• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم تراژدی رمان سیاه برف | نفیسه سادات امیرلطیفی کاربر انجمن یک رمان

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
سیاهْ برف
نام نویسنده:
نفیسه سادات امیرلطیفی
ژانر رمان:
تراژدی، عاشقانه، اجتماعی
کد رمان: 5000
ناظر: @M A H D I S

سطح: ویژه، رتبه دوم تراژدی

994228_724dee7806388085e338bc9063fba1ac.jpg
خلاصه‌: ساده عاشق شد که او را ساده دیدند، عذابش دادند و در آخر ضربه‌ای مهلک بر اعتماد و اعتبارش زدند. میدانی رفیق؛ امان از دختری که عاشق باشد. دخترکِ دلداده همان برفی سیاه بود که عاشقانه ریخت بر جای جای زندگی‌اش. سرما و سیاهی پر کرد چوب خط زندگی‌اش را، بارید و بارید و بارید... تاریک و تاریک و تاریک!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PETRØVA.MIR

مدیر ارشد بازنشسته + کاربر قابل احترام
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,808
امتیازها
61,673
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
-بسم‌الله الرّحمن الرحیم-
[THANKS]مقدمه
تو آن وقتی آمدی که چشمانم برق داشت و صدایم شوق، همانجا که قهقه‌ی شاد دخترانه‌ام می‌توانست دلبری کند!
درست آن لحظه، که با پیراهن چین واچینِ گلدارم دنیای دخترانه‌ام را رنگ پاشی می‌کردم؛ سر و کله‌‌ات پیدا شد.
تو برای خودت، درست به موقع آمدی. سیب رسیده‌ی باغ آقاجانم را چیدی وهمان نقطه‌ از زندگی‌ام بود که سیاهی با سفیدی قاطی شد. بعد از آن چشمانم دیگر برق نداشت، و صدایم شوق. قهقه‌ای نبود که دل بلرزاند و بعد
پیراهنی نماند که گل‌هایش سرخی لپ‌هایم را بیشتر به رخ بکشد.
وَ من؛ سیاه برفِ خاکستری ماندم.
***
ترق و تروقِ کیبوردم سکوت اتاق رو شکسته بود. صدای ضعیف جر و بحث از داخل حیاط باعث شد عصبی از بهم خوردن تمرکزم پوف کلافه‌ای بکشم. اگه می‌ذاشتن آخرین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
[THANKS] اتاق رو با گام‌های بلند ترک کردم. سنگ صیقل‌خورده‌ی دیوار و پارکت شیری کف‌ سالن توی این موقعیت هم منو یاد دبیرستانم انداخت. حتی وقتی به جای آسانسور با کمک نرده‌های قهوه‌ای پله‌ها رو دوتا یکی رد کردم و خودمو به حیاط رسوندم باز هم راه‌پله‌های دبیرستانم توی ذهنم چرخید.
جلوی اتاقک هشت متریِ نگهبانی، دست به کمر و طلبکار براندازم کرد.
انقدر اعصابم از حالتِ طلبکارش متشنج بود که عطر درخت‌ یاسِ بغل اتاقک و گلدون‌های گل محمدی عمو قاسم دور حوض مربعی هم آرامش‌مو برنگردوند. تابش گرم صبحگاهی خورشید روی سرم اوضاع رو بدتر کرده بود.
وقتی جلوش ایستادم سنگینی نگاه همکارهامو از روی تراس و پشت پنجره‌ها حس می‌کردم. به خاطر چشم و گوش‌های پشت سرم آروم گفتم:
- شب بیا جلو آرایشگاه دنبالم، اون موقع حرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
حداقل چهارسال از من بزرگ‌تر بود، اما می‌دونستم توی عاشقی دلش کوچیک‌تر از منه‌. بیشتر از اون نمایشِ عاشقانه‌ مخلوطی از اکشنِ کارن رو کش ندادم و باعجله به اتاقم برگشتم. السا ماگ پر از کاپوچینو رو گذاشت روی میز چوبیم که از برگه و مارکر‌های رنگی پر شده بود. با سر اشاره‌ای به ماگ کرد که چتری‌های شکلاتی رنگشو به تاب انداخت. از ذهنم گذشت ریشه‌ی مشکی موهاش نیاز به رنگ ساژ شکلاتی داره.
- اینو بخور، چشمات از خستگی جون نداره.
پشت میزم نشستم. جای دو دختر تازه‌وارد، که هنوز یک هفته از استخدامشون نگذشته حسابی شیطنت می‌کردن، پشت میز‌هاشون خالی بود. چشم دوختم به السا که منتظر نگاهم می‌کرد.
- خب قربون اون چشمات، مگه مریضی جوابشو نمی‌دی؟ تو که می‌دونی اون دلش بچه‌تر از این حرفاست.
خنده‌ی ریزش باعث تکون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
[THANKS]کاش حداقل با اون دماغ بزرگ و استخونی‌ش رژ قرمز به لب‌های باریکش نزنه! به قصد دفتر مدیر بلند شدم. معتمد مدیر مهربونی بود فقط حوصله‌ی فرهیخته بازی و لفظ قلم حرف زدنشو نداشتم. آخه کارن کجایی که با اون عشق بچگانه منو توی دردسر انداختی.
توی راه‌رو، عبور همکاران مرد از کنارم با لبخند کش اومده و زن‌ها با نگاه معنادار بود. به لطف اون کله فرفری همه فهمیدن یک خاطرخواه بی‌عقل دارم.
انتهای سالنِ طبقه سوم، در اتاقشو با اجازه‌ش باز کردم. بخاطر رنگ سبز و سفیدی که توی این اتاق کار شده بود، انرژی مثبتش فرق داشت. همون موجِ آرامش بود که دل بی‌قرارمون آروم کرد
- خسته نباشید خانم معتمد.
اینو وقتی گفتم که کنار مبل سبز و لیموییِ جلوی تراس، جاگرفتم. با خجالت از چیزی که می‌دونستم شاهدش بوده سرمو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
[THANKS]با فشار آرومی که به دستم آورد لب باز کرد.
- دو شیفت کار کردن خسته‌ات می‌کنه، نه؟
چشم‌هایی که از خستگی داغ بود رو روی هم فشردم و زمزمه کردم:
- اوهوم
دست چپش رو دور شونه‌های ظریفم حلقه کرد.
- خب چرا کمتر کار نمی‌کنی؟
بدون اینکه منتظر جوابم باشه روی سرمو بوسید. صداش خستگیامو نوازش کرد.
- تو هنوز خیلی کوچولویی برای این‌همه کار.
از محبتِ کلامش لبخندی روی لبم نشست. دلم می‌خواست چیزی بگم که نشون بده این پسر وابسته و مهربون برام باارزشه، اما جمله‌ای کوتاه از بین لب‌های رژ خورده‌ام خارج شد.
- ممنون که به فکرمی.
روبه‌روم ایستاد و دستامو گرفت. با اکراه مجبور شدم بایستم.
- حالا یه سوال، چرا یهو سگ تو روحت میره و حالمو می‌گیری؟
صدای خنده‌هام توی کوچه‌ی پهن پیچید و سکوت شب رو شکوند. جملاتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
[THANKS]چند قدم دیگه مونده تا پانسیون رو همراهیم کرد.
- دارم با احمد صحبت می‌کنم از اون وجدانِ کاری مزخرفش بگذره و وام‌مو زودتر بده، اینجوری می‌تونی با السا یه خونه کرایه کنی. میخوام جونتو از قوانین مزخرف پانسیون و این آقا عبدی وظیفه‌شناس خلاص کنم.
رو زدن به دامادی که هیچ رقمه پارتی بازی نمی‌کنه عشق بی‌حد کارن رو می‌رسوند. لبخندی به روش زدم چطور می‌تونستم با دو روز جواب ندادن تلفنش این رابطه‌ی پر از لطافت رو تموم کنم؟
- تو قلبِ طلایی داری، میدونم اون وامو می‌خواستی بگیری که بتونی موتور مورد علاقتو بخری! پس نمی‌تونم قبولش کنم.
چند قدم مونده به نرده‌های سفید، دوباره روبه‌روی هم ایستادیم. کوچه تاریک و هوای شب به خاطر بوی یاس، بهاری بود. به نظرم اردیبهشت تهران به همین عطر کم جون یاسِ‌ش زنده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
[THANKS]با دوتا بشقاب آرکوپال نارنجی از آشپزخونه بیرون اومد.
- این فرق داره، ببین چی پختم واست.
بشقاب‌هارو روی قالی سه متری وسط اتاق گذاشت. نور زرد رنگ لامپ می‌تابید روی پاستا آلفردوی پرچرب و پرکالری‌! اولین چیزی که از ذهنم گذشت عوض کردن این لامپ زرد و دلگیر بود. و بعد فکر کردم هم‌ اتاقی و همکار شدن با السا می‌تونست منو تبدیل کنه به بشکه شهرداری، پس خدا بهم رحم کرده که با مشکل معده نمی‌تونستم از یه حدی بیشتر غذا بخورم.
کوله رو انداختم کنار دیوار و لبه‌ی تختم نشستم. بوی پودر ماشین لباسشویی که از روتختی سرمه‌ایم زیر دماغم پیچید، بهم فهموند باز السای وسواسی به جون وسایل افتاده. درحالی که جوراب‌های قرمزمو درمیاوردم گفتم:
- یه سفره می‌آوردی. فرش و موکتشون کثیف بشه باید پول اضافه بدیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
[THANKS]بی‌تعارف بشقابمو برداشت و برای ماست‌مالی کردن حرفی که زده با لبخندی مصنوعی که لثه‌های بلندشو نشون میداد گفت:
- البته اینجا کار کنی بهتره، درآمد بیشتره می‌تونی پول زیادتری هرماه واسشون بفرستی.
نگاهمو چرخوندم به رقص پرده. باد بهاری پرده‌ رو تکون می‌داد و هوای آلوده‌ی تهران توی سوئیت سی متری‌مون می‌چرخید. اگه این تهرانی‌ها دو سال رشت زندگی می‌کردند دیگه به هوای بهارشون نمی‌گفتند هوای خوب! احتمالاً رشت توی این ماه بارون میاد. چقدر دلم برای سکوی بزرگ و شسته شده‌ی مامان تنگ شده بود. برای صدای بازی و خنده‌ی بچه‌ها که توی حیاط بپیچه و بوی بهارنارنج از درخت‌های دورتا دور حیاط بینی‌مو پر کنه.
گوشی سامسونگ مدل قدیمی‌مو برداشتم. شاید پنج سالی می‌شد که همینو داشتم. با وجود هنگ کردن‌ها و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا