم را پایین کشید.
اتش آبی رنگی تا آسمان پرواز کرد و وسط راه منفجر شد.
طوری که گوش‌هایش برای لحظه‌ای خاموش شد.
وقتی سرش را برگرداند تا ژنرال را ببیند...
دنیا برای لحظه‌ای ایستاد.
چشمانش سیاهی رفت. شقیقه‌هایش تند‌تند می‌زدند. قلبش ایستاده بود و نفسش قطع شد و بازدمی صورت نگرفت.
شمشیر در جایی نزدیک به قلب ژنرال بود.
***
اولین چیزی که حس کرد؛ تشک گران قیمت اما بی‌کیفت زیرش بود و بعد یک چیز ناآشنا.
یک سردی که گرما را در درون خودش جای داده بود.
یک سرما دور انگشت دست چپش.
حلقه.
چشمانش باز شد و سقف تیره رنگ جلوی دیدگانش قرار گرفت.
تیره و سیاهی چه هارمونی جذابی داشتند زمانی که او سعی داشت خودش را از سیاهی متعلق بیرون بکشد.
صدای قدم‌های محکم کسی در کنارش به گوش رسید و بعد از مدتی پارچه نم‌دار روی پیشانی‌اش نشست و بعد صدای ناملایم زن که بنظر می‌رسید در دهه سوم زندگیش است.
- این دفعه پنجمه که به‌هوش میایید شاهدخت؛ تا الان هر چهار بار برایتان توضیح دادم که چه اتفاقاتی افتاده است؛ اگر قصد دارید دوباره از هوش بروید؛ بگویید تا دهانم را خسته و رنجور نکنم.
لبان خشک‌اش را از هم فاصله داد و کلمات فاصله را که نمی‌دید پر کرد.
- به گمان باید ایندفعه نیز باید برایم تعریف کنی.
کلماتش خسته و بی‌حال بودند.
زن که در کنارش بود نزدیکتر شد و او توان نگاه انداختن به زن را نداشت.
- شما شاهدخت آتوسا، فرزند خاندان اشرافی وینستر امپراطوری خاور با نقشه برای ازدواج با ژنرال ما فرستاده شدید. البته واکنش شما گویا بود که شما نیز از نقشه خبردار نبودید. زمانی که حمله کردند برای کمک به ما به دستور ژنرال اهرم را کشیدید تا ارتش به کمک بیاید اما ژنرال برای محافظت از شما جانش را از دست داد...
بغض را در صدای زن حس کرد.
این ژنرال چه داشت که انقدر دیوانه او بودند؟!
البته هیچ‌وقت فرصت آشنایی با او را گیر نمی‌آورد. ایندفعه بغض به عمق جان او هم نفوذ کرد.
با زحمت گفت:
- خب پس چرا من را نگه داشتید؟!
زن بلند و شد بعد از چند لحظه پرده کنار کشیده شد و آفتاب روی سقفی که او خیره بهش بود نقش بست.
- چون شما تیکه‌ای از روح او را دارید.
سرش به درد آمد. این حرف یعنی چه؟! خود زن توضیح داد:
- شما می‌دانید آن نوشیدنی‌ای که در مراسم ازدواج خوردید برای چه بود؟!
پلک‌هایش را روی هم فشرد و گفت:
- آری؛ برای جدا شدن تکه‌ای از روحمان و داخل شدنش به انگشتر شریک زندگی.
دوباره صدای زن از سمت چپش در کنار تخت به گوش رسید.
- ولی این همه داستان نیست؛ وقتی شریک زندگی بمیرد؛ حلقه باید ناپدید و سیاه شود اما حلقه‌ای که شما بعد از مرگ ژنرال به زور و بدون آنکه بدانید دارید چه می‌کنید دست خود کردید؛ هنوز در دستان شماست و هنوز روشن است.
بلاخره گردنش را حرکت داد و توانست پارچه بلند و فاخر زن که تمام موهایش را پوشانده بود ببیند. همینطور پوست تیره دستانش را.
- یعنی تیکه‌ای از روح ژنرال هنوز در دستان من است؟
 
آخرین ویرایش
امضا : Dina_♡

آناهیتا ملکی

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
19/11/20
ارسالی‌ها
95
پسندها
1,585
امتیازها
9,613
نام:دروازه‌های نیران
نویسنده:فاطمه ملک پور
ژانر :فانتزی
خلاصه:
هشت منتخب منتخب گوی سرنوشت برای جنگی بزرگ با دشمنانی ناشناخته دشمنانی از جنس پلیدی ولی این جنگ ها این دشمنان در برابر دشمن بزرگشان هیچ اند
نامش بافونت است و به قصد تباهی پا به دنیا گذاشته است او دشمن ازلی انسان حتی در قعر لادان های گرم و سوزان زندان همیشگی‌اش نیز به فکر دسیسه و نابودی هستی کوچکمان است حال که انسان دست از ارزش های انسانی خود برداشته زمانش رسیده قدرتمندتر از پیش برای آزادی اش در پیشگاه خداوندگارش طغنیان کند باشد که خداوند دوباره او را به بندگی پذیرا باشد


تالار شورا در تاریکی مطلق و خفه کننده‌ی خود مثل صدسال گذشته پنهان شده است. در آهنین تالار، با صدای گوشخراشی باز می‌شود و نور بی‌محابا به تاریکی اتاق هجوم می‌آورد. با بازشدن در، دخترکی با روپوش خاکستری مستخدمان در‌ آستانه‌ی در نمایان می‌شود. قدم‌هایش را کوتاه و محتاطانه برمی‌دارد تا شعله لرزان شمع در دستانش خاموش نشود با احتیاط شعله رقصان شمع را در هوای خفه تالار سنگی برای روشن کردن اولین شمع جلو می‌آورد. روی نوک پنجه‌هایش می‌ایستد و دستش را به دیوار مرمرین و سفید تالار تکیه می‌دهد که مبادا نقش بر زمین شود. با روشن شدن اولین شمع بخشی از تالار به طرز باور نکردنی توسط آیینه‌کاری های دیوار و سقف به زیبایی می‌درخشد و نمایی از میز چوبی و بیضی شکل وسط سالن در برابر چشمان متحیر نارسیس به نمایش در می‌آورد. با شوق و پر شتاب بی صبرانه تمام شمع‌های بیشمار تالار را روشن می‌کند و در میانه تالار، به سالن غرق در نور خیره می‌شود. قلبش شگفت زده از این همه زیبایی دیوانه وار خود را به قفسه سینه‌اش می‌کوبد. متحیر و با دهانی باز نگاهش را به نور بازتاب شده از آینهکاری های می‌دوزد نورش نگاهش را محصور خود می‌کند. نور بر روی نقش و نگار مینیاتوری دور تا دور دیوار می‌تابد که انگار واقعی و زنده هستند. پرده‌های زربافت منقش به نقاشی های باستانی مردانی با زره‌ها و شمشیرهای درخشان در جنگ و زنانی با چشمانی خمار و لباس‌هایی با دامن بلند و ریزه کاری‌های انگار همه و همه مهارت و زبردستی نقاش را پیش چشمان بینندگان فریاد می‌زند از همه این زیبایی‌ها متحیر بر روی صندلی‌های منبتکاری وسط سالن می‌نشیند.
صدای سربازان زره پوش نیز به دست که به کسی پشت در ادای احترام می‌کنند او را وادار کرد به خودش بیاید با خود زمزمه وار تمام افکاری که در کسری از ثانیه به ذهنش هجوم آورده بودند را بیان می‌کند. همانطور که انگشتان کشیده‌اش با موهای موج دار خرمایی اش بازی می‌کنند موشکافانه به سنگفرش سیاه‌رنگ خیره می‌شود برایش جای سوال داشت او سال‌ها بود که اینجا زندگی می‌کرد ولی چرا هرگز حتی در بزرگ و آهنین اتاقی به این زیبایی را ندیده بود.
در افکارش سرگردان به دنبال جواب میگردد به یاد شنیده‌ها و دیده‌هایش از اینجا و آن جای کوهستان می‌افتد از مردم درباره جلسه های سالیانه‌ی هفت دانا در تالار اصلی به صورت عمومی برگزار می‌کردند دیده و شنیده بود و می‌دانست هفت دانا وظیفه حفاظت از دنیا را دارند برای همین خیلی از اسرار دنیا را می‌دانند برای محافظت از اسرار دنیا هم که شده است آنها صورتهای خود را از همه‌ی مردم پنهان می‌کنند و همیشه با رداهای سفید در جلسه حاضر می‌شوند و بعد از جلسه همه آنها به منطقه ای دور سفر می‌کنند طوری که هیچ کسی از آن خبر ندارد ولی چیزی که این جلسه را مشکوک می‌کند این است که جلسه های سالیان در زمان و امکان مشخص انجام می‌شوند ولی این جلسه در مکانی دیگر و در حالی که چند ماه دیگر تا جلسه‌ای سالیانه مانده است به صورت سری برگزار می‌شوند همه‌ی این اتفاقات در صورتی هست که مثل سالهای گذشته هیچ تدارکاتی برای حضور هفت دانا توسط مردم انجام شده که این یعنی عده کمی از این جلسه خبر دارند و قراره هست ۷ دانا جلسه سری ای برگزار کنند با صدای بلند باز شدن در نگاهش از زمین به در آهنین نقره‌ای رنگ کشیده می‌شود و در یک تصمیم آنی با عجله پشت یکی از پرده‌های زربافت پنهان می‌شود تا شاهد جلسه سری باشد با باز شدن کامل در هفت دانا با ردا های سفید رنگی که که بلندی آن ها تا روی زمین می رسیدند با شنل هایی که مانع دیده شدن صورتشان می‌شد روی صندلی‌های خود به ترتیب مقام می‌نشینند حاشیه دور کلاه و پایین شنل طرح خطوط در هم فرو رفته و طلایی وجود داشت به جز این طرح ها ردا تمام سفید و ساده بود با بسته شدن در تازه متوجه نتیجه تصمیم آنی خود می‌شود و پشیمان بر خودش و حس کنجکاوی اش لعنت می‌فرستد و چشمان درشتش را ملتمسانه به در بزرگ تالار می‌دوزد تا شاید باز شود و او بتوانند از این مکان برود ولی در بزرگ همچنان بسته می‌ماند و نگاه‌های ملتمس نارسیس هم چنان بی جواب باقی می‌ماند تن نحیف اش را به دیوارهای سرد تالار تکیه میدهد که مبادا کسی حضور او را احساس کند از فاصله باریک بین پرده‌های تالار حدقه‌ی عسلی چشمانش هراسان در کاسه‌ی چشمانش این سو و آن سو میرود و نقطه نقطه‌ی تالار را به دنبال راه فراری می‌کاود
ناامید از یافتن راه فراری لبش را در بین مرواریدهای سفید دندان‌هایش فشار می‌دهد. قلبش چنان بلند می‌کوبد که راه نفس کشیدن را برای او بسته است. احساس می‌کند گوش‌هایش سنگین شده‌اند و چیزی نمی‌شود ولی صدایی که سکوت تالار را در هم می‌شکند به او ثابت می‌کند که هنوز هم گوشهایش می‌شنوند با دقت بیشتری گوش می‌دهد.
صدای بلند و رسایی بی هیچ احساسی نجوا می‌کند
- آبتیموس، حضورش را حس می‌کنی
زمانی که صدا در چاهسار گوشش می‌پیچد هراسان دستان سردش را بر دهانش می‌گذارد و فشار می‌دهد که مبادا کوچکترین صدایی از او بیرون بیاید نفسش را در سینه حبس می‌کند صدایش در ذهنش نجوا می‌کند و آینده نامعلوم را به تصویر می‌کشد اگر او را پیدا کنند او را بخاطر دانستن نام یکی دانایان حتما همین جا می‌کشند یا شاید هم در ملع عام او را به جرم خیانت یا حتی جاسوسی به دار بکشند با این افکار چشمانش را که از اشک می سوزد را می‌بندد و مژه‌های مشکی بلند در هم گره می شوند.
احساس می‌کند پاهایش ضعیف تر از پیش هستند ضعیف تر از آنکه بخواهند وزن او را تحمل کنند با تمام وجود دوست داشت که خودش را به میانه تالار بیندازند تا شاید از این تالار خارج شود ولی آینده نامعلوم و نامشخص و ترس از مرگ او را از تصمیمش منصرف می‌کند پس از چند ثانیه سکوت که برایش اندازه یک عمر طول کشید صدایی بلند و قاطع کوتاه جواب داد:
—خیر کسی اینجا نیست.
 

الهام.س

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
12/2/21
ارسالی‌ها
1,719
پسندها
5,029
امتیازها
25,673
به گل نام او
عنوان:عصیان دل
نویسنده:الهام سواری
ژانر: عاشقانه ، تراژدی
خلاصه:
داستان روایت‌گر زندگی دو جوان است؛ مریم دختریست ساده و بی‌آلایش، او مسیر هموار زندگیش را دارد می‌گذراند، دریغ از این که سرنوشت بازی شومی برسرش می‌آورد و او را از مسیر ساده‌اش به مسیر پرفراز و نشیب زندگی شیرزاد منحرف می‌کند و آب زلال چشمانش را به ریمل‌ش سیاه می‌کند... !


دلشکسته و خسته‌ی راه دوری‌ست، از پنجره‌ی کنارش به مناظری که در مسیرش است خیره شده و کوه‌ها، درختان درون چشمش رد می‌شدند؛ با صدای کسی به خودش می‌آید:
- مریم!
لبخندی تلخ، اجباری به چهره‌ی بی‌رنگ مادرش می‌اندازد و گویی صدایش از ته چاه به گوش می‌رسد:
- حالم خوبه مادر، نگران نباش!
مادر لبخندی از روی رضایت می‌زند و گره‌ی روسری حریر گل‌دار قرمزش رو محکم‌تر می‌کنه و به مسیر روبه روش خیره می‌شود.
پدرش با خودش داره آهنگی رو زمزمه می‌کنه و انگشانش رو ریتمیک روی فرمان ماشین می‌زنه و گاه از آیینه‌ی جلوش به کامیونی که وسایل‌هامون بارش بود یک نگاه می‌انداخت. مسیر طولانی بود دیگه داشت حالم بهم می‌خورد از منظره‌های تکراری کوه، درخت!

***
چند ساعتی طول کشید و بالاخره رسیدیم؛ یک شهر بزرگ و با کلی خونه‌های آپارتمانی بزرگ که توی روستای ما کمتر دیده میشد، سروصدای ماشین‌ها، صدای بوق، صدای جمعیت. شیشه رو دادم پایین و سر و دستم رو آوردم بیرون لاخ مویی که از کنار شقیقه‌ام بیرون زده بود داشت تو دست باد می‌رقصید، دستم رو دراز کردم و نسیم ملایم برخورد می‌کرد به دستم و حس خیلی خوبی داشتم. لبخند عمیقی زدم و مغازه‌ها و مردم شهر خیره شدم که یک ماشین از کنارمون رد شد، یک پسر جوون و خیلی جذاب توش بود بهم لبخند زد و لبخندم تبدیل به خنده شد، لاخ موم رو توی دستم گرفتم و می‌پیچوندم، که با صدای پدرم به خودم اومدم با عصبانیت داد می‌زد:
- اون شیشه‌ی لامصب رو ببند، کله‌تم بده داخل، دختره‌ی چشم سفید.
لبخند روی لب‌هام خشک شد و پوفی کشیدم، پنجره رو دادم بالا.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا