نقد همراه نقد همراه رمان آسمان عشق | فاطمه فهمی / توسط شورای نقد

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع M.Fakher
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 429
  • کاربران تگ شده هیچ

M.Fakher

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/6/19
ارسالی‌ها
2,690
پسندها
38,845
امتیازها
66,873
سن
23
~بسم رب النور~

IMG_20210302_234904_390.jpg

با سلام خدمت نویسنده محترم!
«نقد همچون آیینه‌ی نگرش ماست، بنگرید آیینه‌ی وجودیت را»
رمان «آسمان عشق» بر اساس تعداد پست‌های صلاح دیده شده توسط مدیر مربوط، توسط شورای انجمن یک رمان، بر اساس اصول و پیشنهاداتی برای درخشیدن شما نویسنده عزیز نقد گردیده است.
لطفا کمی صبر کنید تا تعداد پست مشخصی از رمان شما نقد همراه شود و داخل تاپیک قرار گیرند.
پس از مطالعه نقدها، موظف هستید رمان خود را ویرایش کنید.
اگر سوالی در زمینه رمان‌نویسی و چگونگی تغییر رمانتان داشتید می‌توانید در همین تاپیک از منتقدان خود سوالاتتان را شرح دهید و درباره‌ی چگونگی رفع اشکالات، با منتقدان مشورت کنید
اگر مشکلی بود، خصوصی به مدیران نقد تذکر دهید و از بحث و جدل بپرهیزید.

رمان آسمان عشق

@فاطمه فهمی
مدیریت تیم نقد یک رمان.
 
امضا : M.Fakher
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vanil

M.Fakher

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/6/19
ارسالی‌ها
2,690
پسندها
38,845
امتیازها
66,873
سن
23
نقد همراه رمان آسمان عشق
نقد پارت 7 تا 11

- سلام به همگی.
(ببین اول از همه دو نکته در خصوص دیالوگ‌ها
اول اینکه نباید چندتا دیالوگ پشت سر هم بنویسی، باید بین دیالوگ‌ها، منولوگ قرار بدی یعنی یه سری توصیفات یا حالات کارکتر بین اون‌ها قرار بدی چون اگه چندتا دیالوگ پشت سر هم باشن دو تا حالت رخ میده، هم یکم کسل کننده میشه رمان هم اینکه گاهی اوقات خواننده متوجه نمیشه که کی داره صحبت می‌کنه
دوم سعی کن توی دیالوگ‌ها اطلاعات مفیدی قرار بدی مثلا توی همین دیالوگ اول... سلام به همگی... خب این اطلاعات خاصی نمی‌رسونه و رسما نیازی نیست که توی رمان باشه، به این دیالوگ‌ها میگن دیالوگ‌های زائد... سعی کن توی رمانت دیالوگ زائد نداشته باشی و تا می‌تونی اینجور دیالوگ‌ها رو ننویسی این‌جا مثلا به جای این دیالوگ می‌تونستی بگی وارد شدم و سلام کردم)

- چرا دیر کردی؟
سمت زهرا که آرام حرف میزد، برگشتم.
- پوشه‌ها به‌هم ریخته بودن و (ایجا بهتره به جای "و" ویرگول بذاری) مجبورم شدم دوباره مرتب‌شون کنم؛ یکم طول کشید.
سرش را تکان داد و چیزی نگفت. مریم و خاطره که یک دقیقه فک‌شان بسته نمی‌شد و من و زهرا هم به آنان گوش می‌دادم.(خب می‌تونستی یکم از حالتشون بگی اینکه چطوری داشتن حرف میزدن، لم داده بودن، صاف نشسته بودن یا چی؟) مشغول خوردن بودیم که یک‌دفعه یکی جلو میز پرید . از ترس ۲ متر بالا پریدم. چشمم که به پسر که اصلا شبیه پسر نبود و بیشتر می‌خورد دختر باشد افتاد، ابروهایم بالا پرید.
- سلام خانومی‌ها جمع‌تون که جمعه؛ خوشگل‌هاتون کمه!
حالم دیگر از این لحن لوس‌اش (لوسش) به‌هم(بهم) می‌خورد. با انزجار صورتم را برگرداندم.
- اِه خانومی! چرا این‌جوری می‌‌کنی خوشگله؟
(حرف‌هاش یه مقداری کلیشه‌ایه... ینی فکر نکنم پسرا دیگه بخوان این‌طوری مخ بزنن... خیلی کم شدن این‌جور افراد بهتره یکم لحن صحبتش رو طبیعی‌تر بنویسی)
مخاطب پسره من بودم.(بهتره به جای اینکه بعد از صحبت پسره این‌طوری بگی قبل از دیالوگ بگی که پسره به من نگاهی کرد و گفت:)
جوابی به او ندادم و دوباره سرم رو (را) برگرداندم که این‌بار چند تایِ دیگر مثل خودش، پیدایشان شد. زهرا حرص می‌خورد و مریم آماده‌ی حمله بود. پسره (آن پسر) خواست دستش را سمتم بیاورد.(ویرگول اینجا مناسب‌تره) تا خواستم تکانی بخورم، ناگهان یکی دستش را گرفت و پیچاند.
(فعل‌هاتون یک دست نیست
بعضی‌ها زمان ماضیه و بعضی‌ها مضارع
نویسنده‌ی عزیز توجه کن که فعل‌های رمان از نظر زمانی باید یک دست باشه
اگه شما فعل‌ها رو ماضی می‌نویسید باید همه‌ی فعل‌ها با همین زمان باشه
و اگر هم فعل‌ها مضارعه باید زمان همه‌ی فعل‌ها مضارع باشه(مگر اینکه بخوای از زمان گذشته بنویسید))
پسره (پسر، اینجا "ه" اضافه‌ست و باید به جای اون کسره قرار بگیره) از درد قرمز شده بود. دوستانش خواستند کمکش کنند که مرده زودتر به آنان حمله کرد و به جون‌شان(جانشان) افتاد. ما هم از ترس خشک‌مان زده بود. خاطره زودتر به خودش آمد و سمت مرده رفت.
(اینجا نیاز بود بیشتر از حالات و چهره‌ی کارکترها حرف بزنید، یکم توصیفات توی متنتون قرار بدید تا کارکتر متوجه داستان بشه، الان مرده یهویی ظاهر شد و اینا رو زد؟ خب منطقی نیست... مثلا نیاز بود قبل دعوا اشاره بکنی که مرده از دور به اینا نگاه کرده و وقتی دیده مزاحم شدن دعوا رو شروع کرده)
- آقا ول‌شون کن!
(ببین این دیالوگت غیر منطقی شده چرا؟ چون قبلش زیاد توضیح ندادی که اون مرده تا چه داشته این مزاحم‌ها رو کتک می‌زده، از روی دیالوگ خاطره مشخصه که انگار مرده زیاده روی کرده اما خب شما توی متنت این رو نشون ندادی، برای همین دیالوگ غیرمنطقی شده... یکم دعوا رو توصیف کن)
اما مرده (چون متنت ادبیه باید بجای نوشتن " مرده" بنویسی" آن مرد") گوش نمی‌کرد و همین‌جوری می‌زدشان که کم‌کم پرسنل رستوران و مشتری‌ها هم آمدند و جدایشان کردند. پسرها را که جنازشان روی زمین مانده بود، جمع کردند.(یکم توصیف نیاز بود... اون پسرها رو تا چه حد زده بود؟ زخمی شدن یا نه؟) خاطره دست مرده را گرفت و یکی از صندلی‌های کنار من را بیرون کشید و مرد نشست.(با اینکه اون مرده کار خوبی کرده ولی زیاد معمول نیست که خاطره بیاد یهویی دستش رو بگیره و اینا)
لحن شرمنده خاطره بلند شد:
- ببخشید توروخدا.
مرده(می‌تونید برای زیبایی متن این کلمه رو حذف کنید) از دماغش خون می‌چکید و همه موهایش پریشان شده بودند. زهرا دستمالی از روی میز برداشت و به مرد داد. دستمال را گرفت و سمت بینی‌اش برد که صورتش فشرده شد پارچ آب را برداشتم و در لیوان ریختم و به سمتش گرفتم. نگاهم کرد و آب را از دستم گرفت. (می‌تونستید چهره‌ی اون شخص رو اینجا توصیف کنید البته نه خیلی مفصل... در حد یه توضیح کلی و به نسبت کوتاه)چند دقیقه دیگر که حالش بهتر شده بود، تشکری کرد و خواست بلند شود که خاطره سریع(اینجا می‌تونستید حالت خاطره رو بگید: خاطره ناگهانی بلند شد و با صدای به نسبت بلندی گفت) گفت:
- کجا؟ یعنی خب بشینید حال‌تون بهتر بشه.
از هول کردن خاطره خواست خنده‌ام بگیرد که زود خودم را جمع و جور کردم.
(یکم توصیفات قرار بدید، از چهره‌ی مرده، حالتش، یا حتی پوشش بگید، مثلا: سرش را پایین انداخت، کتش را تکان و در همان حین گفت:)
- نه؛ مزاحم نمی‌شم.
(و باز هم می‌تونستید توصیف قرار بدید:
خاطره موهای طلایی‌اش را مرتب کرد و شالش را جلو کشید.)

- نه بابا. چه مزاحمی؟
مرد دوباره نشست.
(مرده خیلی زود وا داده... طبیعی تر میشد که یکم بیشتر مقاومت کنه)
نگاهی به من کرد که لبخند نصفه نیمه‌ای زدم دوباره سکوت حکم‌فرما شد که این‌بار با صدای مرد شکست.
- دیگه با اجازه‌تون رفع زحمت می‌کنم.
ما هم همراه مرد بلند شدیم.کارتی سمتم گرفت.(ببینید برای اینکه رمان و شخصیت‌هاش واقعی‌تر جلوه کنن باید حالت‌های کارکترها رو بیان کنید، مثلا می‌تونستید بگید، کمی این‌پا و آن‌ پا کرد، خیره در چشمم با صدای ملایمی گفت:)
- بازم اگه اتفاقی افتاد یا کاری داشتید، حتما تماس بگیرید.
کارت را (همراه با لبخند) گرفتم و تشکری کردیم. سینا حمیدی. کارت را روی میز گذاشتم. بعد از رفتن مرد، نشستیم. مریم کارت را برداشت.(می‌تونستید حالت کارکتر رو بگید: ابروهای کمانش‌اش را بالا داد و گفت:)
- اوم چه اسمی!
همه خندیدیم که دوباره ادامه داد:
- چه جنتلمن اما! مشخص بود ورزشکاری، کشتی‌‌گیری، دوَنده‌ای، چیزی هست.
(چرا؟ بخاطر این‌که از پس پسرها بر اومد؟ یا بخاطر تیپش؟
ببینید توصیفات زیاد واقعا خوب نیستن اما در کل توصیفات برای رمان نیازه و اگر نباشه باعث ابهام میشه، من نفهمیدم که مریم بخاطر اینکه از پس پسرها بر اومد این‌طوری گفت یا تیپش یا هردو)

بعد سمت خاطره برگشت.(اخمی کرد و گفت)
- خجالت نکشیدی تو؟ چه وضعش بود؟ یه‌جوری گفت کجا که مرده بیچاره سنگ‌کوپ کرد.
( باید بین فواصل زمانی در رمان سه ستاره بذارید)
دیگر تقریباً هر روز چند ساعت را باید به گشت و گذار می‌گذراندیم؛ اما بین کارهای سخت شرکت، برای من خوب بود.
از تاکسی پیاده شدم و سمت پارکی که پاتوق امروزمان شده بود، رفتم. بوی سبزه‌های آب خورده، حالم را خوب می‌کردند. نفس عمیقی کشیدم.
- باز این مثل دیوونه‌ها دم و بازدم میده بیرون!
با خنده‌ی بچه‌ها، به عقب برگشتم و دیدم‌شان.
- اصلا تو چه مشکلی با نفس کشیدن من داری؟
مریم خنده‌ای کرد.
(یکم توصیف نیازه
الان همه‌ی دوست‌هاش پشت سرش بودن؟ با یک ماشین اومده بودن یا همه هم‌زمان رسیدن؟ چهره‌شون چطوریه؟)

- آخ حال می‌کنم با سر میرم تو حالت رمانتیکت!
سری از تأسف تکان دادم. این هم آدم نمی‌شد که نمی‌شد. روی چمن‌ها نشستم که فکر کنم کل مانتو و لباس‌هایم خیس شدند.
این‌بار با دیدن وضع من، شلیک خنده‌هایشان بیشتر به هوا پرتاب شد. خودم هم خنده‌ام گرفته بود. با وضع ناجوری(به جای اینکه از کلمات توصیفی استفاده کنی وضع ناجور رو شرح بده، طوری که خود مخاطب متوجه بشه وضعش ناجور بوده) بلند شدم و روی نیمکت نشستم. بچه‌ها که دست از خندیدن برداشتند، آمدند و نشستند.
- واسه چی نشستین؟
با تعجب به مریم نگاه کردم.
- می‌خوای پاشیم برقصیم؟
- اومدین پارک به این خوشگلی بشینین؟
وقتی هیچ‌کدام چیزی نگفتیم، مریم پوفی کشید.
- بابا پاشین دیگه. اَه!
با بلند شدن من، بقیه هم بلند شدند. چون طرف‌های ظهر بود، پارک خلوت بود. خورشید مستقیم می‌تابید. باد خنکی‌ هم می‌وزید. با قدم‌های محکم روی سنگ‌فرش قرمز سفید پارک، گام بر‌می‌داشتم. درخت‌های بلند پارک که در دو طرف پیاده‌رو کاشته شده بودند، سایه انداخته بودند و وزش باد و نور خورشید از لابه‌لای شاخ و برگ‌شان، عبور می‌کردند و نور خورشید، روی سنگ فرش‌ها نشسته بود. بعد از کمی پیاده‌روی، نگاهم به سمت پله‌هایِ به شدت زیاد افتاد.(ببین توصیفاتت اینجا یکم اوکی‌تره خب؟ اما یه طوری نوشتی که انگار شخصیت اصلی تنها پاشده اومده پارک، یکم از دوست‌هاش بگو، بگو که چیکار می‌کردن)
-وای من خسته شدم دیگه.
(می‌تونستی حالت صدف‌ رو توصیف کنی... کلافه شدنش رو با بیان حالش‌هاش ملموس کنی)
بچه‌ها با تعجب نگاهم کردند.
- خب معلومه دیگه! منم اگه صبح تا شب فقط می‌نشستم و هیچ تحرکی نداشتم، همین می‌شد.
بی توجه به حرف خاطره، روی اولین پله نشستم.
- ای وای! بیاین یکم بشینیم بابا.
زهرا و مریم هم نشستند که خاطره سری از تأسف تکان داد و رفت.(کجا رفت؟ مگه باهم نیومده بودن؟)
- میگم بچه‌ها؟
هر دو سمتم برگشتند.
- مگه کار خاطره چیه؟
- مترجم زبان خونده و الانم با توریست‌ها کار می‌کنه و این‌ور و اون‌ور میره.
(ببین بهتره که بین دیالوگ‌هات یه سری توضیحات قرار بدی: ابروهایم را بالا انداختم و خیره به گل‌های روبه‌رویم گفتم:)
- چقدر هم کارش با روحیه‌اش سازگاره!
- درباره چی حرف می‌زنین؟
ترسیده به عقب برگشتم.
- ترسیدم بابا!
آب‌میوه‌ای دستم داد.
- بخوری (بخور) نمیری حالا!
بعد از خوردن آب‌میوه بلند شدم.
- بلندشین دیگه.
مریم چپ‌چپ نگاهم کرد.
- مگه تو نبودی دو ساعتِ خسته شدم می‌کنی؟
- دیگه خستگیم در رفت!
خاطره خنده‌ای کرد.
- زود خسته میشی، زود هم خستگیت در میره. چه جالب!
وقتی دیدم تکانی به خودشان نمیدهند، خودم تنهایی چند پله بالاتر رفتم که متوجه اطراف شدم.
(ببین سریع داری از وقایع رد میشی، هنوز حرف‌های بچه‌ها تموم نشده خاطره سریع اومد و آب میوه هم خریده بود و ... اصلا مگه اون نزدیک‌ها مغازه‌ای بوده که انقدر سریع رفته و برگشته؟ و خب علاوه بر اون کارکتر هنوز آب میوه‌ش رو شروع نکرده، تمومش کرد و بلند شد راه بره... خب اگه این بخش‌ها اهمیتی ندارن می‌تونی حذفشون کنی ولی اگه باید توی رمان باشه یه سری اطلاعات مهم توی متن بذار، یکم در مورد کارشون بیش‌تر حرف بزنن یا هر اطلاعات مفید دیگه‌ای منولوگ‌هات هم کمن
باید بین دیالوگ‌ها یه سری توصیفاتی از حالات کارکترها و چهره و پوششون قرار بدی)

از دو سمت، پله بالا می‌رفت که از بالا و قسمتی که پله‌ها شروع می‌شدند، آبشاری سرازیر می‌شد و به سمت پایین پله‌ها جاری می‌شد. لبخندی زدم. گوشی‌ام را از کیف‌ام بیرون آوردم و از منظره، عکسی گرفتم. همیشه دوست داشتم عکاس بشوم. در نوجوانی کلی کلاس عکاسی رفتم؛ ولی بعد از اتفاقاتی که در زندگی‌ام افتاد، نتوانستم رشته‌اش را بردارم و بخوانم. چند پله بالاتر رفتم که صدای شر‌شر آب واضح‌تر به گوش رسید. هر چقدر بالاتر می‌رفتم، صدا هم بهتر می‌شد. لبخندی بر لب‌هایم روشن شد.(نقش بست فعل مناسب‌تریه) چشم‌هایم را بستم و با آرامش به صدای آب گوش دادم. دست‌های کسی را پشتم احساس کردم. خواستم برگردم که یک‌دفعه پرت شدم پایین.(پایین کلمه‌ی مناسبی نیست، بگو پرت شدم توی آب) چون در شوک بودم حرکتی نمی‌کردم. آب خیلی عمیق نبود؛ اما خیلی هم کم‌عمق نبود. با صدای خنده‌ی بچه‌ها که روی پله‌ها ایستاده بودند و می‌خندیدند، به خودم آمدم.
- بچه...ها
آب داخل دهانم شد.
- تا تو باشی و اون‌جوری چشمات رو ببندی!
لبخندی گوشه‌ی لبم ظاهر شد؛ از همان لبخندهایم!
نفسم را حبس کردم و سرم را زیر آب بردم. چند ثانیه که گذشت، صدای خنده‌هایشان قطع شد. چند ثانیه دیگر صدایی نیامد. ناامید شدم که نتوانستم نقشه‌ام رو خوب پیش ببرم که یک‌دفعه صدای جیغ و داد بچه‌ها بلند شد.
(منطقی نیست، اولین اینکه باید یکم بیشتر از چند ثانیه خودش رو پایین آب نگه داره، دوم اینکه چون اول از آب بیرون اومده بود و بعد سرش رو برد زیر آب احتمال اینکه بقیه باورشون بشه که خفه شده خیلی کمه، مگه اینکه طوری رفتار می‌کرد که انگار نمی‌تونه خودش رو بالای آب نگه داره... که خب اونم زیاد طبیعی نیست اما قابل باورتره)
- صـدف...صــدف.
خنده‌ام گرفته بود؛ ولی به هزار زور جلوی خودم را گرفتم که نخندم و آب داخل دهانم نشود. بچه‌ها هر چقدر داد می‌زدند سرم را بالا نمی‌آوردم. انگار رویِ دنده‌یِ لج افتاده بودم!(خب روی دنده‌ی لج افتاده ولی دوستاش که نگرانش شدن و جیغ جیغ می‌کردن نیومدن نجاتش بدن؟!) به لطف کلاس‌های شنا، می‌توانستم مدتی زیر آب بمانم؛ اما دیگر کم‌کم طاقتم تمام می‌شد. خواستم سرم را بالا بیاورم که دستی دور کمرم حلقه شد و من را با خود کشید. خشکم زده بود! نمی‌دانستم باید چه کنم! بعد از اینکه مسافتی من را با خود کشید، بلندم کرد و کسی از بالا، دستم را گرفت و به سمت خودش کشید. لای چشمانم را باز کردم که با رفتن آب داخل‌شان، چشمانم را بستم. خودم را در آغوش کسی حس می‌کردم.
- صدف... صدف صدام رو می‌شنوی؟
دستی رویِ قفسه سینه‌ام نشست و بعد، فشار خفیفی وارد شد. کمی بعد، شدت فشار بیشتر شد. صدای گریه‌‌ای گوشم را آزار می‌داد. فشار رفته‌رفته بیشتر می‌شد.
(خب البته این فشارها باید همراه تنفس هم باشه‌ها... متاسفم ولی اینجاهاش غیرقابل باوره صدف بزرگ‌ شده و حتی اگه ادا در آورده و دوست‌هاش رو نگران کرده دیگه الان چرا باید به تظاهرش ادامه بده؟)چشمانم را آرام‌آرام باز کردم. تصویر تاری از شخصی که نگاهش بین صورتم و دستش که رویِ قفسه سینه‌ام قرار داشت، در چرخش بود؛ جلو چشمانم پدیدار شد.سرم را چرخاندم و مریم را که کنار آن شخص نشسته بود و اشک می‌ریخت، دیدم. مرد نگاهش به چشم‌های بازم افتاد.(توصیف چهره اینجا جاش کمه, چهره‌ی اشکی مریم رو تا یه مقداری توصیف کنید, چهره‌ی مردی که نجاتش داده رو هم همین‌طور)
- خانم... خوبید؟
مریم با صدای مرد، چشم‌های اشکی‌اش را به صورتم دوخت.
- صدف؟
بعد بلند شدن صدای لرزانش، روی زانوهایش خودش رو جلو کشید.
- صدفی... خوبی؟ صدف؟
تکانی خوردم که زهرا زیر بازوهایم را گرفت و بالا کشید. به زهرا که من را در آغوش گرفته بود، تکیه کردم.
- خوبم.
(یکم مرده رو توصیف کن)
- مطمئنین خوبین؟
نگاهم را به مردی که رویِ زانوهایش، کنارم نشسته بود و از موهایش آب می‌چکید، دوختم.(اینجا باید از چهرت‌ی مرده می‌گفتی)
- بله.
زهرا سرش رو از بالایِ شانه‌ام جلو آورد.
- خداروشکر؛ از ترس زهر ترک شدیم.(!)
لبخندی زدم.
- راستش خواستم یکم شوخی کنم؛ جدی نبود!
رنگ نگاه مریم عوض شد. دستش را بالا آورد که زهرا موچش(مچش) را گرفت.
- بیخیال.
بعد نگاهش را سمت من کشید.
- تو هم کار اشتباهی کردی صدف! ممکن بود جون خودت رو به خطر بندازی!
(خیلی ساده بحثشون تموم شد، یعنی الان اون مرده هم که بخاطر کار بچه‌گانه‌ی صدف خیس شده هیچی نگفت؟)
- معذرت می‌خوام.
مرد دستش را به سنگ‌فرش تکیه داد و بلند شد.
- خداروشکر که خوبید. با اجازه‌تون!
(واکنش‌ها غیرطبیعیه عزیزم)
دستم را روی سنگ‌فرش گذاشتم و سر جایم نشستم.
- خیلی ممنون از کمک‌تون آقا!
(حالت مرده عصبانی بود یا کاملا بیخیال؟)
- خواهش می‌کنم!
نگاه مرد به پشت ما کشیده شد.
(باید چهره‌ی مرده رو توصیف می‌کردی)
سرم را برگرداندم و خاطره را دیدم که به سمت‌مان می‌آمد. مرد با تعجب نگاهش می‌کرد. انگار می‌خواست صحت چیزی که می‌دید را بسنجد!
نگاهش را از خاطره گرفت.
- با اجازه‌تون.
و قبل از اینکه اجازه صحبتی از جانب ما بدهد، رفت. به مسیر رفتنش نگاه می‌کردم. که با صدای خاطره، چشم از مسیر رفتنش گرفتم.
- صدف؟ خوبی؟ حالت خوبه؟
با صدایِ مردی از پشت خاطره، خاطره کنار رفت.
- خوبین؟
با تعجب به آقای حمیدی نگاه کردم. نگاه متعجبم را دید.
(واکنش‌ هردو مرد غیرقابل باور, مگه این‌دوتا هم‌دیگه رو نمی‌شناختن؟ نباید به هم سلامی بکنن؟ در این فاصله‌ی کوتاه اومدن خاطره ینی اصلا همدیگه رو ندیدن؟)
- خاطره خانم باهام تماس گرفتن و گفتن که تو آب افتادین و چون من این نزدیکی‌ها بودم سعی کردم خودم رو زود برسونم که...
(کاملا غیرقابل باور
به کسی که غریبه بود زنگ زده و از قضا اون هم نزدیک مکانه بوده؟ یعنی این‌ها نرفتن صدف رو از آبی که نه خیلی کم عمق بوده نه خیلی پر عمق نجات بدن بعد زنگ زده به سینا که بیاد نجاتش بده؟)

نگاهی به من که کمتر از موش‌ آب‌کشیده نبودم، کرد و ادامه داد:
- شکرخدا نجات پیدا کردین!
(واکنش بقیه غیر طبیعیه هیچ سرزنشی؟ چیزی؟ بالاخره همه نگران شدن)
- به هر حال، ممنون!
زهرا به کمک مریم بازویم را گرفت و بلندم کردند.
- خب... خداحافظ‌.
(کی زهرا؟ سینا؟ خاطره؟ کی خدافظی کرد؟
اصلا کی صدف رو پرت کرد پایین؟ باید یه مقداری بهتر و ریزتر اتفاقات رو بنویسید)

به سمتش برگشتم.
- ممنون که اومدین.
آقای حمیدی لبخندی زد و رفت. با بچه‌ها به سمت خروجی پارک حرکت کردیم.
(و باز هم خیلی سریع اتفاق افتاد... یکم بیش‌تر اتفاقات رو شرح بدین, اینکه سریع از هر مسئله‌ای گذر کردید باعث شده که رمان یه سیر خیلی تندی پیدا بکنه و سطح رمان رو پایین بیاره)
- میگم صدف؟
- هوم؟
(کی گفت اینو؟ نیازه توضیح بدید... بین دیالوگ‌ها توصیفات قرار بدید و مشخص کنید این دیالوگ مختص به کیه)
- ببخشید که هل‌ات دادم؛ معذرت می‌خوام!
لبخندی به مریم که سرش را پایین انداخته بود، زدم.
- به قول زهرا بیخیال!
(واکنش‌ها غیرطبیعی، چطوریه که صدف این‌قدر اون‌ها رو ترسوند هیچ‌کس هیچی بهش نگفت و در آخر هم مریم معذرت‌خواهی کرد؟)
زهراه در ماشین را باز کرد.
- بفرما!
پایم را داخل ماشین گذاشتم و نشستم.
(باید یکم از سر و وضع خیس صدف توضیح می‌دادید)
خاطره دستش را رویِ در ماشین گذاشت و سرش را جلو آورد.
- من یه کاری دارم باید برم و انجام بدم، شما برین.
سری تکان دادیم که در ماشین را بست.
(چرا هیچکی تنها محض کنجکاوی نپرسید کجا؟) ماشین به راه افتاد. خاطره دستش رو (را) بالا برد و تکان داد. مدتی بعد، مریم سرش را از بین صندلی‌ها جلو آورد.
- ولی کارت خیلی زشت بود صدف!
دستم را به پیشانی‌ام کشیدم.
- خب عذر خواستم!
(و خب طلبکارم هست... واکنش‌هاش مثل یه دختر بالغ نیست...)
- بازم و...
- مریم!
با صدای زهرا، مریم عقب رفت. حالا خوخب(خوب) است خودش هلم داد؛ شاکی هم هست!
(سه ستاره)
- مامان من خوبم.
مامان دستش را پشتم گذاشت و به جلو هل داد.
- حرف نباشه صدف!
در اتاق را باز کرد و همان‌طور که هل‌ام می‌داد، به سمت تخت برد.
- استراحت می‌کنی و صدات هم در نمیاد!
- آخه مامان...
مامان انگشتش را رویِ بینی‌اش گذاشت.
- هیس!


نقد کلی:
عزیزم توصیفات کمی توی رمانت داری، گاهی بخاطر نبود توصیفات متوجه روند داستان نمی‌شدم، کارکترها نیاز دارن که چهره‌شون مشخص بشه، حالاتشون شبیه یه انسان واقعی گفته بشه، احساساتشون عمیق باشه نه اینکه همه چیز سطحی بیان بشه
بین دیالوگ‌هات منولوگ قراره بده
دیالوگ یا منولوگ طولانی و بدون وقفه مخاطب رو خسته می‌کنه و از ارزش رمان کم میشه
و اینکه روی باورپذیری رمان کار کن
شخصیت‌ها باید مطابق سنشون کار کنن
اتفاق‌ها باید واقعی‌تر دیده بشه
و اینکه سعی کن از اتفاقات کلیشه‌ای دوری کنی لازم نیست که همیشه یه پسر یه دختر رو نجات بده
یا کسی که اونو نجات میده عاشق دختره بشه
اینجور اتفاقاتی که توی رمان‌های دیگه هم زیاد دیده شدن باعث زده شدن مخاطب میشن!
و اینکه تو تصمیم گرفتی که ادبی بنویسی اما پیشنهاد من به شما نثر محاوره‌ست چون اتفاقات رمانت و دیالوگ‌هاش یه فضای خودمونی تری داره و جمله‌هاش ساده نوشته شده... و برای همین نثر محاوره براش مناسب تره البته این در حد یه پیشنهاده باز هم خودت میدونی
موفق باشی
 
امضا : M.Fakher

vanil

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/9/21
ارسالی‌ها
69
پسندها
417
امتیازها
2,648
سلام خسته هم نباشید ممنون بابت نقد زیباتون.

(منطقی نیست، اولین اینکه باید یکم بیشتر از چند ثانیه خودش رو پایین آب نگه داره، دوم اینکه چون اول از آب بیرون اومده بود و بعد سرش رو برد زیر آب احتمال اینکه بقیه باورشون بشه که خفه شده خیلی کمه، مگه اینکه طوری رفتار می‌کرد که انگار نمی‌تونه خودش رو بالای آب نگه داره... که خب اونم زیاد طبیعی نیست اما قابل باورتره)

کاملا غیرقابل باور
به کسی که غریبه بود زنگ زده و از قضا اون هم نزدیک مکانه بوده؟ یعنی این‌ها نرفتن صدف رو از آبی که نه خیلی کم عمق بوده نه خیلی پر عمق نجات بدن بعد زنگ زده به سینا که بیاد نجاتش بده؟)
تو این دو موردی که گفتید میتونید یکم کمک کنید لطفا
 
امضا : vanil
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M.Fakher

Asalr.zn

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
281
پسندها
3,558
امتیازها
16,513

•[به نام یگانه هستی بخش
نقد همراه رمان آسمان عشق]•
نویسنده: @فاطمه فهمی

17#
با صدای زنگ از صندلی بلند شدم و سمت تخت رفتم.
- سلام. چطوری؟
- سلام از حال پرسیدن‌های شما عالی!
صدای خنده‌اش پیچید.
- لطف داری! شنیدم درگیری«؟»!
رویِ تخت نشستم.
- بله! «.» نقطه به جای علامت تعجب.
- خب دختر خوب«،» اون‌که «اون که» آدم بدی نیس! «نیست» هر دفعه هم برای کمک اومده و کمک کرده، تو این زمانه دیگه غریبه‌ای به کسی کمک نمیکنه؛ «نمی‌کنه» اصلاً تو بگو، برادر به برادر کمک میکنه «می‌کنه» که غریبه به غریبه کمک کنه؟ ولی خب طرف آدم خوبیه؛ بعدشم بعد این‌همه کمک زشته نریم. می‌دونی؟ اون موقع فکر می‌کنه چقدر نمک‌نشناسیم!

«حجم زیاد دیالوگ برای مخاطب کسل کننده عمل می‌کند و حتٰی باعث می‌شود که از آن قسمت رد شود و به ادامه بپردازد؛ پس می‌توانید با حذف توضیحات اضافه‌ی این دیالوگ، از طولانی بودن آن جلوگیری کنید، تا مخاطبتان به راحتی با متن رمانتان هم‌ذات پنداری کند؛ حتٰی نیاز است برای ارتباط بیشتر تعادل را بین حجم دیالوگ و مونولوگ‌ها برقرار کنید و مابین دیالوگ‌های متوالی و پشت سرهم از مونولوگی همچون افکار کاراکتر اصلی، حالات و احساساتش استفاده کنید.»
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:
- به زهرا و مریم هم خبر میدم که می‌ریم.
- آخه...
- آخه نداریم دیگه!
به عقب متمایل شدم و دستم را تکیه‌گاه خود قرار دادم.
- باشه.
«دراین قسمت حجم مونولوگ‌ها خیلی کم بود و ارتباط با متن برقرار نمی‌شد، مخاطب تنها با حجمی از دیالوگ رو به رو بود و نمی‌توانست موقعیت و حالات شخصیت را درک کند، توصیفات در این بخش به شکلی مصنوعی بودند، و همچنین نویسنده پیش‌روی‌ای سریع و کسل کننده را درپیش گرفته بود که به روند داستان آسیب می‌زد و نیاز به توصیف و توضیح بیشتر برای درک بیشتر اوضاع و کارکتر درصحنه بود.»
دستی به سر و رویم کشیدم. با تک زنگ بچه‌ها، از اتاق بیرون رفتم.
«دراین قسمت هم همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و برای انس گرفتن با متن نیاز بود مقدار کافی از توصیفات مشاهده شود، تا خواننده را با مکان و حتٰی خود شخصیت حاضر درصحنه آشنا سازد، توصیفاتی از جمله: «رنگ و مدل لباس، حتٰی یکی از اجزای چهره، احساسات و مکان» زیرا ما هیچ شناختی از خصوصیات و شخصیت کارکتر‌های اصلی و فرعی رمان نداشتیم.»
- مامان کجایی؟
- اینجام مادر.
به سمت آشپزخانه رفتم.
«کارکترتان برای رسیدن به آشپزخانه از چه راه‌هایی گذر کرد؟ از پذیرایی یا هال؟ یا از پله‌ها؟ دراین قسمت بهتر است برای فهم موقعیت کارکتر، توصیفی از آن‌ مکان‌ها داشته باشید.»
- من دارم میرم بیرون مامان.
مادر قاشقی که در دستش بود را داخل بشقاب گذاشت.
- کجا؟ دارم شام درست می‌کنم.
- ببخشید مامان.
پیشانی‌اش را بوسیدم.
- باشه. برو خدا به همرات!
لبخندی به رویِ ماه‌اش زدم. «دراینجا نیاز بود که از اجزای چهره‌ی مادر، حتٰی به یکی از جزئی‌ترین آن‌ها که کلیت چهره‌اش را زیبا می‌ساخت، اشاره شود.» اگر می‌گفتم می‌خواهم به مهمانی یک غریبه بروم، چه می‌گفت؟ باز هم می‌گفت خدا به همراه‌ات؟«حجم کم مونولوگ در ذوق می‌زد، و بهتر بود کمی بیشتر از آن حس عذاب وجدان شخصیت به مخاطب القا شود. همچنین لازم به ذکر است این کوتاه آمدن سریع مادر بدون سوالی نظیر "همراه با چه کسانی و کجا؟ گفته شده کجا امّا کاراکتر جوابی نداده است و مادرهم دیگر پی حرفش را نگرفته! با این وجود که او پدری ندارد و باید چندبرابر یک مادر مواظبش باشد. این موضوع غیرطبیعی و بحثشان را کاملاً تصنعی جلوه می‌داد؛ دراین صورت توصیفاتتان دراین بخش مستعد افزایش است.» بندهای کفشم را بستم و در را باز کردم و بیرون رفتم. با بیرون آمدنم، ماشینی چراغ زد و به سمتش رفتم.
- سلام.
همگی جواب سلام را دادند و ماشین به راه افتاد.
«باید حالات شخصیت‌ها را وصف می‌کردید، مثلاً آن ذوقی که دوست‌ها با دیدن یکدیگر پیدا می‌کنند و آن شوق و شعفی که با حرکاتشان سعی درمنتقل کردنش، دارند.»
سرم را به شیشه‌ ماشین تکیه دادم. هنوز هم که دیگر نزدیکی‌هایِ جایی که آدرسش را برایمان ارسال کرده بود، بودیم شک و دو دلی دست از سر بی‌نوایم بر نمی‌داشت. ماشین را در پارکینگ خانه‌اش پارک کردیم. نگاهم را در اطراف به چرخش در آوردم. یک آپارتمان چند طبقه که ما در طبقه ششم آن بودیم. «از مکانی به مکان دیگر پرش داشتیم، آن راهی که به طبقه‌ی ششم می‌رسید چطور گذشت؟ ساختمان چگونه بود؟ قدیمی یا جدید؟ مثلاً شیک بودنش را با وجود سنگ‌های رومی توصیف می‌کردید، یا قدیمی بودنش را با آجرهای نارنجی‌ای که پوششی نداشتند!» با زدن زنگ درِ واحد، در باز شد و بعد از آن قامت آن غریبه که مهمانش بودیم، نمایان شد. با دیدن‌ِمان لبخندی زد.
- خیلی خوش اومدین.
از جلوی در کنار کشید و دست چپ‌اش را به سویِ داخل خانه باز کرد.
- بفرمایین!

«در این قسمت به طورکلّی نیاز به توصیفات بیشتری بود؛ و پرش‌های متعدد منسجم بودن متن رمانتان را بهم می‌زد. سعی کنید شرحتان را از وقایع موجود و صحنه‌ها، حالات و مکان‌ها و حتٰی احساسات، بیشتر کنید.»
18#

بچه‌ها جلوتر از من داخل شدند و من آخرین نفر پا به خانه‌یِ غریبه گذاشتم. خانه‌ بزرگی با دکوراسیونی که مشخص بود تنها متعلق به یک نفر است؛ که با هرچه دوست دارد آن را آراسته است!
«
باید توصیفی از دکوراسیون خانه می‌دادید تا در ذهن مخاطب هم آن مکان مجهول، نقش ببندد، شما حتٰی اندک توصیفی که تصویری گنگ از خانه در ذهن مخاطب پیاده شود، نداشتید. با اینکه آن مدل توصیف هم قابل قبول نبود امّا در این صورت هم ما هیچ ذهنیتی از خانه‌ی آن مرد غریبه نداشتیم! وصف مکان و حالات به حد کافی، که نه خیلی زیاد باشد و خسته کننده، نه کم و نامفهوم، یکی از لزومات در رمان است که رعایت آن برای خو گرفتن با متن نیاز است.» نگاهم از در و دیوار خانه به چند مرد که روی مبل‌های راحتی نشسته بودند، کشیده شد.
«ظاهر آن مردها چطور بود؟ مرتب یا ژولیده؟ لباس‌هایشان به عنوان مثال! رسمی بود یا اسپورت؟ چه به تن داشتند و با چه رنگی؟ این توصیفات را نیاز نبود به طرز ناگهانی وارد رمان کنید، کم کم و در جای جای رمان بخشی از آن‌ها را ثبت می‌کردید، تا نیاز رمان را درباب چهره‌ی اشخاص رفع کرده باشید.»
با دیدن ما بلند شدند و همانند ما از سر تا پای‌مان را به قولی آنالیز کردند. «حتٰی دراین قسمت هم می‌توانستید شرحی از وضعیت کنونی‌ کارکترها بدهید، و البته همانطور که اشاره شد اینکه شخصیت‌ها در وهله‌ی اول به جای سلام و احوال پرسی یکدیگر را آنالیز کنند، اتفاق غیرقابل باوری است.» آن غریبه «اینکه شخصیت سینا درافکار صدف مرد غریبه نام برده می‌شود، موجب سردرگمی خواننده رمانتان است. بهتر است دردیالوگی اورا به نام صدا بزنند تا مشخص شود فرد غریبه‌ی افکارات شخصیتتان کیست.» که با دیدن ما و آنانی که همگی سرپا ماندیم، جلو آمد.

«جمله بندیتان دراینجا درست نبود و وجود حرف «که» اضافی بود.»
- خب اول هم‌دیگه رو معرفی کنیم و بعد هم بشنید.«بشینید.» چطوره؟
هیچ‌کدام حرفی نزدیم که خود دوباره ادامه داد:
- خانم‌ها که از دوستان من هستند؛ آقایون هم از دوستان چندین و چند ساله‌یِ من!
دستش را به ترتیب سمت تک‌تک‌شان گرفت.
- آقا حامد، آقا داوود و ایشونم آقا مهرداد.
سپس سمت ما برگشت.
- شما خودتون رو معرفی کنید. من هنوز اسم‌هاتونم نمیدونم!
«نمی‌دونم.»
«مشکل باورپذیری دراینجا پیش می‌آید، چرا باید فردی کسانی را که حتٰی از اسمشان باخبر نیست، به خانه‌اش و درجمع دوستانش دعوت کند؟!»

پشت‌بند این حرفش خنده‌ای کرد که لب‌های دوستان چندین و چند ساله‌اش نیز کش آمد.
خاطره با لبخندی چند قدم جلوتر رفت و مثل آن غریبه شروع به معرفی کردن کرد:
- مریم خانم و زهرا خانم و ایشونم صدف خانم
«،» منم خاطره هستم.
- بفرمایین بشینین.
«اگر این حرف از جانب شخصیت سینا بوده، حالاتش را هنگام گفتن توضیح دهید، زیرا این دیالوگ برای مخاطب صاحب مشخصی ندارد!»
اول خاطره و بعد از آن ما روی مبل‌‌های راحتی مقابل آن مردها نشستیم.
- دیگه روی میز پره! هر چی خودتون دوست دارین بخورین.
«این صمیمیت ناگهانی هم با وجود هیچ شناختی، برای من خواننده عجیب بود؛ اگر این رفتار صمیمی جزء یکی از خصوصیات کارکتر مرد غریبه «سینا» است، این را برای خواننده مشخص کنید.»
آن غریبه دوباره دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که صدای زنگ واحد بلند شد و حرفش در دهانش ماند.
لبخندی به روی ما زد و سمت در رفت. چند لحظه بعد او به همراه مردی وارد پذیرایی، جایی که ما در آنجا بودیم، شدند. نگاهم که به چهره مرد کنار آن غریبه افتاد، لحظه‌ای از تعجب و حیرت دهانم باز ماند. نگاهم را سمت مریم و زهرا کشیدم که آنها نیز همانند من با دهانی باز و چشمانی متحیر به آن مرد نگاه می‌کردند. دوباره نگاهم را سمت مرد کشیدم. او اینجا چه می‌کرد؟
غریبه دستش را پشت آن مرد که فقط یک‌بار او را آن‌هم زمانی که از غرق شدن واهی نجاتم داد، دیده بودم، گذاشت.

«"یک‌بار" و "غرق شدن" دراین جمله اضافی عمل می‌کند و جمله را طولانی نشان می‌دهد. می‌توانید بنویسید «او را زمانی که از غرق شدن واهی نجاتم داد.»
- ایشونم آقا سامان که همیشه‌یِ خدا دیر میرسه!«می‌رسه.»
«در اینجا ری‌اکشن سامان چه بود؟ می‌توانستید با توصیف حالات چهره‌ی او نشان دهید که عصبی است، شرمنده و یا خنده‌رو؟ اینطور که سامان را توصیف کردید، در ذهن خواننده تنها یک ربات شکل می‌گرفت. ضمن اینکه دیر رسیدن آن‌چنان هم موضوع خنده‌داری نیست و این ری اکشن کارکترها مصنوعی جلوه می‌کند، مگر اینکه اتفاقی در جمع آن‌ها رخ داده باشد که فقط خود آن‌ها دانای آن باشند که در آن صورت نیاز به اشاره‌ای به آن موضوع است.»

مردهای مقابل‌مان یک‌صدا خندیدند و آن مرد که سامان نام داشت، در مقابل نگاه‌های متعجب من و مریم و زهرا، سرش را پایین انداخت.
بعد از چند دقیقه نه خبری از نگاه‌های متعجب‌مان بود و نه دهان‌های بازمان! اصلاً به روی خود نیاوردیم که سامان را تا به حال دیده‌ایم؛ چه رسد به اینکه نجات‌مان داده باشد!
آن غریبه در گفتن اینکه مهمانی‌شان ساده است، کذب نگفته بود؛ مهمانی از همان اول تا انتها ساده‌یِ ساده بود.

«درکلّیت این قسمت، هیچ چیزی جزء چندمرد در مهمانی دستگیرمان نشد که تصویری هم از آن‌ها نداشتیم و از اخلاقیاتشان و حتٰی کارهایی که انجام می‌دادند، شناخت کافی را کسب نکرده بودیم؛ و این یک سوال بزرگ درذهن مخاطب ایجاد می‌کرد که: "درآن مهمانی چه گذشت؟!" چندساعت صرف حرف زدن شد؟ حتٰی اینکه چه غذایی سرو شده بود؟ و طرز رفتار افراد حاضر درجمع اگر بی‌راه نرفت، چگونه بود که بی‌راهه نرفت؟!»
19#

در تمام طول مهمانی، مردان حاضر را زیر نظر داشتم تا کوچک‌ترین خطایی کنند و همان‌جا داد و بیداد راه بیندازم و به خانه برگردم و از شامی که مادرم برایم می‌پخت، بخورم؛ اما هیچ‌کدام نه نگاه‌شان و نه رفتارهایشان بی‌راه نرفت.
«همانطور که اشاره شد، رفتارشان چگونه بود که بی‌راه نرفت؟ تعریف کارکتر و نویسنده از بی‌راه چیست؟ شوخی‌های زشت؟ دست درازی؟ یا به عنوان مثال بد چشمی؟ توصیه نمی‌شود که خیلی این موضوعات را باز کنید ولی شرح اندک آن‌ها درحد یک و دو جمله هم کافی است.»
بعد از خداحافظی با کسانی که چند ساعت را با آنان گذراندیم، راه خانه را در پیش گرفتیم. بعد از پیاده شدن خاطره، من نیز در کوچه‌مان پیاده شدم. چراغ‌های خانه خاموش بودند. به آرامی در حیاط را باز کردم و داخل خانه شدم. تنها روشنایی خانه، چراغ خواب اتاقم بود که مادر روشن گذاشته بود.

«معمولاً دراین موقعیت‌ها و جمع دوستانه بحث‌هایی پیش می‌آید که با وجود این مباحث هم می‌توانستید خیلی چیزها را درمورد اتفاقات افتاده درمهمانی روشن کنید، و کمی ذهن مخاطب را از آن حس سردرگمی و گنگی بیرون بکشید.»
***
- نه! نه! نرو...ن...نرو!
جیغی کشیدم و از خواب پریدم. روی تخت نیم‌خیر شدم. تمام تنم در عرق فرو رفته بود و موهایم به پیشانی‌ام چسبیده بودند. دستم را روی قلبم گذاشتم. چند روز بود که دیگر خبری از کابوس‌های لعنتی زندگی‌ام نبود؟ چند روز بود که دیگر کابوسی وجود نداشت؟ چند شب راحت خوابیدم؟ چند ساعت؟
دستم را سمت عسلی بردم و لیوان آب را برداشتم و نزدیک لب‌هایم، حرکت دستانم متوقف شد. دوباره به یاد کابوسی که دیده بودم افتادم. کجا داشت می‌رفت بی من؟ دقیقاً از کی بی‌معرفت شد؟ از همان شب که زندگی ما را در خود شکست؟ یا زودتر؟ ندید دردهایم را؟ یا دید و ندید گرفت‌شان؟
لیوان را دوباره به روی عسلی بازگرداندم. و روی تخت دراز کشیدم. صورتم را برگرداندم و به ماهی که معلوم نیست پشت ابرها پنهان شده یا پشت دود و دم این شهر، خیره شدم.
«می‌توانستید برای انتقال احساسات کارکتر و کنجکاوسازی مخاطب، کابوسی که شخصیت درخواب دیده بود را بیان کنید یا متن را از خود کابوسی که کارکتر با آن دست و پنجه نرم می‌کرد، شروع کنید.» او رفت اما باز هم وجود دارد! کنار من است! همین‌جا! همین لحظه! همین ثانیه! لبخندی روی لب‌هایم نشست. او حتی یادش هم مرا آرام می‌کند! پدرم بی معرفت نبود! او قسمتش این بود که من و مادرم را تنها بگذارد و خود، آرام گیرد! او می‌دانست که من یک دختر لوسِ بابایی‌ام! او می‌دانست و بازهم تنهایم گذاشت! پدرم آدم شانه خالی کردن نبود! اما آخرش شانه‌هایش توان حمل آن‌همه زجر و درد را از دست داد و عاقبت او...او شانه خالی کرد! اما من تنها دختر بابایی نبودم، من خواهر دردانه‌یِ برادرم نیز بودم! برادری که تکیه‌گاهم بود!
دستم را به چشمان تارم کشیدم.

«می‌شد برای تأثیر گذاری بیشتر و انتقال احساسات کارکتر، یکی از خاطرات ماندگار بین افراد خانواده را شرح بدهید.»
پرپر شد برادری که هنوز دنیا را آن‌طور که باید، ندیده بود! پرپر شد پدری که رنج دنیا را تنهایی به آغوش کشید و نگذاشت که من لحظه‌ای...تنها لحظه‌ای سختی به دل خود راه دهم یا به قول معروفِ خودمان، آب در دلم تکان بخورد! پتو را روی سرم کشیدم. سرم را با دست فشردم. شقیقه‌هایم در حال انفجار بودند! خدایا! هنوز مصیبت و دردهای آن روزهای زجر آورم تمام نشدند! آن شب که تا صبح با مادرم در حیاط به انتظار نشستیم که پدر و برادرم از راه برسند، خوب یادم هست.
«حجم مونولوگ‌ها کم کم داشت از کنترل خارج می‌شد امّا با این وجود، متن مونولوگ برای دنبال کردن ادامه‌ی داستان کنجکاو کننده بود.»
20#

حتی تماسی که پلیس راهنمایی و رانندگی گرفت را نیز خوب به یاد دارم. حتی رنگ پریده‌یِ مادرم را، حتی چشمانی که به یک‌باره درد و رنج عالم در آنها نشستند را، حتی کمر خم شده و حتی، پخش زمین شدنش را. من خوب به خاطر دارم سر تا پا سیاه شدن‌مان را. آری؛ سیاه شدیم! هم روح و احساس‌مان و هم رخت و لباس‌مان!
دستم را باری دیگر به چشمانم کشیدم.
که می‌گفت درد عزیز فراموش می‌شود؟ من دردهایم را فراموش نکردم! تنها کمی با دردهایم کنار آمدم! چاره‌ای دیگر نیز نداشتم!«معنای اصلی کلمه‌ی نیز "همچنین" است و می‌شود به معنا‌ی "هم" نسبتش داد ولیکن دراین جمله کلمه‌ی نیز نمی‌نشیند و بهتر است جایگزینش کنید.»
پتو را از روی سرم کنار کشیدم. نگاهم سمت آسمانی که رنگ نارنجی به خود گرفته بود، کشیده شد. پرتوهای تازه متولد شده، مرا دعوت به یک روز تکراریِ دیگر، بدون عزیزانم می‌کردند! آری؛زندگی من تکراری «و» کسل کننده‌‌ست «است» که به اجبار همه را سر می‌کنم.
پتو را کنار زدم و از روی تخت برخواستم. سمت کمد رفتم. باز هم مادرم لباس‌هایم را شسته و اتو کرده، داخل کمد گذاشته است. من نیز (کلمه‌ی "نیز" دراین جمله معنی نمی‌دهد.) جز دردسر برای او، چیزی ندارم! لباس‌هایم را تن کردم و از اتاق بیرون رفتم. اگر بگویم حوصله نگاه کردن، حتی به صورت خود را نیز ندارم؛ دروغ نگفته‌ام!
دستگیره اتاق مادرم را با نرمی بسیار پایین کشیدم و داخل اتاقش شدم. در را نبستم تا صدایی ایجاد نشود و سمت تختش رفتم. چهره مادرم در نور غرق شده بود! اگر می‌گویم صورت ماهش، «بهترین موقعیت برای شرح چهره‌ی مادر دراین مونولوگ بود، زیرا کارکتر درحال کاوش کردن چهره‌ی مادرش می‌توانست اطلاعات کلّی‌تری بدهد، البته نه اینکه با سیل توصیفات مخاطب را غرق کند، بلکه با توصیفات به جا و تا حد لازمش تصویری را در ذهن مخاطب ثبت کند و درادامه‌ی داستان با اشاره‌ به جزئیات چهره او، نقش منسجمی در ذهن خواننده به تصویر بکشد.» دروغ نمی‌گویم! می‌گویند هر کس از آسمان سهمی دارد! هر کس یک ستاره دارد که در آسمان جا گرفته است؛ اما من از آسمان سهمی دیگر دارم! من از آسمان یک ماه دارم که نه در آسمان، بلکه در کنار من و دنیای من جا دارد! با احتیاط خم شدم و پیشانی‌اش را بوسیدم. او جان من است!
بعد از خوردن اندکی صبحانه به شرکت رفتم و کارها را از سر گرفتم. دیگر آن حال خراب شب را نداشتم. تقه‌ای به در خورد و رئیس شرکت داخل شد. نگاهی به صورتم کرد و جلوتر آمد و پوشه‌ای که چند کاغذ داخلش بود را روی میز پرت کرد. عرض اتاق را طی می‌کرد. «اگر یک دور این بند را مرور کنید متوجه‌ی سردرگمی خواننده رمانتان خواهید شد. "پوشه‌ای که چند کاغذ داخلش بود را روی میز پرت کرد. عرض اتاق را طی می‌کرد" دراین قسمت که از پرت کردن پوشه به طی کردن عرض اتاق رسیدیم، چیزی لنگ می‌زد. برای مثال بهتر بود این چنین نگاشته شود که:
پوشه‌ای که چند کاغذ داخلش بود را روی میز پرت کرد که مات و مبهوت به او که با چهره‌ی عصبی‌اش، عرض اتاق را طی می‌کرد، خیره شدم و با کمی مکث زمزمه کردم:"
- چیزی شده؟
ایستاد. «باید شرحی از حالت چهره‌ی مدیر می‌دادید، مثلاً بخاطر عصبی بودنش به چین خوردن بینی‌ گوشتی‌اش و حتٰی تنگ شدن چشمان فلان رنگش اشاره می‌کردید.»
- همه حساب‌ها به‌هم خورده! همه رقم‌ها به‌هم ریخته! این چه وضعیه خانم؟

«این قسمت هم نیاز به وصف حالات کارکتر صدف داشت، جا خوردن یا گیج شدن...هرحالتی که از نظرتان دراین حالت گرفتار شخصیتتان می‌شود.»
- من ...
- مگه من به شما نگفتم روی نظم حساسم؟ مگه نگفتم کوچک‌ترین خطا برای من بزرگه؟
- آخه...
- آخه چی؟
دیگر داشت زیاده‌روی می‌کرد.
- مگه شما اجازه می‌دید آخه!
با صدایم که نسبتاً بالا بود، سکوت کرد.
- من همه حساب‌ها رو کامل چک کردم. شاید حالا اشتباهی پیش بیاد؛ ولی قرار نیست شما
این‌طور رفتار کنید و داد و بیدار راه بندازید. همه حساب‌ها رو دوباره چک می‌کنم.
«همانطور که اشاره کردم حجم کم توضیحاتتان و پرش‌های متعددی که در رمان ایجاد می‌شد، بدون هیچ توصیفی تا ذهن خواننده را همراه با داستان به این‌طرف و آن‌طرف بکشاند، روند داستان را کسل کننده و سیر را همانند ماشین پرسرعتی در جاده‌ای صاف و بدون هیچ مانعی، می‌راند! توصیه می‌شود تا از این رویه برای پیش‌بردن رمان دست بکشید، زیرا به سادگی سطح جذابیت رمانتان را کاهش می‌دهد.»
21#

بعد از اینکه کمی نگاهم کرد، جلوتر آمد.
- اگه یه‌بار دیگه تکرار بشه...
مکثی کرد.
- از شرکت میرید بیرون!
در را محکم بست و بیرون رفت. حال چرا به مال خود ضرر می‌زند و در را می‌کوبد؟ مگر من پولش را می‌دهم؟
پوشه را برداشتم و دوباره چک‌شان
«چکشان» کردم. تنها رقم خوردی مشکل داشت و لازم به داد و بیدادهایش نبود! حساب‌های چند روز پیش را نیز دوباره چک کردم و بعد از تمام شدن کار، به اتاقش رفتم و همه را روی میزش گذاشتم و بدون حرفی، بیرون آمدم.
«
در طول راه و رسیدن به اتاق مدیر، چه چیزهایی مشاهده می‌شد؟ شرکت چگونه بود؟ اگر گلدان‌های رنگارنگ گل یا تابلویی ساده و مفهومی داشت، توصیفش کنید تا قبل از اینکه خودتان بگویید، خواننده درک کند که این شرکت جای شیک و یا محیط خوب و منظمی است.»
منشی با دیدن من از جا برخواست. لبخندی به رویش زدم و وارد اتاقم شدم.
- سلام مادر.

«پیشنهاد می‌کنم برای درک بیشتر خودتان را به جای مخاطب بگذارید و یکبار این متن را مرور کنید، اینکه هیچ توضیحی درباب تماس گرفتن صدف با مادرش داده نشود و همچین دیالوگی درمتن پدیدار شود، ذهن خواننده را سرگردان و گیج نمی‌کند؟ یا او را به غلط نمی‌اندازد که صدف به طرز ناگهانی به خانه برگشته است؟! حداقل می‌توانستید برای جلوگیری از سردرگمی مخاطب از *** سه ستاره استفاده کنید.»
لبخندی زدم.
- سلام بر بهترین مادر دنیا! حالت چطوره؟
- حالِ دختر من چطوره؟
- عالی!
خندید.
- کاری داشتی؟
پایم را به زمین فشردم و با نیمه‌تنم، صندلی را آرام چرخاندم.
- خواستم حالت رو بپرسم.
- باشه مادر. کاری نداری؟
- مراقب خودت باش!

«مکالمه‌ی بین صدف و مادرش غیرطبیعی و کوتاه بود، می‌شد با بحثی آن را طولانی‌تر پیش ببرید و همچنین زمان خوبی بود که از طریق دیالوگ‌ها اطلاعاتی هم به خواننده منتقل شود.»
کلید را انداختم و داخل خانه شدم. «دراین قسمت هم بعد از اتمام مکالمه‌ای کوتاه، ناگهان شخصیت از شرکت به جلوی درب خانه‌شان پرتاب شد و ذهن خواننده راهم با پرشی به دنبال خود کشاند! و این هم مشکلی بود که باعث می‌شد، سیر تند و از جهت درست خارج شود.» خم شدم تا کفش‌هایم را در بیاورم که نگاهم به جفت کفش دیگر افتاد.«و» دستگیره را پایین کشیدم. صدایِ مادرم و زنی دیگر در خانه پخش می‌شد. جلوتر رفتم و صدا نیز« کلمه‌ی نیز معنا نمی‌دهد.» واضح‌تر شد.
- والا همین چند روز پیش گفتم یه مرخصی بگیر دل من از عزا در بیاد. بچه بزرگ نکردم که خودم یه گوشه افسردگی بگیرم و اونم همش کار و کار!
مادرم خنده‌ای کرد.
- همه بچه‌ها همینن! چه دختر چه پسر، فرقی نمیکنه.
«نمی‌کنه» والا دیگه داره برام میشه آرزو، یه دل سیر صدفم رو دیدن!
لبخندی ناخودآگاه بر لبم نشست. خود را بیشتر جمع کردم که از پشت ستون دیده نشوم که مبادا اسم فال‌گوش را به کارنامه‌ام اضافه کنند. ستون، مقابل دری‌است
«دری است» که از حیاط به داخل خانه باز می‌شود و جوری‌است «جوری است» که وقتی پشت ستون قرار می‌گیری، کسی متوجه حضورت نمی‌شود، مثل الان! «زمان تغییر کرد، پست‌های قبلی ماضی بود و در این قسمت مضارع شد و درپاراگراف بعد به ماضی تغییر پیدا کرد، این به یک‌دست بودن متن رمانتان آسیب می‌زند، پس برای پیش‌بری درست زمانی مشخصی را انتخاب کنید.» اما همین فال‌گوش ایستادن باز باعث شد بفهمم دل سیر دیدن من، آرزویِ مادرم است! آرام از ستون فاصله گرفتم. مبلی که خانم ناشناس روی آن نشسته بود، پشت به من بود و چهره‌اش را نمیدیدم.«نمی‌دیدم.» مادرم اما روبه‌رویم بود و با دیدن من لبخندی زد.
- سلام.
با صدای سلامم زن از جا برخواست و سمت من برگشت. زنی با قد متوسط و لبخندی گشاد بر لب!
- به‌به صدف‌ خانم! احوال شما؟
به محبت و چهره دلنشینش، لبخندی زدم.
- خیلی ممنون. خوش اومدین!
به مبل اشاره کردم و با همان لبخند، ادامه دادم.
- بفرمایین!

نقد تکمیلی:
کمبود توصیفات، جزئی از مشکلات اصلی رمانتان بود، زیرا برای انس گرفتن با روند رمان و پیش‌روی با آن، سری مکان‌ها و حتٰی اشخاص در داستان نیاز به توصیف و توضیح بیشتری داشتند. مخاطب برای درک و ادراک بیشتر کارکتر و موقعیت آن نیاز به شرحی توسط نویسنده در رابطه با این دو مورد داشت، امّا شما تنها قصد جلو بردن رمان را داشتید و این برروی سیر رمان هم اثرات منفی می‌گذاشت. ما از چهره و احساسات شخصیت هیچ تصویری نداشتیم، تا بتوانیم شناخت اندکی از آن‌ها پیدا کنیم و با داستانتان همراه شویم؛ و درکل آن رویه‌ای که درپیش گرفتید، برای مخاطبتان به طوری بود که هنوز در شناخت شخصیت‌ها و هضم‌شان مشکل داشت که اتفاق‌های عجیب دیگری به طور غیرقابل باور، پایشان به رمان باز شد و از آنجا به بعد داستان تنها حول محور آن‌ها می‌چرخید، و گویا شما کاملاً برروی آن‌ها فوکوس پیدا کرده بودید که چشم‌هایتان به روی دیگر ارکان، بسته شد! درقسمت بالا به سیر رمان اشاره شد و دلیل آن، این بود که شما داستانتان را طوری برگزیده بودید که درجاده‌ای هموار و بدون هیچ مانعی حرکت کند، آن هم باسرعت بالا! و این مثال به سیر رمانتان نیز مربوط می‌شود؛ گویی مشکلاتی که در رمان بود، یک به یک دست بهم می‌دادند و مشکل دیگری بوجود می‌آوردند زیرا مشکل سیر به باورپذیری هم لطمه زده بود! همان‌طور که گفته شد سیر رمان تند بود و اتفاقات سریع رقم می‌خوردند و از آنان رد می‌شدیم و دراین قسمت مشکل باورپذیری پا به رمان می‌گذاشت، زیرا توصیف کم نویسنده و رقم خوردن سریع آشنایی دختران با مردی غریبه که ناگهان به قصد کمک مردی را تا حد کشت زد، و سرانجام با دوبار دید و بازدید جمع دختران را به یک مهمانی دعوت کرد با اینکه هیچ شناختی از یکدیگر نداشتند، کاملاً مخاطب را سردرگم و باورپذیری را مشکل‌ساز می‌کرد، و برای رفع این مشکل باید زمان بیشتری از ارتباط آن‌ها می‌گذشت یا شرح بیشتری درمورد رابطه‌ی‌شان داده می‌شد. همچنین صحنه پردازی رمان هم از دیگر ارکانی بود که نکات آن را در رمان رعایت نکرده بودید و برای خو گرفتن با صحنه و به طور مثال محو شدن درمتن رمان، کافی نبودند. و شما تنها اشاره می‌کردید به آشپزخانه رفتم، به اتاق رفتم، به شرکت رفتم؛ امّا هیچ توضیحی درباب آن آشپزخانه که می‌توانست مکانی با طرح چوب باشد یا اتاقی با کاغذ دیواری‌های صورتی و شرکتی با طرح و نقش‌های متنوع و گلدان‌های کوچک و بزرگ پراز گل، نداشتید. تمام چیزهایی که گفتم به عنوان مثال و یک پیشنهاد بود و شما می‌توانید آن چیزی که باب میل خودتان است را به تصویر بکشید.

شما برای رفع مشکلات رمانتان می‌توانید، مطالعه‌ای از تاپیک‌های "آموزش نویسندگی" و حتٰی "آموزش نقد" داشته باشید، زیرا کمک موثری برای بالا بردن سطح قلمتان خواهند داشت.

#به امید موفقیت روز افزون:rose:
 
امضا : Asalr.zn

Ghasedak~

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
4,720
امتیازها
23,673
سن
27
نقد همراه رمان آسمان عشق
نویسنده: فاطمه فهمی

پارت 27
باز می‌خوای بیام اونجا روضه بخونم یا میای بیرون؟
لبخندی زدم. خاله‌ام بود دیگر
بهتر است بنویسید «صدای خالۀ عزیزم را ( اینجا می‌تونید لحن خاله رو توصیف کنید که مثلا اروم بوده یا با تهدید بوده) از پشت در شنیدم و قبل از اینکه من جوابی بدهم دستگیره آن پایین رفت.
دستگیره در پایین رفت.
- نمیخوای بیایی بیرون؟
- خستم خاله!
خاله داخل اتاق شد و در را پشت سرش بست.
- بیخود! پاشو ببینم!
دستم را گرفت و دنبال خود کشاند
(واکنش صدف وقتی که خاله‌ش با زور اون رو از روی تخت بلند کرد چی بود؟ مقاومت می‌کنه یا با بی میلی بلند میشه؟)
- خاله!
در را باز کرد و ( اینجا ویرگول صحیح است) اول مرا من را بیرون فرستاد و بعد خودش بیرون آمد. دو تا واژه بیرون پشت سر هم زیبا نیست. می‌تونید بگویید، « و بعد خودش از اتاق خارج شد
نگاهم به نگاهی که نگاهم می‌کرد، افتاد. در نگاهش چه بود
چهار تا نگاه در یک خط قشنگ نیست و به نثر لطمه میزنه مثلا می‌تونید بگویید برای لحظه‌ای‌، دیدگانم به چشم‌هایش ( چه رنگی بوده؟ چه حالتی داشته؟) افتاد در نگاهش چه بود...
که تا این حد برایم کنگ است اینجا فعل را باید به زمان گذشته تغییر بدهید و از آن جا که آوردن دو تا فعل «بود» پشت سر هم زیبا نیست می تونید بنویسید «درپس نگاهش چه چیزی وجود داشت که تا آن حد برایم گنگ بود؟ غم؟ شادی؟ پشیمانی؟ هیچ احساسی را نمی توانستم از پس آن چشم‌ها (چه رنگیه؟) بخوانم. نیاز است کمی بیشتر حالت صورت خاله را توصیف نمایید و اشاره کنید که حالت چهره آن فرد هم کمکی به صدف برای درک نگاه‎ هایش نمی‌کرده است
جلوتر رفتم و روی مبل (می تونید کمی فضا را توصیف کنید) نشستم و سرم را پایین انداختم.( چون زاویه دید اول شخص هست؛ لطفا بیشتر از احساسات صدف برای خواننده بگویید . همینطور در اینجا بهتر است کمی فضا سازی کنید مثلا وقتی وارد پذیرایی شدیم او را دیدم که روی مبل قهوه‌ای نشسته و به گوشیش نگاه میکرد یا مثلا می تونید بگویید سرم را پایین انداختم، اما همچنان زیرچشمی او را می نگریستم. می تونید در ادامه یک توصیف از ظاهر ایمان داشته باشید مثلا به چهره اشاره کنید)
خاله به آشپرخانه رفت(وقتی صدف سرش رو پایین می‌اندازه، چون زاویه دید اول شخصه نمی تونه ببینه خاله کجا می‌ره. به علاوه، خاله بهتر است بهانه ای برای رفتن داشته باشد. همینطوری بدون گفتن کلمه‌ای صحنه را ترک کنه مناسب نیست. مثلا می‎تونه بگه «تو بشین اینجا تا من برم براتون چایی بیارم، و به سمت آشپزخانه رفت).
و مادرم نیز حتماً آن‌جا بود.
نویسنده عزیز ببینید داستان شما از دید شخص اول راویت می‎شه. گفتن "حتما مادر در آشپزخانه‌س" به این زاویه دید لطمه میزنه؛ چون صدف از اتاق بیرون اومده و نمی‌دونه مادرش کجاست پس باید جای مادر رو حدس بزنه. بهتر است مثلا بنویسید «حدس میزدم مادر مثل همیشه در آشپزخانه است». فقط یک مشکلی هم وجود داره، شما در پارت‌های بعدی از آشپزخونه اپن صحبت کردید. الان موقعیت آشپزخونه نسبت به اتاق‌ها، هال و پذیرایی و جایی که ایمان نشسته چطوریه؟ چون اگه صدف از جلوی آشپزخونه رد شده و اشپزخونه هم مدل اپن باشه، پس مادرش رو باید دیده باشه دیگه گفتن «حتما» لازم نیست. می تونید بگید مادرم را از همان‌جا در آشپزخانه دیدم. اگر هم موقعیت‎شون به شکل دیگه ای است که صدف نمی‌تونه مادرش رو ببیند، همان طور که گفتم به خاطر زاویه دید اول شخص، صدف نمی تونه با اطمنیان مکان مادرش رو حدس بزند. در ضمن اگه صدف نمی‎تونه داخل آشپزخونه رو ببینه، بهتر است اضافه کنید که مثلا مادرم را در هال یا در پذیرایی ندیدم.
سرم را بالا آوردم و نگاهی دیگر به چهره‌اش که مردانه بود
چهره‌اش مردانه بود درست نیست. خب طبیعتا مردی که آن جاست چهره زنانه ندارد. بهتر است توصیف کنید چهره مردانه یعنی چی ؟مثلا سر بالا اوردم و به چهره‌اش نگاه کردم که با آن ته ریش و موهای کوتاه به زیبایی آراسته شده بود
، کردم ( انداختم)
لحظه‌ای چهره‌اش موقعی که در گذشته تخس می‌شد را با چهره‌ الانش مقایسه کردم بهتر است بنویسید، لحظه‌ای چهره فعلیش را با آن زمان که در گذشته تخس می‌شد مقایسه کردم و ناخوداگاه خندیدم.
ناخودآگاه خنده‌ای کردم( خندیدم بهتر است.)
نگاهش که متعجب شد ولی واقعاً دیگر خبری از آن چهره تخس نبود
- صدف!(ا چه لحنی حرف زد؟آرام ؟متعجب؟)
با صدا کردن اسمم،( بهتره بگویید همین که اسمم را صدا زد یا به محض جاری شدن نامم بر زبانش یا همین که نامم بر زبانش جاری شد یا به محض شنیدن نامم از زبانش) لبخندی روی صورتم (صورتش چطوریه؟ گرده؟ کشیده است؟ استخوانیه؟) نشست. او همیشه همین‌طور صدایم می‌زد؛ مگر نه؟
- بعد از برگشتنم به ایران، کسی اسم واقعیم رو نمیدونه! اسمم را رو عوض کردم تا راحت‌تر زندگی کنم!
- چرا؟
اندکی نگاهم کرد ( کمی بیشتر مونولوگ‌های صدف را بسط دهید. مثلا: و برای فرار از جواب دادن به سوالم، صحبت را عوض کرد. به‌علاوه، لازم است بگید ایمان چطوری صدف رو نگاه می‎کرده؟ متعجب بود؟ همچنین، برای جلوگیری از تکرار واژه »نگاه » می توان از جمله دیگری استفاده کرد؛ مثلا اندکی مکث کرد و دیدگان( حالت نگاهش چطوری بود؟ مثلا گرد شده‌اش) را به من دوخت. بعد از اون لازم است که لحن و تن صدای ایمان و صدف رو توصیف کنید.)
- چقدر عوض شدی!
-چطوری شدم؟ تخس‌تر از گذشته‌ام؟ (قبلش می‌تونید اضافه کنید: یک پایم را روی پای دیگرم انداختم... لحن صدف رو می تونید با توصیف حالت چهره‌اش بیان کنید، مثلا چپ‌چپ نگاهش کردم یا سرم به سمت جلو آوردم و نیشخند کوچکی گوشه لب‎هایم نشاندم. پرسشی به او چشم دوختم...)
لبخندی ( چه طور لبخندی زده؟ مثلا لبخند دل‌گرم کننده‌ای ) زد و دستانش را روی سینه‌اش قفل کرد.
- ابداً!
لبخندی زدم .(لطفا توصیفات را کمی بسط دهید, این کار هم به فضاسازی کمک می‌کنه هم به شخصیت‌سازی, مثلا لبخند کمرنگی روی لب‌هایم نشست، سرم را پایین انداختم چقدر دلم برای حرف زدن با او تنگ شده بود.)
- یادمه چه لوسی بودی! توِ الان کجا و اون دختره لوس و مامانی کجا؟ ( لطفا حالت چهره، تن صدا، لحن، موقعیت نشستن ایمان رو توصیف کنید)
خنده‌ای کردم.(.لطفا بکوشید از پتانسیل زاویه دید اول شخص استفاده کنید و بیشتر احساسات صدف را به نمایش بگذارید. مثلا با شنیدن این حرف، یاد گذشته و بچگی‎ هایمان افتادم و خندیدم؛ اما با یاد آوری خاطرات پدرم، لبخند از لب‌هایم محو شد، زیر لب گفتم بابایی... .
- بابایی!
با شنیدن اسم بابایی لبخندش لحظه‌ای روی لب‌هایش، خشک شد و صورت خندانش را غمی ناگهانی فرا گرفت.) به خاطر پدر من بود یا پدر خودش؟
(بهتر است حالت و احساسات شخصیت‌ها را را قبل از بیان دیالوگ توصیف کنید تا خواننده ارتباط بیشتری با آن‌ها برقرار کند)
- خدا بیامرزت‌شون!
لبخندی تلخ زدم. نویسنده عزیز، شما تا اینجا از جمله‌های «لبخندی زد» و «لبخند زد» زیاد استفاده کرده‌اید؛ در صورتی که می‌تونید با بازی با واژگان، آن را به گونه‌ای دیگر به خواننده نشان دهید. برای مثال: لب‌هایم را به هم فشار دادم و نگاهم را به زمین دوختم حالت چشم‎هایش را نیز می توانید استفاده کنید همینطور از توصیف سایر اعضای بدن او و نیز احساسات و افکارش غافل نمانید.
- همچنین!
نگاهش در نگاهم ثابت ماند. (حالت نگاه شون رو توصیف کنید و از تکرار کلمه‎ها بپرهیزید. صدف چه حسی از این نگاه می‌گیره؟ به علاوه، با اضافه کردن یکی دو جمله دیگر، مشخص کنید که دیالوگ بعدی از زبان چه کسی است
- ببخشید نمی‌خواستم ناراحت بشی!
دستی به موهایش ( موها را توصیف کنید بلند یا کوتاه؟ صاف؟ وزوزی؟ کج؟ حالت‌دار؟ به یک طرف شونه شده؟ از وسط باز شده؟ چه رنگیه ؟ هر چیز دیگری که به نظر خودتان لازم است به ان اضافه کنید. البته لازمه بگم که صحیح نیست تمام توصیفات را پشت سرهم بیاورید. فقط آن‌ها را در نظر داشته باشید و آرام آرام به متن تزریق کنید.) کشید. ( بهتره اضافه کنید: نفسش را بیرون داد و آرام لب زد:
- اشکال نداره!
سرم را پایین انداختم. حال نه او پدر داشت و نه من! نه او برادر امیرش را داشت، نه من!
(ناگهان بدون مقدمه پرسید:)
- منو بخشیدی؟
سرم را بالا آوردم(چه احساسی به صدف دست داد وقتی ایمان این سوال رو ازش پرسید؟. مثلا می‎تونید بگید از این سوال ناگهانی شکه شدم، سر بالا اوردم و چشم‌‌های گرد شده قهوه‌ای رنگم را به او دوختم. )
- چرا ببخشم؟
- بهت دروغ گفتم دیگه! مگه بدت نمی‌اومد؟
هنوز یادش بود؟ احساسات و افکار صدف را بیشتر بسط دهید
- بخشیدم! لحن و حالت صورت صدف و طرز نشستنش را توصیف کنید. مثلا پاهایش را روی هم انداخته؟ ایمان چطور؟
لبخندی زد. لطفا تنها به گفتن «لبخندی زد» اکتفا نکنید، چه نوع لبخندی زده؟ دل‌گرم‌ کننده؟ رضایت بخش؟ آرامش بخش؟ کوچک؟ پهن؟ لبخندی که ارامش خاطرش رو نشون می دهد؟ حس صدف به اون چی بود؟ برای مثال می تونید بگید،«لبخند رضایت‌بخشی روی لب‌هایش نقش بست؛ آسودگی‌خاطر را می‌توانستم از آن نگاه‌های آرام‌اش بخوانم. )

#پارت 28

چند سال بود که فقط من و مادرم بر سر سفره‌مان می‌نشستیم و عزیزی دیگر همراه‌مان نبود؟(بهتر است مونولوگ‌ها رو کمی بسط دهید .برای مثال می توانید اضافه کنید: چند سال بود که فقط من و مادرم بر سر سفره‌مان می‌نشستیم و عزیزی دیگر همراه‌مان نبود؟ اما حالا با امدن خاله و پسرش، سفره‌مان نشاط دیگری به خود می‌دید و مرا یاد خاطرات شیرین گذشته می‌انداخت. لازم به ذکر است که شما پارت قبل را با لبخندی که نشون دهنده برقراری دوستی دوباره بین دو کارکتر است، به پایان بردید و در این پارت ناگهان صحبت از شام خوردن می شود بدون انکه به خواننده از قبل اگاهی داده باشید. بهتر است قبل از ان، کمی فضا‌سازی و مقدمه برای این تغییر در متن بگنجانید و خواننده را آماده سازید.
شام را در کنار هم و با خنده و خوشی، نوش‌جان کردیم. (کجا شام خوردن؟ تو هال روی زمین؟ یا تو آشپزخونه پشت میز؟ لطفا توصیف کنید. همچنین بهتر است کمی به حال و هوای شام خوردن آن‌ها بپردازید. لطفا توجه داشته باشید شما در حال نگارش رمان هستید و نه خاطره نویسی. مطمئنا با استفاده از تخیل خودتان می‎توانید بهتر به شرح این موارد بپردازید. مثلا در این قسمت، با توصیف مکانی که شام در آن جا میل شده است می‎تونید رکن توصیف مکان را تقویت کنید و با توصیف حالات افراد خانواده‌ای که چند سال است هنگام غذا خوردن تنها بوده‌اند و حالا در کنار عزیزی شام می خورند، می‌توانید خواننده را بیشتر درگیر کنید و شخصیت‌ها را بیشتر به او بشناسانید.
- من دیگه با اجازه‌تون رفع زحمت کنم(بهتر است قبل از دیالوگ حالات را توصیف کنید)
- عه، کجا خاله؟(موقعیت‌ها و واکنش‌ها بیشتر توصیف کنید مثلا: مادرم از روی صندلی بلند شد و به طرف او رفت. مادر صدف با چه لحنی این حرف رو به ایمان میزنه؟)
- میرم خونه یکی از دوستام. مادر هم همین‌جا می‌مونن. (حقیقتش اصلا برای من ملموس نیست که چرا ایمان میره خونه دوستش. مگه خودشون اینجا زندگی نمی کنن؟ آخه دوستاش و مهمونی و همینطور اینکه چندبار صدف رو در موقعیت‌های مختلف دیده بود همه و همه نشون میدن که اون‌ها اونجا زندگی می‌کنن. اگر هم تازه از خارج برگشتن، خب یکم عجیب نیست که ماشین داره، اسمش هم عوض کرده، کارت داره ( یعنی شرکتی چیزی داره؟) خیابون‌ها رو کامل بلده؟ کی فرصت کرد این همه کار رو انجام بده؟ اگرهم قبلا از خارج برگشتن و در شهر دیگه‌ای ساکن شدن و تازه به شهر صدف اینا اومدن، باز از متن چیزی مشخص نیست. لطفا بیشتر این موضوع رو باز کنید)
- خونه دوستت بهتر از خونه ماست؟(لحن و حالت مادر چطوری بود؟ ناراحت یا عصبانی؟بهش برخورده؟ لطفا توصیف کنید)
- نه خاله؛ این چه حرفیه!
وقتی دیگر حریف او نشدیم، تا دم در او را همراهی کردیم. خاله و مامان به داخل خانه بازگشتند. و من نیر(نیز) در را می‌بستم ( بهتره بگید من در حال بستن در بودم یا من داشتم در را می‎بستم ) که چیزی مانع شد. خم شدم تا ببینم چه چیزی لای در گیر کرده که (ناگهان)در باز شد.
هینی کشیدم(!) که هیسی گفت.. ( واکنش صدف نسبت به باز شدن در خیلی کمه. کمی بیشتر از احساسات واکنش او بگین. مثلا از جا پریدم، چند قدم به سمت عقب برداشتم و از ترس هین بلندی کشیدم، اما او هیسی بر زبان راند: منم.)
- منم!
- مگه تو نرفته... نرفته بودی؟(بهتر است به گفتن دیالوگ بسنده نکنید و با گذاشتن خودتان به جای شخصیت‌ها، توصیف حالات و موقعیت هم به متن اضافه کنید، مثلا: دستم را روی قفسه سینه گذاشتم، با صدایی که بخاطر ترس کمی می‌لرزید گفتم:
-م م مگه تو رفته بودی؟

- خواستم بگم... مثل مورد بالا توصف لحن نیاز دارد
من‌منی کرد.
- شبت بخیر.
و به سرعت بازگشت ( کجا برگشته؟ بهتر است بنویسید روی پاشنه پا چرخید و همچون برق از نظرم دور شد. البته ظاهرا ایمان ماشین داره. اینجا می تونید بگید که به سرعت سوار ماشین شد و رفت} و رفت. لبخندی زدم( سرم را با خنده تکان دادم) . ایمان بود دیگر! طی حیاط را دویدم و داخل خانه شدم(کی در حیاط رو بست؟:) همیشه حیاط را می‌دویدم؛ حتی در زمستان و وقتی که همه‌جا یخی و لیز بود!(حیاط‌ شون چطوریه؟ بزرگه یا کوچیک؟باغچه داره یا نه؟ الان چه فصلیه؟ )
مادر و خاله روی زمین نشسته بودند( این «بودند» زائد محسوب میشه. بهتره به قرینه اون رو حذف کنید ) و گرم صحبت بودند.( کمی توصیف کنید کجا نشسته بودند؟ چه ساعتی از شب است؟ قبلا ظرف‌های شام و سفره را جمع کرده بودند که الان گرم صبحت هستند؟ چون اشاره‌ای به آن نشده است. مثلا اگر سفره را قبل از بازگشت صدف جمع کرده‌اند، می تونید با بیان یکی دو جمله به شکل دیالوگ یا مونولگ از زبان صدف به این مورد اشاره کنید. اگر هم شام در اشپزخانه صرف شده است که بهتر است در جملات قبل به آن اشاره کنید توجه کنید این‌ موارد را نباید بصورت یک‌جا بیاورید چون اشتباه است سعی کنید در لایه‌لای مونولگ ها از این مثال‌ها استفاده کنید.
- نمی‌خواین بخوابین؟
- نه. تو برو بخواب. مانند موارد بالا بهتر است توصیف حالات را اضافه نمایید.
- پس شب‌تون بخیر! (مامان و خاله هیچ واکنشی ندارن؟ شب‌بخیر نمی‌گن؟)
شرط می‌بندم تا خود صبح یک‌دم حرف می‌زنند و دست بردار هم نیستند! شما تا الان قصه را با افعال ماضی روایت می‌کردید و در این جا هم باید از افعال گذشته استفاده کنید. مثلا: حاضر بودم شرط ببندم تا خود صبح یک‎دم حرف می زنند و دست بردار هم نیستند.
مسواکم را زدم و پتو را کنار زدم.(صدف کی به اتاقش رفت؟کی روی تختش خوابید؟لباسش رو عوض نکرد؟چراغ اتاق روشن است یاخاموش؟قبل از خواب درمورد اتفاق‌های امروز با خودش فکر نمی‌کنه؟ را توصیف کنید)
با حس نوازشی که بر موهایم موهایش را توصیف کنید می‌نشست، چشمانم ( چشم یک کلمه فارسیه و نباید کلمات فارسی رو با علامت «ان» جمع ببندید.) را باز کردم که با چشمان * ( دو تا واژه چشم پشت سر هم زیبا نیست. برای مثال می توانید به جای آن بگویید چشم‌های قهوه‌ای) قهوه‌ای خاله رو‌به‌رو شدم.
- بیدار شدی؟(الان صبح شده؟ من فکر کردم الان شبه. وقتی پرش صحنه و پرش زمانی به این شکل دارین بهتره از *** استفاده کنید در ضمن بهتر است کمی وقت و ساعت را توضیح دهید.یا مثلا صدف می‎تونه از خاله‌اش بپرسه که ساعت چند است،یا مثلا چشم‌هایم را که باز کردم، نور خوشید آن‌ها را اذیت کرد. هر مورد دیگه‌ای که به ذهن خلاقتون می‌رسه به متن اضافه کنید تا مخاطب متوجه گذر زمان بشه.)
خواستم بلند شوم که دستش را روی قفسه سینه‌ام قرار داد.
- بخواب عزیز دلم!
من به صورت و لبخند ( وقتی خاله‌اش اینطوری بهش لبخند میزنه، صدف چه احساسی پیدا می کنه؟ مثلا اگه می‌گید لبخند ارام‌بخش، بعد نیاز است که احساس طرف مقابل را نسبت به این لبخند توصیف کنید تا برای خواننده مملوس شود که چرا آن را لبخند آرام‌بخشی خوانده است.) خاله خیره بودم و خاله(خاله‌ دوم ضمیر او شود) نیز غرق نوازش موهایم!
بهتر است برای انتقال حس بیشتر کمی توصیف اضافه کنید مثلا: همزمان که موهایم را مادرانه نوازش می کرد، رو به من که روی تخت خوابیده بودم،آرام لب زد:
- همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم!
موهایم(را از رویِ پیشانی‌ام ( پیشانی بلند؟ کوتاه؟) کنار زد.
- اسمش رو بزارم(بذارم یا می‌ذارم دعا.) دعا!
با شنیدن این اسم، تمام تنم مورمور شد. دعا!
خم شد و پیشانی‌ام را بوسید.
- ولی در عوض خدا یه دختر دیگه بهم داد و اسمش هم شد صدف!
لبخندی زدم که دستش را پشت کمرم گذاشت و به بالا هل داد. روی تخت نشستم
- پاشو دست و صورتت رو بشور صبحونه بخوریم.
باشه‌ای گفتم و پتو را کنار زدم.( کمی فضای اتاق را توصیف کنید. البته لازم نیست کل اتاق را همین الان توصیف کنید؛ بخشی از آن هم کفایت می کند و یا اگر قبلا به آن اشاره کرده اید, می‌توانید با تکرار ، آن ها را ماندگار کنید . بعد از شستن دست و صورتم، از اتاق بیرون رفتم.(اتاقش دستشویی داره؟ اگه داره لازم است به آن اشاره کنید. بعد از بیرون رفتن به کجا رفت ؟ اشپزخونه؟ به اون اشاره کنید) نگاهم که به میز صبحانه افتاد، (روی میز چی بود؟) ناخودآگاه گشنه‌ام شد.

#پارت 29


صندلی را کنار کشیدم و نشستم. تا تکه نانی به دست گرفتم، یاد ساعت افتادم. هینی کشیدم که مادر از جا پرید.مادرش کجا بود؟روی صندلی نشسته؟یا ایستاده؟موقع ورود به مادرش سلام صبح بخیر نمیگه؟بهتر است کمی توصیف از مکان و فضای موجود به متن اضافه و همچینن از گفتن واکنش‌های کوتاه پرهیز کنید. مثلا مادر که در حال ریختن چای در استکان کمر باریک بود با صدای من هُل شد و کمی از چای داغِ معطر روی میز ریخت با صدای نگرانی رو به من گفت:)
- چی شد صدف؟
خنده‌ای که نزدیک بود بلند شود(به چی میخنده؟به واکنش مادرش؟توضیح دهید) را به زور کنترل کردم و به سمت ساعت برگشتم و در ساعت گرد پذیرایی، ساعت ۷:۱۰ دقیقه را دیدم. اینجا سه بار از واژه ساعت استفاده کردید که زیبا نیست. مثلا می توانید بگویید:« گردنم را به سمت ساعت دیواری چرخاندم ( ساعت دقیقا کجاست؟ چون شما موقعیت هال و اتاق ها و پذیرایی رو توصیف نکردید، گفتن ساعت دیواری پذیرایی کمک چندانی نمی کنه.؛ عقربه های آن عدد هفت و ده دقیقه را نشان می دادند.» بهتر است بکوشید با بازی با واژگان غیر تکراری، متن زیباتری را به نگارش در آورید.
- فکر کردم دیرم شد.( می‌تونید بگید: دست روی سینه گذاشتم و نفسی آسوده کشیدم:
- آخیش...هیچی فکر کردم دیرم شده
)
تا چشمم به دست مادر که سمت قاشق مربا می‌رفت افتاد، حساب کار سریع دستم آمد و جیم زدم.(جیم زدم را توصیف کنید مثلا صندلی را عقب کشیدم و با برداشتن لقمه‌ام با خنده به سمت اتاقم پا تند کردم. یه موضوع دیگه: مادرش داشته مربا برمی‌داشته و هیچی نگفته، حالت صورتش هم توصیف نشده است. مادر بی‌چاره چی کار کرده که صدف حساب کار سریع دستش اومده؟ بهتر است کمی بیشتر این موضوع را باز کنید. حداقل برای من ملموس نیست.
- دخترهِ... الله‌اکبرها!
خنده‌ خاله که بلند شد،(خاله‌اش کجا بود؟نویسنده عزیز سعی کنید در شروع، اول به خواننده نمایی کوتاه از فضا و موقعیت شخصیت‌ها را ترسیم نمایید. دقت کنید با وارد کردن ناگهانی شخصیت باعث گیج شدن خواننده می‌شوید) منی که نزدیک‌های انفجار بودم نیز منفجر شد!(و منی که نزدیک به انفجار بودم، ناگهان با شلیک خنده خاله، دیگر کنترل خودم را از دست و قهقهه بلندی سردادم )
پشت اُپن ( توصیف کنید) پنهان شده بودم و قصد بیرون آمدن نیز نداشتم.
- رقیه!(لحن مادر را توصیف کنید جدی؟عصبانی؟ناراحت؟)
با این حرف مادر، خنده‌مان شدت گرفت.(به چی میخندن؟به واکنش‌های مادر؟لطفا توصیف کنید)
- جانم؟(جانم؟همین؟)
دیگر پخش زمین شده بودم. زنگ در که به صدا در آمد، خودم را جمع و جور کردم.
خاله: ایمانه!(خاله درحالی که هنوز می‌خندید گفت:احتمالا ایمانه!
سمت آیفن رفتم )

- بله؟
- منم!(این قسمت به جای اوردن این دو تا دیالوگ که اطلاعات خاصی به مخاطب نمی‌دهند، بهتر است آن ها را به شکل مونوولوگ بنویسید مثلا می توانید اینطور بگویید به سمت آیفن رفتم و گوشی را برداشتم. بعد از ان که فهمیدم ایمان پشت در است، با فشردن دکمه ای ، در را برایش باز کردم.
دکمه را فشردم و در حیاط را باز کردم.
و پرده تور سفید رنگ را (سفید رنگی را که مادر برای جلوگیری از ورود نور به داخل به چهارچوب آن آویخته بود) کنار زدم. ایمان با چند نان سنگک در دست، کفش‌هایش را در می‌آورد.
صدف: سلام صبح بخیر بهتر است به جای اسم شخصیت، موقعیت را توصیف کنید. مثلا یک گام به جلو برداشتم تا نان‎ها را از او بگیرم» احساس صدف نسبت به دیدن ایمان این وقت صبح با چندتا نون جلوی در خونه‌شون چیه؟ اونم ایمانی که خیلی وقته ندیده.
- سلام صبح تو هم بخیر. لحن ایمان را توصیف کنید. اینطوری خیلی خشک به نظر می‎رسه. اگه هم واقعا ایمان داره خیلی رسمی برخورد می کنه، خب می تونین از زبون صدف بگین مثلا چقدر رسمی برخورد می‌کرد، چقدر با ایمان آن موقع ها فرق داشت.
از جلوی در کنار رفتم و همان‌طور که پرده را در دست گرفته بودم که رد شود، داخل خانه شد. پشت‌سر او وارد آشپزخانه موقعیت آشپزخانه را نسبت به در توصیف کنید. شدم. ( من هم پرده را رها کردم و در را بستم و چند لحظه بعد، همان طور که رفتار ایمان را با گذشته ها مقایسه می کردم وارد آشپزخانه شدم. اینجا می‌تونید کمی از رفتار مادر صدف که ایمان رو سرصبح با نون سنگگ دیده بگید. حتی از اون جایی که صبحت از میز اپن اشپزخونه شده، پس احتمالا صدف می تونسته صدای مادرش رو از کنار در بشنوه، می تونید به اون هم اشاره‎ای داشته باشید. در کل بهتره اول یه نمای کلی از خونه هم برای خودتون روی کاغذ و هم برای خواننده ترسیم کنید. اینطوری معلوم میشه که صدف فقط می تونسته صداها رو بشنوه از کنار در یا می تونسته افراد داخل آشپزخونه رو هم ببینه یا اصلا اشپزخونه اونقدر دوره که نه نمایی از ان از کنار در مشخصه و نه صدایی به اونجا می‎رسه.)
بعد از خوردن صبحانه، به اتاقم رفتم و آماده شدم. با توجه به جمله بعدی، لازم است در اینجا ذکر کنید که صدف از اتاقش خارج شده و مقابل اشپزخانه ایستاده است. در اینجا می‌توانید به پوشش صدف هم اشاره کوچکی داشته باشید.
بقیه هنوز در آشپزخانه مشغول صبحانه خوردن بودند.
- من دارم میرم؛ خداحافظ
ایمان: وایسا منم میام. لطفا موقعیت ایمان در صحنه و لحن او را توصیف کنید. مثلا، ایمان در حالیکه لقمه را در دهانش می گذاشت، از روی صندلی نیم‌خیز شد
مسئله دیگه این که خاله و مادرصدف، جواب خداحافظی او رو نمی‎دن ؟ واکنش صدف به حرف ایمان چیست؟ مثلا می تونید بگوید سرم را به نشانه موافقت بالا و پایین کردم.

زودتر از ایمان به حیاط رفتم در این جا بهتر است یک دلیل برای آنکه صدف زودتر از ایمان وارد حیاط شده است بیاورید.. پشت کفش را کشیدم تا کامل در پایم جای بگیرد و در در این جا می توانید کمی هم به توصیف حیاط بپردازید و با نشان دادن رنگ آن و موارد دیگر، توصیف زیبایی هم از فصلی که قصه در آن جریان دارد داشته باشید. ) را باز کردم و داخل کوچه ( لطفا کمی از فضای کوچه بگویید) شدم. چشمم به عزت‌خانم (عزت خانم چه شکلیه؟پیره؟چاقه؟لاغر؟چادر داره؟ ظاهرش را توصیف کنید)افتاد که نانی به دست سمت خانه‌اش می‌رفت.(نویسنده عزیز دقت کنید اگر می‌رفت پس یعنی از جلوی صدف رد شده. بهتر است بگویید چشمم به عزت خانم با آن هیکل چاق که در چادر گل‌گلی پیچیده شده بود افتاد و همین‌طور که جلو می آمد من را دید ..) روبه‌رو در خانه‌مان ایستاد و اول نگاهی ( چطور نگاهی بوده؟ چپ چپ ؟ تعجب ؟ صدف چه حسی گرفته از این نگاه؟) به ماشین ( ماشینش چیه؟ چه رنگیه؟) مدل بالای ایمان و سپس به من نگاه کرد «دو تا نگاه پشت سر هم زیبا نیست.» برای مثال می‌تونید بگید: «و دیدگان گرد شده‌اش ماشین مدل بالای ایمان را نشانه گرفت. بعد از چند لحظه، نگاهش به سمت من چرخید. جلوتر آمد.
- به‌به صدف‌خانم! می‌بینم ماشالله...(لحن عزت خانم چطوریه؟با کنایه میگه ؟یا پوزخند میزنه؟ابروهاش با تعجب بالا انداخته؟)
دستش ( توصیف کنید. دست چاق؟ لاغر؟ پهن؟) را سمت ماشین گرفت.
- تو کارت خیلی پیشرفت کردی!
- صدف میری کنار؟(مثل موارد بالا قبل از دیالوگ کمی موقعیت را توصیف کنید مثلا قبل از اینکه جوابی به این طعنه عزت خانم بدهم، صدای ایمان را از پشت سرم شنیدم )
به عقب برگشتم ( منظورتون این است که سرش را چرخانده یا سرش را به همراه بخشی از بدنش؟) و به ایمانی که کلافه بود(کلافه بود یعنی چی؟ اخم کرده بود؟) باشه‌ای گفتم(واکنش صدف به ورد ناگهانی ایمان چی بود؟تعجب کرد؟خوشحال شد که ایمان اومده؟) و کنار رفتم. با بیرون آمدن ایمان (بهتر است بگویید با ورود ایمان به داخل کوچه) چشمان عزت‌خانم نیز برق زد.
- آهان حالا فهمیدم! تو با این مرد ازدواج کردی و حتماً هم...(برای انتقال احساسات بهتر، لازم است لحن را بنویسید)
نگاهی ( نگاه عزت خانوم را توصیف کنید و حس صدف را نسبت به این نگاه به مخاطب نشان بدهید.) به سر تا پای ایمان کرد.(لباس‌های ایمان چطوری هستن؟به علاوه، با توصیف نوع پوشش، می تونین فصل و آب ‎و‎ هوا رو هم به خواننده نشون بدهید.)
- می‌خوای خوب تیغش بزنی!

پارت 30

خنده‌ای اجباری کردم( بهتره بگید: دندان‌هایم را از حرص روی هم سابیدم و لبخندی تصنعی روی لبهایم نشاندم. چون تو این موقعیت ادم عصبانی می‎شه و نمی‎تونه بخنده) و دستی به سرم(سر یا روی شال؟) کشیدم.(احساس صدف درمورد عزت خانم چی هست؟درمورد این رفتارها چه فکری میکنه؟نباید یکم بیشتر حرص بخوره وقتی این‌طوری تیکه بهش ‌میندازه؟ حتی اگه صدف دختری درون‌گراست که به طعنه‌های دیگران واکنش نمیده ، لازم است تا احساسات درونی او را برای مخاطب بیشتر باز کنید، مخصوصا آن که شما برای روایت قصه از روای اول شخص استفاده می‌نمایید و این زاویه دید در صورت استفاده صحیح، ارتباط بسیار نزدیکی با خواننده برقرار می کند. بکوشید از این پتانسیل بیشتر بهره بجویید )
- بریم دیگه ایمان! لحن صدف چگونه است؟ مثلا با بغض میگه یا با خشم؟
ایمان خنده‌ای که بیشتر قصد حرص در آوردن داشت، کرد.
- شما مشکلی دارین؟
این‌بار خنده واقعی که در حال اجرا بود را بستم.( کی خنده واقعی کرد که حالا آن را دارد جمع می‌کند؟ بهتر است کمی مملوس تر فضاها و شخصیت ها را توصیف نمایید. مثلا همین که جمله ایمان به پایان رسید، خنده‌ای پهن برلب‌های مثلا باریکم نقش بست، یا اگر صدف خنده‌اش را با خنده ایمان شروع کرده است و وقتی ایمان سوالش را می پرسه خنده‌اش رو قطع می کنه، لازم است به هردو آن اشاره کنید. علت قطع کردن خنده هم بهتر است ذکر شود.
همان‌طور که نگاهم( صدف چطوری به عزت خانوم نگاه می کند؟) به قیافه یک‌جورهایی خاکشیر شده ( قیافه خاکشیر شده به تنهایی کافی نیست. حالت صورت او را توصیف کنید. مثلا لب و دهانش آویزان شده بود) عزت‌خانم بود، سوار ماشین ( بهتر است بگویید در ماشین را باز کردم و سوار شدم) شدم.(کی از جلوی عزت خانم رد شدن و به ماشین رسیدن؟ بهتر است در ابتدای این جمله بگویید،« بی‌آنکه منتظر پاسخ عزت خانوم بمانیم، یا اینکه مثلا بگویید عزت خانوم پاسخی نداد، گویی بر دهانش مهری زده باشند یا هر آنچه که به نظر ذهن خلاقتان می‌رسد به ابتدای آن اضافه تا رکن فضاسازی را تقویت کنید. ایمان نیز بعد از من سوار ماشین شد( دوبار از جمله «سوار ماشین شد» به صورت پشت سرهم استفاده کرده‌اید که از زیبایی متن می‌کاهد. برای مثال می‌توانید بگویید، ایمان نیز بعد از من در راننده را باز نمود و پشت فرمان نشست. ماشین را روشن کرد) و از محله خارج شدیم.
- عجب همسایه‌هایی دارین!
حرفی نداشتم بزنم؛ چون خودم نیز به حد کافی آسی( صحیح: عاصی) هستم.( «هستم» غلط است. صحیح: بودم. شما باید از فعل زمان گذشته استفاده کنید. تا تطابق زمان افعال با هم دیگر حفظ شود. اگه صدف با ایمان موافقه و از رفتار همسایه هایشان به تنگ اومده، حداقل می‌تونه سرش رو به نشانه موافقت بالا و پایین کنه، مثلا می‎تونید بگویید:« سرم را به نشانه موافقت بالا و پایین، اما لب‌هایم را به داخل جمع کردم و سکوت را برگزیدم. آخر چه می توانستم بگویم؟ خودمم هم به اندازه کافی از رفتارهای آن عاصی بودم و ...) واکنش ایمان به سکوت صدف چیست؟ فقط همین یک جمله رو ایمان می‎گه و تا زمان رسیدن به آن‎جا، هیچ حرف دیگری میان آن ها رد و بدل نمی‎شه؟ بهتر است اشاره ای به آن از زبان صدف داشته باشید ( چه صحبت های بیشتر و چه سکوت میان‎شان).
مقابل شرکت ایستاد( می‎تونید اشاره ای جزیی به نمای شرکت داشته باشید). دستم را سمت قفل کمربند بردم و در همان حالت گفتم: (با چه لحنی می گه؟ لبخند روی لب دارد؟)
- خیلی ممنون ایمان! ایمان واکنشی به این حرف صدف ندارد؟ حرفی؟ حرکت صورت یا سر؟
کمربند را که رها کردم که جمع شد.
- دیگه خداحافظ.
نگاهش را از بیرون به صورتم و بعد از مکثی کوتاه، از صورتم به بیرون داد.(نگاهش از بیرون کجا؟بیرون از ماشین؟جمله گنگ است. بهتر است بگویید نگاهش را از خیابان گرفت و روی من نشاند. بعد از مکثی کوتاه، آن را از روی صورتم برداشت و به مثلا پیاده‌رو خیره شد. نگاه ایمان را هم توصیف کنید)
- خداحافظ! لحن ایمان را هم توصیف کنید، حتی اگر لحن و نگاه او بی احساس و خشکه.
حس غریبی دارم! هنوز نیز(نیز اینجا اضافه است) باورم نمی‌شود او ایمان است؛ ولی هر چه که باشد این ایمان، ایمانی که من می‌شناسم نیست. نمی‌دانم چرا همچین احساسی دارم؛ اما، باز هم نمی‌توانم احساسم را نادیده بگیرم!
دستگیره در اتاق( در را توصیف کنید) را پایین کشیدم. .(کی به محل کارش رسید؟محل کار را کمی توصیف کنید مثلا بعد از پیاده شدن از ماشین به طرف شرکت رفتم.وارد شدم و از پله ها بالا رفتم یا سوار اسانسور شدم یا اگر اتاقش طبقه همکف هست بگید که طبقه همکفه. قبل از رسیدن به اتاقم، چندتا از همکاران را دیدم و با آن ها احوال‌پرسی کردم، هرچند حوصله هیچ‌کدام را نداشتم. فکرم پیش ایمان و حس عجیب و غریب دست داده بهم بود. بلاخره مقابل در اتاقم ایستادم. همین که دستگیره آن را پایین کشیدم، صدای شخصی را از پشت سرم شنیدم: )
- خانم امینی!
به سمت منشی(این خانم، منشی کیه؟شرکت یا رئیس شرکت؟ لطفا کمی ظاهر منشی رو توصیف کنید.) برگشتم که با چند برگه در دستش منتظر بود
-بله؟
- آقای رئیس گفتن تو جلسه ظهر شما هم حضور داشته باشین.
- باشه خیلی ممنون که گفتی نویسنده عزیز دقت کنید وقتی شخصیت‌ها از همدیگر جدا می‌شوند، بهتر است بگویید مثلا از فلانی جدا شدم و به طرف اتاق کارم رفتم. همچنین، باز هم در این قسمت مثل پارت‌های قبل، کمبود مونولوگ بین دیالوگ‎ها و عدم توصیف لحن و تن صدها مشهوده. درضمن، نویسنده عزیز وقتی صدف و خانم منشی سر صبح تازه همدیگه رو می‎بینن، به نظرتون بهتر نیست یک سلام کوچیکی بهم بدهند؟
داخل اتاقم شدم.(اتاق را توصیف کنید اتاق کوچک است یا بزرگ؟میز و صندلی در کجای اتاق قرار دارد؟) حتما باز هم در مورد مسائل مالی شرکت یا بازجویی می‌کنند یا امتحان! (لطفا توضیح بدهید که منظورتون از اینکه در مورد مسایل مالی شرکت امتحان می کنند چیه؟ جمله اصلا واضح نیست و برای من مخاطب معنی نداره)
با پوفی دسته گوشی را در جایش قرار دادم.( صدف کی به سمت میزش رفت ؟کی گوشی را برداشت؟شماره گرفت یا بدون شماره‌گیری گوشی را در جای خود گذاشت؟)
در را باز کردم و سمت اتاق منشی ( کمی اتاق منشی رو توصیف کنید) رفتم. (این منشی همون منشی قبلی است؟ اگه همونه چرا صدف تازه یادش افتاده سلام کنه؟ البته شما می‌تونین برای این مورد یک دلیل بیاورید و از زبون صدف اون رو بیان کنید؛ اگه هم یه منشی دیگه است، لطفا اون‌ها رو توصیف کنین که خواننده متوجه فرقشون بشه.
-
سلام. آقای خدایی کجا هستن؟
- مرخصی هستن. چیزی می‌خواین من براتون بیارم؟ (منشی جواب سلام صدف رو نمیده؟ لحن، تن صدا، حالت منشی چطوریه؟ نشسته یا ایستاده؟)
- نه؛ ممنون!
سمت آبدارخانه راه افتادم. موقعیت آبدارخونه رو نسبت به اتاق منشی و اتاق صدف توصیف کنید. کمی هم لازم است مونولوگ به متن تزریق کنید تا به خواننده نشان بدهید که صدف به آبدارخونه رسیده است. برای مثل می تونید بگید: به آن‌جا که رسیدم، با دیدن منظره رو به رویم آه از نهادم بلند شد.)
قهوه‌ساز خالی و سماور هم بی‌صدا!
پوفی کشیدم. این کارمند‌ها تا حدی تنبل هستند که انگار نه انگار روزی ۱۰ها(ده‌ها) لیوان چای و قهوه می‌خورند! ( منظور صدف اینجا چیه؟ انتظار داره بقیه چای دم‌ کرده باشن؟ یا همین‌طوری داره غر می‎زنه؟ خود صدف شغلش در اون شرکت چیه؟ لطفا یکم بیشتر توضیح بدهید)
ظرف بزرگ پلاستیکی ( به جای ظرف بزرگ بهتره بگید پارچ) را از آب پر کردم و داخل سماور ریختم و روشن کردم. بعد صبحانه چای هم نخوردم(چای هم نخورده بودم) و الان ( و در آن لحظه یا در آن ساعت .نویسنده جان ببینید چون روایت قصه شما با افعال ماضیه، همه چی در گذشته رخ میده، برای همین صحیح نیست از «الان» استفاده کنید) به قولی چای لازمم!(و به قولی چای لازم بودم!)
بعد از دم کشیدن چای،(چقدر طول کشید چایی دم بکشه؟یک نکته نویسنده عزیز معمولا در شرکت‌ها چای کیسه‌ای وجود دارد که اگه کسی برای چای خوردن عجله داشت می تونه از اون‌ها استفاده کنه. بدلیل عجله صدف و چای لازم بودنش بهتر بود از چای کیسه‌ای استفاده می‌کرد تا ده بیست دقیقه منتظر دم کشیدن چایی باشد. در اون فاصله صدف چیکار می‎کرد؟)

لیوان را پر کردم و سمت اتاقم رفتم. با شنیدن صدای گوشی که انگار لحظات زیادی در حال زنگ زدن بود، سمت کیفم رفتم.(کیفش کجا بود روی میز؟توی کمد؟روی چوب لباسی؟لیوان چایی داغ روی میز نمی‎ذاره که بتواند گوشی رو به دست بگیرد؟ اگه لیوان رو جایی نمیذاره بهتره به آن اشاره کنید. مثلا می‎تونید بگویید: لیوان را بدست چپم دادم وگوشی را از داخل کیفم بیرون کشیدم. دکمه تماس را با همان دست لمس نموده و تلفن را نزدیک گوشم بردم)
- سلام علیکم. چطوری؟ چه خبر؟ نیستی صدف!(بهتر است بگویید صدای مریم را از پشت گوشی شنیدم که مثل همیشه مسلسل‌وار حرف میزد)
لیوان را نزدیک لب‌هایم کردم.(بردم)
- خوبم. میشه هم‌دیگه رو ببینیم؟ اون موقع میگم دقیقاً چه خبره!(لحن صدف را توصیف کنید با خوشحالی میگه؟بی تفاوت؟)
- خب بعد شرکت میام دنبالت.
- باشه مریم. خداحافظ.(همین؟مریم برای چه زنگ زده بود؟)
نمی‌دانم واکنش بچه‌ها دقیقاً چیست! (واکنش نسبت به چی؟ مثلا می‌تونید بگویید: نمیدانم واکنش بچه‌ها درمورد آمدن ایمان چیست؟) اما(«اما» بهتر است حذف شود) از ذوق می‌خواهم بگویم ایمانی(ذوق داشتم که به آنها بگویم ایمانی) که در تمام این سال‌ها تعریفش را برای‌شان کردم کیست و الان دوباره به زندگی‌مان(مگر ایمان با آن‌ها زندگی می‌کند؟) برگشته است!

پارت 31

نمی‌دانم واکنش بچه‌ها دقیقاً چیست! اما می‌خواهم بگویم ایمانی که در تمام این سال‌ها تعریفش را برای‌شان کردم کیست و الان دوباره به زندگی‌مان برگشته است! (این قسمت آبی‎رنگ رو در پارت قبل نوشته بودید، بهتر است حذف شود) می‌خواهم بگویم من نیز مردی، پس از مدتی در زندگی‌ام دارم! مردی که مدت زیادی است که در زندگی‌ام به عنوان یک برادر حضور دارد! (احساسات صدف و اینکه چرا دلش می‎خواد مردی در زندگیش باشه کم است. توصیه می‌کنم به احساسات و افکار صدف اشاره کنید و توضیح بدهید چرا این حرف رو می‎زنه؟ مثلا: می‎خواهم به آن‌ها بگویم من نیز مردی را پس از مدتها بی‌پشت و پناه بودن در زندگیم دارم، مردی که مانند یک برادر هوای من را دارد و برایم خیلی عزیز است)
بعد از گذراندن یک جلسه کسل‌کننده، وسایلم را جمع کردم و از شرکت بیرون رفتم. نمی‌دانم واقعا همه جلسه‌ها کسل‌کننده هستند یا من هر وقت در جلسه‌ای حضور داشته باشم، کسل می‌شوم!
با تک بوقی که خورد، کمی بالا پریدم. مثل موارد بالا بهتر بود بیرون امدن و رفتن به خیابان و کلا موقیعت مکانی را کمی توصیف می‎کردید. دراینجا صدف با شنیدن صدای ناگهانی بوق می‎ترسه، بهتر است کمی در توصیف واکنش‌ها خلاقانه‌تر باشید و از واکنش‌های تکراری پرهیز کنید. مثلا کنار خیابان ایستاده بودم و توجهی به اطرافم نداشتم؛ فکرم هنوز پیش ایمان بود. ناگهان صدای بوق ماشینی رشته افکارم را از هم گسیخت؛ از جا پریدم، با ترس جیغ کوتاهی زدم و به سمت عقب برگشتم )
- بدو سوار شو!(این شخصیت کیست؟ ایمانه یا مریم؟ لطفا توضیح بدهید وقتی صدف به پشت سرش نگاه می‌کنه ایمان رو اول می‌بینه یا مریم؟ اصلا برای من خواننده واضح نیست. همچنین لطفا لحن و تن صدای شخصیت رو توصیف کنید و موقعیت آن‌ها را شرح دهید، مثلا می‌توانید بگویید: ایمان (یا مریم) را پشت فرمان ماشین (رنگ و مدل ماشین را می‌تونید اضافه کنید) دیدم که با دست به من اشاره می کرد
دستم را روی قلبم گذاشتم. (لطفا کمی بیشتر افکار و واکنش‌های صدف رو شرح دهید. برای مثل می‌توانید بگویید: دستم را روی قبلم گذاشتم، نفسم را با صدا بیرون دادم و ابروهایم را در هم کشیدم. اگه مریم براش بوق زده می‌توانید برای مثال اضافه کنید: آخرش مریم با این کارهایش من را سکته می‌دهد: زهرمار! ترسیدم! اگه ایمان براش بوق زده، می‌توانید برای مثال بنویسید: دوباره همان ایمان سابق که شیطنت ازش می‎بارید شده بود
- ترسیدم!
با تک بوق دیگری که خورد،(چون این شخصیتی که نمی‌دونیم کیه و شما هم به نامش اشاره‌ای نداشته‌اید، دوباره تک بوق میزنه بهتر است بگویید: ایمان (یا مریم؟) تک بوقی دیگر در جوابم زد، من هم..) چشمانم را برای اویی(او کیست؟ چون در جمله بالا اشاره نشده بهتر است اینجا اسم شخص گفته شود) که با خنده نظاره‌ام(از کجا نظاره می‌کند؟داخل ماشین؟ماشینش چیست؟چه رنگی دارد؟) می‌کرد، چپ کردم( برای جلوگیری از تکرار واژه «کرد» ، می‌توانید برای مثال بنویسید: چشم‌هایم را برای اویی که با خنده به من می‌نگریست چپ کردم. یا نگاه چپ‌چپی به اویی که با خنده به من می‌نگریست انداختم.
- بدو دیگه! (لحن را توصیف کنید)
نگاهی به صفحه گوشی‌ام کردم.(گوشی در دستش بود؟زنگ خورد؟چرا به گوشی نگاه کرد؟ لطفا توضیح بدهید و سرسری از اتفاقات عبور نکنید.) نزدیک ماشین رفتم و دستم را روی دری که شیشه‌اش تا ته باز بود، گذاشتم.
- من قرار دارم ایمان!
- چه قراری؟
نگاهم به پشت‌سر ماشین ایمان افتاد.(بهتره در اینجا اشاره‌ کنید که چرا نگاه صدف که داره با ایمان حرف میزنه یک‌دفعه به پشت‌سرش می‌افته. مثلا مریم قبلش بهش پیام داده بود؟ یا بوق زده؟) مریم با چشمانی که کنجکاوی از آنها می‌بارید، (بهتره اینجا ذکر کنید که مریم با کنجکاوی به صدف که کنار ماشین ایمان ایستاده بود نگاه می‌کرد.)با دستش روی فرمان ضرب گرفته بود.
صدف: با دوستام قرار دارم.( نویسنده عزیز لطفا بکوشید متن را یک‌دست بنویسید. در این‌ قسمت به جای ذکر نام صدف، مثل دیالوگ‌ها قبلی، حالت و لحن او را قبل از دیالوگ توصیف کنید)
چشم از مریم گرفتم ( لطفا مونولوگ‌ها را کمی بسط دهید. مثلا می‌تونید اضافه کنید: و پرسشی به ایمان چشم دوختم)
صدف: مشکلی هست آیا؟ ( نیازی به ذکر نام صدف نیست به جاش لحن، تن صدا، حالت چهره و موقعیت شخصیت رو توصیف کنید)
- نخیر
خنده‌ای کردم و با چشمکی که حواله‌اش کردم،(برای جلوگیری از تکرار واژه ها، جمله ها رو با خلاقیت خودتان بهتر رقم بزنید مثلا می‌توانید بگویید: خنده‌ای روی لب‌های مثلا رژ زده‌ام نشاندم و چشمکی کوچک به نگاه درهم رفته او زدم. در حالی‌که برای او دست تکان می‌دادم به سمت ماشین مریم رفتم. سوالی که اینجا برای من خواننده پیش میاد این است که اصلا ایمان اینجا چه کاری داره و از کجا می‎دونه صدف این ساعت تعطیل می‎شه؟)
سمت ماشین مریم رفتم. (در را باز کردم و روی صندلی کنار راننده نشستم)
- سلام بر مری خانم! (با چه لحنی گفت؟شاد؟با طعنه؟با صدای بلند؟)
- اون کیه؟ همون سیناعه(سینا) هست؟(مریم همان‌طور که با کنجکاوی به شیشه جلوی ماشین خیره شده بود پرسید: اون کیه؟همون سینا هست؟)
دستم را به شقیقه‌هایم کشیدم.(چرا دستش به شقشقه‌هاش می‌کشه؟ سرش درد می‌کنه؟ یا می‌خواد فعلا جواب مریم رو نده؟ لطفا بیشتر توضیح بدهید)
- فکر کنم! (با چه لحنی گفت؟صدف که ذوق داشت ایمان را به دوستانش معرفی کند الان چرا می‌گوید فکرکنم؟هیجان صدف کجا رفت؟)
با چشمانی(چه رنگی است؟) که انگار با عقب مانده‌ای روبه‌رو هست،(است) نگاهم می‌کرد. (مریم فقط صدف رو نگاه می‌کنه؟ چیزی بهش نمی‌گه؟ در ضمن بهتر است کمی افکار صدف رو بسط دهید. مثلا چرا با اینکه هیجان داشت تا همه چیز رو برای دوست‌هایش تعریف کنه، ولی الان به سوال مریم جواب درستی نمی‌ده. )
برو میگم.(مثل موارد قبلی، صحنه بدون مقدمه ناگهان عوض شد. بهتر است با کمی مونولوگ، هم مکان و هم فضا و زمان را توصیف کنید مثال:مریم بعد از شنیدن این جمله با اکراه صورتش را به طرف شیشه جلو ماشین برگرداند و با فشار دادن پایش روی پدال گاز به جلو حرکت کرد. در طول راه هرچه مریم کوشید تا از زیر زبانم حرف بکشد، تیرش به خطا رفت. حدود ( برای مثال) نیم ساعت بعد جلوی در کافه‌ای که ( توصیف کوچک از نمای کافه و فضای اطراف) بود ایستادیم. من از ماشین پیاده شدم و مریم ماشین را کمی جلوتر پارک کرد. )
وارد کافه‌ای که(کافه را توصیف کنید اونجا کوچک بود یا بزرگ؟میز صندلی هاش چطوری و چه رنگی بودن؟اونجا شلوغ بود یا خلوت؟آیا اونجا برای مشتری‌ها موسیقی پخش می‌کردن؟نویسنده عزیز می ‌توانید با قرار دادن توصیفات بصورت تزریقی در لابه لای مونولوگ‌ها به فضاسازی کمک شایانی کنید) سر تا سرش(فضاییش) را بوی قهوه و شکلات گرفته بود، شدیم. صندلی کنار کشیدم (به طرف یکی از میز و صندلی‌های کنج کافه رفتیم) و نشستم. (در بالا گفتید وارد شدیم؛ پس فعل جمع بستید پس بهتر است اینجا بگویید نشستیم )
-
خب بگو. ( حالات و لحن را توصیف کنید. مثال: مریم دست‌هاش را روی میز گذاشت کمی به جلو خم شد _ دِ بگو خب)
- یه (یه‎ کم) صبر داشته باش حالا.( همین؟هدف صدف از منتظر نگه داشتن دوستش چیست؟خجالت می‌کشه؟نمیدونه از کجا شروع کنه؟نگرانه؟چرا بدون دلیل به دوستش میگه صبرکن؟نویسنده عزیز وقتی کسی در این موقعیت است یا درحال جمع وجور کردن افکار و احساستش است که چطور و از کجا شروع به گفتن نماید یا قصد اذیت کردن داشته باشد؟ لطفا دلیل رفتارهای صدف رو با بسط دادن افکارش به خواننده نشان بدهید. لطفا کمی درمورد انتقال احساسات و افکار صدف و دیگر شخصیت‌ها کوشاتر باشید و با توضیحات به جا شخصیت پردازی دقیق‌تری داشته باشید و شخصیت‌ها را بهتر به خواننده بشناسانید تا خواننده ارتباط بهتری با آن ها و همچنین قصه برقرار کند. در ضمن از اون‎جایی که زاویه دید انتخابی شما اول شخص است، توصیه می کنم از دیالوگ های قوی تری برای شرح دادن افکار و احساسات بقیه شخصیت‌ها استفاده کنید)
بعد از دادن سفارش به گارسونی که ست قهوه‌ای و سفید پوشیده بود، مریم(که کاسه صبرش دیگر داشت لبریز می‌شد) پوفی کشید و گفت:
- نمی‌خوای بگی دیگه؟
- یادته براتون از ایمان گفتم؟ همون که باهاش بزرگ شدم.(لحن را توصیف کنید مثلا با لبخند رو به مریم نگاه کردم:یادته از ایمان براتون تعریف میکردم؟همون دوست بچگیم که باهم بزرگ شدیم؟)
- چطور مگه؟( مثل موارد قبلی عدم توصیف حالت شخصیت . مثلا می‌توانید بنویسید: مریم درحالی که یکی از ابروهای مشکی رنگش را بالا می‌داد به چشمان شکلاتی رنگم نگاه می‌کرد لب زد:-آره چطور مگه؟)
- اون ایمان همون سینا هستش!( مثل موارد قبلی عدم توصیف حالت شخصیت . مثلا می‌توانید بنویسید: با استرسی که در صدایم بود به چشمان مریم که مرا میپایید نگاه کردم _خب...خب این پسره سینا... همون ایمانه! و با عجله اضافه کردم ببین به کسی نگی‌ها کسی اسم واقعیش رو نمیدونه) ببین به کسی نگیا! اسم واقعی‌اش رو کسی نمی‌دونه.( برای مریم سوال پیش نمیاد که چرا کسی نباید اسم واقعی ایمان را بداند؟)
مریم همان‌طور که موهایش(موهایش چه شکلیه؟چه رنگی است؟ مریم شال یا روسری نداره؟)را با حالت گیجی می‌خاراند، گفت:
مریم:( نیازی به ذکر نام مریم نیست. ) یعنی الان یه جورایی پسر خالته؟
سرم را تکان دادم.
مریم: یعنی...( نویسنده عزیز لطفا دیالوگ‌ها را یک‎دست بنویسید. به جای آوردن نام مریم، حالت، لحن،طرز نشستن و.. را توصیف کنید)
(بهتر است برای انتقال بهتر احساسات و حالات مثلا ذوق را همراه واکنش بیاورد)کف دو دستش را به هم کوبید.
مریم:واو! (مثل مورد قبل، به جای ذکر نام مریم، از مونولوگ‌ها استفاده کنید)
خنده‌ای به چهره ذوق کرده‌اش کردم. (چهره ذوق زده رو توصیف کنید مثلا برق زدن چشم ها)

نقد کلی:

مشکل اساسی پارت‌ها دیالوگ‌های کوتاه و فاقد اطلاعات کلیدی که حالت نمایشی به متن داده‌اند، کمبود مونولوگ، عدم توصیف ظاهر، حالت، احساسات ، افکار، مکان‌ها و نبود فضاسازی در متن است. این امر به شخصیت پردازی ضربه می‎زند و باعث می‎شود خواننده نتواند به خوبی با شخصیت‌ها و موقعیت آن ها در مکان‌ها ارتباط برقرار کند. به علاوه سیر رمان را هم به شدت تند می‎نماید. قصه شما از دید اول شخص روایت می‌شود و در صورت استفاده صحیح و نمایاندن احساسات و افکار درونی صدف، خواننده به راحتی ‌می‌تواند با صدف ارتباط برقرار کند. بکوشید از این پتانسیل استفاده کنید و احساسات و افکار درونی صدف را بیشتر به نمایش بگذارید تا پردازش شخصیت بهتری داشته باشید. در ضمن از آن‌جایی که زاویه دید انتخابی شما اول شخص است، توصیه می‌کنم از دیالوگ های قویتری و توصیف حالت جزیی تری برای شرح دادن افکار و احساسات بقیه شخصیت‌ها استفاده کنید چون راوی اول شخص در این مورد ضعیف عمل می کند.همچنین از یاد نبرید که ژانرهای انتخابی شما، احتماعی ، عاشقانه و پلیسی هستند که نیاز به پردازش دقیق احساسات و افکار و موقعیت سازی و فضاسازی دقیق دارند که متاسفانه شما آن‌ها را از قصه دریغ کرده‌اید. البته لازم است اشاره کنم که تا به اینجا، اثری از ژانر غالب شما که اجتماعی انتخاب شده است، به چشم نمی‌خورد و تنها ردپایی از ژانر عاشقانه در آن دیده می شود که به نظر می‌رسد در ادامه پر‌رنگ‎تر خواهد شد. اما لازم است شما به ژانر اجتماعی هم که ژانر اول قصه است توجه ویژه‌ای داشته باشید.

نویسنده پرتلاش شخصیت‎های رمان شما خیلی سریع و ناگهانی و بدون پیش آگاهی از یک موقعیت به موقعیت دیگر می‌رفتند، این طرز نگارش غلط است؛ زیر از یک طرف، باعث گیج شدن خواننده می‎شود و از طرف دیگر، به داستان حالت نمایشی و مصنوعی و خشک می دهد و از جذابیت آن می‌کاهد. لطفا بکوشید با موقعیت سازی و توصیف مکان‌ها و افراد در آن‌ها از این امر جلوگیری کنید. به علاوه، بعضی از اتفاقات مثل حضور ناگهانی ایمان در خانه صدف آن هم همزمان و درست قبل از رفتنش به شرکت، همزمان ظاهر شدن ایمان و مریم جلوی در شرکت یا عزت خانم که به صورت تصادفی با صدف جلوی در دیده شد غیر واقعی جلوه می‌کند. لطفا توجه کنید حوادث به صورت اتفاقی شاید یکی دو مورد قابل قبول باشد؛ اما اینجور اتفاقات ذکر شده که همه همزمان و کاملا شانسی با هم رخ می‌دهند ، خیلی ناباورانه است. بهتر است با کمی توضیح و ذکر یک دلیل منطقی به این نوع برخوردها جنبه واقعی‌تری بدهید. مثلا شما می‌توانستید اضافه کنید: عزت خانوم را همیشه موقع رفتن به سرکار در آن ساعت از صبح می دیدم. در مورد ایمان می‌توانستید به شکه‌شدن صدف از حضور ناگهانی ایمان اشاره کنید و دلیلش را از زبان ایمان توضیح بدهید. موارد ذکر شده تنها مثال است و مطمئنا شما با خلاقیت خودتان می‌توانید موقعیت‎سازی بهتر و زیباتری داشته باشید.

نکته دیگری که در متن چشمگیر است عدم وجود جملات کلیدی و دادن اطلاعات مفید و به جا در رویایی و گفتگو بین شخصیت‌ها است؛ اینکه خاله صدف صبح فقط برای دست کشیدن روی موهای صدف و گفتن اینکه دوست داشتم یک دختر داشته باشم به اتاق او می‌رود چه کمکی به پیشرفت داستان می‌کند؟یا زنگ زدن مریم فقط برای اینکه صدف به او بگوید بیا دنبالم بهت می‌گویم چه‌خبر است؟

نویسنده گرامی توجه داشته باشید در رمان برای هراتفاق و ارتباطی باید دلیل منطقی وجود داشته باشد. واکنش شخصیت‌های قصه شما به حرف‌های یک‌دیگر خیلی مصنوعی و ربات‌وار است و این هم از کمبود توصیفات و مونولوگ‎ها سرچشمه می‎گیرد. مثلا وقتی صدف و ایمان با هم صحبت می‌کردند، تنها واکنش آن‌ها «خندیدن» بود، در حالی‌که می‌توانستید با تزریق توصیفات بیشتری بین مونولگ ‌ها، واکنش آن‌ها را طبیعی‎تر جلوه بدهید

نویسنده عزیز به شما توصیه می کنم از مطالعه رمان‌های سطح بالا از نویسندگان بزرگ دنیا(داخلی – خارجی) غافل نشوید و با بالابردن دایره واژگان خود، متن‌های زیباتری رقم بزنید. در داخل انجمن هم می توانید رمان‌هایی با سطح ادبی بالا پیدا کنید که البته برای این‌که اسم کسی جا نماند، از اوردن مثال خودداری می‌کنم؛ اما، با کمی جستجو می‌تونید آن‌ها را پیدا کنید. هم‌چنین از مطالعه تاپیک های «آموزش نویسندگی» و «آموزش نقد» و همینطور خواندن نقدهای رمان‌های دیگر غافل نمانید، زیرا کمک شایانی به تقویت نویسندگی شما خواهند کرد.

همچنین دوست عزیز توجه کنید این نقدها صرفا پیشنهاد است و شما با توجه به نکات گفته شده می‌توانید در داستان با تشخص خود از آن‌ها بهره ببرید.

با آرزوی موفقیت برای شما نویسنده عزیز و پوزش بابت طولانی شدن نقد. قلم‌تان ماندگار .

 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] vanil
عقب
بالا