رمان زنده به گور (جلد دوم زمزمه‌ی تپه‌های تنگستان) | هاجر منتظر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حصار آبی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 146
  • بازدیدها بازدیدها 2,644
  • کاربران تگ شده هیچ

حصار آبی

ویراستار انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
مدال‌ها
54
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
زنده به گور (جلد دوم زمزمه‌ی تپه‌های تنگستان)
نام نویسنده:
هاجر منتظر
ژانر رمان:
#تراژدی #ترسناک
کد رمان: 5186
ناظر: @Dark night

تگ: برگزیده
ویراستاران: @Mélomanie @asalezazi
IMG_20230705_133937_429.jpg
خلاصه:
روایت زندگی سمن، دختری ساده و آرام که به آرامی زیر ظلم خاندان افشاری زنده به گور شد. سپیده‌ی عمر سمن، با ورود به خانه‌ی خان تنگانه پایان و رویاهای شیرینش لگدمال شد. تاریکی بر روی دیده‌اش مستدام شده و عمر گل لاله‌اش به بن‌بست رسید.
 
آخرین ویرایش
امضا : حصار آبی

PETRØVA.MIR

کاربر حرفه‌ای
سطح
36
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,808
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
مدال‌ها
54
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
کاش می‌توانستم دوباره لالایی‌هایم را به گوشش بسپرم و با عشق بگویم دوستت دارم. مرا در این اندوه بی‌پایان غرق کرده‌اند و از داشتن تنها امید زندگی‌‌ام محروم کرده‌اند. در این خانه من هیچ نوری نمی‌بینم. نه حتی خورشیدی که تابان بر درختی می‌کوبد و سایه‌ساری بلند و زیبا برای چمن‌های زیرش می‌گستراند. من اینجا در این تاریکی دفن شده‌ام و دورم کفنی از غمی بی‌پایان پیچیده‌اند. کاش قبل از آن مرا به گونه‌ای می‌کشتند تا آخرین احساساتم قبل از دفن از بین می‌رفتند. آن‌ها آخرین امید زندگی‌ام را از من گرفته‌اند. حالا نوبت من است تا آخرین امیدشان را از آن‌ها بگیرم.
***
نور ملایم بهاری از پس تور پولکی و براق سرخم می‌گذشت و به چشمان مشتاقم می‌خورد. صدای بلند هلهله، فلوت و تشمال و داره* در تمام فضا پیچیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : حصار آبی

حصار آبی

ویراستار انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
مدال‌ها
54
  • نویسنده موضوع
  • #4
الاغ را جلوی در گذاشتند. خانم جانی مادر نذیر جلو آمد و روی سرم نقل پاشید. دایه‌ام، لیمو خانم که کنار خانم جانی ایستاده بود و با چشمان ریز سیاهش با دلتنگی نگاهم می‌کرد. دستش را سمتم گرفت و من با گرفتن دست گرم و پینه بسته‌اش از الاغ پایین آمدم. صدای هلهله با شدت بیشتری اوج گرفت. مردی قوی بنیه و قد کوتاه که نمی‌شناختم، میشی را مقابل پایم آورد و از زیر چشم دیدم که نذیر سمت چپم ایستاده است و با برقی در نگاه قهوه‌اش به مادرش خیره است. مرد میش بزرگ و پروار سیاه را با قدرت زمین زد و کارد را به زیر گردنش برد. دلش را نداشتم که این صحنه را ببینم. چشمانم را بستم تا جان دادن حیوان زبان بسته را نبینم. دستم را به روی دامن سرخم مشت کردم و در دلم دعا کرده که هر چه زودتر تمام شود و من حتی جان کندنش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : حصار آبی

حصار آبی

ویراستار انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
مدال‌ها
54
  • نویسنده موضوع
  • #5
دستش شق‌ و رق کنار دامن چین واچین سیاهش افتاده بود و حتی جومه‌ی* سفید و براق تنش هم به رویش ذره‌ای نور نمی‌پاشید. از جا بلند شدم و با لبخند کوچکی دست زمخت و پینه بسته‌اش را در دست گرفتم. خم شدم و پشت دستش را گرم بوسیدم. او از حالا عضوی جدانشدنی از خانواده‌ام بود و احترامش هم واجب بود. دستش را بعد از این‌که بلند شدم از دستم کشید و بی‌هیچ حرفی رویش را از من گرفت و به سمت خانم جانی رفت و روبوسی بی‌روحی با هم کردند و تبریکاتش را رد و بدل کرد و بعد بَگُم خانم جلو آمد. چشمان درشت و عسلی‌رنگش در قاب سرمه‌ی سیاهش را به من دوخت و دستش را به پشت کمرم زد و گفت:
- باهام بیا، رو دست هر کسی که پیشش ایستادیم بیفت. من بهت می‌گم اینا کین.
لهجه‌ی شیرین روستایی‌اش تفاوت زیادی با لهجه‌ی مردم ایل نداشت. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : حصار آبی

حصار آبی

ویراستار انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
مدال‌ها
54
  • نویسنده موضوع
  • #6
لبخند لرزانی به رویش زدم و با فشاری که بَگُم خانم به بازویم داد از بابا با دلی تنگ جدا شدم. نگاه سیاه و شاد و هم‌زمان غمگین بابا بدرقه‌ام کرد. تازه یادم آمد بعد از امروز بابا را قرار بود دیربه‌دیر و سخت ببینم. چرخیدم و بار دیگر با دلتنگی رویش را که به تبسمی مردانه مزین شده بود، نگاه کردم. تسبیح سیاه و دانه درشتی را در دستش بازی می‌داد و حالا در کنار دیگر مردان مشغول حرف زدن شده بود. دَبیتش* نو بود و به تن چهارشانه و قد بلندش می‌آمد. حتماً داده بود برای عروسی‌ام بدوزند. بَگُم خانم دهانش را نزدیک گوشم آورد و گفت:
- این آقا فضلیه، شوهر دختر عمه ماهو.
بدونی‌که سرم را بالا بگیرم و به شوهر دختر عمه ماهوی نذیر خان نگاه کنم، که داشت با چشم‌های تابه‌تایش سرتاپایم را برانداز می‌کرد و تسبیح سیاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : حصار آبی

حصار آبی

ویراستار انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
مدال‌ها
54
  • نویسنده موضوع
  • #7
نگاه سیاهش را یک لحظه از من نمی‌گرفت. اگر صورتم را از پس تور می‌دید، به او می‌گفتم آن‌قدر نگرانم نباشد و بی‌تابی مرا نکند. با فشار دستی به جلو رفتم و به پلکان دیگری هدایت شدم. نگاهم هنوز به دایه بود و در دلم از خدا می‌خواستم تا به دلش بیندازد و دست از این نگاهش بکشد. کسی چیزی در گوش لیمو گفت و لیمو دست‌ روی‌ دست گذاشته و از همان‌جا با نگاهش بدرقه‌ام کرد. دلم لرزید، نکند دنبالم نیاید؟ آن زن جوان حتماً به او گفته بود همانجا بماند و دنبالم نیاید. چقدر دل‌سنگ بود! ترسیدم که نکند در باقی عمرم لیمو خانم را نبینم. به انتهای آن پلکان که رسیدیم. نگاهم به دری چوبی در سمت راستم افتاد که با پیش‌های درخت نخل و نخ‌های رنگی و منگوله‌های رنگارنگ نخی تزیین شده بود. همانجا در فضای باز بین در‌های اطرافم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : حصار آبی

حصار آبی

ویراستار انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
مدال‌ها
54
  • نویسنده موضوع
  • #8
چرخیدم و از پله‌ها‌ی سیمانی که با قالیچه‌ای سرخ‌رنگ مزین شده بود، پایین رفتم. در طبقه‌ی دوم، نگاهم سراسر هال را از نظر گذراند. لوسترهای فلزی با شمع‌های سوخته از سقف آویزان بودند و همه چیز بوی خوش تمیزی می‌داد. شش در، در این طبقه بود که همه‌ی درها بسته بودند و گوشه‌ی هال درست بین پرده و دیوار میز چوبی زیبایی با یک گلدان بدون گل زیبا‌ی سفالی چیده شده بود. پرده‌های بلند و قطور قهوه‌ای تا آخر کنار رفته و نور شدید خورشید صبح‌گاهی پاییز به داخل می‌تابید و گرمایش را به روی پوست سرمازده‌ام می‌بخشید. لبخندی زدم و به سمت پلکان دوم رفتم که درست کف هال و سمت چپم در میان حفره‌ای مستطیل شکل بود. هیچ‌کس در این بخش از خانه نبود. همه برای کار از اتاق‌ها بیرون رفته‌ بودند. تا پایم به زمین طبقه‌ی اول رسید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : حصار آبی

حصار آبی

ویراستار انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
مدال‌ها
54
  • نویسنده موضوع
  • #9
هیچ‌یک از آن‌ها حتی نیمچه نگاهی هم به من نینداخت. گلبونه با ناز طره‌های سیاهش را به دور انگشتش تابی داد و روبه مهری گفت:
- تاتم، خودشو می‌کشه برام، دِ بذار فقط بفهمه.
به خنده‌های بعدش توجه نکردم. از آشپزخانه زیر فشار زیاد وزن سینی بیرون رفتم. جانی خانم هنوز پای چپقش تکیه به پشتی قرمز و محکمش روبه‌روی درب هال و کنار درب اتاق صیف‌الله خان نشسته بود. وقتی نگاه سیاه و گود افتاده‌اش مرا دید، دود چپقش را بیرون داد و اخطارآمیز گفت:
- نندازیشون، وگرنه من برای تو می‌دونم.
«چشم» آهسته‌ای روانه‌اش کردم و به سمت حیاط رفتم. خدا را شکر درب هال باز بود. بیرون نمای زیبای تپه‌ها را داشت. تپه‌های سبز و زنده! گرمای مطبوع هوا را نفس کشیدم و با جانی تازه به سمت چاه رفتم. مریمی دختر ماهرو با سرعت و بدون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : حصار آبی

حصار آبی

ویراستار انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
مدال‌ها
54
  • نویسنده موضوع
  • #10
به بالای آخور رفتم و اول زیر پای بز تازه زاییده‌ی جوان را تمیز کردم. چارقد را به دور دهانم بستم و دامنم را به دور کمرم محکم کردم و مشغول شدم. دمادم ظهر بود که بالأخره آغل تمیز شد. از آغل بیرون رفتم و چارقد را از دور دهانم باز کردم. کمرم را به عقب خم کردم تا قلنجش بشکند و دردش کم شود. یک‌سره خمیده شدن و جارو زدن آغل کمرم را خشک کرده بود. بیرون از خانه، خلوت شده بود و دیگر کسی را نمی‌دیدم. به داخل خانه رفتم. مستقیم درب هال خانه، اتاق صیف‌الله پدر نذیر بود که حالا بسته بود و هیچ احدی اجازه‌ی ورود به آن را نداشت. جانی خانم این‌بار کنار منقلش نشسته و چایی از قوری سفالی به استکان مسی‌اش می‌گرفت و هورت می‌کشید. مرا که دید غرغر کرد:
- می‌خواستی دیگه نیایی. برو، برو نهار رو بذار.
با خستگی سر که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : حصار آبی

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا